تاريخ انتشار : ١٤:١٨ ٢٨/٣/١٣٩٠

ارمیا، ماهی بیوتن جدامانده از دریا (اولین پست وبلاگی به نام بیوتن)

بسم الله الرحمن الرحیم

 نیمه مدرن وجود من می گوید: ((بیوتن)) همان ((بی وطن)) است که از طرف یکی از نقشهای داستان به اشتباه ((بی وتن)) نوشته می شود، تا بهانه ای باشد برای نویسنده که همین کلمه را عنوان کتابش کند، که جلب توجه کند، که بیشتر بفروشد، هم فخر را و هم نسخه را، تا "امیرخانی" بتواند از این دنیا لذت بیشتری ببرد. اما نیمه سنتی ام می گوید: ((بیوتن)) روایت زندگی همه کسانی است که هیچ جا، جایشان نیست! حتی سرزمین فرصت ها، حتی سرزمین ماها، و حتی سرزمین 48ی‌ها هم جایی برایشان نیست؛ این 48 را گاورن‌منت بهتر می فهمد که چه می گویم.

نویسنده اما می گوید: ((بی وتن))، اثر رضا امیرخانی و نشر ((علم))، ادامه داستان زندگی ((ارمیا معمر)) است که پیش از این در کتاب ((ارمیا)) از هم‌او خوانده بودم و ارمیا، ماهی‌ای بود که دریا را از او گرفته بودند و برای همین باید به مرگ طبیعی می مرد، البته اگر زودتر از این مرگ طبیعی، خودش را نمی کشت.

در این میان صدایی هم از ((خودم)) می شنوم که: ((بیوتن)) منم! منی که در ایام فرجه امتحانات هم نمی توانم دست از خواندن برخی کتابها بردارم و شروع می کنم به... صدای درونم را خفه می کنم تا بیش از این ادامه ندهد و اسرار فاش نکند!

$$$

ارمیا که هنوز نتوانسته است از حال و هوای مصطفی و سهراب و جنگ و جبهه دل بکند روی مزار سهراب در بهشت زهرا، با آرمیتا آشنا می شود. آرمیتا دختری ایرانی الاصل اما ساکن آمریکاست و البته مهم تر از آن، عضویت او در شرکتی است که می خواهد یک پلان جامع برای مدرنیزاسیون بهشت زهرا بدهد، همان پلانی که ما نمک به حرام ها، ایرانی بازی در می آوریم و اسمش را تخریب مزار شهدا می گذاریم، غافل از آن که این طرح از سرزمین فرصت ها آمده و شبهه بر آن روا نیست.

ارمیا معمر، از آرمیتا خوشش می آید، آرمیتا هم از ارمیا. این بهانه می شود تا ارمیا به آمریکا، سرزمین فرصتها، سفر کند تا باز هم نیمه های سنتی و مدرن وجودش به نزاع برخیزند و خودش هم بماند این وسط، درست مثل زمانی که تازه از جبهه برگشته بود تهران، و برگشته بود دانشگاه، همان جاهایی که جای او نبودند. همانطور که در ذکر نکات مربوط به کتاب ((ارمیا)) هم پیش آمد اینجا هم مابقی داستان را دیگر نمی توانم بیاورم، خودتان از کتاب بخوانید (که همانطوری که ارمیا را نخواندید بیوتن را هم نمی خوانید!)

و اما نکاتی که در رابطه با بیوتن به ذهنم رسیده:

1- در خواندن این کتاب بدجوری غافلگیر شدم. یعنی از طرفی در فرجه امتحانات پایان ترم شروع به مطالعه کتاب کرده بودم و از طرفی دیگر با ذهنیت ((ارمیا)) این کتاب را می خواندم. برای همین تا اواخر کتاب هی به امیرخانی بد و بیراه می گفتم که مرد حسابی! خوب این کنش و واکنش درونی ارمیا می توانست به هزار شکل دیگر و سهل الفهم تر شکل بگیرد، چه لزومی دارد که با این همه اسم و اصطلاح و شهر و پارک و کازینو و هنرمند و غیره بخواهی ما را گیج کنی که آخر داستان نفهمیم حتی لیلی زن است یا مرد؟ جانمان در آمد از بس که عقبگرد کردیم و فکر (؟؟!) کردیم و زور زدیم تا اینها را قاطی نکنیم. بماند که سبک نوشتن امیرخانی به خاطر گریزهای زیبا و دوست داشتنی اش، خود به خود قاطی آور است. آخر کتاب دیدم که نه، مسئله چیز دیگریست، یعنی فقط نزاع درونی ارمیا نیست. مسئله بیوتنی ارمیاست، حتی در سرزمین فرصتها.

2- فکر میکنم باز هم امیرخانی می توانست قدری داستان را مختصر کند. شاید فقط علاقه ی فراوانی که به ((داستان سیستان)) و ((ارمیا)) داشتم باعث شد که کتاب را تا آخر بخوانم وگرنه قبل از آنکه به اصل ماجرا برسم کتاب را کنار گذاشته و ماجرای بیوتن‌خوانیِ دوستم برای خودم تکرار می‌شد! به نظرم برخی به حاشیه رفتنها در داستان اضافی بود و مخاطب را خسته می کرد. گاهی با خودم می گفتم خوب اگر به جای بیوتن، سفرنامه مینوشت که بهتر بود! البته دقیقاً چند سطری بعد از اینکه این مطلب به ذهنم رسید امیرخانی خودش این را از زبان مخاطب گفت: ((شمایی که مخاطب باشی غر می زنی که یک هو می رفتی سفرنامه می نوشتی دیگر.)) (ص103)

3- از توصیف فضای آمریکا در کتاب خیلی خوشم آمد. مخصوصاً از حرف فرمانده پلیسهای جی.اف.کی که بی خیال ایفای نقش اولی آمریکا در جنگ تحمیلی، از ارمیا می خواهد تا از حضور در آمریکا برای در آوردن ترکش بدنش تمام استفاده را بکند چرا که آمریکا سرزمین فرصتهاست! (ص17)

ذکر قانون خاص مذهبی در ایالت اوهایو و تاریخچه این قانون مبنی بر ممنوعیت راه اندازی کازینو در خاک این ایالت (ص92) نیز به جا بود و تأمل برانگیز، سریع آدم را به فکر وا می دارد که اگر چنین قانونی در ایران بود اوج اعتماد به نفس ما ایرانیها و عدم ابتلایمان به انفعال فرهنگی دینی، ما را به چه واکنشهایی که وادار نمی کرد!

توصیف زیبای دیگری نیز در این کتاب وجود دارد که بهتر از هر چیزی سیستم اقتصادی آمریکا را نشان می دهد که روی چه پایه هایی بنیان نهاده شده است. این مسئله در بخشی از داستان که ارمیا به جهت ریختن سکه در پارک متر مسافران به صورت مجانی یک Warning یا اخطار می گیرد به خوبی دیده می شود.

4- توصیفات دیگر هم جالب بودند. صحنه های خودباختگی خشی در برابر آمریکا، مرا یاد دوست همدانشگاهی خود انداخت که بیشتری و بزرگترین آرزوی زندگی اش رانندگی در یکی از پلهای طویل آمریکا بود! رفتار ژاپنی ها در اینکه از نمونه بمبهای اتمی آمریکا که بر سرشان خراب شده بود عکس یادگاری می گرفتند تا پز بدهند هم چشم را می گرفت. (ص103)

5- از برخی عبارات زیبا یا ایهام دار خیلی خوشم آمد. از جمله؛

صلوات جلیل (ص43) (امیرخانی در مچ گیری از اشتباهات تلفظی بین عوام تبحّر خاصی دارد! این در کتاب ارمیا هم مشهور است.)

وقتی خالق بزرگی در عالم نباشد خالق های کوچک مجبورند تا به مخلوقاتشان هویت بدهند. (ص104)

حتی عراقی ها هم آقا سهراب را می شناسند (ص33)

انگار کم که جای آسمان عوض شده باشد و... زمین نشسته باشد جای آسمان. (ص102)

رقص سوزی در دیسکو ریسکو، همان صورتِ مثالیِ ارمیاست. (ص154)

همیشه دوست داشتم جای زخمی روی بدنم باشد. (ص150)

کینگ عبدالگریت!! (ص374)

زندگی نیست مگر سیری از "کم من ثناءٍ جمیلٍ لست اهلاً له نشرته" تا "اللهم ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل من لا یقبله البلاد" زندگی یعنی پیمودن فاصله ای میان گفته حضرت امیر تا گفته حضرت سجاد و در این میان چاره ای ندارد الا این که از حضرت اباعبدالله گذر کند. (ص423)

6- یک پای ثابت نوشته های امیرخانی و اصلاً شاید بشود ادعا کرد یک هدف مهم امیرخانی، پریدن به کارهای فرهنگی کیلوگرمی و کیلومتراژی است. کارهایی مثل سبز شدن یک چراغ قرمز به مناسبت ماه رمضان به بهای یک میلیون دلار (ص104)، مثلاً اذان گفتن روی کره ماه، مثلاً طرح بهسازی بهشت زهراهای خودمان!

7- در صفحه 64، هر چه زور زدم نتوانستم مفهوم 48یها را و مفهوم وسط هفته سراغ بچه ها رفتن به جای آخر هفته را و مفهوم نامزدها را و مادرها را بفهمم. خیلی عصبانی شدم، کم مانده بود F-Wordی نصیب امیرخانی کنم که رسیدم به: ((بله، اینجا قطعه 48 شهداست...)) بدجور تکونم داد، شوکه شده بودم. اصلاً کم مانده بود که همان F-Word را تقدیم خودم کنم! خلاصه یکی از نقاط اوج و تأثیر گذار داستان بود و  آسمان چشم را بارانی می کرد.

8- کلاً به نظرم ((بیوتن)) به هیچ وجه به پای ((ارمیا)) نمی رسد. شاید هم به این خاطر باشد که بخش قابل توجه کتاب ارمیا روایت زمان جنگ است و اندکی پس از جنگ. می دانید که! جنگ، گنج بود و هر چه زمان می گذشت از گنج فاصله می گرفتیم. اصولاً برای همین ها بود که نیمه آخر کتاب هایی مثل ارمیا و دا، به پای نیمه اولشان نمی رسد.

9- در صفحه 207، باز هم از دست امیرخانی عصبانی شدم. اینقدر مکالمات بین ارمیا و آرمیتا را بدون ذکر گوینده کش داد که سرگیجه گرفتم و بی خیال شدم که بفهمم کدام حرف از طرف چه کسی بوده است. آخرین نقل قول را که می خوانم می رسم به حرف امیرخانی: ((نویسنده ناجوانمردانه "ارمی گفت:"ها و "آرمی گفت:"ها را از ابتدای نقل قولها حذف کرده است. این جور بعد از یکی دو بند معلوم نمی شود که گوینده جمله کیست. باید بروی بالا و یکی-من و یکی-تو بشماری و بیایی پایین... تازه اگر بخت یارت باشد و یکی شان سوال را بی پاسخ نگذاشته باشد!!))

خنده ام می گیرد از این شیطنت امیرخانی، البته مهم نیست، "اینجور حرفهای سیاسی، فقط بازیشان مهم است!"

10- وقتی رسیدم به ((نیمه ماه مبارک من توی شهرک استون کنار تو چه می کنم؟)) با خودم گفتم: ایام اعتکاف من هر جا غیر از مسجد چه کار می کنم؟ (ص213)

11- رسیدم به جایی که ارمیا به افشاگری در مورد حلال نبودن گوشتهای مراسم افطاری و شام الحاج عبدالغنی می پردازد اما این حرف او باعث نمی شود کسی از خوردن این غذا دریغ کند. یاد جلسه چند روز پیش در بیت آقای مجتهد شبستری افتادم که خیلی از مسئولان دولتی استان و فعالان دانشجویی حضور داشتند. وقتی یک نفر بلند شد و گفت برای همدردی با مردم فلسطین از خوردن نوشابه های پپسی و کوکاکولا خودداری کنیم خیلی ها از خوردن نوشابه دریغ نکردند، آروغش را هم با آرامش خاطر زدند! البته امام جمعه جزء این دسته نبود.

12- تعجب می کنم که امیرخانی در این کتاب، آن هم به این شکل و با این غلظت از طرح بهسازی یا تخریب و محو آثار مزار شهدا سخن به میان آورده بود اما به گوش من نخورده بود. این کار امیرخانی جای تشکر دارد.

البته من موردی را که در صفحه 316 کتاب پیرامون ابعاد طرح بهسازی ذکر شده به هیچ وجه نمی توانم بپذیرم، به نظرم اینطور بیان کردن مسئله، ظلم بزرگی است حتی به گاورن‌منت.

13- به نظرم یکی از نقاط اوج دیگر داستان نامه سوزی به ارمیاست که با تعابیر زیبا و تأثیرگذاری همراه است: ((دیشب فهمیدم خدا هنوز من را دوست دارد... توی تهران، توی وتن {این همان اشتباه املایی‌ای است که امیرخانی حداکثر سوءاستفاده از را از آن می کند} خیلی فاصله است بین دوست داشتن و... اینجا فاصله "آی لاو یو" و "میک لاو" خیلی کم است... اینجا خیلی سخت است که فقط دنسر بمانی...می خواستم هنر تنم را بفروشم نه تنم را... اما تازگی ها فهمیده ام که تن فروشی به ز خود فروشی است... چرا ما بی وتن شدیم؟))

14- وقتی که سوزی به خاطر اینکه احساس کرد ناخنهایش به سفیدی می زنند به دکتر رفت، دکتر می گوید ((بیوتِن)) بدنت به خاطر چسب ناخن مصنوعی که همیشه می زنی کم شده است و باید برای جبرانش کلم و سویا بیشتر بخوری. (ص387)

اینجای کتاب امیرخانی چنان جواب و نقد زیبایی برای نسخه دکتر امریکایی می آورد که حیفم آمد فقط بخواهم در بند 5 بیاورمش؛ بی هیچ توضیحی. امیرخانی می نویسد: ((طب غربی به عوض رفتن سراغ علت، با معلول مبارزه می کند. به جای اینکه با علت بیرونیِ سفید شدن ناخن مبارزه کند با تزریق ماده ای اضافی به بدن، سعی در ترمیم سفیدی می کند... نویسنده می نویسد، بیوتِن یعنی یک دروغ، زاییده یک خطا.))

احساس می کنم که اگر از کل کتاب فقط همین نکته را یاد گرفته باشم کافیست، خدا خیرتان بدهد آقای امیرخانی.

15- تعبیری را که امیرخانی در صفحه 437 در مورد رابطه شهر و آبادی در ایران با آب و در آمریکا با پمپ بنزین ذکر می کند پیش از این در صفحه 59 سفرنامه آمریکای جلال آل احمد هم دیده بودم. حالا این به آن بر می گردد یا نه را نمی دانم.

16- یکی از سوالاتی که برایم به جا مانده این است که چرا سهراب باید هی بیاید توی چشم ارمیا سبز شود؟ پس مصطفی چه شد؟ مگر مصطفی، همان مردی نبود که ارمیا موقع ترک جبهه به پدرش گفت من یک مرد را درون سنگر جا گذاشته ام، نه، اشتباه شد، مگر مصطفی همان مردی نبود که ارمیا را جا گذاشته بود تا خودش در سنگر و در جبهه بماند و  زمان ارمیا را با خود ببرد؟ کاش امیرخانی این را می خواند و به سوالم جواب می داد...

17- این بند را بعداً اضافه کردم، با کلّی تردید! اما باید بنویسم. قبلاً در مورد کتاب ارمیا گفته بودم که بین نوشته های امیرخانی و گفتارمتن های شهید آوینی شباهت وجود دارد. باید فاش کنم که امیرخانی مثل آوینی پر رمز و راز است، بیچاره ام کرده است، بیوتنم ساخته، دربدرم کرده است. من هرچند یک راه معرفت به رویم بسته بود اما... چه میگویم! نه! نه! ((ارمیا)) و ((دا)) به من زندگی دوباه بخشیدند، نه من اصلاً قبلش مرده بودم،... نمی دانستم قدر دریا را، از دوری دریا خودم را نمی کشتم. خدایا، تا قبل از پایان امتحانات ((منِ او)) به دستم نرسد!


در همين رابطه :
. ماخذ: وبلاگ بیوتن

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٦٨٢١٥٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٦٠٧٩
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Yvan Arpa even muses on the fact that it is difficult rolex replica to get traditional mechanical watches in Switzerland, suggesting that, perhaps, using smartwatch movements (hardware) might be a possible solution for rolex replica smaller, more creative (and flexible) Swiss watch makers. This gold and diamond laden concept is as much a "what if" as it is a "we await the first order." Talk rolex replica sale about making people feel like their gold Apple Watch Edition pieces aren't as exclusive any longer. Another important implication of something such as this, goes back to the notion that Apple and other smartwatch companies are keen to enter the luxury and rolex replica sale fashion worlds as much as possible. A huge concern of rolex replica sale Apple, is to offer enough Apple Watch variety, so that people don't feel as though replica watches sale they are all wearing similar items.