تاريخ انتشار : ١٤:٢٣ ٩/٢/١٣٩١

رک‌گویی یک هم‌زبانِ هم‌فرهنگِ هم درد... مطلبی از جناب سیدعبدالله رضوی مالستانی
مقدمه :

کتاب مذکوررابه راهنمایی یک دوست بدست آوردم. در آغاز فکر میکردم این کتاب تا این حد مجذوبم نمی کند اول اینکه نامش بسیار ناما نوس وبدور از ادبیات رایج امروزی است دوم اینکه نویسنده اش را چندان نمی شناختم وبعید میدانستم افرادی با این رویکرد ودیدگاه متفاوت نسبت به جغرافیای دیگرزبان فارسی یعنی افغانستان امروز وخراسان دیروز درمیان نویسندگان ایرانی بجزمحمد حسین جعفریان وجودداشته باشد !!

اکنون هم از نظر فرم وهم از نظر محتوابه نقد این کتاب می پردازیم :

الف-ازنظر محتوا:

1-صمیمیت نویسنده:

درهمین ابتداباید گفت که دید گاه نویسنده در باره حفظ میراث مشترک فارسی زبابان در افغانستان وصمیمیت ایشان نسبت به همزبانان افغانی اش وارائه واقعیت های ملموس از عواطف نا ب انسانی که در مواجهه با مردم در افغانستان آنرا لمس نموده بسیار ستودنی است زیرا در جای جای این کتاب با توصیفات صمیمانه او رو برو میشویم وحیرتش را (از مشاهده آنهمه لطف وانسانیت وعواطف ناب انسانی افغانها )با عبارت های نظیر: «جوانمرد مردمی هستند مردم این دیار ویا نیک مردمی هستند مردم این دیار یا آداب دان مردمی هستند مردم این دیار»به کرات در این کتاب می بینیم که بسیاراعجاب انگیز است: مثلا در آغاز ورود به افغانستان در مرز هرات از برخورد پلیس مرزی گرفته تا کودکی که سیمکارت خط روشن میفروشد وبازرس خانم که زنها را بازرسی میکند وهمه وهمه بر خلاف تصوری که از افغانستان دارد متفاوت است نسبت به آنطرف مرز که با قوانین خشک و کم عاطفگی وخشونت همراه است واینجا (درافغانستان)همه چیزبه راحتی وبدون تکلف، کارها پایان می یابد وهمه جا عاطفه انسانی تجلی دارد که نویسنده را به حیرت وتعجب فروبرده وبه تحسین واداشته است!!آنجا که بازرس گمرک افغانی جهت بازرسی همسراو می گوید؟«این سیاه سر را بفرست به اطاق تا پیر زال تلاشی کند» او که معنای تلاشی وسیاه سر را نفهمیده با همان توهم عدم اعتماد که در کشورش حاکم است چنین می نویسد :من نگران چمدان و..نیستم بلکه نگران همسرم هستم که درآن فضای مخروبه منحوس میرود به سمت اطاقک کاهگلی ومن هم باید همراهش بروم !!!به راستی اگر فضای بی اعتمادی نمی بودچنین افکاری در ذهن نویسنده صمیمی مانند او،حتی خطور نمی کرد چون سرباز با حرمت تمام گفته که:( سیاه سر را بفرست تا پیر زال تلاشی کند) واینجا جای کدام سوء ظن یا احتمال خیانت نمی رود. لذا سرباز با ناراحتی میگوید:(ها چه خیال کردی؟!افغانی غیوراست خودش خواهر مادر دارد ...)ونویسنده در اینجا صادقانه اعتراف میکند : «درست است افغانی غیور است برمنکرش ... » گذشته از این وقتی بر میگردد ومی بیند که بازرس هنوز به چمدانش دست نزده حیرتش بیشتر میشود.سرباز میگوید«بکس کلان را بسته نکن هنوزتلاشی نکرده ام این جی هیچکس بی اجازه دست نمی زند به اثاث غریب ،افغان حرمت غریب را دارد.» نویسنده اینجا قضایای تلخ رادر ذهنش مرور میکند ومی نویسد:« این سرباز چنان بلند این جمله را ادا می کند که آدم خیال میکند مشغول متلک انداختن به ما ایرانی هاست» که حرمت برادران غریب افغانی شان را چگونه با برخوردآنچنانی نگه داشته اند؟!!

وقتی در هرات می رسد اینگونه می نویسد «به هتل تجارت میرویم کنار ورودی دو نفر بالباس افغانی وکلاشینکف ایستاده اند نمی دانم برای چی به احترام خانواده راه را باز میکنند! آداب دان مردمی هستند مردم این دیار».ودر همان اوایل ورود به هتل تجارت وقتی میخواهد با خانم وپسر دوساله اش که کالسکه دارد بیرون بروند چنین مینویسد:«به انتهای راه که میرسیم سیخهای کار گذاشته اند که عبور کالسکه ازآن دشوار است در شور اول به این نتیجه می رسیم که اول بچه را بغل کنیم وکالسکه را با دست بلند کنیم و..ناگهان دو مرد با لباس افغانی همان جور که با سرعت از کنار ما رد میشوند بدون کدام حرکت اضافه ای یکی چپ ویکی راست دست می اندازند دور کالسکه وآنرا ازروی مانع رد میکننداصلا انگار نه انگار.گوی این کار وظیفه شان بوده است ومثل هر روز رد میشوند ازاینجا برای بلند کردن کالسکه! بلند تشکر می پرانم اما حتی سربر نمی گردانند،یکی شان دستی تکان میدهد وبه راهش ادامه میدهد تا بدانم که گمنامی صفت اول جوان مردان است!» اینگونه برخوردهای انسانی سبب می شود که او خود را غریبه فرض نکند چنانچه تلفنی با دوست نویسنده افغانی اش میگوید که امروز به هرات رسیده ام" رفیق هراتی اش میگوید رسیدن بخیر من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر جسور باشید که به هرات بیایید خیلی جسورانه جواب میدهد که :« دختران مکش مرگ مای اروپایی به افغانستان سفر میکنند اما سفر یک همزبان هم تباربه وطن فرهنگی اش که جسارت نمی طلبد!!»باید گفت :ایکاش همه هم تباران اواینگونه دیدگاه میداشتند ودر عمل وگفتار خودرا یک همزبان هم تبارمی دانستند!!و از هم تباران مولانای بلخ وسنایی غزنوی وناصر خسرو قبادیانی بلخی وبوعلی سینای بلخی که همه افتخارات ادعایی آنان به شمار میرود با کلمات توهین آمیز (افاغنه واتباع بیگانه و...) استقبال آنچنانی نمی کردند تا مایه خفت (آقای امیر خانی) این نویسنده صمیمی وعاشق کابلستان نمی شدند.امیر خانی ای که حتی در نیویورک هم نسبت به برادران همزبان افغانی اش بیشتر اعتماد داشته چناچه در صفحه 126 کتاب نوشته:«قابلی را سالها پیش در نیویورک گرفته ام ازیک رستوران زنجیره ای افغان کوزین که هم به نسبتِ بعضی رستورانهای ایرانی،به حلال بودنش اطمینان بیشتری داشتم وغذاهاش نسبت به چلوکبابِ نسبتا خشک وبی رنگ ما بسیار مطبوع تر است .»

2-همزبانی وبی زبانی

گرچند نظر نویسنده را در باره قدمت تاریخی کشورم نمی پذیرم (که افغانستان را جز ایران قدیم میداند حال انکه به شواهد تاریخی در گذشته ها دو محدوده جغرافیایی معروف فارسی زبان یعنی (خراسان وفارس) وجودداشته که خراسان ازمحدوده نیشابوروسبزواروافغانستان فعلی تا ماوراءانهر را شامل میشده وفارس به بخشی از ایران کنونی وقسمتی از عراق وآذربایجان واطراف آن اطلاق میشده است وگاهی هم بر اثر یورش فرمانروایان ،حدود مناطق، تغییر می یافته ودست به دست میشده که درمقاله دیگر به این موضوع اشاره نموده ام .[1]) با این وصف نمی توان به آنهمه اشتراکات فرهنگی مهر انکارزد، اما با وجود اشتراکات فرهنگی باید گفت که متاسفانه مردم ما با همه این اشتراکات فرهنگی وهمزبانی دچار نوعی بیگانگی نسبت به همزبانان ایرانی شان هستند دلیلش هم بسیار روشن است: آقای امیر خانی به عنوان نمونه وقتی به ارگ هرات میرود تا ازان مکان تاریخی دیدن کند چنین مینویسد:کنار دروازه قلعه اختیار الد ین ،یاهمان ارگ، دکه ای هست که رو ی آن نوشته اند "تکت فروشی"هرچه صدا میزنم کسی نیست باهمسرم دوربین بدست خیلی راحت وارد میشویم به قلعه ای که چه بسا پادشاهان جهان گشا را پشت در نگاه داشته بود،ناگهان یک قوماندان که سبیلش تا بنا گوش در رفته کلاش بدست فریاد میکشد : هی مرتکه کجا میشوی؟{راستی چرا در مورد زبان دری ما بیشتر ایرانی ها اینگونه قضاوت میکنند؟هیچ افغانی نمیگوید کجا" میشوی" بلکه میگه کجا میروی و... درباره این گونه تحریفات که یکی از نقایص این کتاب است بطور جداگانه خواهم پرداخت }وقتی با اعتراف مسئول ارگ رو برو میشود که چرا بدون بلیط وارد شده اند؟میگوید در باز بود ما هم وارد شدیم .مسئول ارگ میگوید: ایرانی هستید؟ میگوید بله همزبان وهم دین شما. مسئول ارگ میگوید : خوب است خوب است باید بروید بیرون هم دین وهمزبان شما...{ادایش را در می آورد}نویسنده مینویسد که:« خواستم ارامش کنم میگویم :تکت میخریم قوماندان! چون ظهر هواگرم میشود الان آمده ایم .قوماندان میگوید : هروقت بیایید من نیت کرده ام ایرانی راه ندهم میپرسم مشکل از کجاست؟برایم درد دل میکند میگوید :دختری دارم که با دامادم در اوکراین هستندسالی یکبار میایند ماهم دوسال یکبار میرویم آنجا،برای رفت وآمدهیچ گپی نیست نه ما برای رفتن ونه آنها برای آمدن،اما دخترکلان ترم به ایران است ده سال ندیدیمش یکبار قاچاقی میخواستم بدیدنش بروم که لب مرز گرفتندم وبسیار برای کارم بد شد عاقبت بعد ازده سال او آمد به دیدن ما در هرات اما وقت برگشتن کنسول شما به اوویزه نداد!!مجبور شدم با همین لباس رسمی دولتی بدهمش به قاچاقچی تا ردش کند همان موقع میگفتند اگر به واسطه های دم در کنتسول گری هزارتا یا دو هزار تا بدهی ویزه گیر میاید!!)امیر خانی میگوید :« با تعجب نرمی بین انگشتانم را گاز گرفتم که استغفرالله هزار افغانی چیست که یک دیپلومات ایرانی بخواهد رشوه بگیرد ؟! قوماندان میگوید نه،بلکه هزاردلار!!خلاصه بعد ازاین گفتگوودرک مشکل چنان گرم میگیریم وگلاس گلاس چای سبز مینوشیم واز فاصله ای که بین ما ایجاد کرده اند سخن میگوییم فاصله ایکه صد وهفتاد سال پیش نه پدران من ساخته اند آنرا ونه پدران قوماندان افغانی ارگ هرات!! فاصله ای که بر می گردد به حیله بیگانگان، بیگانگان اروپایی که امروز خودشان به حذف مرز ها روی آورده اند.»

در رابطه با این مطلب برای اینکه دیدگاه های برادران همزبان ایرانی ر ابه سمت ارزشها ببرم خوب است این قسمت از نوشته آقای امیر خانی را بیاورم که از قول استادان ونویسندگان دانشگاه هرات نقل نموده :«میزبانان من جملگی مدعی اند که ایرانی ها اطلاعات چندانی از فضای افغا نستان ندارند حال انکه روشنفکران افغانی پی گیر مسایل فرهنگی ایران هستند .من میگویم : نوع مهاجران افغانی که به ایران آمده اندعمدتا از پایین دست بوده اند وبیشتر برای کار های پایین دست مهاجرت کرده اند وهمین باعث تصویر نادرستی از افغانستان شده است .انجنیر رحیمی جواب میدهد :شما اینگونه دست چین شان کرده اید، به روشن فکران ما ویزا نمی دهید.دکتر رهیاب میگوید من خودوقتی در یکی از سفرهای دانشگاهی از تهران به کرج میرفتم ،منزل اقوام،راننده ازکارمن پرسان کرد ...باور نمیکرد که درهرات دانشگاه باشد!!شگفت زده بود که من فارسی با او گپ میزنم ..ومن (امیر خانی)میگویم که دوست مهندسم در ایران وقتی به افغانستان می آمدم به من گفت حتما آب معدنی همراهت ببر !!!بسیاری از اینها کم کاری شما اهل فرهنگ افغانی است.» این بود نمونه ای ازدلیل سردی روابط واحساس بیگانگی بین ملت های هم زبان وهم دین وهم فرهنگ..

ودلیل دیگرش را نیز باید از زبان نویسنده بشنویم آنجا که می نویسد «اصل گرفتاری،فرهنگ بیگانه ستیزی وارداتی ماست که به جای غریب نوازی سنتی ما نشسته است بیگانه ستیزی اگر باید، بر میگردد به بیگانه ای که قصد چپاول سر زمین ما را داشته باشد نه به همسایه هم خونی که تازه دیوار بین خانه ما واو را همان بیگانه کشیده است وقتی ما ایرانیان حمله محمود افغان رابه اصفهان را یورش افغان مینامیم نبایستی از همسایه گان مان انتظار بیشتری داشته باشیم حمله محمود افغان به هیچ روی یورش نبوده است شورش بوده است .» این سخن امیر خانی هم قابل مناقشه است زیرا ما قبل از دوصد سال هم معتقد نیستیم که یک جغرافیای بزرگ بوده ایم بنام ایران، بلکه صحیح تر اینکه یک جغرافیای بزرگ زبان فارسی با مناطق مختلف وشهرهای معروف چون غزنین وبلخ وبخارا وسجستان ونیشابوروطبرستان وری واصفهان وبابل و..که هرمنطقه تحت سلطه حاکمی اداره میشده ومرکزیت مخصوصی به عنوان اینکه پایتخت این مناطق بوده باشد ناممکن بوده زیرا با اسب والاغ وشتر ارتباط کرفتن با این مناطق دور دست دشوار بوده واداره کردن این مناطق توسط زعامت واحد ناممکن. پس باید گفت:( فرهنگ مشترک فارس وخراسان ویا آریانا.) وواژه ایران وافغان وپاکستان وتاجیکستان و... در متون قدیم واحادیث ما دیده نمیشود .پس این میتواند مال چند صد سال اخیر باشد. نویسنده همین ادعایش را در باره قدمت هرات نیزتکرار نموده چنانچه در صفحه 116کتاب اینگونه نوشته است:«هراتی ها هم شعبه ای از فرهنگ ایرانی ها هستند !! »

3- نگاه ویژه به رسومات قدیم وآثار باستانی :

یکی از زیبایی های این کتا ب توصیف رسومات قدیم وعنعنات گذشته است ازقبیل خلق وخوی درویشان وجوانمردان هرات که هنوز خانقاه دارند وروش جوانمردی در میان آنان هنوززنده است مثلا: ازخواجه غلطان وکراماتش که ازعمق جان آنرا باور نموده وغلطیدن خودش درآن محل با صفا وتجربه عرفانیش درآن جا چیزی است که به طور سحر آمیز آدم را به خواندن کتاب مسحور میکند وهمچنین کرامات مزار خواجه عبدالله انصاری پیر هرات که به خوبی توصیف شده وهمچنین توصیف مسجد گوهر شاد هرات ومعماری منحصر به فردش چیز های است که نویسنده تعمد دارد تا کتابش رابا وجهه فرهنگی ورنگ وبوی باستانی که خصلت های بارز انسانی را به نمایش میگذارد در معرض قضاوت خواننده قرار دهد،و اینها صداقت نویسنده نسبت به این باور ها وعنعنات را می رساند واین واقعیت را به هر خواننده چه ایرانی وچه افغانی گوشزد می کند که مدرنیته امروز که همه ما به آن می بالیم دربرابر این پدیده های شگرف تاریخی پشیزی هم ارزش ندارد. مدرنیته امروز چیزی که به ما داده است همان از خود بیگانگی وحتی فاصله گرفتن از منش انسانی ماست امیر خانی با تاسف ازاین وضع واینکه توسعه یافتگی چه بلای بر سر فرهنگ اصیل ما آورده چنین مینویسد:«همین بی توجهی مدنی باعث میشود که گاهی اوقات در تهران سر کوچه نیم ساعت معطل شوی تا کالسکه ر ازروی جو رد کنی »امادر جامعه به اصطلاح توسعه نیافته ای چون هرات چنانچه گفته آمد نیازمندی ها ی مردم به راحتی جواب داده میشودمانند جریان رد کردن بچه اش که مینویسد:« ناگهان دو مرد با لباس افغانی همان جور که با سرعت از کنار ما رد میشوند بدون کدام حرکت اضافه ای یکی چپ ویکی راست دست می اندازند دور کالسکه وآنرا ازروی مانع رد میکننداصلا انگار نه انگار.گویا این کار وظیفه شان بوده است ومثل اینکه هر روز رد میشوند ازاینجا برای بلند کردن کالسکه !بلند تشکر میپرانم اما حتی سربر نمی گردانند،یکی شان دستی تکان میدهد وبه راهش ادامه میدهد تا بدانم که گمنامی صفت اول جوان مردان است!»چیزی که در این کتاب به شکل واقعی بیان شده جوانمردی افغانی ها در کشوری است که بوی قفراز کوچه پس کوچه های آن به خوبی لمس میشود اما مناعت طبع وقناعت داشتن ودرعین احتیاج جوانمردی را حفظ نمودن خصلتی است که هر بیننده تازه وارد را در افغانستان مجذوب ومتحیر میسازد وبرای همیشه عشق به این مردم در وجود آنها لانه میکند مانند آقای جعفریان که به افغانها بیشتر از همشهریانش عشق میورزد وهر کس دیگر که با افغانها حشرو نشر داشته مجذوب منش ها وخلق وخوی جوانمردی آنان شده وجناب امیر خانی نیز ازین امر مثتثنی نیست.

4-معرفی آثار هنری وادبی نویسندگان افغانستان :

برای خالی نبودن عریضه باید گفت که آقای امیر خانی از آنجاتییکه خودش نویسنده است به نویسندگان متعهد وصمیمی عشق میورزدودرافغانستان هم کم نیست ازن قبیل نویسنده ها که باب طبع ایشان باشد در این باره اینگونه میسراید:«حالا که این سطور را می نویسم شش ماه از سفر مان به افغانستان گذشته است وو..شیر پره های که هدیه آورده ام - تازه اگر مانده باشد- خشک شده اند...چیزی که زنده است وهنوز شیرین،هدایای است که از دوستان افغان گرفته ام. کتابهای «کارته وزرا»و«شاگرد داکتر صاحب»هردوطنز از سید عبدالقادر رحیمی ،«جنازه بردهان»و«امضاء محفوظ»، هردو شعر فرانو ازمسعود حسن زاده ،«کمی برای خودم»، شعر از سمیه رامش ونوشته ای سرکار خانم رحیمی به نام «قربانی اول»این کتاب مرا گریاند ومرا خنداند محمد ناصر رهیاب در مقدمه این کتاب، بانو رحیمی محتسب زاده را، شه بانوی درد مند نامیده وبگذار من وی را خان زاده جوانمرد بنامم که به گمانم دقیق تر واصیل ترباشد. کتاب دغدغه زن روشنفکر افغانی است . نه گرفتار فیمینیسم وارداتی شده ونه خواسته است به ما پز بدهد که بازیهای زبانی را میشناسد و..به شدت بومی است به زن افغانی می آموزد که زن امروزی چگونه زنی است .. »وقتی با فرهنگیان افغانی به اداره فرهنگ شهرهرات میرودچنین مینویسد:«در اطاقی در داره فرهنگ علاقه مندان به فیلم سازی جمع میشوند ودر اتاقی دیگرعلاقه مندان به ادبیات،صحبت با جوانان اهل فرهنگ چندان نشاط آور است که اصلا نمی توانم دل بکنم از هرات، من اصلا نمی خواهم از افغانستان دل بکنم.حالا می فهمم این خاک کش دارد یعنی جه ؟» راستی از لابلای این توصیف ها جز صداقت وعشق به اصالت های بومی شرقی خراسانی چه چیزی را میتوان فهمید. چیزی که در جاهای دیگر کمتر یافت میشود ویک نویسنده تهرانی "آغشته به خلق وخوی مدرنیته" ودر عین حال با منش های باقی مانده شرقی در زوایای درونش را چگونه به وجد میاورد.

5- نگاه زاویه ای، نسبت به خانم یا همسفر :

یکی ازعیوبی که از نظر نگارنده بر این کتاب وارد است اینکه نسبت به شخصیت همسرش به عنوان یک موجود پس پرده وحتی نزدیک به دیدگاه طالبانی نگریسته است واین ادعا از بکار گیری واژه (همسفراول) بجای خانم وحضور نداشتن خانمش در بسیاری از مشاهدات وصحنه هااست که آدم احساس میکند که تعمدی درکار بوده تا اورا کمتردر معرض قضایا قراردهد باآنکه همسرش به عنوان یک شخص حاضردر صحنه باید همواره نظریاتش منعکس شود ودرجای جای این سفر حتما اوگام به گام با نویسنده طبعا سخنانی داشته ودیدگاه هایی که از نظر خواننده دورمانده است ونمیتوان گفت که همسرمحترم ایشان فرد بی سوادوشخصیت دکوری است که فقط همسفر بوده وهیچ نقشی دراین سفر نداشته، نازه ازفرزند کوچکش که دوسال بیشتر ندارد شخصیت برجسته تری نسبت به خانمش نشان داده شده است درحالیکه قضیه باید بر عکس می بود،واگر ایشان نمایشنامه نویس می بودند نیزقرار دادن شخصیت زن رادرچنین زاویه ازطرف ایشان ،هرگزقابل قبول نبود، ودر سفر نامه ای با این ویژگی نیز این سوال برای خواننده به وجود می آید که چرا بایک زن اینگونه بی اعتنایی صورت گرفته است .

ب-ازنظر فرم

1تحریف یا بی توجهی دراصطلاحات وواژه های رایج زبان دری :

همان گونه که قبلا وعده داده بودم درین زمینه اشاره کنم باید گفت که: یکی نقایص این کتاب همین استفاده های ناشیانه ومن در آوردی از اصطلاحات زبانی فارسی زبانان افغانستان است البته این بدعت وتحریف زبانی را فقط نویسنده این کتاب مرتکب نشده بلکه سایر هنر مندان وفیلم سازان ایرانی هم وقتی فیلمی با رویکرد افغانی می نویسند از همین اصطلاحات ساختگی خود شان از زبان شخص افغانی استفاده میکنند دلیل این تحریفات شاید عدم آشنای آنها با اصطلاحات رایج افغانی باشد که می طلبد، از فرهنگیان افغانی که کم هم نیستند مدد بگیرند تا دچار اینگونه تحریفات نشوند. نویسنده در جای جای این کتاب ازاین قبیل واژه های تحریف شده استفاده می کند:مثلا از زبان فروشنده هراتی مینویسد :«اسمش را که گفته کردی... »[1]یک افغانی فارسی زبان هیچ وقت فعل کردی را بعد ازاستعمال فعل دیگر نمیاورد وبطور عادی میگوید :گفتی .واین بدعت در نقل قول های دیگر نویسنده هم در بسیاری جاهای این کتاب تکرار شده که از اشتباهات فاحش به شمار میرود مثلا :در جای دیگر از زبان خودش چنین نوشته :در تقلیدِ لهجه هراتی، از کسی می پرسم که:«سیاه سرها کجا نماز خوانده میکنند »!!![2]این اوج بی اطلاعی وناآشنایی ازاصطلاحات رایج زبانی نویسنده را می رساند، که با این ناشیانه گی زبان یک عده کثیر ازفارسی زبانان اینگونه تحریف شده واگرازروی عمد هم نباشد باز هم بخشودنی نیست زیرا زبان شناسان و حتی اهل محاوره زبان دری درایران بسیارند وایشان ازهمان رفیق ادیبش که در کتاب از آنها نام برده بایدمشورت می گرفت.حتی استفاده از کلمه (چکر) با پسوند کنیم نیز اشتباه است انجا که گفته است «چکر کنیم»[3]باید می نوشت چکر بزنیم .در جای دیگر از قول بازرس میدان هوایی هرات چننین نوشته است:«ها تکت را بنما»این هم بسیار دور است از اصطلاحات یک افغانی وطبعا بجای این کلمه شاید گفته باشد تکت را بده یا شبیه این که نویسنده چون اصل حرفش را نفهمیده چنین تغییرش داده .بعداز زبان همان عسکر نوشته :«یا ایستاد شوهمین جا یا نشسته شو روی نیمکت »خیلی بعید است از یک فرهیخته که دچار چنین اشتباهات زبانی بشود ما افغانها بجای این جمله اینگونه میگوییم : (یا ایستاد شوهمین جا یابشین بالای چوکی)اگر نقل قول می کند باید به شکل اصلی باشد نه نصف ونیمه اصطلاح ایرانی ونیم دیگرافغانی تحریف شده .افغانی هیچوقت کلمه نیمکت را به کار نمی برد دقت شود .ازین قبیل اصطلاحات زیاددر کتاب دیده میشود که یک خواننده افغانی می تئواند آنرا درک کند.وخواننده گان کتاب که بیشتر ایرانی اند با خواندن این اصطلاحات برهمان دیدگاه شان نسبت به این اصطلاحات باقی می مانند یا بیگانه تر میشوند با تکه ای دیگر از همزبانان شرقی شان.

ختم کلام

در اخیر از آقای امیر خانی پوزش میطلبم که در بعضی مواقع نا گزیر بوده ام مطالب ناخوش آیند را متذکر بشوم که چاره جز این رک گویی ها نداشته ام که خواهشمندم ایشان با بزرگواری بر این همزبان وهم فرهنگ وهم دردش این رک گویی هارا ببخشایند با درنظرداشت این نکته که همه اینها ازسر درد مندی بوده است نه اغراض ومقاصددیگر .وهمچنین برای نویسنده اجر مضاعف را از درگاه آفرید گار جوانمردان می طلبم. والسلام .

اصفهان- سید عبدالله رضوی مالستانی
در همين رابطه :
ماخذ: وبلاگ پژواک هنر و اندیشه

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٦٨٩٣٥٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٥٢٦٦
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Yvan Arpa even muses on the fact that it is difficult rolex replica to get traditional mechanical watches in Switzerland, suggesting that, perhaps, using smartwatch movements (hardware) might be a possible solution for rolex replica smaller, more creative (and flexible) Swiss watch makers. This gold and diamond laden concept is as much a "what if" as it is a "we await the first order." Talk rolex replica sale about making people feel like their gold Apple Watch Edition pieces aren't as exclusive any longer. Another important implication of something such as this, goes back to the notion that Apple and other smartwatch companies are keen to enter the luxury and rolex replica sale fashion worlds as much as possible. A huge concern of rolex replica sale Apple, is to offer enough Apple Watch variety, so that people don't feel as though replica watches sale they are all wearing similar items.