تاريخ انتشار : ١٢:٩ ٢٨/٨/١٣٩٢

نقص فنی کتاب‌های امیرخانی از دید رهگذران! در کهنه‌کتابِ سعید
 چند وقت پیش دختر خانمی به همراه پدر قلچماق و خوش هیکلش دو جلد کتاب باقیمانده از رضا امیرخانی  روی بساط را خرید و با کمک سبیلای بابا کلی هم تخفیف گرفت. به گمانم "ازبه" بود و " ناصر ارمنی" . "بیوتن" و "جانستان کابلستان" و "ارمیا" را هم می خواست که نداشتم. قیدار را پارسال از نمایشگاه کتاب خریده بود. قول تهیه دادم برای هفته بعدش تو همون مسیر.

کتابها را تهیه کردیم و باباهه اومد. رستم دستانی می خواست  از جنس استخوان خورد کرده های مفاهیم اقتصاد مقاومتی! که از پس مقابله و مقاومت  در برابر تخفیف خواستن این بابا بربیاد.

خداییش من بخاطر هیبت بابا که بر خلاف قیافه خشن و قلچماقش ؛ دختری پرورش داده بود که اتفاقا علاقه مند به مطالعه کتابهای نویسنده محبوب من هم باشد البته که با سود خیلی کم یا حتی بدون سود هم حاضر بودم کتابها را بدهم ولی اینبار اتفاق بامزه ای افتاد که به گمانم در تاریخ فروش کتابهای امیرخانی و بلکم کل تاریخ کتابفروشی دوباره تکرار نشود.

 قبول کردن تقریبا فوری من با همان اولین پیشنهاد تخفیفش برخلاف تعلل بار قبلی و بخاطر همین ذهنیت جدید ،  به شکش انداخت که نکند کتابها مشکل داشته باشند[1] و شروع کرد به ورق زدن کتابها که یکدفعه با دیدن رسم الخط  "بیوتن" روی جلد به کشف بزرگش دست یافت و عاقبت یابنده شد.

ناقلا با همه بعله با ما هم ! از این هیکل و سبیل حیا نمی کنی میخوای فریبمون بدی؟ میری کتابهای مشکل دار خط چاپ را کیلویی میاری ، به قیمت پشت جلد میفروشی ، منت تخفیف هم میذاری؟ به گمونت ما سواد خوندن نوشتن هم نداریم!؟

گفتم چطور؟

دستت درد نکنه ، دیگه کوره سواد اکابری داریم که بفهمیم بی وطن ، بیوتن نوشته نمیشه! اینا کتابهایی هستند که تو خط تولید نقص فنی پیدا کردند ، اسمشون اشتباه نوشته شده ، نمیتونند بدهند کتابفروشی ها ، بعدش  کیلویی ؛ شاید هم مجانی میدن شما بساطی ها آبشون کنید.

خدا میدونه حالا چند تا غلط داخل کتاب باشه!

حالا تصور کنید می نشستم و اون همه توضیح و تفسیر جناب امیرخانی و آن همه بازیهای زبانی را با این کلمه را برایشان تکرار می کردم. باورش می شد به نظرتون؟

 اگر کسی از ما بساطی ها قبول می کرد که اون یک فصل کاملا سفید و بدون نوشته کتاب " من او" صرفا حاصل شیرین کاری های جناب امیرخانی بوده لابد توضیحات "بیوتن" را هم قبول می کردند. اون زمانی که به فکر همه چیز بوده به جز پس آوردن کتاب برای فروشندگان دستفروش و متهم کردنشان به تقلب و کم فروشی و ایضا راضی نشدن خریداران به هزار قسم و آیه و تاییدیه گرفتن از رهگذران با نشون دادن اون صفحات سفید برای آبروریزی بیشتر و مطمئن تر.



[1] نمی شد که به این هیکل گفت : از اهل مطالعه بودن دخترتان و اینکه اتفاقا کتابهای خوبی هم می خواند خوشم آمده و به خاطر فروش و تبلیغ کتابهای نویسنده ی محبوبم بی خیال سود شدم.اگر فقط قسمت دخترشان و خوشمان آمده تو ذهنش  بولد می شد و می زد با کف خیابون هم سطحمون می کرد چی؟!

 


در همين رابطه :
 . ماخذ: کهنه کتاب سعید

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٦٧٩١٥٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٣٩٧٦
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني