تاريخ انتشار : ٢١:٤٥ ٢٣/٦/١٣٩٣

اقتراحی از عاقبت پاپیون از نویسنده‌گان پاراگراف آبی...(5نویسنده و 5 ادامه‌ی قسمتی ناتمام از قیدار)
 داستان گروهی [پلیموث کورسی سیب فروش ها]

داستان گروهی این ماه پاراگراف آبی به سراغ داستان قیدار رفته است. رضا امیرخانی داستانی نوشته است به غایت خواندنی. برخی شخصیت های فرعی در داستان وجود دارند که لختی می آیند و می روند و ما داستان آنها را نمیدانیم. نباید هم بدانیم.بالاخره قصه، قصه ی قیدار است. فی الحال سوژه داستان گروهی این ماه پاراگراف آبی شخصیت "پاپیون"، پیک پلیموث  سوار "شاهرخ قرتی" است. نیازی به خواندن همه ی قیدار از بای بسم الله تا نون ولظالین نیست. تمرکز ما بر روی پاپیون است. امیرخانی داستان این جوان پلیموث سوار را بعد از رفتن از گاراژ قیدار به ما نمیگوید و تنها به پرتاب سیب از اگزوز اکتفا می کند. اینبار نویسندگان پاراگراف آبی داستان "پاپیون" را خواهند نوشت.[شنبه پانزدهم الی جمعه بیست و یکم شهریور ماه نود و سه]
...

 قیدار / رضا امیرخانی / پلیموثِ کورسی ِ سیب فروش ها ص183 تا ص 194

 

قیدار دوری در بالاخانه می زند و برگ های پیچکِ پشتِ پنجره را که حالا اگرچه در زمستان، قد کشیده اند، کنار می زند و از بالا به گاراژ نگاهی می اندازد.فصل سرما شروع می شود و کامیون ها و تریلی ها، لاستیک عوض می کنند و یخ شکن می اندازند. بارها بیش تر صیفی جات ند و از جنوب می آیند. میان این همه کامیون و تریلی، یک هو صدای ترمز یک سواری و کشیده شدن لاستیک‏ش روی کف گاراژ بلند می شود. از آن سو، صدای ضجه ی گوسفندی بلند می شود. انگار سواری زده است به‏ش. قیدار سر برمی گرداند به سمتِ دروازه ی گاراژ. یک پلیموثِ دونفره ی کورسیِ نارنجی، چنان تند پیچیده است تو گاراژ که گوسفندی را پنج متر پرت کرده است جلو! گوسفند ناله می زند. اما نعمت که به سمت‏ش می رود، بلند می شود و می دود و در می رود.
...

پاپیون "چشم، چشم!" می گوید. ماشین را می زند تو دنده  نیم دور ِ چرخ که جلو می رود، ترس‏ش می ریزد و آرام می گوید:

-قیدارخان! من برای آشتی آمده بودم... سه تا جوجه که نصف ساندویچ و نصف قوطی آب جو، جیره ی روزانه شان هست، یک غلطی کرده بودند... من از طرف رئیس آمده بودم برای عذرخواهی دیگر... از شما انتظار نداشتند که بدحساب کنید روی این حرکت...

قیدار به پاپیون می گوید:

-قیدار اهلِ حساب به حساب نیست. ما دو تا حساب داریم با شما. یک حساب سفته اش برمی گردد به تن قیدار، شیرینی آوردی، صاف شد. سیب پس دادیم، خط هم خورد... یک حساب دیگر سفته اش واخواست می شود به پاره تن قیدار... آن حساب به این شل شلی ها صاف بشو نیست. صاف هم بشود، خط نمی خورد....

-آن را هم رئیس صاف می کند... از این روزها، قبل این که برویم ترمینال، دارد همه ی حساب هاش را صاف می کند. با این که مثلِ شما اعتقادات ندارد، اما امروز می خواست برود پیش همان آخوندی که شنیده بود شما باش وجوهات صاف می کنید...

قیدار می خندد:

-سیدِ گلپا، با این چیزها آبستن بشو نیست! کفش هات جفت، حرف هات مفت!

نعمت، "مرحمت زیاد"  قیدار را از "کفش هات جفت"، سوا می کند. از جلو کورسی کنار می رود و پاپیون گازش را می گیرد که زودتر از گاراژ قیدار بیرون بزند...

 

 

* با نیت اجازه از  آقا رضای امیرخانی
...

پلیموث کورسی سیب فروش ها [جور کنِ قرضی از ریخت افتاده]
پاپیون گازش را می گیرد که زودتر از  گاراژ قیدار بیرون بزند.  همین که از کوچه می پیچد پاپیون قرمز رنگ را  پرت می کند بیرون  و هی توی دلش لعنت می فرستد به خودش، به شاه رخ خان، به پلیموث پر از سیب ، به قیدار ، به زمین و زمان. با این افتضاحی که به بار آورده بود تخته گاز می رود تا ترمینال. شاه رخ که آمده بود ترمینال پلیموث نارنجی قرضی اش را زوار در رفته و پر از سیب کف ترمینال اش دیده بود و پاپیونی که زوار در رفته تر از اتول نارنجی شیکش جلوی در مستراح بود، همان پاپیونی بود که صبح نو و نوار فرستاده بودش پیش قیدار. غلط نکند کار، کار خود قیدار بود که اینطور این پاپیون بخت برگشته ی مادر مرده  را شسته بود و فرستاده بودش. پاپیون همین که شاه رخ را دید صدایش را  انداخت پس گلویش و خط و نشان کشید که دیگر این بار کوتاه نمی آید ، که دیگر نباید هم کوتاه بیایند تا این قیدار و پا پتی های دورش ، دور برندارند. همه چیز را گفته بود و هی برای قیدار خط و نشان کشیده بود، گفته بود که چطور با خفت از گاراژ قیدار بیرون زده. گفته بود که قیدار سر فرستادن مثلا پیش کش چطور اتول جور کن اش را از تک و تا انداخته، که پاپیون سرِ اینکه بی آبرویی راه نیندازد، سرِ ترس از بی آبرو شدن جلوی مردم کوچه و بازار، سرِ ترس از دست دادن دم بخت های ساده  چطور انداخته از کوچه پس کوچه های شوش با اگزوز از جا در آمده، با آنتن شکسته ، با هن هن پلیموث پر از سیب رانده تا خود ترمینال .بی ریخت و قیافه با کت و شلوار کرم رنگ پر از لک سیب و چای، بدون پاپیون همه ی این ها را گفته بود و  برای قیدار خط و نشان کشیده بود .

پلیموث کورسی سیب فروش ها [سیب کیلو چند؟]


پاپیون پا به فرار گذاشت، ولی هنوز بوی ادکلن تلخ مردانه با سیب های تلنبار شده توی اتاقک پلیموث مثل سیر و سرکه می جوشید، فقط یک راه بیشتر به ذهنش نمی رسید اینکه هر چه زودتر سیب های له و لورده داخل اتاق ماشین رو منهدم کند، چه می دونم جایی همین اطراف و اکناف، زیر پلی یا کنار جاده ای. مجبور بود بتنهایی ماجرای امروز و صد البته یک پارچ چایِ کله قند پهلو را برای حفظ آبرو طوری فیصله دهد که آب از آب تکان نخورد.

طرف نماینده گاراژ رقیب قیدار خان بود، حرکت وقیحی بود اگر کسبه محل و راننده های آس و پاس دیزلی از قضیه تحقیر شدیداللحن بویی می بردند.

همین که رسید به طرفای ترمینال از دسته ی ترمز گرفت و محکم زد بغل جاده. داشت به تقدیر مضحکی که نویسنده برای او رقم زده بود فکر می کرد، بلند فکر می کرد تا شاید بتواند خودش را از این درگیری ذهنی نجات دهد. فقط یک دست کت و شلوار شیک و مجلسی داشت، یا باید می رفت اتول سیب را دم در منزل پارک می کرد و شلواری چیزی می پوشید و یا باید صبر می کرد تا خیسی شلوار شازده خشک شود. تو این هیری ویری آقای پلیس موتوری از راه رسید، دستور داد شیشه طرف راننده بیاد پایین، "مدارک لطفاً" ، "شما اطلاع ندارید که نمیشه تو اتوبان توقف کرد، مگه علائم کنار جاده رو نگاه نکردین"، ماشین منهای باری که غیر مجاز زدی باید بره پارکینگ"،"بفرمایید اینم برگ جریمه"،"لطفا پیاده بشین"،"همکار من آدرس پارکینگ رو بهتون میدن بعد از طی مراحل قانونی ماشین رو می تونید تحویل بگیرد"،"آخه نداره، لطفا پیاده بشین و ماشین رو به همکارم تحویل بدین"، شرایط سختی بود که برای هر کسی پیش نمی آید، باید از همه چیز چشم پوشی می کرد، "آقا بی زحمت بار ماشین رو خالی کنید، عجله داریم"، پاپیون زودتر از شلوار آلوده به قضای حاجت اجباری مات و مبهوت خشکش زده بود، یعنی تا این حد ماجرا می توانست کش پیدا کند. "روز خوش، یک هفته بعد می تونید ماشین رو تحویل بگیرید".و حالا پاپیون،اتوبان،بار سیب پلیموث، کت وشلوار،و... . 

ماشین های عبوری پشت سر هم سرعت کم می کردن و قیمت می خواستن، ولی طرف نای حرف زدن نداشت، زانوهایش را بغل کرده بود و به حالت استتار در آمده بود، روزگار عجیبی ست شاید این اولین قدم برای خرید سه چهارم میدان تره بار شهر بود. شاید تا این حد بدشانسی و بد اقبالی از آن هیچ مرد ثروتمندی نشده است.

 

نوشته شده توسط فیــلـوزوف 

پلیموث کورسی سیب فروش ها [نان، عشق، پلیموث دونفره]

پاپیون با هر زحمتی که بود گاز ماشین را گرفت و با سرعت از گاراژ خارج شد، او که پیغام شاهرخ قرتی را به قیدار رسانده و در ازاء اش یک پارچ چایی داغ و یک پلیموث پراز سیب نصیبش شده، راه میدان ِ بارفروشها که همان نزدیکی است را در پیش می گیرد و جلوی اولین حجره ی میدان بار می ایستد و بی چَک و چانه همه سیبهای داخل ماشین را به هزار تومان می فروشد. کارگرهای میدان که مشغول ِجعبه زدن سیبها میشوند، اوهم سری به مستراح گوشه میدان بار می زند. خالی کردن سیبها که تمام میشود حجره دار با یک دسته اسکناس ده تومانی به سراغ جوان کت شلواری می آید که در حال مرتب کردن لباس و پاپیون قرمزش است. پاپیون دسته اسکناس را از حجره دار می قاپد و نشمرده داخل جیبش می گذارد و به پشت رول می پرد و گاز را به دل ماشین می بندد. ناله موتور فضای میدان را پر میکند و ماشین بین دود و جیغ چرخها از میدان بارفروشها خارج می شود.

پاپیون توی خیابان چرخی می زند و در مقابل اولین گل فروشی که به چشمش می خورد ترمز میکند و بعد از چند دقیقه با دسته گلی خارج میشود. او که انگار تمام اتفاقاتی که در گاراژ قیدار برایش افتاده را فراموش کرده است دسته گل را روی صندلی عقب پلیموث می گذارد و در آینه نگاهی به زلف هایش می اندازد و با دست موهایش را صاف میکند و عینک دودی را روی بینی عقابی اش جابجا و دوباره گاز ماشین را می گیرد و بعد از چند دقیقه جلوی درب  مدرسه دخترانه ای ترمز می زند که هرروز همان موقع ها برای دیدن دختر مورد علاقه اش بالا و پایین می کند، ولی این دفعه با دفعات قبل خیلی فرق دارد، اینبار نه تنها خبری از آن سرو وضع شلخته و لباس های کهنه نیست، بلکه اینبار ادکلن زده و چسان فسان کرده سوار بر ماشینی آمده است که هر جوانی آرزوی داشتن یکی از این مدل ها را دارد.

زنگ مدرسه که به صدا درمی آید دخترها دسته دسته از مدرسه خارج می شوند و با پلیموث دونفره کورسی نارنجی رنگی روبرو می شوند که درست سر راه پارک کرده و جوان شیک پوش و پاپیون زده ای داخل آن نشسته و بی توجه به نگاه حسرت آمیز دخترها به درب مدرسه خیره شده است، کسی تا آن لحظه تصورش را هم نمی توانست بکند که آن جوان قرتی پلیموث سوار همان علی دراز است که هرروز برای دید زدن دخترها جلوی مدرسه پرسه می زند و مورد تمسخر آنها قرار می گیرد. پاپیون که از نگاه های ملتمسانه و متلک های دخترها قند در دلش آب شده است پیش خود می گوید: این پیغام پسغام ها اگه واسه کسی آب نداش لااقل واسه من نون داشت.

 

نوشته شده توسط دینار


پلیموث کورسی سیب فروش ها [قیدار و قرتی، لیلاج و قاپ قمارخانه]



اتول قرتی ِ نارنجی به طرفه العینی از گاراژ بیرون می رود. فری ینگه با چشم بدرقه اش می کند و زیر لب می گوید:

بیچاره چه گازی می دهد به کورسی ِ عروسک! یک پارچ چای به خوردش دادیم! چرا یک پارچ! چرا یک استکان نه! یا حتی یک لیوان! اِ گلَس آف تی!

ناصر اگزوز درمی آید که:

اِ گلَس آف تی! اوتول قرتی! چه حرف چرتی! هاشم شامورتی!

هاشم شامورتی کنار خاور ایستاده و دارد پنج سیب را توی هوا می چرخاند. چنان سریع می چرخاند که انگار حلقه ای از سیب های زرد را توی دو دستش بین زمین و آسمان جا بجا می کند. یکهو دست می کشد و سیب ها یکی پس از دیگری روی زمین می افتند. و بلند، جوری که قیدار بشنود که شاید توضیحی اضافه کند، می گوید:

آقا خودش لیلاج است.

قیدار لنگ لنگان به سمت دفتر می رود و زیر لب زمزمه می کند"جرم لیلاج نباشد چون تو شطرنج ندانی" و رو به نعمت می پرسد:

از اینجا تا ترمینال قرتی آسفالته است دیگر!؟ زمین سفت!؟

ناصر اگزوز حرف قیدار را توی هوا می قاپد:

حق آقا! حق! قرتی روی زمین سفت نشـ.اشیده که پشنگ‏ش تا زیر چشمش بیاد! باید یک پارچ چای می خورد!

همه ی گاراژ می خندند. قیدار هم تلخ خندی می زند. حالِ راننده قرتیِ پاپیونی تاویل حرف های رد و بدل شده توی گاراژ است. نه نگران کورسی نارنجی امانتی است که بهش خط افتاده و نه دلواپس سیب هایی که توی تمام سوراخ های ماشین ریخته اند و دانه دانه دارند توی هفت سوراخ خودش می سُرند. انگار تا توی چشم هاش لبریز از چای است. چشم می زند که گوشه دنجی را پیدا کند. عاقبت جلوی یک تعویض روغنی می زند روی ترمز. دنج نیست! خلوت هم نیست! بی توجه به رفت و آمدها می ایستد و توی جوب مقابل دکان مثانه اش را تا آخرین قطره تخلیه می کند. صاحب تعویض روغنی که انگار بهش برخورده است، داد می زند:

می آمدی تو مغازه آقای شیک. می رفتی رو چال و پیچ کارترت را باز می کردی! توی خیابان چرا!؟ جلوی دکان ما!

پاپیون که تازه جلوی چشم‏ش باز شده، بی توجه به تیکه های مرد بیلرسوت پوش ِ تعویض روغنی، دور پلیموث می چرخد و به شاهرخ خان فکر می کند که با این پیشامدها حکما تنبیه سختی را برایش در نظر خواهد گرفت! چیزی به ذهنش می رسد. می دود توی سوپرمارکت آن سوی خیابان و با یک بغل نایلون برمی گردد. رو به تعویض روغنی می گوید:

بفرما. بیا سیب بردار اوستا. برای شاهرخ خان تحفه فرستاده بودند از سمیرم. داد توزیع کنیم. صاحب تعویض روغنی دست به سینه می گذارد و پیش می آید:

خدا خیرشان بدهد. شاهرخ خان ِ صاحب ترمینال جدید دیگر!؟ چه مرد باصفایی!

و شروع می کند به ورچین کردن سیب. راننده قرتی هم تند تند نایلون ها را از سیب پر می کند، دست رهگذرها می دهد و با ادب و احترام می گوید: "تحفه ای ست از طرف شاهرخ خان"

تا آخرین دانه سیب ها مهر می خورد به نام شاهرخ قرتی و دو دستی تقدیم می شود به جماعتِ غنیمت دوست. سیبی توی اوتولِ کورسی باقی نمی ماند. پاپیون می‎پرد پشت رُل و ماشین را می‏برد روی چالِ تعویض روغنی:

این بچه های شیطان سیب چپانده اند توی اگزوز انگاری. سیخی، انبری، چیزی دم دست داری اوستا؟ اگزوز را خالی کنی!؟

اوستای تعویض روغنی که قریب ده نایلون سیب ته دکان‏ش دیده می شود، یک استکان را پر می کند از چای و می گوید:

بعله! بعله! حتما. شما تشریف داشته باشید. بفرمایید اینجا، روی صندلی. چای هم ریختم برای تان.

پاپیون اسم چای را که می شنود قاطی می کند و داد می زند:

خالی کن اگزوز را می خواهم بروم.

می نشیند و چای را می ریزد کفِ مغازه. فکر می کند که بعد از اینجا باید برود و ماشین را پولیش بزند و برق بیندازد! کت و شلوار کرم ِ امانتی شاهرخ قرتی که پر از لک سیب های نشسته شده را هم بدهد به خشکشویی! بعد هم برود ترمینال، سرش را بالا بگیرد و به همه بگوید که امشب همه ی شهر سیب های قیدار را گاز می زنند و به جان شاهرخ خان دعا می کنند!

حکمش همین است. قرتی هم که باشی، قاپ قمارخانه می شوی اگر کیپ تا کیپِ اتولت سیب از لیلاج شیتیل گرفته باشی.

پاپیون بخت برگشته تاب نیاورد و جلوی یک قنادی در خیابان سیروس زد کنار. جست لب جوب و هر چی چایی شیرین ناصر اگزوز به خوردش داده بود را یک جا تگری زد. جماعت کاسب از پشت شیشه دکان گردن دراز کردند که  قصه ی این قرتی نزار و آن پلیموث سیب اندود چی ست. پاپیون با غرغری زیر لب برگشت سمت پلیموث و شروع کرد به ریختن سیب های انباشته روی صندلی راننده، کف خیابان سیروس. اما هر چه خالی می کرد، سیب های سمت شاگرد قل می خورد سمت راننده. پاپیون کفرش درآمد. در پلیموث را با بدبختی بست و رفت روی چهارپایه جلوی قنادی به هوارد زدن که : "ایها الناس قیدار، قیدار که میگن مرد نیست. مظلوم کشه. بیکار که میشه تو یخه مردم و اتول مردم سیب میکاره. برید بپرسید این سیب ها از کجا اومده. من که مردم تو روز روشن از دست شوفر های نره خرش امون ندارم وای به ناموس مردم...". پاپیون بالای چهارپایه، راست و دروغ بخیه میکرد که جماعت جمع شدند دور پلیموث. حاجی فتاحی صاحب قنادی هم دستی به ریش های سپیدش کشید.آمد جلوی در قنادی. نگاهی به پلیموث و گوشی به پلیموث سوار که با کفش رفته بود روی چهارپایه اش سپرد. حاجی فتاحی بیخ گوش شاگردش وردی زمزمه کرد و سه چهار دقیقه ای صبر تا آتش پاپیون بالای چهارپایه بخوابد. همین که پاپیون از نفس افتاد، پرید وسط خاله زنک بازی بچه قرتی که: "جماعت بنده خدا حق داره. مظلومه. منم اینطور باهام تا میکردند کفری میشدم. حالا بیا پایین جوون.قیدارکه رسوای عالم شد. بیا پایین. این قیدار که میگی ما هم اسمش رو شنفتیم.اهل این نصفه کاری ها نیست. یعنی بعید است جای تحفه ی همسایگی دویست جعبه سیب نشسته بگذارد توی سینی ".  حاجی فتاحی دستش را روی دوش پاپیون که از چهارپایه آمده بود پایین گذاشت و به پلیموث که شاگردش، با شلنگ آب، تا خرتناق سرریز شیشه هایش را غرق کرده بود،اشاره کرد و گفت: "واسه همین ما سیب هات رو شستیم"

نوشته شده توسط قصه های درخت نوک مدادی

در همين رابطه :
 ماخذ: پاراگراف آبی (داستان گروهی [پلیموث کورسی سیب فروش ها])

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٧٢١٧٠٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٤٥٤٢
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Because when the replica watches uk astronauts entered the replica watches sale space, wearing a second generation of the Omega replica watches, this watch is rolex replica his personal items.