تاريخ انتشار : ١٢:٣٩ ٢٢/١٢/١٣٨٨

آن چه در وب راجع به نشت نشا نوشته‌اند(2)
جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر پانزده مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ديدن پانزده نظر قبلي به لينك‌هاي پايين صفحه مراجعه فرماييد.

=======================================
30
خبرآنلاين: مهاجران و طراحي آفتابه‌ي مسي مقاوم در برابر امواج مايكروويو
http://www.khabaronline.ir/news-50759.aspx
http://asha.ir/archives/2319
ايمان مطهري منش-فروردين89
کتاب  - رمقِ دانش‌جوی مهندسی‌مان را می‌کشیم که یاد بگیرد چگونه طراحی کند. مثلاً طراحیِ شترگلوی توالتِ فرنگیِ پلاستیکیِ مقاوم در برابر حرارت بالای 2000 درجه! نتیجه این می‌شود که دانش‌جو روی کاغذ آفتابه‌ای مسی طراحی می‌کند که لوله‌اش در برابر امواج ماکروویو مقاومت خوبی دارد! چندسال زندگی دانش‌جویی، فقط تو را از زندگیِ واقعی دور کرده است. همین!


ایمان مطهری منش: دانش‌نامهٔ اینترنتی «ویکی‌پدیا» که این روزها مقالات ضد نظام جمهوری اسلامی‌اش در حوزه‌های مختلف، سیر صعودی یافته است، در صفحه‌ای با عنوانِ «فرار مغزها» این‌ گونه می‌نویسد: «به پدیده مهاجرت گسترده تحصیل‌کردگان، دانشگاهیان و دانشمندان یک کشور یا جامعه به کشورهای دیگر، اصطلاحاً فرار مغزها گفته می‌شود، که معمولا به خاطر کمبود موقعیت های شغلی، درگیری های سیاسی و نظامی، و خطرات جانی رخ می دهد.»

و بعد، نویسندهٔ این مقالهٔ «خُرد» از کشورهای ایران و عراق به عنوان کشورهای مبتلا به این ابتلای فرهنگی-علمی نام می‌برد. اما سر کار را که می‌گیری به این نکته می‌رسی که این مقاله در حقیقت گزیده‌ای از مقالهٔ «فرار مغزها از ایران» است. و این یعنی، نویسندهٔ مقالهٔ «فرار مغزها از ایران» یا فرد دیگری، اساس موضوع فرار مغزها را از اصطلاحی وطنی گرفته و با ثبتش در ویکی‌پدیا، خواسته تا طوری وجاهت علمی به آن بدهد.
اما خوب که نگاه می‌کنی، می‌بینی زیر این عنوانِ ژورنالیستی، زخم‌هایی هست. زخم‌هایی که بارها، نخبگان مملکت ما و هوشمندان جوان‌مان را آزرده تا آن‌جا که وادارشان کرده تا سفر کنند... تا با قهر بروند.
نیازی به حجتِ ویکی‌پدیا نیست؛ چه آن‌که این روزها در این دانش‌نامه -صرف نظر از دسته‌بندی سیاسی و فکری- مقالاتِ ناقص و ادعاهایِ ثابت نشده بسیار است. یک چرخ که در فامیل و دوست و آشنا بزنیم، بالاخره یک «مهاجر» قهر کرده می‌یابیم. حالا در نخبه بودن یا نبودنش، حرف بسیار است. اما این موضوع، موضوعِ تازه‌ای نیست و حرف زدن درباره‌اش نیز، تازگی ندارد؛ اما حرفِ وطنی دربارهٔ این موضوع بسیار کم است و آن‌چه هست، بیش‌تر ادعا و ابراز تأسف است تا حرفِ حسابی.

در این میان، رضا امیرخانی در روزگاری که دوباره موضوعِ فرار مغزها، موضوعِ داغی شده بود، کتابی نوشت با عنوان «نشتِ نشا» و ذیل عنوانش نوشت: «جستاری در پدیدهٔ فرار مغزها» بعد، در متنِ کتاب «فرار» را همراه با بارِ منفیِ معنایی خواند و حرف و حدیث دربارهٔ «مغز» بودنِ مهاجران را هم زیاد دانست. پس، نوشت: «نشا همان قلمه‌ای است که می‌زنند تا پسان فردا که گرفت، محصول‌شان بدهد.» و بعد آورد: «کنایتی است از زحمتی که نظامِ آموزشی ما برای بر و بچه‌ها می‌کشد» بعد دربارهٔ «نشت» هم نوشت: «نشت را در فرهنگ معنا کرده‌اند سرایت آب و آتش از جایی به جای دیگر.» تا بگوید که این جریان، جریانِ نرمی است با تبعاتِ خسارت‌بار.

نشتِ نشای امیرخانی، حرفِ ویژه یا نظریه‌پردازیِ فوق‌العاده‌ای نیست. حرفی است که چون نویسنده در میانهٔ گود بوده، خود به خود بر قلمش آمده. امیرخانی نشتِ نشاهایی که دوست و هم‌بازی و هم‌مدرسه‌ای و هم‌دانشگاهی‌اش بوده‌اند را دیده و با نوشتن این مقالهٔ بلند، می‌خواسته وظیفهٔ وجدانی‌اش را به انجام برساند و بگوید که منشأ این درد کجاست.

در نشتِ نشا که اول‌بار کم‌کم در جایی به صورت پاورقی منتشر شد، تلاش می‌کند موضوع را از بالاتر ببیند و از «زمین»ی که نظام آموزشی ما بر آن بنا شده و دارد در آن «نشا» می‌کارد بگوید. و خب، انصافاً نگاهِ نویسندهٔ این اثر، نگاهِ درستی است که با زبانِ شیرین و نقادانه بیان شده است.
نویسنده در این اثر از «ترجمه» می‌گوید. از «علم بومی» و «نظامِ آموزشیِ بومی»، بعد هم «ضعف در علوم انسانی» را به رخ می‌کشد و یادآوری می‌کند که هرچه می‌کشیم، از این ضعف است...

شاید خوانش این اثر، بُتِ «دانشگاه» را در نظر بسیاری بشکند. به همین دلیل، اگر از آن دسته‌اید که 13 روزِ عیدشان را در حبسِ کتاب‌های تست و کلاس‌های تست می‌گذرانند یا فرزندی دارید که چنین است، به خواندنِ «نشت نشا» دعوت‌تان می‌کنم. این کتاب مال شما است اگر دانشجوئید، یا دانشجو خواهید شد، یا دوستان و فرزندانی دارید که در پی دانشجو شدن‌اند. و شاید کسی را به تفکر وادارد...ضمنا «نشت ‌نشا» را انتشارات قدیانی منتشر کرده است.

 

صرف کتاب با خبرآن‌لاین:
به دانش‌جوی کشاورزی‌مان آموزش می‌دهیم که از جنگل‌ها چگونه محافظت کند. به او توصیه می‌کنیم که در آب و هوای مرطوب چه درختانی را به عمل آورد. به او یاد می‌دهیم که حفظ محیطِ زیست چه اهمیتی دارد... بنده خدا از زیر آن پنجاه تومانیِ بزرگ که بیرون آمد، کویر می‌بیند و بیابان و کوهستان! پرس و جو می‌کند و می‌فهمد که اصالتاً از تکست اروپایی درس خوانده است. رمقِ دانش‌جوی مهندسی‌مان را می‌کشیم که یاد بگیرد چگونه طراحی کند. به زور کتابِ طراحیِ اجزای جوزف ادوارد شیگلی را طی شش واحد تنقیه‌اش می‌کنیم که خوب حالی‌اش شود. حالا او می‌تواند مسائل سه بعدیِ نامعینِ انتزاعی را حل کند. مثلاً طراحیِ شترگلوی توالتِ فرنگیِ پلاستیکیِ مقاوم در برابر حرارت بالای 2000 درجه! بعد می‌بینیم این با مستراح‌های سنتیِ ما جور در نمی‌آید، استادان به این نتیجه می‌رسند که سنت‌ها را قاتی‌اش کنند.

نتیجه این می‌شود که دانش‌جو روی کاغذ آفتابه‌ای مسی طراحی می‌کند که لوله‌اش در برابر امواج ماکروویو مقاومت خوبی دارد! این‌ها شوخی نیست. این عینِ سؤالی است که زمانِ ما در درسِ انتقال حرارت به عنوانِ پروژه به دانش‌جویان داده بودند:  «طراحی کنید پرهٔ شوفاژی را به صورت مثلث متساوی‌الساقین با قاعدهٔ a و زاویهٔ رأس o که از اتنهای آن وزنه‌ای به وزن M آویزان است، به صورتی که کم‌ترین خمش «خیز» را داشته باشد، و توأماً بیش‌ترین انتقال حرارت را. ضمناً به دلیل محدودیتِ جا، ماده‌ای را برای ساخت آن انتخاب کنید که کم‌ترین ضریبِ انبساطِ طول را داشته باشد...» یک مسئلهٔ مشکلِ پارامتریک! یک لغز! یک چیستانِ مزخرف! و البته از دیدِ آقایان، انتهای سؤال علمی. علم به معنایِ ترجمه‌ای آن. برای حلِ آن تصویرِ سیاه و سفید، جد و آبائت پیشِ چشمت می‌آید و از ریاضیِ دبستان تا معادلات دیفرانسیلِ دو را باید از بر باشی. اما... خیال می‌کنی با حلِ آن گرهی از مشکلاتِ فروبستهٔ این مملکت حل می‌شود؟ فردا روز که فارغ‌التحصیل و جویای کار، رفتی در یک ساختمان و زیرِ دستِ یک تأسیساتی شروع کردی به نصبِ شوفاژ، جرینگی می‌فهمی که این مسأله نه به دردِ دنیایت خورده است و نه به دردِ آخرت. دو زاری‌ات می‌افتد و می‌فهمی که دانش‌جویان زرنگ‌تر از تو، همان موقع این را دریافته بودند که چنین مسائلی را دو‌دره می‌کردند و از رو دستِ تو کپی می‌کردند.

می‌بینی چیزهایی را آموخته‌ای که در هیچ‌جای این مملکت کاربرد ندارد. چهار سال یا شش سال یا هشت سال زندگی دانش‌جویی، فقط تو را از زندگیِ واقعی دور کرده است. همین!

=======================================
29
روزنامه‌ي بهار: نظمي كه تكنولوژي بر ما تحميل مي‌كند
http://bahardaily.com/News/1696
علي پايا-اسفند88
چندی پیش در یکی از روزنامه ها در ایران نویسنده ای درباره علم دینی مطلبی نگاشته بود و اشاره کرده بود به دستشویی هایی که در فواصل میان شهرهای مختلف در آمریکا در پمپ بنزین ها برای استفاده عموم تعبیه شده است. نویسنده توضیح داده بود در این دستشویی ها کار شست وشو با فشار یک تکمه صورت می گیرد. در نوبت اول مایع دستشویی عرضه می شود، در نوبت دوم که تکمه فشار داده شود، آب برای شست وشو از لوله بیرون می آید و در نوبت سوم، هوای گرم برای خشک کردن دست. نویسنده به اشتباه این تعبیه را مصداقی از «علم غیر دینی» به شمار آورده بود و متذکر شده بود طراحان این دستگاه، به نیاز مسلمانان برای وضو گرفتن توجه نداشته اند. این مثال، نمونه خوبی از یک تکنولوژی خاص است که برای یک فرهنگ خاص و نیازی که آن فرهنگ خاص برای خود تعریف کرده است کاربرد دارد و احیاناً در فرهنگ های دیگر به کار نمی آید. اما شمار این قبیل فناوری های انحصاری (در قیاس با خیل فناوری هایی که می توانند با اندکی دستکاری در همه جا مورد استفاده واقع شوند) چندان زیاد نیست.
توضيح سايت: اولا اين مطلب در كتاب نشت نشا منتشر شده است و آخرين باري كه بر حسب احتمال روزنامه‌اي آن را كار كرده باشد برمي‌گردد به پيش از سال چاپِ اول، يعني قبل از سال 1383. پس روزنامه‌اي خواندنِ اين مطلب احتمالا چندان قرين به صحت نيست. ثانيا كتاب راجع به علم بومي است، نه علمِ ديني. و ثالثا نويسنده اين پديده‌ي تكنولوژيك را مصداقي از علم غير ديني نديده است و  توضيح داده است راجع به يك‌سان‌بينيِ مخاطب در پديده‌هاي تكنولوژيك و بعدتر نيز اين بيان را به طرز ديگري (ص45) تفسير كرده است كه "اين يك مشكل فسقلي بود از نگاه يك شكل در گستره‌ي علوم تجربي. ساحت علوم انساني از علوم تجربي باطني‌تر است و خطرناك‌تر..."
=======================================
28
كلبه‌ باروني: احساس الكي
http://kolbehbarooni.persianblog.ir/post/194/
سايه قرمز-اسفند88
امیرخانی توی کتاب نشرنشا بود فکر کنم میگفت ما باید اینطوری هم باشیم چون علم بومی نداریم و از خودمون نیست ، مخصوصا علوم انسانی که پایه همه هست و رابط اصلی. امیدوارم یکی پیدا بشه که بیاد و همت بزاره و یه چیزی بگه که با فرهنگ این مملکت بخونه را بزاره. من با خوندم کتاب ها و مقالات مختلف به این نتیجه تا حدی رسیدم که فرهنگ ما قبل و بعد اسلام زیاد تفاوت نداشتن البته بین عام مردم و فقط اسلام اومده و رنگ دینی به اون داده و ریشش را قوی تر کرده. شاید این حرف من هم اشتباه باشه ولی من رسیدم بهش. پس بحث فقط اسلام و به اسلام ربط دادن و این روانشناسی را رد کردن نیست بلکه بحث فرهنگیه که باید باشه ولی داره کم کم عوض میشه و این عوض شدن به قول بزرگی باعث میشه که جوانان ما با گذشته خود بیگانه بشن و بعد خوره هرچی بگن میشن چون باور اون پوچی ها با فرهنگ جدید بیشتر میخونه تا حتی همون یه کم تحریف شده های قبلی تر.
=======================================
27
بي‌نقطه: ظاهر و باطن
http://binoghte.blogfa.com/8812.aspx
سيدابراهيم-اسفند88
برای چهارمین بار مشغول خواندن "نشت نشا" امیرخانی هستم.
=======================================
26
چارتر نفت: از بس ننوشتم
http://oilpilot.blogfa.com/post-26.aspx
مهدي-بهمن88
ای رضا امیر خانی توی اون رو...................ت

بابا خوب من وقتی، وقت ندارم درس بخونم وقتی کار تحقیقاتیم را فقط توی ینگه دنیا و همسایه شمالیش انجام میدن، این شتر صفوان دیگه از کجا آوردی

و وقتی هم که می گم بابائی بابائی من می خوام برم خارج درس بخونم...... اولش ناراحت میشه ولی سریع خودشو جمع میکنه و سرخی صورتشو می بره زیر صورتک خنده که خوب ،ای میل بزن به آقای..... برو، و میگه راستی مهدی دانشگاه آزاد خوبه ها..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجاش که می رسم مغزم دیگه صدا نمی ده، می دونی چرا، نه اشتباه گفتی ؟

=======================================
25
دست‌نوشته‌هاي يك دانش‌جو: چند خطي از يك مقاله
http://parsaalavi.blogfa.com/post-27.aspx
...-بهمن88
آقای رضا امیر خانی نویسنده ی کتاب « نشت نشا ـ جستاری در پدیده فرار مغزها»1 به خاطره ی سفر خود به شهر بوستون در ایالات متحده اشاره می کند در آن کتاب بیان می کند که به جست و جوی دانشگاه هاروارد ، معروف ترین دانشگاه علوم انسانی دنیا وارد محله ی هاروارد در شهر بوستون مراکز ایالت ماساچوست شده است وقتی خوب می نگرد می بیند بر روی اکثر مکان های عمومی مانند قصابی ، کافه ، آرایشگاه و ... نام «هاروارد» نقش بسته است . با تعجب از فردی مکان دانشگاه هاروارد را می پرسد و او هم با لبخند پاسخ می دهد : « همین جا که ایستاده ای »

تمام کلاس های درس دانشگاه هاروارد در مکان های زندگی عمومی و در کنار آن ها برگزار می شود .

آپارتمان بالای کافه کلاس درس پروفسور مک آرتور است !...

بله ، آن ها آموخته اند که چگونه میان علوم انسانی و زندگی عمومی پیوند برقرار کنند و علوم اجتماعی را از حالت انتزاعی محض به دل فعالیت های اجتماعی بکشانند . جایی دیگر در همین کتاب نویسنده سختی های یک تحقیق درس جامعه شناسی را در آمریکا نشان می دهد که چگونه دانش جو برای تحقیق در مورد یک فرقه ی مذهبی مجبور می شود با آن فرقه زندگی کند ! متأسفانه در خیلی از موارد نخبگان سیاسی دانشگاهی ما از نزدیک و به صورت محسوس با زندگی سیاسی مردم عادی ارتباط ندارند . به خوبی می دانیم که مهم ترین عامل در تحولات سیاسی یک جامعه همانا اکثریت همین مردم عادی یا به اصطلاح عوام هستند .

پس چرا نخبگان سیاسی ما کمتر به خود این امکان را می دهند که تحقیقات خود را پیرامون مسائل سیاسی جامعه و حتی پیش بینی پدیده های سیاسی که امکان وقوع آن ها وجود دارد افنجام دهند . آیا ضرورت آن احساس نمی شود که نخبگان سیاسی و به طور کل دانشگاه ارتباط محسوس تری با زندگی اجتماعی مردم برقرار نماید ؟ چرا در انتخابات سال 1388 جمهوری اسلامی پیش بینی های عده ی کثیری از نخبگان سیاسی به بار ننشست و برعکس از آب درآمد .
=======================================
24
دل‌نوشته‌هاي دخترانه
http://masoumirad.persianblog.ir/1388/7/
مريم م-دي88

٢سال پیش که آقای هاکوپیان به عنوان کارآفرین برتر اومده بودن کلاس چندمنظوره ٣٠٢(از بس که دانشکده سابقمون سالن همایش داره.گزاره دو شرطی:اگه سالن همایش نداریم(آنگاه و بالعکس)دانشجوی علاقمند به حضور در همایش و سمینار هم در بهشتی کم داریم.در نتیجه عرضه کاملا" جوابگوی تقاضاست).جلوی در کلاس توی راهرو یه سری کتاب گذاشته بودن برای فروش با تخفیف ۵٠%!!!فاطمه با دیدن اسم نویسنده کتاب شروع کرد به تعریف و تمجید از "رضا امیر خانی".بنابراین با یه دو دو تا چهار تای ساده کتاب رو خریدم.

در مورد فرار مغزها بود.١٠-١۵ صفحه شو خوندم.موضوع کتاب ذهنمو خیلی درگیر کرد و وجدانمو یه کمی قلقلک داد.از اونجایی که درگیری ذهنی ام با درس هایی که دوستشون نداشتم و دغدغه پاس کردنشون برام کافی بود و از طرف دیگه رها شدن از رشته و دانشگاهم و امکان تحصیل در یک دانشگاه معتبر ینگه دنیا تنها افکاری بودند که آن روزها را برایم قابل تحمل می کردند،کتاب را ٢سال کنار گذاشتم تا بتوانم با زنده نگه داشتن خیال آن اتوپیا و بدون وجدان درد باقیمانده درسم را تمام کنم -مبادا دیپلمه بمانم-

حالا که لیسانسمو گرفتم-هرچند هنوز گواهی موقتش رو هم بهم ندادن- و ارشد هم قبول شدم و بدجوری فکر paperو apply و امثالهم به سرم افتاده فکر کردم وقتشه بروم سراغ کتاب تا حداقل راه رسیدن به آن مدینه فاضله را با آگاهی از این که قرار است چه بر سرم بیاید طی کنم.

حالا که خواندن کتاب تمام شده بخشی از آن را انتخاب می کنم و در این جا می گذارم تا شما را هم به لا اقل به ورق زدنش ترغیب کنم.البته این انتخاب کار خیلی سختی بود.چون تقریبا" هر قسمت این کتاب حرف دل یکیمونه.من حرف دل خودمو انتخاب کردم:این ترم چون به لطف غیر مرتبط بودن لیسانس و فوق لیسانسم از 10 واحدی که بهم دادند 8تاش پیش نیازه،زیاد نگرانی درس خواندن ندارم.بنابراین کلاس های فوق برنامه زیاد می روم.یکی شون کلاس کارآفرینیه.عین تکرار کابوس 4ساله دوره لیسانسمه.یک رشته از شاخه علوم انسانی و رکود این رشته ها و تئوری های تکراری...

تا فراموش نکردم اول کتاب رو معرفی می کنم:نشت نشا/نوشته رضا امیرخانی/موسسه انتشارات قدیانی

 

 مرکز ایالت ماساچوست آمریکا بوستون است.شهر ام آی تی،شهر هاروارد،شهر کمبریج،...شهر فاین آرت،شهر موزه هنرهای مدرن...شهر کافه های پررونق،شهر کتابخانه های عمومی شلوغ...شهر روشنفکران آمریکا،شهر معروف ترین فستیوال های هنری...شهر بهترین شرکت های کامپیوتری،سیلیکون ولی شرق...روی پلاک های ماشین در تعریف ایلت ماساچوست نوشته اند،روح آمریکا

تابستان سال ٢٠٠١ میلادی.شب بود و در محله هاروارد بودم.جایی با تابلوی دانشگاه هاروارد رو به رو نشدم،اما کافه هایی دیدم به اسم هاروارد.بوتیک هایی به اسم هاروارد.متعجب جلوتر رفتم.ساختمان هایی با معماری فوق العاده قدیمی.اما هیچ نشانی از دانشگاه نبود.ساعت از ده شب گذشته بود،اما خیابان ها همچنان شلوغ بود.مملو از جوان.جوان هایی که دور میزهای کافه های خیابانی نشسته بودند و گپ می زدند.دانشجوهایی که کف پیاده رو ولو شده بودند و زیر نور چراغ خیابان تکالیفشان را می نوشتند.پسرکی که گیتارش را به دست گرفته بود و در ایوان خانه اش که مشرف به خیابان بود آواز می خواند و ساز می زد...و من متعجب نگاه می کردم که پس کجاست آن دانشگاه عظیم و قدیمی.آن مهد علوم انسانی ینگه دنیا...عاقبت دل به دریا زدم و از جوانی که از کافه ای بیرون می آمد پرسیدم:این دانشگاه هاروارد کجاست؟خندید و گفت:همین جا که ایستاده ای!طبقه بالای کافه را نشان داد،آپارتمانی که چراغ هایش روشن بود.گفت این کلاس فلسفه پروفسور مک آرتور است که با رضایت استاد و دانشجو این ساعت شب برگزار می شود.آن جوان که تازه هم صحبت گیر آورده بود،تا بعد از نیمه شب دانشگاه را به من نشان می داد...آن در را نگاه کن کنار سالن بیلیارد،آن دفتر دانشکده منطق است.طبقه بالای آن رستوران دانشکده جامعه شناسی است.دیوار به دیوار فروشگاه لوازم التحریر،کتابخانه عمومیست.پروفسور فلانی در این خانه زندگی می کند.پروفسور بهمانی که حتما" اسمش را شنیده ای،همسایه من است...گفت و گفت و گفت و من چهارشاخ مانده بودم که این چه هارواردی است؟...هاروارد یک دانشگاه نیست،یک محله است.با همه مشخصات یک محله.از کفاشی تا قصابی تا کلاس درس.از روزنامه فروشی تا مغازه فروش نوشت افزار تا کتابخانه عمومی.از گدا تا راننده تاکسی تا استاد دانشگاه...و تازه اگر هاروارد محله است،برکلی در شمال سانفرانسیسکو شهر است!

چرا هاروارد اینگونه است؟مگر برای این جماعت با آن رفاه اقتصادی کاری داشت که یک شهردار با سبیل هیتلری بگذارند در شهرذاری بوستون که دور تا دور هاروارد را سیخ سیخ نرده بزند طوری که حتی یک گربه هم نتواند از بین نرده ها رد شود؟مگر کاری داشت که یک حراست بعثی بگذارند دم دروازه دانشگاه تا بدون کارت شناسایی حتی رئیس جمهور را هم راه ندهند؟

نه،...به گمان من مسئله مسئله دیگریست:هاروارد می خواست که به دانشجوی علوم انسانی بیاموزد که تو بایستی زندگی کنی.برای همین کلاس پروفسور مک آرتور طبقه بالای یک کافه تشکیل می شود.هاروارد به دانشجو می آموزد آنچه را که در محله هاروراد به کار دانشجو می آید،و محله هاروارد محله ای است شکل همه محله های دیگر...

حتی این محله پلیس هم دارد.هاروارد پلیس...در همه دانشگاه های آمریکا پلیس دانشگاه با پلیس شهری نامی متفاوت دارد.تجهیزات پلیس دانشگاه،اسلحه و اتومبیلش،تفاوت ظاهری چندانی با پلیس شهری ندارد،اما پلیس شهری حق دخالت در مسائل مربوط به دانشگاه را ندارد.به پلیس دانشگاه آموزش داده اند که با شورش دانشجویی-که در همه جای دنیا چیزی مرسوم است-چگونه تا کند.به او آموخته اند که در شورش دانشجویی حتی المقدور حق استفاده از اسلحه را ندارد.جالب اینجاست که پلیس های دانشگاه،اگرچه یونیفرم های پلیس شهری را می پوشند و همان تجهیزات را دارند،اما به لحاظ سنی معمولا" مسن تر و معتدل ترند و آن قیافه میرغضبی را به خود نمی گیرند. مقایسه اش کنید با مسئله حادثه کوی دانشگاه خودمان در سال ١٣٧٨!اولین گروه نیروی انتظامی که وارد صحنه شد،کلانتری یوسف آباد بود که تخصصش دیدن کارت ماشین و بو کردن دهان شهروندان بود،فتاءمل!

نکته مضحک چگونگی مواجهه ما با اینگونه حوادث است.به جای آنکه عبرت بگیریم و بیاییم و اصالتا" پلیسی برای دانشگاه طراحی کنیم تا جلوی حوادثی از این دست را بگیریم،یکهو می آییم و صورت مسئله را پاک می کنیم.سیصد نماینده مجلس ششم که حکما" هر کدام عقل کلی بودند برای خودشان و فک و فامیلشان و حوزه انتخابیه شان،عقل کلشان را می گذارند روی هم تا بشود عقل جمعی و بخش نامه صادر می کنند که بالکل ورود پلیس به دانشگاه ممنوع است...گامی دیگر به سمت خارج کردن دانشگاه از حیطه زندگی.

بامزه تر آنکه این بخشنامه هنوز ابلاغ نشده بود که در یکی از دانشگاه های صنعتی(سال ٨٠) کنفرانسی گذاشتند در مورد هوافضا.یکی از سخنرانان استاد دانشکده پرواز نیروی هوایی بود.از آنجایی که با لباس فرم نیرو برای سخنرانی آمده بود،حراست متعهد و مسئول او را به داخل دانشگاه راه نداده بود که ورود نیروهای نظامی به دانشگاه ممنوع است!

قدمی دیگر برای فاصله گذاری میان علم و زندگی...تو در دانشگاه از شر شرار پلیس در امانی،اما به محض آنکه یک گام از دانشگاه به بیرون بگذاری،می توانند به زیر اخیه ات بکشند.تو در دانشگاه در علوم انسانی یاد می گیری که کانت و هگل چه فرمایشاتی فرموده اند اما یک گام که از دانشگاه بیرون می گذاری،بن کتابت را می فروشی به کوپن فروش های میدان انقلاب.در دانشگاه می آموزی که چگونه باید زلزله را به صورت تری دایمنشنال برای سازه های ساختمانی محاسبه کنی،اما پایت را که از در دانشکده بیرون گذاشتی،می بینی حتی در توسعه خود دانشگاه،پیمانکار ساختمانی گوشش بدهکار آنچه تو علم می دانی،نیست...یعنی میان دانشگاه و بیرون دانشگاه فاصله ای پرناشدنی وجود دارد.

و باز هم بایستی حسرت خورد که در تاریخ تمدن ما،همواره کار بدین پایه مضحک نبوده است.نظامیه ها در دل بزرگترین شهر ها بوده اند.کارآمدترین مرجع شیعه در درس زمان تبعیدش فریاد می کشیده است که مکاسب را در بازار نجف بیاموزید.حتی هنوز تا پیش از نظام ترمی-واحدی دست کم در همین قم می شد اختلاط حوزه و شهر را دید.و حالا کهن ترین دانشگاه ما از پنج شنبه بعد از ظهر تعطیل می شود تا فردایش نماز جمعه در آن بخوانند!مبادا که اخنلاطی باشد میان دانشجو و نمازگزار...چگونه شد که اینچنین فاصله افتاد میان علم و زندگی؟!



=======================================
23
meg85: نشت نشا
http://meg85.blogfa.com/post-127.aspx
صالحي-آذر88

نویسنده اش را از پیشتر ها میشناختم با اولین کتابش "ارمیا" و میدانستم که دانش آموز "علامه حلی" تهران بوده است و دانش آموخته ی مهندسی مکانیک در طراحی جامدات "دانشگاه صنعتی شریف" و گویا بعدتر ها جامعه شناسی.  این از نویسنده ی کتاب، "رضا امیرخانی"!

اولین بار اسم این کتاب را پشت جلد همان ارمیا دیدم و توضیحی اجمالی و همین!

دفعه ی بعد سال اول دانشگاه بود، روزهای اول، کارگاهی که برای خلاقیت گذاشته بودند و یکی از بچه های سال بالایی میگرداندش که دو جایزه ی جشنواره ی خوارزمی داشت و این بار کمی از کتاب را برایمان خواند که همین پایین تر گذاشته ام!

نمایشگاه کتاب امسال غرفه ی نشر نیستان بودم که دیدم این کتاب را هم دارد گرچه ناشر کتاب نشر قدیانی ست.

مصمم شدم بخرمش. حالا دلیلش نثر خوب و شیوه ی بیان امیرخانی بود و خاطره ی خوب کتاب های دیگرش یا علاقه به اصل موضوع نمیدانم.

خریدمش و با سرعت هرچه تمام تر خواندمش.

کتاب در مورد فرار مغز هاست یا به تعبیر نویسنده "نشت نشا".

"نشت را در فرهنگ معنا کرده اند سرایت آب و آتش از جایی به جای دیگر.نشت را معقول تر دیدم از مهاجرت و فرار، چرا که نشت به خلاف مهاجرت که با هجرت همنشینی ذهنی دارد و مثبت است، عیب ظرف را نیز می نمایاند و به خلاف فرار که تند و منفی است، حرکت نرم و آرام یک جریان را نیز نشان میدهد.

نشا هم همان قلمه ای است که میزنند تا پسان فردا که گرفت محصولشان بدهد."

در این کتاب نویسنده ابتدا به بررسی پدیده ی نشت نشا میپردازد و سپس راهکار ارائه میدهد که چه کنیم.  نویسنده میگوید که چرا مغز های مملکت ما، نخبه هایمان از کشور میروند و چه طور میشود جلوی آن را گرفت.

"رمق دانشجوی مهندسی مان را میکشیم که یاد بگیرد چگونه طراحی کند.  به زور کتاب طراحی اجزای جوزف ادوارد شیگلی را طی شش واحد تنقیه اش میکنیم که خوب حالی اش شود.  حالا او میتواند مسائل سه بعدی انتزاعی نا معین را حل کند.  "طراحی کنید پره ی شوفاژی را به صورت مثلث متساوی الساقین با قاعده ی a و زاویه ی راس o که از انتهای آن وزنه ای به وزن M آویزان است، به صورتی که کمترین خمش (خیز) را داشته باشد، و تواماً بیشترین انتقال حرارت را.  ضمنا به دلیل محدودیت جا، ماده ای را برای ساخت آن انتخاب کنید که کم ترین ضریب انبساط طولی را داشته باشد . . . "   یک مساله ی مشکل پارامتریک! یک لغز! یک چیستان علمی مزخرف! و البته از دید آقایان، انتهای سوال علمی.  علم به معنای ترجمه ای آن.  برای حل آن تصویر سیاه و سفید جد و آبائت پیش چشمت می آید و از ریاضی دوم دبستان تا معادلات دیفرانسیل دو را باید از بر باشی.  اما . . . خیال میکنی با حل آن گرهی از مشکلات فروبسته ی این مملکت حل میشود؟فردا روز که فارغ التحصیل و جویای کار رفتی و در یک ساختمان و زیر دست یک تاسیساتی شروع کردی به نصب شوفاژ، جرینگی میفهمی که این مساله نه به درد دنیایت خورده است و نه به درد آخرت.  دوزاری ات می افتد و می فهمی که دانش جویان زرنگ تر از تو، همان موقع این را دریافته بودند که چنین مسائلی را دودره میکردند و از رو دست تو کپی می کردند.

دانشگاه ما از زندگی مردم کشورش فاصله گرفته است.  نه فقط دانشگاه که کل سیستم آموزشی ما از چنین داء و معضل بی بیرون شدی رنج میبرد.  سوالی از بیرون به دانشگاه ما ارائه نمی شود."

کتاب واقعا جالب بود و جذب کننده و همان طور که گفتم نثر خوب نویسنده هم مزید بر علت شد که این کتاب را معرفی کنم، تا اگر فرصتی دست داد و رغبتی بود بخوانیدش.

فصل بندی های کوتاه و عبارات و اصطلاحات به جا اجازه نمیدهد که خسته شوید.

کتاب 102 صفحه است و نشر قدیانی در سال 1387 برای چهاردهمین بار منتشرش کرده است و با 1200 تومان میتوانید یک جلدش را بخرید.

امیدوارم که مورد توجهتان واقع شود.


=======================================
22
رصدگر: ريشه‌يابي
http://enteha3.blogfa.com/post-7.aspx
رصدگر-آبان88
یادم می آید که در کتاب «نشت نشا» ی رضا امیر خانی خواندم که باید ریشه ای یک مشکل را حل کرد، حالا می خواهم به صورت ریشه ای علت این همه پررویی بعضی افراد و گروه ها توی جامعه مون رو برطرف کنم...
=======================================
21
در جست‌وجوي حقيقت: بايد ولي را ياوري كرد
http://mehdimutlu.blogfa.com/post-4.aspx
موتلو-آبان88
به قول امیرخانی «تا تاریخ‌نویس بومی نداشته باشیم، خیال می‌کنی کرام‌الکاتبین از آسمان برای‌مان تاریخ می‌نویسند؟» جای تعجب دارد اگر برای‌مان تاریخی نوشته باشند 2500 ساله که سرآغازش با کورش کبیر باشد که بابل را فتح می‌کند و قوم یهود را از اسارت می‌رهاند و یهود او را «مسیحا»ی خود می‌داند؟
=======================================
20
نلبكي: در زمين كه مي‌كاريم؟
http://nalbeky.blogfa.com/post-23.aspx
محمدرضا اميريان-آبان88
ما در زمين كه مي‌كاريم... عين متن فصل

ما در زمین که می کاریم؟ ایگنیاتسیو سیلونه در رمان فونتامارا شخصیتی دارد اسمی، به نام براردو. این براردو که یک انقلابی شاد و سر حال است، از ظلم فیودال ها به تنگ آمده و کم مانده است که سر به بیابان بگذارد و یاغی شود. مثل همیشه در هم چه وقایعی، فی الفور، یکی دو تا ایدیولوگ و مصلح دورش را می گیرند و از او می خواهند که سعی کند تا کار کند و با کارش مبارزه کند و در عین حال این مصلحان با دون چیر کوستانتسا- یکی از فیودال های خوش قلب- گفت مان می کنند- به قول نادرست مطبوعاتی ها- تا او هم راضی می شود که یک تکه زمین به براردو بدهد.

دون چیر کوستانتسا  عاقبت بعد از گفتمان های بسیار، دلش برای براردو که از بی زمینی به تنگ آمده بود، سوخت و زمینی بالای تپه به او داد تا آن جا زراعت کند. براردو با جدیت به زراعت پرداخت. سر خوش از این که در زمین خودش می کارد... اما متاسفانه به خلاف ضرب المثل متواتر، از آن جا که همیشه درهای عالم بر یک پاشنه می چرخند، به محض این که اولین باران بارید، سیل آب، محصول ذرت او را برداشت و به سمت ته دره و زمین های اربابی برد. یعنی چهار قلم محصول براردوی فقیر که پایش یک فصل مجاهدت کرده بود، ریخت وسط دریای محصول کوستانتسای فیودال!

=======================================
19
وادي: فدمرناه تدميرايي كه علوم انساني مي‌طلبد
http://vaadi.persianblog.ir/post/14
جواد درويش-مهر88

رضا امیرخانی کتابی دارد تحت عنوان نشت نشا، که در واقع مقاله بلندی است در آسیب شناسی پدیده فرار مغزها. نویسنده در قسمتی از این کتاب به روایت یک معضل بسیار کوچک تکنولوژی جدید در ایالات متحده می پردازد و از آن نتیجه گیری می کند. ماجرا مربوط است به نوع طراحی ومکانیزم کار دستشویی های بین راه در آمریکا. که برای صرفه جویی در مصرف آب و انرژی، بگونه ای طراحی شده که وقتی بار اول دست زیر آن می رود، آب مختصری از شیر روی دست می ریزد. بار دوم، محلول رقیق کف و صابون روی دست می ریزد، بار سوم دوباره آب از لوله می آید و بار چهارم که دست را شیر ببرند، جریان هوای گرم برای خشک کردن دستها از شیر خارج می شود.

نویسنده کتاب در ادامه می گوید، این تکنولوژی یک مشکل کوچک دارد و آن هم یکسان بینی مخاطب است. از نظر این دستشویی اتوماتیک، تفاوتی ندارد استفاده کننده مسلمان باشد یا مسیحی یا بی دین. اما بار اولی که یک مسلمان بخواهد برای وضو از این دستشویی استفاده کند متوجه یک مشکل اساسی می شود...!!

تازه این مثال درمورد علوم تجربی و مهندسی است که تا حدی یکسان بینی مخاطب در آنها پذیرفتنی است. یک اتومبیل فرقی ندارد پشتش مسلمان بنشیند یا مسیحی، ایرانی یا افغانی. اما در همین حوزه هم می بینیم گاهی مشکلات اینچنینی رخ می نماید.

=======================================
18
سلامتي تندرستي: حوزه مي‌خواهند نه دانش‌گاه
http://soshianz.wordpress.com/2009/10/10/%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87/
سوشيانس-مهر 88
یادم میاد که سال 83 تبلیغات زیادی رو برای جنبش به اصطلاح نرم افزاری ، نه تنها که در دانشگاه ما بلکه در همه ی دانشگاه های کشور شروع کردند . و در قالب فلسفه ی برداشتی چند نفر مثل آقای دکتر محمد مهدی گلشنی که استاد فیزیک شریف و از قضا عضو ارشد کمیته ی انقلاب فرهنگی هم بودند و هم چنین آقای رضا امیرخانی ( اسم را درست یادم نمی آید ) که البته کتابی به نام نشت نشا هم دارند و به پدیده ی فرار مغز ها به گونه ای دیگر نگریسته اند !!! ( که البته متن کتاب در ابتدا انتقادی به دانشگاه های خودمان و البته خوب بودن دانشگاه های آمریکا مثل انستیتو ماساچوست یکی از بهترین دانشگاه های جهان است ) اما مخلص کلام این گروه این بود که دانشمندان ما این همه سعی و تلاش می کنند و مقاله می دهند ، اما در نهایت جواب سوال های غربی ها را در مقالاتشان می دهند و دردی را از مملکت خودمان درمان نمی کنند … خوب همه ی این حرف ها درست بود . تحت لوای همین تفکر جنبش نرم افزاری راه انداختند و خلاصه بعضی از آقایان تا به آنجا پیش رفتند که در پروسه ی تولید علم ، علم اسلامی تولید کنند !!!!!

=======================================
17
مشق نانوشته: تاملي در فمينيسم
http://www.mashghenaneveshte.blogfa.com/post-6.aspx
imi-شهريور 88
در زبان فارسي «طرفداري از حقوق زن»، «جنبش آزادي زنان»، «زن باوري»، «زن­آزاد خواهي» و غيره معادلهايي هستند كه براي واژه فمنيسم ارائه شده­اند.(البته بنده نه نوع نگاه اين گمراهان را قبول دارم { براي جا افتادن اين مطلب به كتاب "نشت نشا" صفحه 59 مقاله رپ يا انصار نوشته رضا امير خاني مراجعه كنيد} و نه نوع نگاه رايج در جامعه سنتي – مذهبي را و اعتقاد نگارنده بر اين است كه حقوق زنان در ايران آنچنان بايد و شايد هم رعايت نمي شودكه البته با طلوع انقلاب اسلامي و نوع نگاه امام و به خصوص رهبري اندكي وضعيت اين قصه پر غصه بهتر شده است.
=======================================
16
گذرگاه: نشت نشا
http://gozargaahh.persianblog.ir/post/16
...-مرداد88
نشت نشا،‌عنوان کتابیه از رضا امیرخانی و جستاری در پدیده فرار مغزها
چند سال پیش این کتاب رو خوندم و چند روز پیش به بهانه دعوت شدن به یک گودبای پارتی برا سفر یکی از دوستان همسرم،‌مجدد سری بهش زدم.
این دوست همسرم،‌با وجود یک سال تحصیل در دوره دکترا در ایران،‌به دلیل پذیرش خانمش از یکی از دانشگاه های معتبر اونور آب،‌قید تحصیل در داخل رو زده و با وجود پیشنهادات شغلی خوب در حد مدیر عاملی یک شرکت نرم افزاری،‌قصد مهاجرت و ادامه تحصیل اونور رو داره.
امسال از گروه ۵ نفره دوستان خوابگاهی قدیمیم،‌نفر سوم هم رفت اونور،‌و من و یکی دیگه موندیم که نمی دونم اون با وجود المپیادی بودن و داشتن تمامی ویژگی های اولیه چرا تا حالا مونده.
یاد چند سال قبل خودم افتادم،‌تو جمع دوستان،‌تقریباً‌ اولین نفری بودم که کارهای اپلای رو شروع کردم،‌شده بودم دایره المعارف دانشگاه های دنیا و کسی که می خواست شروع کنه،‌اول یه سری اطلاعات من رو چک می کرد،‌چند کشور رو نهایی کردم و کارهام رو کردم،‌در همین اثنا، بحث ازدواج پیش اومد و خوب یادم هست که اولین چیزی که گفتم اینه که من فلان جا اپلای کردم و دارم میرم و همسرم هم گفت که اتفاقاً اون هم در همون کشور اقدام کرده و در این زمینه مشکلی نیست و رفتیم باقی مسائل
تو همون زمان بود که کتاب نشت نشا به دستم رسید،‌قویاً‌ می گم که یکی از مهمترین دلایلمون برا نرفتن،‌همین کتاب بود،‌ کتابی از فردی دردآشنا که انگار داره تمام تجربیات و حرفهای تو رو بازگو می کنه،‌ قسمت هایی از این کتاب رو می گم:
"دانش گاه صنعتی شریف،‌یک شعبه ی بد از دانش گاه های آمریکا است. در آن چیزی تدریس می شود که مسئولان دوست دارند آن را علم بنامند،‌اما این علم،‌ترجمه ای نادقیق و ناکارآمد از علم تجربی غربی. بی ریشه و بی اصالت. از زیر بته به عمل آمده. و پرروشن است چیزی که ریشه ندوانیده باشد،‌بزرگ نمی شود. از روزی که شروع کردیم به ترجمه ی علم،‌حالی مان نشد که علم تجربی غرب،‌بر اساس تجربه ی غربیان از جهان راست شده است و ما اگر بخواهیم علم تجربی داشته باشیم،‌دست کم باید خودمان تجربه کنیم".
و یا این قسمت:
"استیون اسپیلبرگ فیلمی به نام آمیستاد ساخته است. این فیلم سفارشی،‌برای تخفیف معضل بحران هویت سیاهان آمریکایی به روی پرده رفت. پژوهش های چند ساله ای مسئولان ایالات متحده را به این نتیجه می رساند که ناامیدی،‌فقر اقتصادی و فرهنگی سیاهان که موجد معضلاتی جدی برای جامعه ی آمریکا است،‌از بحران هویت آنها ناشی شده است،‌به همین دلیل در فعالیت های اجتماعی،‌راه کار رواج تورهای مسافرتی به آفریقا برای سیاهان را آزمودند و در عرصه ی فرهنگی چنین فیلمی ساخته شد... (تورهای مسافرتی با هم کاری شرکت هایی فریب کار راه افتاده بودند. شرکت ها در حقیقت همان نسابه های دوره ی جاهلی خودمان هستند،‌اما نه مسلط به علم الانساب! سیاه پوست ها دسته دسته به این شرکت ها می روند و فرمی پر می کنند و نام پدر و پدربزرگ و ... بعد هم پولی می دهند تا شرکت ها برای آن ها رسماً‌ هویت سازی کنند که مثلاً‌ جد و آبائت اهل روستایی بوده اند در کنیا و فلان سال با فلان کشتی به فلان ایالت آورده شده اند و ... قس علی هذا!) اما فیلم آمیستاد پشت وانه ای بود برای تقویت بنیه ی فرهنگی این جبهه،‌فیلمی که سفر چند برده ی شورشی را از شرق به غرب نمایش می دهد.
زمانی که کشتی آمیستاد بنادر اسپانیا را به مقصد آمریکا ترک می کرد،‌تجار برده آن ها را در غل و زنجیر می کردند و از پیرها و لاغرها و بیمارهای شان هم نمی گذشتند.
اما امروز قضیه متفاوت است. آمیستاد گنجایشش محدود است و برده گان فراوان. پس تجار دست به انتخاب می زنند. چاق ها،‌سالم ها و باهوش ها را سوا می کنند. کسانی که ولیوی (value ارزش؟) بیش تری داشته باشند... امروز آمریکا به نیروی کار با تخصص بالا نیاز دارد، به نیروهای سخت کوش نیاز دارد، به تیزهوشانی از جنس پیش رفته ی تحصیلی نیاز دارد، نیاز به کارگرانی باهوش و مبدع دارد تا چرخ هایش را بچرخانند ... سرکنسول برای همین توی سفارت خانه می نشیند به مصاحبه. امروز بردگانند که برای سوار شدن به کشتی سر و دست می شکنند...
اما اون چیزهایی که من رو مطمئن کرد به موندن این قسمت ها بود:
" و باز در علوم تجربی می توان زیرسبیلی منبع و ماخذ را رد کرد،‌اما در علوم انسانی چه گونه میتوان با قول خدای عز و جل در افتاد که: فلینظر الانسان الی طعامه؟ با تفسیر امام صادق (ع) که از ایشان چیستی طعام را پرسیدند و طعام را چنین معنا نمودند:
- علمه الذی یاخذه،‌عمن یاخذه؟
و البته تفاوتی است میان علم و حکمت که چنین باید مراقب بود در اخذ علم که از چه کسی فرا می گیری اش اما حکمت،‌حقیقت علم است،‌پس:
خذ الحکمه ولو من المنافق...
و خیال همه تخت که در متون دانش گاهی،‌حکمت را درس نمی دهند!

و البته باید نوشت - حتی برای آنها که می روند تا برگردند - خبر صفوان جمال را. صفوان که جمال موالی بود و از شترداری اش پرسید و این که شترانش را نه برای لهو و لعب و فسق که برای سفر مکه به هارون الرشید کرایه داده بود. و امام موسی بن جعفر (ع) که پاسخش فرمود:
- همه چیز تو خوب است الا این مطلب که شترانت را به هارون الرشید کرایه می دهی. تو آیا نمی خواهی که او زنده باشد تا زمانی که کرایه ی شتران تو را بدهد؟ پس هر که زنده بودن ایشان را خواهد،‌از ایشان و هر که از ایشان باشد...

در همين رابطه :
. آن چه در وب راجع به نشت نشا نوشته‌اند(1)

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٦٧٩١٥٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٦٥٠٧
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني