تاريخ انتشار : ١٣:٤ ١٧/٧/١٣٩٠

اندر حکایت یاغی جوان! مطلبی از جناب سعید فتوحی، در نشریه‌ی پگاه حوزه

1
" آخرين تير تركشِ خداوند تو بودى... جوان ياغى بود و از دين كه نه، از مدعيانِ دين گريخته بود. به عهدِ عتيق پناه برده بود و به گاتاها و به كى‏ير كگارد و به ويتگنشتاين و به هر چيزى كه اسرارى درش باشد و با مدعى نگفته باشندش. جوان از همه كس بريده بود. غروب هم‏راه بود با دوستى و دوست خواست كه به مسجدِ ساداتِ تو بيايد. دور از دوستى بود كه جوانِ ياغى، حقِ راه را ادا نكند. پس با دوستِ هم‏راه به مسجدِ تو آمد و در صفِ دوم كنارِ هم‏راه نشست. قامت بستى و بعد ناگهان برگشتى به سمتِ صفِ پشتِ سر. نگاهى انداختى به جوان و سر تكان دادى. جوان شگفت‏زده به دوستِ هم‏راه نگاه كرد كه اين آقا به كه مى‏نگرد؟ اما تو به او نگاه كردى و لب‏خند زدى... جوانِ ياغى مجبور شد نيت كند و نماز بخواند... بيست سالِ پيش، آخرين تيرِ تركشِ خداوند، تو بودى، حضرتِ آيت‏الله سيدعلى هاشمى گلپايگانى. بيست سالِ پيش، آن جوانِ ياغى، من بودم."
آنچه خوانديد ؛ بند نخست از دلنوشته ى رضا اميرخانى است در سوگ سيد والا آيت‏الله سيدعلى هاشمى گلپايگانى؛ اعترافنامه ى ياغيگرى جوان ديروز است كه البته هنوز تا پيرى و پيرانه سرى فاصله ها دارد ، پيش درآمدِ كتاب داستان سيستان را به اين بند بيافزاييم ، تا براعت الاستهلالى باشد براى سخن گفتن از پديده اى به نام رضا اميرخانى ؛
"بهمن 57 ساواكى شده اى"!
همان شبى كه اخبار سراسرى شبكه يك، ديدار خصوصى اهل قلم با ره بر را پخش كرد، اولين رفيق شفيقى كه مرا در گيرنده ديده بود، به همراهم زنگ زد و اين را گفت. خنديدم.
"نخند!"
چرا را جواب نداد. به جايش گفت: "چشم كورت را باز كن، آمريكا بيخ گوش مان ايستاده است، همه گرفتاريِ من اين است كه در چنين شرايطي، چرا به جاي عراق، به ايران حمله نمي كند. آن وقت تو بعد از اين همه سال رگِ ولايتت جنبيده است و رفته اى ديدار آقا؟ ولايت يك امر درونى است؛ سابژكتيو، نه برنامه اى آفاقى و آبژكتيو دركنداكتور پخش سراسرى . اين همه موقعيت جور شد نيامدى. آن وقت در چنين شرايطى، آن هم با جماعتى كه كلى به تو بد و بيراه گفته اند، رفته اى ديدار خصوصى! خداى موقعيتى تو! كاش به جاى دو واحد ريشه هاى انقلاب، نيم واحد زمان سنجى پاس مى كردى".
بيرون ديدار ، رفيق شفيق مان را كشته بود ، درونش خودمان را . محسن مؤمنى نويسنده يكشنبه زنگ زد و خبر ديدار دوشنبه 7 بهمن 81 را داد. قبول كردم . اين بار دوست داشتم بيايم و رَه بر را ببينم. خاصه اين كه در ديدار قبلى از كتابم چيزى به تعريف گفته بودند. شال و كلاه كرديم و رفتيم . براى من اتفاق مهمى بود. سال ها پيش در عهد صغر، امام را در حياط خانه اش جماران ديده بودم. از در ورودى كه وارد خانه ى امام مى شدى، راه رويى بود و پيچى كه منتهى مى شد به حياط و حياطى كه در ايوانش امام روى تشك چه اى نشسته بود. كوچك بودم. نوك پنجه ايستاده بودم و سرك مى كشيدم بل كه چيزى ببينم. از پشت آن پيچ هيچ نمى ديدم الا نيم رخ اولين نفرى را كه پيچ را رد كرده بود و صورتش خيس اشك بود. آن پيچ را بعدتر بارها در زندگى ام تجربه كردم. پيچى كه بايد از آن گذر كرد تا به سرچشمه ى خورشيد رسى.
بعدِ آن بارها نه فقط از انقلاب و امام كه حتا از دين و پيام بر هم بريديماما همان ديدار چند دقيقه اى تنها دليل من بر تبعيتِ نصفه نيمه از آن خورشيد بود كه جمالِ چهره ى او حجت موجه ماست..."


2
روزگارى است كه نويسنده جماعت براى دست يافتن به شهرت و ثروت از الصاق و الحاق به اين طايفه و آن قبيله ناگزير است ، طوايف رنگارنگى كه عليرغم اختلاف راه و نگاه ، باطنى همگون و سرشار از تعصبات فضيلت كش دارند . اگر آداب ورود به دنياى حرفه اى نويسندگى و شاعرى را نياموخته اى ، بدان و آگاه باش كه در اين وادى، شرط اول قدم اين است كه طيف بندى كنى ؛ خود را و ديگران را ، پس به تعجيل ، خط كش بردار و ارواح و اشباح را اندازه بگير و قالب بندى كن ، همه ى آدم ها بايد در قالبى بگنجند ؛ اگر كسى در قالب نبود ، ارّه بردار و آدم ها را ويرايش كن ، دست ها ، پاها ، حتى سرها را قطع كن، درست به اندازه ى قالب ها ى از پيش تعيين شده ، مهم نيست كه از آدم ها چه مى ماند؟ و مهم نيست كه اين آدم هاى قالب بندى شده با واقعيت خويش چه مايه تباين دارند؟ مهم آن است كه آدم ها در قالب ها گنجانده شوند و با قالب ها تعريف شوند ، حتى اگر تحريف شوند . پس ازفراغت از طيف بندى و قالب بندى ديگران ، حالا نوبت توست ؛ خودت را قالب بندى كن؛ هراسى به دل راه مده كه از تو چه مى مانَد ! ترديدى به دل راه مده ! برقالب ها هيچ عيبى روا نيست ، عيبى اگر باشد ، از دست و پا و سر و روح توست كه از قالب ها بيرون مى زند ، ارّه ...ارّه... ارّه فراموش نشود ! خيره سرى مكن و مگوى كه خداوند هر آدمى را در هيأت نسخه اى منحصر به فرد آفريده ، و اگر قراراين بود كه آدم ها به ضرب خط كش و ارّه و قالب و خشت همگون شوند ، ديگر چه نيازى بود به اين همه اطوار كه حضرت دوست فرمود؛ و خلقناكم اطواراً...
روزگارى است كه نويسنده جماعت همين كه از چاپ دوم به سوم مى رسد ، و هزار نسخه افزوده مى شود برتيراژ هزار و دويست تايى اش، هم حواريون هزارهزارزنده باد و مرحبا و حبّذا حواله ى حضرتش مى كنند به پاس اين فتح الفتوح، هم خود به هرآينه اى كه خيره مى شود ، جلّ الخالق گويان ، دست افشان و پاكوبان به رقص و سماع برمى خيزد؛ كاين منم طاووس علّيين شده ، ...و اين نه منم، نه من منم...
ديگر مصاحبه پشت مصاحبه با سريالى ازعكس وادا و ادعا و تفاصيل كذا و صدور رهنمودهاى مشعشع براى خلايق درباب همه ى كائنات ، از هنر و ادبيات گرفته تا فلسفه و عرفان و سنت و مدرنيسم و سياست و علم الاجتماع ، تا افاضات غيبى پيرامون آينده و پسا آينده و حتى بسيار دورتر از آن!
الخلاصه آن كه سر به كهكشان ها مى سايد جناب نويسنده ى تجديد چاپ شده وهيچ خدايى را بنده نيست . برايش مثل روز روشن است كه فردا روزى نامش را در زمره ى ماندگاران خواند نوشت ، پس امروزيان را به هيچ ، واژگان مندرس و فرسوده اى چون تواضع و فروتنى مربوط به روزگارى گمشده و از ياد رفته است كه در جهان مدرن فاقد مفهوم و معنا ست و تنها شايسته ى تسخرى گذرا و غمزه اى‏عاقل اندر سفيه !
روزگارى است كه مذهب و انقلاب براى برخى از اهل هنر و ادبيات تنها سكوى پرتاب و نردبانى است براى رسيدن به مراحل بعد ، همين كه به مراد دل رسيدند ، نردبان را به لگدى كنار مى زنند و به ريشخندِ خلق الله قهقهه ى مستانه سر مى دهند وبرايبرخى ديگر دكانى است براى بلعيدن مواهب و امتيازهاى ناحق ، وهرآن كس كه بر طريقتى دگر مذهبى و انقلابى است ، در حكم النادرُ كَالمعدوم، به گناهان آن ديگران آماج هزاران تهمت و افتراست . بنا براين بايد آداب رياكارى را تمام و كمال به جاى آورد ، يا همه يا هيچ ! اگر نويسنده و شاعرى با داعيه ى اهل ديانتى و بر طريقت انقلاب، پس چونان بزاخفش براى هر وزير و وكيلى به رسم ارادت دمى بجنبان ، به هر مدير جزء و كلى تعظيمى كن ، از دست هركس و ناكسى حواله اى بستان ، زينت المجلس هرهمايش و نمايش باش و مدافع سينه چاكِ هرگونه رفتار و گفتار آدم هايى كه حاكمند!
در اين جغرافياى رازناك، هواشناسى دانشى ضرورى است كه البته ريشه در فراست و هوشى مادرزاد دارد، پس در هر ميتينگ و انتخاباتى نامت را در سياهه ى آدم هاى برنده بنويس،و حيا مكن؛ اگر روزى به هر دليل در صراطى ديگر بوده اى، انبوه آدم هاى ابن السبيل را ببين ! و الحذار از نقد و نظرو خروشيدن بر لفت و ليسى يا جفا و ستمى ، پس به چشمانت درويشى بياموز ، مگر "لاتَتَجسّسوا فى اُمورالمسلمين" نخوانده اى؟ انتقادگرى شيوه ى آدم هاى نق نقوست ، از خسروان جز شيرينى صادر نشود، كار تو ماله كشى و مشّاطگى است ، پس همه ى امور را با وردِ مجرّبِ " گربه است ، انشاءالله" رفع و رجوع و حمل بر صحت كن ، واِلّا بى ترديد تو آدمى مسئله دار و متزلزل معرفى خواهى شد و گرفتار رسوبات روشنفكرى، و اين خيال خام را از سر به در كن كه اگر تو گوشه گيرى پيشه كنى ، دركار ادبيات و هنر مملكت خللى وارد آيد ؛ چه بسيارند ميرزابنويس هاى ابن الوقت شنگول كه صيّاد يك اشارتند براى به سر دويدن و ابوعطا خواندن با تحريرهاى سوزناك در مايه هاى " سحر آمدم به كويت به شكار رفته بودى / تو كه سگ نبرده بودى، به چه كار رفته بودى!"
روزگارى است كه روشنفكرى واژه اى است فراتر از مقدس و روشنفكران مقدس تر از پيامبرانند ، و البته از هركه مى پرسى ؛ روشنفكر كيست؟ بلادرنگ با تحويل يك پُرس لبخندژوكوند به شخص شخيص خويشتن اشاره فرموده و با چشمانى رؤيايى به دوردست ها خيره مى شود كه ديگر سكوت! و اگر روزى آن بزرگمرد بى تكرار تاريخ ، آن اسطوره ى عقل و عشق ، با صدايى سرشار از عين اليقين فرمود؛ "سَلونى ، قبلَ اَن تَفقِدونى ... "، اينان كه از ساده ترين تماشاها وامانده اند ، نعره ى سَلونى، سَلونى شان گوش فلك را كر مى كند . و تو را چه رسد كه چون و چرا كنى ؛ كه از كجا آورده ايد كه روشنفكر يعنى‏هركه نه دين دارد و نه آيين ، هركه لاابالى و بى پرواست، هركه سر ستيزى تمام عيار دارد با سنت و فرهنگ ملى و ميهنى ، هركه مست فرنگ است و سجده مى كند به پيشگاه بت عيارماوراى بحار ؟
و زبان در كام بگير و مگو كه دوسه دهه پيش تر هرآن كس كه سر به سوداى چپ داشت و دنيا را زرد و سرخ مى ديد،خويش را روشنفكر مى ديد و امروز اسلاف همانان كه ديگر يا چپ نيستند ، يا به تلفيقى‏شگفت از چپ وناچپ در جان دست يافته اند ، هر كه را نه از جنس خويش مى يابند، به انگ هاى رنگ رنگ نواخته و مطرود مى دارند!
روزگارى است كه اگر تو در لااباليگرى و خوشباشى برخى از اهل قلم اندكى تشكيك كنى ، برافروخته خواهندگفت ؛ هنر را به اخلاق چه كار! و اگر در نقد انديشه و تفكر نهان شده در پس كلمات درنگ كنى، معترضانه بر تو خواهند شوريد كه تفتيش عقايد ممنوع ! و اگر به رسم تأمل در سمت و سوى مواضع سياسى آنان فى المثل در نكوهش دستبوسى علياحضرت شهبانو و مواجب ستاندن از درگاه همايونى‏در زمانه ى داغ و درفش و زندان سخنى ساز كنى ، عتاب آلوده ،جدايى عالم هنر و سياست را گوشزد خواهندكرد، اما شگفت آن كه همينان در معامله اى سرشار از تناقض ، كم تر از عصمت را بر توى نويسنده نخواهند بخشيد ، اگر دل سپرده ى دين و آيين بودى و شيداى استقلال و آزادى ملت و ميهن. تازه، در لجن مال كردن انديشه هايت از هيچ برچسبى فروگذار نخواهندكرد و هرگونه التزام به آرمان و ايمان و ستايش دين و آيين و شهيدان ميهن را مساوى مزدورى و فعلگى قدرت و سخن گفتن به خوش‏آمد حاكمان خواهند دانست،.
در اين ميدان اگر از امن عيشى نسبى برخوردار باشى ، نيازى به تحقيق نيست، تاراجگر خزانه ى ملت ، ستاننده ى صله ، دريافت دارنده ى حواله ها و نواله هاى حكومت كم ترين القابى است كه به تو اهدا مى‏شود ، و اگر به هر دليل تهيدست و فقيرانه مى گذرانى، مزدور بى جيره و مواجب لقب مناسب توست ، و در ياد بسپار؛ هرگز خاطر پدرخوانده هاى ريزودرشت را مى‏آزارى به طرح پرسشى از اين دست كه راستى رابه فرض ِدرستى تمام فرض هاى نادرست تان ، اگر نزديكى هنرمندان به قدرت امرى شيطانى است ، چه حكمى خواهد داشت ؛ گفتن و نوشتن به خوش‏آمدِ شيطان بزرگ و سازمان جنايتكارسيا ودول اقمارى شيطان صفت كه آباد از خون محرومان جهانند؟
روزگارى است كه دانش آموزان تيزهوش را تقديرى نيست جز فاتحه خوانى بر علوم انسانى و سودايى نيست جزتحصيل در ينگه دنيا و اگر دست داد زيستن در فرنگستان و يحتمل از ياد بردن تبارنامه ى‏سرزمين مادرى ، پس اگر در كنار موهبت تيزهوشى از ثروت و تمكن خانوادگى نيز برخوردارباشى، نورعلى نور ، درنگ مكن و راه فرنگ در پيش گير كه هماى سعادت بر شانه هاى توست ، عجالتاً با خود بگوى كه مى روم تا با دستى پر برگردم و به ميهنم خدمت كنم ، و چه باك اگر در آن سرزمين هاى هوش ربا آهسته آهسته سرزمين مادرى ات را فراموش كنى، تازه مى توان چند سالى يكبار ، تعطيلاتى چند روزه را به تجديد خاطره و اداى دين و اداى وظيفه ى ملى و ميهنى گذراند، دلتنگى هايت را با تلويزيون هاى ماهواره اى و اينترنت معالجه كن ؟ و راستى را آيا نمى دانى كه در فرهنگ مدرن چيزى به نام وطن و احساسات ملى و ميهنى بى معناست ! اين را خودم خواندم از نامه ى تمسخرآميز آن نويسنده ى بزرگ سابقاً توده اى ِ سكنى گزيده در بلاد فرنگ به يك نويسنده ى بزرگ ديگر كه هرگز نتواست وطنش را فراموش كند.


3
در روزگارى با چنين اوصاف بايد گفت كه نويسنده اى چون رضا اميرخانى پديده ى عجيبى است ، كه كار قالب بندان را مشكل مى كند ، تيزهوش است و المپيادى و از خانوده اى متمكن، اما وقف ادبيات و بريده از سوداى تحصيل و تجارت و افسون فرنگ ، پايبند مذهب است به روشن بينى و مهربانى اما استوار بر دين ورزى ، با پشتوانه ى دوره هايى از ياغيگرى در چالش با ايمان موروثى ، نه لجباز و بى‏انعطاف و دورازمدارا ، نه مرعوب وواداده ، نه منطبق بر الگوى سرشار ، نه منطبق بر عزيمت و هزيمت مخملباف ، ، انقلابى است ، اما اهل نقد و صريح اللهجه، بى طمعِ طعمه ودوراز آزمندى براى‏ستاندن صله ها ، از نويسندگان هوشمند، موفق و مشهورنسل جوان است ، اما تواضعى مثال زدنى دارد، و...
جمع اوصافى از اين دست در روزگار ما در حكم كيمياست ، نادر و ناياب، وبى شك برانگيزاننده ى رشك و حسادت در ميان آدم هايى از طيف هاى مختلف نويسندگان و از اين گونه است كه رضا اميرخانى‏اين روزها به ويژه پس از انتشار جانستان كابلستان و استقبال از آن نواخته مى شود به تيرطعنه هاى عجب از هرسو. خالى از لطف نيست ؛ مرور تكه اى از اين طعن ها كه هيچ نامى جز حقد و حسادت بر آن نمى توان نهاد؛
" هنوز مانده بود، و مانده است، تا با اين شرايط عجيب و غريب چاپ كتاب و آن تيراژهاى پايين كتاب‏ها، آموختگان آن نهادهاى حكومتى دل از حق و حقوق‏هاى دريافتى بكَنند و دلخوش باشند به چندرغاز حق تأليف كتاب‏هايشان. بايد در التزام ركاب باشى تا بتوانى سفرنامه‏ات را در تيراژ وسيع چاپ كنى و از مواهبش برخوردار شوى. در تمام اين سال‏ها هر نويسنده‏ى مستقلى مى‏داند كه اثرش كه براى چاپ و نشر رفت بايد خود را آماده كند براى مدفون يا مثله شدن اثرى كه با خون دل نوشته است، و اكثر قريب به اتفاق نويسندگان و شاعران براى گذران زندگى چه جان‏هايى كه بايد بكَنند ولى همچنان خود را متعهد كار و اثرشان بدانند؛ اينان كجا و فارغ‏البالانى كه بى غم نان از همه‏ى امكانات رفاهى استفاده مى‏كنند تا اثرى خلق كنند و نگران ناشر و چاپ و پخش آن هم نباشند، كجا. كه نوش جان‏شان باشد، حق‏شان است، حق همه‏ى آحاد جامعه است؛ حالا اگر به‏هر دليلى اين حق از عده‏اى دريغ مى‏شود مفت چنگ بقيه.
پس فرق است، تومنى صنار فرق است بين هنرمند وابسته و هنرمند آزاد، بين جايزه‏هاى هنرى دولتى و جوايز خصوصى. انكار نكنيم. حالا، مدتى است و البته با فاصله، فاصله‏ى زمانى بعد از سينماگران، نويسندگان و شاعرانى هم پيدا شده‏اند، و خواهند شد، كه اين مسير "ادبيات به‏عنوان وسيله" را طى كرده و ظاهراً به اين باور رسيده‏اند كه ادبيات و خلق ادبى، نه وسيله كه خود هدفى والاست. و چه خوب كه به‏هر دليلى حالا به‏اين باور رسيده‏اند كه "هنر متعهد"، متعهد به‏هر چيز و هر كس بيرون از خودش، مقوله‏ى پرتى است. اما مشكل اين‏جاست كه وقتى صحبت از اين راه آمده مى‏كنند ريا مى‏ورزند. رياكارانه طورى تصوير مى‏كنند آن گذشته‏ى نه چندان دور را كه انگار از همان اول، كار و بارشان بر همين قرارى بوده كه حالا هست. از همان ابتداى راه هم هيچ تعهدى به كس يا جريانى نداشته‏اند. مى‏خواهند با برهم زدن خط و مرزهاى بين ادبيات وابسته و غيروابسته و انكار چنين تفاوت ماهوى بين اين دو، صورت مسئله را پاك كنند ..."

پس از مرور سطرهايى از اين دست كه روبه تزايد است ، بايد گفت كه در باره ى اين پديده هرگونه بيانديشى ؛ قدر متيقن اين است كه رضا اميرخانى نويسنده اى است كه ديگر نمى توان ناديده اش گرفت، او به درخشش رسيده است ، مى توان با او رفاقت كرد ياعداوت ، اما انكار نه ! و اين توفيق توفيق كمى نيست در روزگار جوانمرگى نويسندگانى كه نيامده برباد مى روند و از ياد مى روند.


4
با اين همه ، بى هيچ تعارفى ، من به ضرس قاطع معتقدم كه رضا اميرخانى هنوز بهترين رمانش را ننوشته است و حتى از شما چه پنهان ؛ آرزو مى كنم كه اى كاش رمان " منِ او" را با تجربه و توان امروزش يك بار ديگر بنويسد و خدا كند جوان ياغى ديروز كه البته هنوز تا پيرى و پيرانه سرى فاصله ها دارد با همان جن جوان سپيد بخت شود و دعا مى كنم كه نه مدح دوستان و نه طعن حاسدان جان شيدايش را زخمى نكند و از آفات مُهلك اشتهار مصون بماند ؛ درسايه ى حضرت هو!
مجله پگاه/ ش 304
در همين رابطه :
. ماخذ: نشریه‌ی پگاه حوزه

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٦٨٩٣٥٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٥١٥٥
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Yvan Arpa even muses on the fact that it is difficult rolex replica to get traditional mechanical watches in Switzerland, suggesting that, perhaps, using smartwatch movements (hardware) might be a possible solution for rolex replica smaller, more creative (and flexible) Swiss watch makers. This gold and diamond laden concept is as much a "what if" as it is a "we await the first order." Talk rolex replica sale about making people feel like their gold Apple Watch Edition pieces aren't as exclusive any longer. Another important implication of something such as this, goes back to the notion that Apple and other smartwatch companies are keen to enter the luxury and rolex replica sale fashion worlds as much as possible. A huge concern of rolex replica sale Apple, is to offer enough Apple Watch variety, so that people don't feel as though replica watches sale they are all wearing similar items.