تاريخ انتشار : ١٢:١ ٢/٣/١٣٨٩

آن چه در وب راجع به من او نوشته‌اند (6)
از اين پس جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر سي مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ديدن نود نظر قبلي به لينك‌هاي پايين صفحه مراجعه فرماييد.
================================
120
طره‌ي آشفته‌گي: نام اين نوشته را نقد نمي‌گذارم
http://torrehashoftegi.parsiblog.com/1352359.htm
قاسم وردياني-اسفند88
سلام
چندي پيش توسط حسام عزيز کتاب من او نوشته آقاي امير خاني به دستم رسيد و قبل از آن هم بسياري از دوستان توصيه کرده بودند که حتما اين کتاب را بخوانم.بنده هم بعد از دريافت کتاب با حرص و ولع شروع به خواندن کردم تا ببينم چيست اين کتابي که در دوران افول کتابخواني و کتاب خري!(يعني خريدن کتاب) به چاپ بيست و دوم رسيده است؟
به هر حال شروع به خواندن کردم و هرچه جلو تر رفتم از شوق و حرارتم براي خواندن کتاب کاسته شد و از شما چه پنهان که حدود 80 صفحه بيشتر نخواندم و بقيه را فقط ورق زدم و جسته و گريخته خواندم. واقعا ظلم است اگر کسي بعد از خواندن 80 صفحه از کتابي بخواهد آن را نقد کند و به همين دليل نام اين نوشته را نقد نمي گذارم هر چه هست نظر من در مورد همان 80 صفحه است. به طور خلاصه بايد بگويم پرداخت دقيق جزئيات و شخصيتها که در نظر خيلي از دوستان حسن محسوب مي شود، به فضاي کار لطمه زده است چرا که نويسنده دارد يک کار سورآليستي خلق مي کند فضايي که دائم تصاوير ذهني، يادآوري گذشته و به طور کلي حضور حال ،گذشته و آينده در آن جريان دارد. در فضاي سورآل بايد قسمتهايي از داستان فضا کمي مه آلود باشد تا خواننده خود را درزمان و فضايي متفاوت با حال احساس کند اما جزئيات چنان در تمام اين احوال آورده شده است که هيچ فرقي بين ماجراهايي که در ذهن شخصيتها مي گذرد حال و گذشته و آينده احساس نمي شود. از طرفي پرداختن به شناسنامه شخصيت ها از محل تولد و نوع ادبيات و...گرفته دائم در حال تکرار است و نويسنده با تکرار تکيه کلام ها و يا عادتها و يا خاطرات شخصيت هاي داستان،آنها را به رخ خوانند مي کشد و اين تکرار خسته کننده است و ديالوگها را به سمت چيپ و سبک شدن سوق مي دهد. نکته جالب اينجاست که خيلي از جوانان براي اولين بار در عمرشان رمان خواندند و آن هم همين رمان من او بوده، واقعا براي کسي که با قلم دولت آبادي در رمان جاي خالي سلوچ، با نگارش صادق هدايت در سه قطره خون و بوف کور و ... و با کلام سيمين دانشور در سووشون و بسيار رمانهاي برتر آشنايي ندارد و آنها را نخوانده است، ممکن است اين کتاب بسيار جذاب به نظر برسد چون امکان قياس وجود ندارد.از طرفي ديگر خواندن اين کتاب به صورت موجي درآمده که اگر کسي اين کتاب را نخوانده باشد با تعجب نگاهش مي کنند و مي گويند: من اوي امير خاني را نخواندي؟!! يعني خيلي از مرحله پرتي امل!! پس براي امل نبودن بايد دست به کار شد و چاپ کتاب را به بيست و سوم و چهارم و... بيشتر رساند!
بگذريم البته اين 80 صفحه از کتاب محاسن زيادي هم داشت که چون ديگران به صورت کامل و مستوفي به کل آن پرداخته اند بنده اشاره اي نمي کنم. فقط کاش آثار ديگر نويسندگان کشورمان هم روي موجي اينچنين قرار مي گرفت تا جوانان ما مي توانستند بيشترين بهره را از اين گنجينه ها و آثار ماندگار معاصرببرند...
================================
119
خاك: من او ي من
http://khack.blogfa.com/post-7.aspx
خسته راه-اسفند88
این متن را فقط آنهایی ببینند که تمام کارهای آقا رضای امیرخانی را خوانده اند یا حداقل "من ِ او" و "بیوتن" ایشان را یا حداقل تر "من ِ او" ی ایشان را .

نکته : من خودم از طرفدارهای ایشان هستم .



"من ِ او"ی شما را خواندم ، حال "من ِ او" ی من را بخوانید :



یک من

سال هزار و سیصد و ... . چی می گم ! چه فرقی می کنه ؟! به قول خودتون حرف اضافه یعنی حرف اضافه . ولش کن ؛ توی محله ای که نه گودی داره نه ارباب نشین یه علی آقایی که فتاح هم نبود زندگی می کرد . یه روز دلش لرزید . یه بابایی پیدا شد و گفت : " دل تنها بنایی است که اگر بلرزد ، نوساز نمی شود ."

و علی با خودش فریاد زد که این یعنی گناه ...



یک او

سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت هجری شمسی بود که "بیوتن" امیرخانی در آمد . خواندمش .

آن سال ها ، سه شنبه که سراغ چهل و هشتی ها می رفتم ، هیچ کدامشان با من کاری نداشت . نه سهراب و نه کس دیگری . تازه قبری هم خالی نمانده بود . زد به سرم ، شنبه و یک شنبه و دوشنبه و چهار شنبه و حتی جمعه ها را هم امتحان کردم . بی خیال شدم . گفتم مثل بچه ی آدم می روم یک دسته گل می گیرم و پنج شنبه ها می آیم سراغشان . رفتم . روی هر کدام از قبرها کسی نشسته بود : یکی نگاه می کرد . یکی گریه می کرد ؛ و اکثراً ساعتشان را گاه به گاه می نگریستند .

صدای بلندگوی گلزار ، اکوی حسین حسین سید ذاکر شده بود که مثل اوتیست بازی خشی – قبله ی حاجات منی لاس وگاس ... – کل گلزار را پر می کرد .



دوی من

علی دیگر هیچ گاه به گلزار نرفت . تنها دلیلش این نبود که هیچ کس را نمی یافت تا پای حرفهایش بنشیند ؛ دلیل دیگری هم داشت . چند روزی بود که طرح بازسازی گلزارها ، جایی برای نشستن نگذاشته بود . حتی برای گذشتن ؛ چون حالا دیگر نمی شد فرق هیچ کدام از قبرها را فهمید . پایین شهری باشی یا بالا شهری ، فقیر باشی یا پولدار ، اهل کت و شلوار باشی یا شلوار سبز شش جیب . حالا دیگر شهدای صانحه ی تصادف نمی دانم چندم کدام ماه نیز – همان مسئولان فربه ای که برای دریافت حکم مأموریتشان به مرکز استان می رفتند – هم ردیف بچه های گردان امام علی شده بودند . یکدست و یکنواخت ؛ با همان سنگ قبرهای مشکی که رویش لاله می کشیدند .

چند روز پیش توی عروسی دختر خاله ی مامان جون علی ، مریم با لباس مجلسی ... بود و هر هنری داشت رو کرده بود و کم نیاورده بود میان فامیل های متمدن مامانی . علی شب خانه نرفت . تا صبح توی خیابانهای شهر راه می رفت . جملات مریم مدام توی گوشش بود :

- بی فرهنگ ! عقب مونده ی متحجر ! اصلاً به تو چه که من چی کار می کنم . چشم هاتو باز کن و ببین داری تو چه قرنی زندگی می کنی ! ...



دوی او

دیگه بریده بودم . باید می رفتم . می رفتم یه جا که هیچکس منو نشناسه . یه جا که اسمی نباشم . کنکورمو که دادم به قاعده ی دو ماه خوابیدم . فرداش که نتایج اومد فرصت ندادم ؛ بار و بندیلمو جمع کردم و زدم به جاده . مرکز استان ، همونجایی که می خواستم .



سه ی من

علی حالا دیگر به جمع خوابگاهی ها پیوسته بود . نه که خودش پیوسته باشد ؛ ضمیمه اش کرده بودند به یک اتاق دانشجویی چهار تخته که نسبتش با سه تای دیگر می شد چیزی در مایه های چهار جهت جغرافیایی . نه که یکی گودی باشد و دیگری ارباب نشین . نه . همه روی یک سطح صاف به نام کشور بارآوری شده بودند . توی مدرسه های دولتی ای که تهش می شود نشت نشاء .

تفاوتشان توی مشق هایی بود که بزرگتر هاشان بهشان دیکته کرده بودند . توی تکلیفی که بعضی ها وقت اذان داشتند و خیلی ها نه . توی آدابی که مدام توی سر بعضی ها با پسوند معاشرت می خورد .

هر روز اینها را می شنید از بغل دستی هایی که شرم تا به حال جرأت جواب دادن که هیچ جرأت نگاه کردن را هم به او نداده بود :

- پسره ی اُمل ! با دو من ریش اومده دانشگاه ...

- اونم چی ، رشته ی هنر ...

- این اگه هنر داشت هر روز ظهر خودشو معطل این آخوندخونه ی زورکی نمی کرد ...

- بچه بسیجی جرأت جواب دادن هم نداره ! ...



سه ی او

دیروز رفتم دفتر بسیج دانشگاه .

- سلام ! می بخشید من تازه اومدم . می خواستم ببینم می تونم تو فعالیت هاتون شرکت کنم ؟!

- علیک سلام شازده ! میگذاشتی عرق تشریف فرماییت خشک بشه بعد هوس فعالیت می کردی . بیا . بیا اول این فرمو بگیر پر کن با دو تا قطعه عکس و یه فتوکپی شناسنامه بیار ...

- اینها رو که چشم ! اما می خواستم ببینم اینجا چه فعالیت هایی دارید .

- بیا اینجا ! بیا ! اینم فعالیت هامون :



یک ) هیأت فرهنگی : طراحی پوستر و بروشور ؛

برگزاری نمایشگاه کتاب معارف

پارچه نویسی

...

دو ) هیأت اجرایی : چسباندن پوستر

تشکیل جلسات پرسش و پاسخ

ثبت نام دانشجویان متقاضی ...

سه ) ...



- نه . می بخشید منظورم فعالیتهای بسیجیه نه اداری هاتون .

- مثل چی ؟

- مثل همین همفکری با بچه های کانون های دیگه مثل تئاتر و موسیقی و ...

- معلومه چی می گی ؟! موسیقی که حرومه . برو اخوی ! برو ! تو مثل اینکه جاتو اشتباه اومدی ! برو داداش من ! برو .



چهار من

علی رفت ، اما نه به کل . علی رفت تا شاید خودش کاری کند . هیچ کانونی نپذیرفتش الا تئاتر که آن هم از صدقه سر استادش بود . با آن دو من ریش مستضعفی که هنوز کامل در نیامده بود .

یک روز ظهر بعد از نماز جماعت که امام برای ادای مسائل شرعی بلند می شد علی دستش را بالا برد :



- حاجی جون می بخشید ! حکم آدمی که به ناحق جایگاه بسیج دانشجویی رو اشغال کرده چیه ؟ در حالی که نه صلاحیت ظاهری داره نه صلاحیت اجرایی ؟

- آقای محترم این حرفها مخصوص جلسات پرسش و پاسخ هست نه مناسب حال یه فضای معنوی مثل مسجد . شما جوون ها مثل اینکه حرمت هیچی رو نمی تونید نگه دارید . مثل اینکه ....



علی دیگر بقیه ی حرفهای روحانی را نمی شنید . فقط مدام با خود می گفت : کجایی درویش مصطفی ؟ ...



چهار او

چهارمین جلسه ی تئاتر بود . بحث بر سر نمایشنامه ای بود که روز قبل در جلسه ی بزرگداشت مقام فرزندان شاهد و ایثارگر خوانده شده بود . راستش را بخواهید ، بحث که نه ؛ جدل .

- مقدس تو هنوز نیومدی چطور به خودت جرأت دادی که بیای بالای سن و بگی که این تئاتر ، تئاتر مقاومت بود نه تئاتر دفاع مقدس . تو چطور ...

- هنوزم می گم . دفاع مقدس یعنی اون هشت سالی که امام ازش به عنوان یه سرمایه یاد کرده نه هر جنگ دیگه ای که حتی حق و باطلش معلوم نباشه . نه هر جنگی که مرده هاش بخت برگشته هایی محسوب بشن که خیلی کشکی و اتفاقی بیفتن زرتی بمیرن . نه هر جنگی که بازمونده هاش بشن عقب افتاده از اجتماع شهری ... نه هر ...

- اصلاً مگه وقتی جنگ شد تو بودی که حالا اینطور بلبل زبونی می کنی ؟

- اوهوی من خودم بابامو تو جنگ از دست دادم . کی گفته که مردن بابای من مقدسه ؟!

- راست می گه ! این مقدس نماها فقط بلدن ادای درد کشیده ها رو در بیارن ...



و دیگر چیزی نگفتم . و استاد هم . چشم در چشم هم گذاشتیم . او بغضش گرفته بود ، من اشکم ...



پنج من

حالا دیگه علی ساکت شده بود . ساکت ساکت . حتی همان موقع هایی که بچه ها توی خوابگاه علنی مشروب می خوردند .

علی آیت الله نبود . آن قدرها هم علم نداشت . حتی قرآن را هم درست نمی توانست بخواند . فقط می خواست زیر سایه ی پرچمی که اسلام را یدک می کشد کمی خنکای دست پیامبرش را حس کند . کمی زیبایی ببیند . کمی دین . کمی دین . کمی دین . کمی دین . کمی دین . کمی دین . کمی دین . کمی دین . کمی دین .......



پنج او

آهای کی من اینقدر دین دین کردم . مثل اینکه حال تو هم خوب نیست ها . من فقط گفتم ... اما من هیچی نگفتم .

روزها در خیابان راه می رفتم و با خود می گفتم : " اینجا ایران است . اما شما باور نکنید ..."

حالا دیگر کمی هم ادبی شده بودم . جملات دیگران را می گرفتم و مدام زیر لب واگویه می کردم :

- البلاء للولاء ...

- و دیگر آسمان را نخواهی دید ...

- خدایا رحم کن بر کسی که بندگان رحمش نکردند و بپذیر کسی را که سرزمین ها نپذیرفتندش ...

- دل تنها بنایی است که اگر بلرزد ، محکم تر می شود ...

- این روزها که می گذرد ، هر روز ...

- ...

و چاله ای از حرف هایی شده بودم که نه نسبتی با من داشتند و نه به کارم می آمدند . مال چاه تنهایی دیگران بودند .

و هیچ وقت درویش مصطفی ای پیدا نشد تا بت هایم را بگیرد و بشکند و نه سهرابی که جنازه ی رفیقش را پیدا کند و با خود ببرد . نه کریم ریقویی که بشود همسفر جاده هایت و خیلی وقت ها برایت سینه سپر کند . باب جون زیر تلنباری از خاک خفته بود . وقتی هم که زنده بود همیشه چرت می زد . بابا هیچ گاه به باکو نرفت و با اینکه همیشه کنارم بود ، خلأیی داشتم . مهتاب چند سال بعد پیامک داد که بیخیال من شو . مریم دست شوهرش را گرفت و رفت . مامان جون هیچوقت برای من مریض نشد . کریم یه روز جلوی راهم را گرفت و حسابی جلوی برادرهای شمسی دمغم کرد . هفت کور همیشه توی عابر یکجا نشسته بودند و مثل سیلورمن هیچ کس ندید که تکان بخورند . و ...

و ...

و ...

و ...

و من فقط ساکت بودم .
================================
118
به خاطر اين يكي:..
http://www.e6973a.tebyan.net/index.aspx?pid=934&articleID=431416
...-اسفند88
اوّلاً ! یعنی پول ِ خون ِ پدرت، بالکل، به قیمت پشت ِ جلد ِ این کتا ب است؟!اینقدر ارزان؟ اگر این جوری است که یکی دو تا استکان لب پر هم برای ما بریز! خودت هم بزن، روشن می شوی! اصلاً پول خون پدر یعنی چه؟ شده ای کأنه برادر بزرگه ی برادران ِ کارامازوف که ابوی اش را نفله کرد! دستت درست! ...

می گویند " امیرخانی" در " من او " به تفسیر و شاید هم گونه ای از تأویل یکی از احادیث قدسی پرداخته است : " مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیدا! " البته راست گفته اند...

علی و مهتاب از دوران ابتدایی یکدیگر را می شناسند... از همان روزها، علی دل در گرو مهر ِ مهتاب دارد با آن موهای آبشاری اش ... علی از خانواده ای سرشناس است و خانواده ی مهتاب به گونه ای خدمتکار آنها هستند. برادر ِ مه تاب، کریم که دوست اول تا آخر عمر علی است با وجودی که همیشه همراه و همسفره ی علی بود امّا شایسته بار نیامد و راهش را به خطا رفت و جانش را بر سر همین بی لیاقتی از دست داد. علی امّا از همان کودکی با مرام پدر بزرگ جوانمرد و به عبارت قدیمی ها " لوتی " ی خود با نام حاج فتّاح خو گرفت و بزرگ شد. همان روزها که اطرافیان او را به خاطر ِ همنشینی و نشست و برخاست با کریم سرزنش می کردند امّا او به خاطر حرمت دوستی و جوانمردی آموخته بود که نگاهبان این رابطه و حرمت و نون و نمک خوردن ها باشد.این رفتار از سوی پدر بزرگ، حاج فتّاح ستوده می شود و این صفت برجسته در علی ماندگار می ماند.
"تنها چیزی که حدّ نداره،رفاقته !":

(یکی از دیالوگ های کتاب )

راست گفته اند کتاب با پردازشی واقعن ستودنی و دلنشین به طرح و بحث آن حدیث قدسی پرداخته است و انصافن بی هیچ مبالغه ای عالی از کار درآمده... معنای حدیث را که حتمن می دانید: هر آن که محبتی بر دل گیرد_عاشق شود_ و در آن پاکدامنی پیشه گیرد و در این پاک ورزی جان سپارد، شهید است...

علی که از دوران کودکی با عشق مهتاب زیسته است و حتا در این مسیر در معرض خیر اندیشی های جاهلانه ی بزرگ ترها هم قرار گرفته تا شاید مهر این دختر از دلش بیرون برود و محبّتِ کسی هم شأن خود را برگیرد ... تا دم مرگ با عشق ناب و شیرین مهتابش می زید... در این مدّت حتا مجبور می شود دوران هجران طولانی را هم تحمّل کند ، دورانی که مهتاب به همراه مریم ، خواهر علی برای تحصیل به فرانسه می رود.... بعدها که علی نیز به آنها می پیوندد در دیار آزادی و بی هیچ محدودیتی در حالی که هر دو به هم علاقه مندند این فرصت را دارند که به عشق بازی بپردازند و دوران پر هجر عشق را به وصلی شیرین و دلخواه سامان بخشند امّا جوانمردی ، پاک اندیشی و ایمان علی او را از هر خطایی نگاه می دارد ...

بگذریم قلم امیرخانی در این اثر - به گمان من – غوغا کرده است ... معرفی ی شخصّیت ها ، اصلن آفرینش آنها، انتخاب موضوع، ترسیم فضای اجتماعی و تاریخی، وصف لحظات و شرایط حاکم جای انتقادی را نگذاشته است...

امّا آن چه این کتاب را برای من در شمار کتاب های ارزشمند کتابخانه ام قرار داده و چنین مرا به ستایش کردن نشانده است، پردازش جذّاب و استادانه ی این حدیث نیست و حتا داستان عشق علی و مهتاب هم نیست ... بی گمان همان گونه که در بخش پیشین این نوشتار گفته ام توانایی امیرخانی در بازی کردن با واژه ها تحسین کارشناسان را برانگیخته است... توانایی ی دیگری که او در دیگر آثارش نیز به عنوان یک سبک از آن بهره گرفته است دستمایه قرار دادن احادیث ومفاهیم آیینی است که از گوشه و کنار نیایش ها و دعاها درآورده ، مفاهیمی که شاید از چشم خیلی ها پنهان مانده است. در همین کتاب " من او " می بینید که چگونه یک حدیث توانسته در آفرینش هنرمندانه ی امیر خانی، رمانی چنین بایسته را خلق کند. آیا این گواه خلّاقیّت و ظرافت اندیشی ی این جوان نیست؟

به هر روی آنچه من را شیفته ی این کتاب کرده است، ترسیم شایسته و واگویه ای دوباره از روایت جوانمردی است... عینیتی برای چشیدن طعم مفهوم " مردانگی " در فضای سرد و بی روح و لبریز از دروغ ِ امروز... زنده کردن یاد دوباره ی مردان قدیم این مرز و بوم... آنان که سرشان می رفت، حرف شان نمی رفت ... آنان که حرمت نمک را می شناختند...آنان که عشق را چنین ارزشمندمی شماردند و هوس را از سینه هایشان زدوده بودند... آنان که پاکدامنی را قدر می دانستند و غیرت _البته بدون تعصب منظور من است_ را در راه حفظ حریم عاشقانه ی خود به کار می گرفتند...آنان که ارزش رفاقت و دوستی برایشان آن قد رمهم بود که از جانشان برای حفظ آن مایه می گذاشتند... رافاقت های صادقانه...

امیرخانی در " من او " مرد بودن را نشان داده است ... مرد بودن را ...

می دانید ... خواندن " من او " هنر نیست ... خریدن آن هم همین طور ... " من او " را فهمیدن و رادمردی را درک کردن در داستانی که بهانه اش یک حدیث قدسی است هنر می خواهد... این کتاب را اگر نمی خرید... اشکالی ندارد... اگر ندارید ... اهمیّتی ندارد... اگر از نویسنده اش خوشتان نمی آید ... حرفی نیست ... امّا اگر دل خسته از نامردمی ها و نامردی ها هستید برای دل خودتان " من او " را بخوانید... گمان کنم پس از آن شما هم با من موافق باشید که بگوییم

" من او " کتابی مقدّس است.

================================
118
شما كه غريبه نيستيد: ...
http://parsamanifar.blogfa.com/post-39.aspx
...-اسفند88
اگر بچه تهران نیستید اگر وضع مالیتون از بچگی خوب بوده اگر درسخون نبودید این ست رو نخونید چون هیچ چی نمیفهمید
به قول رضا امیرخانی فقط بچه تهران میفهمه چی میگم
چه حسی بهتر از اینکه خونه نباشی ومنتظریه خبر باشیو وهی غش وضعف بری وبارون هم بیاد وتوهمخیس بشیو بیای تو سایت دانشگاه تو وبلاگت بنویسیو
================================
117
تخريب‌چي: ميدان موانع
http://setakhribchi.blogfa.com/post-41.aspx
selenum-اسفند88
مریم سرش را پایین انداخت. باب جون پرسید: تو برای چی رو می گیری؟

-:خب برای این که نامحرم نبیندم، قبول! کریم هم نامحرم است، قبول! اما...

باب جون گل از گلش شکفت. انگار چیزی کشف کرده باشد، دست مریم را در دست گرفت :هان بارک ا...! اشتباهت همین جاست. رو گرفتن برای فرار از نامحرم نیست. والا من که می دانم نا محرم که لولو نیست. پاری وقت ها مثل همین کریم، اصلا خودیه. نه رو گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثل رفیق آدمه. یک رفیق به آدم چیزی بگوید. لوطی گری می گوید بایستی انجام داد.

-: این درست که خدا گفته.اما حکمتش همان است که گفتم، برای فرار از ...

باب جون حرف مریم را برید: حکمتش را ول کن. این جایش به من و تو دخلی ندارد. وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست لطفش این است که بی حکمت و پرس و جو بدهی . اگر حکمتش را بدانی که به خاطر حکمت داده ای! نه به خاطر لوطی گری. آمدیم و حکمتش را نفهمیدی ،آن وقت چه انجام نمی دهی؟

برشي از رمان : من او. رضا اميرخاني
================================
116
سبزانديشان كاشان: من او
http://drmodarreszadeh.blogfa.com/post-243.aspx
مدرس‌زاده-بهمن88
در یکی دوهفته اخیر به همراه هراسی که در دل داشتم که مبادا خواندن داستان و رمان مرا از کارهای دیگرم باز دارد موفق شدم داستان یا رمان «من او» نوشته رضا امیر خانی را بخوانم و تمام کنم . داستان از وقایع دوره پهلوی اول در محله خانی اباد تهران سخن می گوید و می رسد به جنگ ایران و عراق و موشکباران تهران که مه تاب و مریم را قربانی خود می کند . عصاره داستان بیان هنرمندانه ای است از عبارت عرفانی: من عشق و عف و کتم و مات فقد مات شهیدا که درمتن در تصویری که از یک آپارتمان در پاریس می بینیم این حدیث عرفانی در عمل خود را نشان می دهد.

از حسن اتفاق دیروز خواندم که آقای امیرخانی در گفتگویی گلایه کرده است که کتاب هایش با نوبت چاپ های دو رقمی در جشنواره ها جایزه ای به دست نمی آورد چون داوران کتاب های او را نمی بینند اما کتاب هایی که فروش ۳۰۰ نسخه ای داشته اند کتاب سال می شوند و کلی گلایه های دیگر که جوایز ادبی دولتی اند و با تغییرات در وزارت ارشاد نوع داوری هم تغییر می می کند و ...

امید است روزی بیاید که اصحاب هنر و اهل قلم و اندیشه از این هراس ها و کارشکنی ها و ... دور باشند و این رفتارهای نادرست و ناپخته نه برای آنان که برای هیچ قشر دیگری هم نباشد.

================================
115
بارون: من او
baronbahare.blogfa.com/88104.aspx#.
بارون-دي88
توی این پست هم می خوام یه رمان از نویسنده ی معروف آقای رضا امیر خانی را به شما معرفی کنم.که ﻣﻃﻤﻨنم اگر این کتاب را مطالعه کنید حتما رضایت شما را از یک رمان در پی دارد!
کتاب من او از رمان هایی هست که انتشارات سوره ی مهر (وابسته به حوزه ی هنری)آن را منتشر کرده است.
قیمت این کتاب (۵۵۰۰تومان) با حجم صفحات آن(٤٢۱صفحه) تا حدودی همخوانی دارد!

انتشارات سوره ی مهرتا این موقع این کتاب را بیش از ۳۰بار به چاب رسانده است.

این کتاب به عنوان کتاب نقره ای انتشارات سوره ی مهر شناخته شده است.

آقای رضا امیر خانی این کتاب را دربیست و سه فصل(از یک من تا یازده من ،از یک او تا یازده او و من او)نوشته است.

لازم به ذکر است فصل نه او فصلی است که شش صفحه ی کاملا سفید را شامل می­شود و به غیر از شماره ی صفحه چیزی در این شش صفحه نوشته نشده است!

قسمتی از متن کتاب که روی جلد آن نوشته شده است:

سال هزار و سیصد ودوازده شمسی.یک خیابان که با سه خیز می­شد از یک طرف به طرف دیگرش جست؛خانی آباد ،اما نه مثل بقیه­ی خیابان­ها .چون "هفت کور"به آنجا آمده بودند.هفت نابینایی که مردم "هفت کور" صداشان می کردند.

-خانی آبادیا!ذلیل نشین هفت کور به یه پول!

...

قسمتی از متن کتاب :(این قسمت را خودم انتخاب کردم)

...

-تا دو روز دیگه جورش می کنم،شاه زاده!البته سنش مهم نیست.پنج سال کوچکتر یا پنچ سال بزرگتر...بقیه ی چیزهاش را جور می کنم. نگران نباش!اما معلوم شد که بالکل نفهمیدی زن یعنی چه والا این جور رسمش را نمی گفتی...می گفتی،کمرش باریک باشد،یا پهن.گوشتی باشد،یا کوتاه و تودست...جا افتاده باشد،یا سرتق... تو چیزی از زن نفهمیده ای!اما باشد ،پس فردا ،گود،کاشی پنچاه ودو. از در پشتی می آیی که کسی نبیندت.طرف غروب که هواگرگ ومیش شد...یادت که نمی رود؟!

علی هنوزدر خیال مه تاب بود. به آرامی گفت:

مه تاب باشدها!

ذال محمد پا انداز خندید و گفت:

مه تاب مه تاب!

بقیه ی ماجرا را در کتاب بخوانید!



اولا!پول خون پدرت،بالکل ،به قیمت پشت جلد کتاب است؟!این قدر ارزان؟اگر این جوری است که یکی دوتا استکان لب پر هم برای ما بریز!خودت هم بزن ،روشن می شوی!اصلا پول خون پدرت یعنی چه ؟شده ای کأنه برادر بزرگه ی برادران کارامازوف که ابوی اش را نفله کرد!دستت درست!...

این هم قسمتی از متن داخل کتاب که پشت جلد آن نوشته شده بود.

توصیه می­کنم افراد بالای ۱۵سال این کتاب را مطالعه کنند!
سولات خود را از این کتاب در بخش قطره بپرسید!
پس قطره بگذارید!
تلفن مرکز پخش:66460993-021
تلفن انتشارات:66465848-021
لازم به ذکر است پست های معرفی کتاب فقط برای آشنایی شما با کتاب ها می باشد و تبلیغات نیست!
نظر خواهی معرفی کتاب همچنان دایر می باشد.
================================
114
دفترچه‌ي خاطرات فعلا يك دانش‌جو: هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله
http://opennotebook.blogfa.com/post-71.aspx
فازور-بهمن88
چند صفحه روزنامه جلوم بود نوشته بود " هر که دارد هوس کرب و بلاء بسم الله...."
گفتم ورقی بزنم شاید چیزی نصیبم بشه امشب.آخه گفته بود هر که دارد هوس کرب و بلاء بسم الله...
هوس داشتم و رسیدم به" رضا امیر خانی "....!
خوندم آنچه را که گفته بود...!
و دوباره یاد " مهتاب " و " علی " افتادم.....یاد " من او "( با کسره بخونید!)
دلم تنگ شد برای " من او " (با کسره بخونید!)
سرم سنگین و گوشم کر و تنم لمس٬ مثل خواب مونده ها...!
نمیدونم کی به خود میام...

================================
113
تخريب‌چي: ميدان موانع
http://www.setakhribchi.blogfa.com/post-41.aspx
selenom-دي88
مریم سرش را پایین انداخت. باب جون پرسید: تو برای چی رو می گیری؟

-:خب برای این که نامحرم نبیندم، قبول! کریم هم نامحرم است، قبول! اما...

باب جون گل از گلش شکفت. انگار چیزی کشف کرده باشد، دست مریم را در دست گرفت :هان بارک ا...! اشتباهت همین جاست. رو گرفتن برای فرار از نامحرم نیست. والا من که می دانم نا محرم که لولو نیست. پاری وقت ها مثل همین کریم، اصلا خودیه. نه رو گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثل رفیق آدمه. یک رفیق به آدم چیزی بگوید. لوطی گری می گوید بایستی انجام داد.

-: این درست که خدا گفته.اما حکمتش همان است که گفتم، برای فرار از ...

باب جون حرف مریم را برید: حکمتش را ول کن. این جایش به من و تو دخلی ندارد. وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست لطفش این است که بی حکمت و پرس و جو بدهی . اگر حکمتش را بدانی که به خاطر حکمت داده ای! نه به خاطر لوطی گری. آمدیم و حکمتش را نفهمیدی ،آن وقت چه انجام نمی دهی؟

برشي از رمان : من او. رضا اميرخاني
================================
112
تبيان: سفارشي، نيمه سفارشي، غيرسفارشي
http://www.tebyan.net/literary_Criticism/2010/2/8/115317.html
مصطفي جمشيدي-بهمن88
رمان معنوی آقای امیرخانی یك نوع نگرشی بوده در این زمینه كه نسبت به كارهای دیگر متفاوت بوده كه رمان خوبی است.
================================
111
پهلوان خورشيد: پس تو هم از آسمان افتاده‌اي
http://elaheh5.blogfa.com/post-57.aspx
الهه ملك محمدي-بهمن88
معذرت ميخوام ! (اتقديم به هر كسي كه فكر ميكنه من بايد اين جمله رو بهش بگم)!

*** زانو زدم و خيره شدم در نور شمع.براي خودم ، از خودم و در خودم مي ترسيدم.سعي كردم براي خدا ، از خدا و در خدا بترسم.سعي كردم و ترسيدم.كشيش با صدايي زنگ دار گفت:و اما من جاءك يسعي و هو يخشي ، فانت عنه تلهي! سوره ي عبس-آيات 8 تا 10

هنوز گيج بودم كه چرا كشيش اين گونه سخن ميگويد.ديده بودم كه كساني كه براي اعتراف ميآيند ؛ ابتدا به تلقين كشيش مي گويند:Mea clupa.mea culpa.mea maxima culpa! من گناهكارم، من گناهكارم، من بي حد گناهكارم

ميخواستم به كشيش بگويم كه نميتوانم روان صحبت كنم،ميخواستم بگويم كه فرانسه را درست بلد نيستم، اما عربي فصيح او را كه شنيدم پشيمان شدم.من نه به تلقين او، بل براي خداي خودم ، با همان لحن كشيش گفتم:_ يارب!فكيف لي؟و انا عبدك الضعيف الذليل الحقير المسكين المستكين...از دعاي كميل

بعد خاستم بگويم كه من مسيحي نيستم، پس از مسيح برايم نگو.نگو رحم كنيد تا مسيح به شما....فكرم را بريد.با آن صداي زنگ دار ، به عربي فصح و نه به فرانسوي، گفت:_قال رسول الهه صلي الله عليه و آله:ارحم ترحم! رحم كنيد تا به شما رحم كنند!

من ِ او ... رضا اميرخاني / اونايي كه هنوز نخوندنش: بخوانيد و پس از خواندن هديه كنيد
================================
110
فارس: بهترين داستان‌هاي انقلاب از ديد چهار نويسنده
http://www.farsnews.com/printable.php?nn=8811171290
محمد ميركياني-بهمن88
ميركياني از ميان آثار قابل‌ توجه در اين زمينه، من او نوشته رضا اميرخاني، اي كاش گل سرخ نبود نوشته منيژه آرمين، تعداد قابل توجهي از داستانهاي آقاي ابراهيم حسن بيگي، از آثار خوب پس از انقلاب شمرده است.
================================
109
تبيان: قضاوتي دشوار
http://www.tebyan.net/literary_Criticism/2010/2/7/115138.html
صابر امامي-بهمن88
به نظر بنده، در طي سالها مطالعه و تأليف، رمانهاي زيادي بودند كه از ارزشها و مفاهيم والايي برخوردار بودند. از جمله رمان «من او» نوشته رضا اميرخاني كه كتاب بسيار گيرا و جذابي است.
چيزي كه در «من او» مطرح مي‌شود مسائل روزمره يك فرد تهراني است.
================================
108
آخر آسمان دلش مي‌سوزد از اين همه قهر: تحليلي بر رمان من او رضا اميرخاني
http://www.mohsentimes.blogfa.com/post-7.aspx
محسن بزازان-دي88
بالاخره من یا او ؟

چه کسی قرار است در این کتاب صحبت کند . من یا او،من و او یا هیچکدام.ایشان قرار است صحبت کنند.جناب علی فتاح.در تمام طول کتاب،شما با این سوال مواجهید که اززبان چه کسی وبا چه هدفی این داستان گفته می شود . بعضی اوقات در رویایی بودن یا نبودن آن شک می کنید .مگرمی شود در کلیسا درویش مصطفی نامی در مقابلت بایستد.یک عارف به تمام معنا ویک درویش علی دوست و علی گوی و خدا جوی.

نقد از زبان نویسنده یا از زبان خواننده ؟

من نویسنده نیستم .یک دانشجوی رشته مهندسی هستم ولی این به این معنا نیست که حق تحلیل و نقد نداشته باشم . نقد من با نقد یک نویسنده حتما فرق های زیادی دارد .یکی از این فرق ها این است که نویسنده ریز و دقیق و جزئی نقد می کند.شاید یک بخش «من»یا«او»ی او به اندازه تمام مقاله من باشد که نقدی درباره کل کتاب است.پس نقدمن جامع است و شامل تمام موارد.از هر بخشی بهره ای برده است .به علاوه اگر این متن بخواهد فردی را ترقیب به خواندن کتاب کند باید از زبان خوتننده باشد تا جذابیت ها را بزرگتر نشان دهد .

داستان بر سر چیست ؟

داستان ،داستان بلوغ فکری و دینی و معرفتی کودکی است به نام علی از خانواده فتاح ها . خانواده ای به نسبت ثروتمند ،دیندارودارای قوانین خاصی برای زندگی. این خانواده با بعضی خواسته های علی مخالفت می کند . او را به خاطر دوستیش با کریم سرزنش می کند که او یک بچه «گودی » است و ما بالا نشین. ولی این علی است که با جسارت تمام دوستی را به حد اعلا می رساند .این داستان در چند زمینه بررسی می شود .این زمینه ها بدین ترتیب است : خانگی,محله ای, شهری , کشوری ،با موضوع هایی همچون عشق,وطن پرستی,دین داری , تقوا , معرفت. علی سال هاست که عاشق عشقش است .در جای جای رمان از عشقش دور می شود یا به او نزدیک می شود و شما تا به پایان این کتاب نرسید ا ز سرّ این عشق آگاه نخوهید شد .

معنای عشق فانی در مقابل عشق باقی.....

همانطور که زمانه می گذرد علی همراه با عشقش بزرگ می شود . تا اینکه درون وبرون اورا به هم می ریزد تاجایی که تلنگری به او می خورد و او و عشق او را فرسنگ ها از هم دور می کند به فاصله ایران (تهران) تا فرانسه(پاریس) . علی که عشق خود را دور می بیند قلبش را به افراطی گری دینی سوق می دهد . کم کم توجهش به خرافات بیش تر از قبل می شود . کریم را فراموش می کند . تا اینکه تلنگری دیگر به او می خورد ولی این بار او را به راه صحیح هدایت می کند . راهی که از زبان درویش مصطفی (همان انسان خل و دیوانه از نظر باقی مردم )به آن هدایت می شود . علی این بار راه را درست می رود. مستقیم به سوی عشق الهی تا آنجا که درویش مصطفی به او اجازه می دهد که خودش را خوب بشناسد و آنگاه که عشق باقی را کاملا شناخت او را از دریچه وحدانیت به سوی عشق قدیمی اش رهنمون می کند. او پذیرا می شود ولی دیگر راهی برای عشق فانی برای ورود دوباره به قلب علی نمانده است. آن جاست که تو با خواندن ادامه رمان خیلی متحول خواهی شد . حالت دگرگون می شود . شاید گریه کنی . چرا گریه ؟ چون دیگر با داستان و علی عجین شده ای . یکی شده ای . خود را در قالب علی می بینی. ولی سریع واقعه انفجار فصل های اول را رها می کنی و به دنبال خود علی می روی . علی که حالا خدای معرفت و عشق الهی شده تصمیم می گیرد با خدا عشق بازی کند . جانش را بدست می گیرد و میداند که باید آن را به ملک الموت تحویل دهد . به ادعای نویسنده علی خودش ، خود را زیرکانه در قطعه شهدا دفن می کند . این است از فرش به عرش رسیدن .

زبان ها ، ایما ها، اشاره ها ......

شما در این رمان با انواع مختلف لحن ها مواجه می شود . لحن علی همیشه حتی در انتهای رمان کودکانه ,مظلومانه و جسورانه است . با حالاتی که او را دل نشین تر می کند . کریم لحنی بی پروا و تند ولی با مرام و معرفت دارد . کریم اسطوره انسان شدن است.. کریم تحولات روحی اش بسیار نیست ولی یکبار متحول می شود و در راه دین به شهادت می رسد . کریمی که معلوم نیست در طول عمرش چند بار نماز خوانده بود . البته باید بگویم کریم هم عشق فانی داشت ولی این عشق فانی او با به شهادت رساندن او ، اورا به عشق باقی رساند . زبان درویش مصطفی از اسمش پیداست . اوست که در پشت پرده است و تمام رمان را بلند بلند از حفظ می خواند . می داند که چه می شود و همان شد.او هربار جمله « یا علی مددی» را برای کسی می گوید که انسان در پایان رمان می فهمد که انگارتمام زندگی شخص مخاطب را می داند. عارفانه صحبت می کند و در پرده سخن می گوید . صحبتش غریبه نیست و بردل می نشیند . ابوراصف حماسی صحبت می کند . شخصیتش هم حماسی است . مریم را هم با همین لحن عاشق خودش می کند . جانش را مهریه مریم می کند و زود تر از موعد وبدون در خواست مریم مهریه را ادا می کند. او با مریم کاری می کند که مریم قلب ابوراصف را بعد از شهادتش می خورد به نحوی که فرزند آن ها که هلیا نام دارد در هنگام تولد دو قلب دارد . ابوراصف در راه آزادی الجزیره به شهادت رسیده مانند سید مجتبی نواب صفوی . لحن این شخصیت کاملا مذهبی ,آرامش دهنده و التیام بخش است.او در زمان کودکی رفیق صمیمی کریم وعلی بود و در نهایت کریم جانش را در راه او در طبق اخلاص گذاشت و تکه تکه شد .بقیه را نمی گویم بخوانید و لذت ببرید .

این داستان ، داستان کیست ؟

داستان ،داستان مرگ پدر علی است ؟ یا یک داستان ملی گرا و تماما سیاسی؟ یا داستان تکامل علی است ؟یا داستان مقابله علی با هوس بازی است ؟ یا داستان انسان شدن کریم ؟ یا داستان سر نگونی اشراری است که چادر از سر بانوان محجبه می کشند؟ یا داستان باب جون است که همیشه در تلاش برای راحتی مریم وعلی است ؟ یا داستان آبشار قهوه ای که مهتاب داشت ؟ یا نقاشی سفید و سیاه مریم است ؟ یا ........ . هرچه که باشد حتما بخوانید . جوانان بخوانند ، عاشقان بدانند و سالمندان زندگی قدیم خود را مرور کنند .داستان می تواند داستان هفت کور باشد.«هفت کور به یه پول » .آیا برای هفت کور جهانی تعریف شده است که بعد از حدود 60 سال دور جهان را گشته باشند ؟ یا جهانشان تهران است . پس هفت کور نماد چه کسانی اند؟ شاید بگوییم هفت کور آخر انسانیت به تجلی اول انسانیت اند . یا مسلمانانی اند که در راه دین می جنگند یا چشمان خدا بر روی زمین اند . هرچه باشند این افراد مقدسند .

نماد ها !!

این رمان معجونی از نماد هاست .

علی نماد استقامت و تقوا .

کریم نماد تحول .

مهتاب نماد زیبایی .

مریم نماد آشفتگی ظاهر و پیچیدگی باطن .

درویش مصطفی نماد مسلّم دین(که توسط بعضی مسخره می شود ).

باب جون می تواند نماد انسانی میانه رو باشد .

اسکندر هم نماد اخلاص است که در خدمت باب جون جلوه می کند . مسلمان واقعی یا به تعبیری دیگر شیعه واقعی یعنی اخلاص اسکندر .



انقلاب اسلامی در متن امیرخانی .....

در جای جای این رمان اسلام طلبی و بیزاری از طاغوت موج می زند. در رمان افرادی چون هانی وابوراصف وجود دارند . این ها همه نماد انقلاب اسلامی اند ونظر همگان را به انقلاب اسلابی جلب می کنند .انقلابی که علیِ پیر شده می خواهد خود را به نحوی به شهیدانش نزدیک کند .

این مهم نیست که این داستان واقعی باشد یا غیر واقغی ، هرچه باشد ما را به انقلاب درونی و بیرونی(اسلامی) دعوت می کند....

آری این چنین بود برادر.......

در پایان هم زندگی نامه رضا امیر خانی را که از سایت شخصی او گرفته ام برایتان گذاشته ام . بخوانید و بدانید که بزرگان ایران چگونه می زیند . بزرگی به سن و مقام و شغل و مرتبه نیست ، به تفکر برتر اسلامیست .

«پایان»

================================
107
آنسوي مغاك: من او
http://harpocrate.blogfa.com/8810.aspx
هارپوكرات-دي88
. . . کتاب را باز میکنم . انگار قدمها لحظه به لحظه آرام تر میشوند . چه میبینم ؟! آه . . . کودکی . . . کودکی . . . کجارفته بودی همنشین خلوتهایم ، کودکی ! چرا زمان میگذرد بر ما ؟! کتاب بوی مجنون میدهد . بوی جنون . جنونی سرد اما . میشناسمش . . . تنها بود .به اندازه ی قطر یک دیوار .به اندازه ی قطر دیوار دل . به اندازه ی دیواره ی مخروب دلی در مغاکی بی گذر . به اندازه ی آنسوی مغاک بی گذر . . . و تنها ماند . . .

کتاب را میبندم . کتاب خود را میگشایم : " تازه هفت ساله شده بود " . . .

هفت سال گذشت از روزی که هفت ساله شده بود . . . هفت سال در ابهام . هفت سال در خاموشی . . . اما امروز ده سال میگذرد از روزی که اولین عطر گل یاس در فضای مغاکی پیچید . . . افسوس ؛ بعضی ها زود بزرگ میشوند . تو میمانی اما . گویی خود میخواهی که بمانی . شاید در خود . نمیدانم . شاید خودخواهی . . . هیچوقت ندانستم !

یادش بخیر ، تازه هفت ساله شده بود . . .



کتاب را باز میکنم :

"_ حکما آدم باید طوری زندگی کنه که خدا میخواهد ؛ اگر نشد ، آنطور که خودش میخواهد به ز آنکه دیگران میخواهند . . . "

رمان مبهوت کننده ای بود از " رضا امیر خانی " بنام : " من ِ او " . اما فقط همین نبود . سالها زندگی بود . کودکی بود . جوانی بود . گاهی چقدر زمانها این وسط گم میشوند . وه که چه گمگشتگانی هستیم . . . باز میکنم . میخوانم . بخوانید .

:

"بس کن علی ! بخودت بیا مرد ! این چه دأب مشوش و مغشوشی است که برای خودت بنا کرده ای ؟ . . . جوان یک یا علی بگو و از خودت بن کن شو . . . خودسر ، خودخواه ، خودرای، خودکام ، خودستا ، خودبین ، خودپسند ، . . . خود . . . خود . . . حکما خود خالی شده ای . . . بگو یا علی . . . یا علی مددی . . .
. . .
. . .
_ اما بدان علی ! من هم با تو هم رای هستم . دوستش بدار . موقعش که شد با او وصلت کن . اما همیشه دوستش بدار !
_ کی با او وصلت کنم ؟ امروز او آن سر دنیاست . . .
_ دنیا سری ندارد . مشارق و مغاربش روی همند . دنیا خیلی کوچکتر ازین حرفهاست . رسیدنت به او زمان میخواهد ، مکان نمیخواهد .
_ کی ؟
_ هرزمانی که فهمیدی او را فقط بخاطر او دوست داری . یعنی در او هیچ نبینی جز او . اسمش را نبینی . رسمش را هم نبینی .
_ مهتاب بدون رسمش که چیزی نیست . مهتاب باید موهایش آبشار قهوه ای باشد . بوی یاس بدهد . . .
_ اینها درست ! اما اگر این مهتاب را اینگونه دوست بداری ، یکبار که تنگ در آغوشش بگیری میفهمی که همه ی زنها مهتاب هستند . . . یا اینکه حکما خواهی فهمید که هیچ زنی مهتاب نیست . از ازدواج با مهتاب همان قدر پشیمان خواهی شد که از ازدواج نکردن با او .
_ اما مهتاب بدون این چیزها چیزی نیست . هیچ است . . .
_ احسنت ! هروقت مهتاب چیزی نبود و هیچ بود با او وصلت کن . آنروز خودت هم هیچ نیستی . آینه اگر نقش داشت میشود نقاشی . هروقت هیچ نداشت ، آنوقت نقش خورشید را درست و بی نقص برمیگرداند . . . آنروز خبرت میکنم تا با آینه وصلت کنی ! "
گاه چقدر زود دیر میشود . . . تازه هفت ساله شده بود . . .
================================
106
يك عاشقانه‌ي آرام: من تو را
http://sitene.blogfa.com/post-37.aspx
باران-بهمن88
"او" را دوست ندارم ...
"او"، همیشه، مفرد ِ غایب است.
من ، "تو" را می پرستم که حاضر ِ مفردی!
***********
*حالا هی امیر خانی خودش را بکشد و من را با "او" تعریف کند! من که تعریف ندارم ،"تو " نیز!
* در بدیهیات جلوی ِ اسمش نوشته بودند تعریف نشده!
* این پست را هم تقدیم میکنم به بی خیال ترین آدم ِ دنیا!
================================
105
جاكتابي: من او
http://jaketabi.blogfa.com/post-59.aspx
زهير قدسي-بهمن88
بعضی کتاب‌ها هستند که خجالت می‌کشی که معرفی‌شان کنی! نه این‌که خدای ناکرده داخل آن چیزهای بی‌تربیتی نوشته شده باشد، نه...! از این رو خجالت می‌کشی معرفی‌شان کنی که فکر می‌کنی که باید هر آدم کتاب‌خوان و یا حتی کتاب‌نخوانی(مثل من) آن را خوانده باشد. «منِ او»ی «رضا امیرخانی» از همین کتاب‌هاست. شاید تا همین چند وقت پیش اصلا به فکر معرفی این کتاب نبودم. چون پندارم این بود که شما جیمی‌های عزیزِ کتاب‌خوان، حتماً این کتاب را خوانده‌اید؛ اما همین نمایش‌گاه بین‌المللی(!) کتاب مشهد، متوجه شدیم که ای بابا هنوز خیلی از دوستانِ اهل مطالعه هستند که این کتاب را نمی‌شناسند و یا نخوانده‌اند. شاید یکی از دلایلِ این موضوع این باشد که بعضی‌ها از رمانِ فارسی - به خاطر تکراری و سطحی بودن بعضی سوژه‌ها و ضعف تکنیکیِ داستان‌ها- گریزانند ولی به هر حال باید تعدادی از رمان‌های فارسی را کاملاً از این قاعده مستثنا دانست.
*رضا امیرخانیِ 20ساله با «ارمیا» وارد عرصه ادبیات داستانی شد. کتابی که مورد توجه خیلی از صاحب‌نظران این عرصه قرار گرفت و کتاب برگزیده جشنواره ادب و پایداری، 20سال ادبیات دفاع مقدس شد و این تازه آغاز کار بود! امیرخانی اگرچه در آفرینش فضاها و شخصیت‌ها بسیار عالی عمل کرده بود اما بعد از 3سال شاهکار خود، یعنی «منِ او» را منتشر ساخت. کاری که از لحاظ فُرم در ادبیات داستانیِ ایران بسیار بدیع و تازه بود. پس از آن مجموعه‌های «ناصر ارمنی- داستان کوتاه1378»، «از به- داستان بلند1380»، «داستان سیستان- سفرنامه1382»، «نشتِ نِشا- مقاله بلند1383»، «بیوتن- رمان1387» و «سرلوحه‌ها- مجموعه یادداشت‌ها1387» منتشر شد که به صورت میانگین هر کدام حداقل 10بار تجدید چاپ شده است(که البته شایستگی فروش خیلی بیش‌تر از این‌ها را دارد).
*«منِ او» از نظر عموم مخاطبانش، بهترین و برجسته‌ترین اثر امیرخانی است. روایتی زیبا و مدرن از فضایی اصیل و دوست‌داشتنی. «منِ او» شامل 23فصل است. فصل‌های «من» و فصل‌های «او». راویِ فصل‌های «من» نویسنده یا همان دانای کل است و راوی فصل‌های «او» شخص اول داستان یعنی جناب علی فتاح. داستان از سال1312شمسی در خانی‌آباد(محله‌ای در تهران) شروع می‌شود و با پیچ و خمی ماهرانه، در زمان‌ها و مکان‌های دیگر ادامه پیدا می‌کند. بر خلاف اغلب داستان‌هایی که می‌خوانیم، سیرِ زمانیِ روایتِ این اثر خطّی نیست.یعنی وقایع در این داستان به ترتیب وقوع روایت نشده و شما گاه از یک زمان و مکان به صورت ناآگاهانه(بدون آن‌که با مربعی در میان آید) به زمان و مکان دیگر می‌روید.
چیزی که مخاطب را هم‌راه داستان می‌سازد فقط کنجکاوی نسبت به پایان داستان نیست بلکه نوع ادبیات و فضاسازی‌ها و تصویرسازی نویسنده چنان است که تمایل مخاطب را برای خواندن مکرر کتاب برمی‌انگیزد. شخصیت‌های داستان چه دور و چه نزدیک، ملموس و باورپذیر توصیف شده‌اند چه «درویش مصطفی» که ناغافل از هرجای داستان سر برمی‌کند و چه «هفت‌کور»ی که اگرچه کور هستند دیده‌هایی بینا دارند. چه «علی» و «مهتاب» یا «کریم‌ریقو» و «ذال محمد» و «ضعیف‌کش» و «من» و «او»...
اگر بخواهی از رمانی که با آن عشق می‌کنی قسمتی را انتخاب کنی، حکما کار سختی است. اما قاعده این است جایی را انتخاب کنی که نیاز به مقدمه و موخره نداشته باشد، پس بسم الله...:
«فکر کرده‌ای فصلِ قبل -که سفید بود- از دست‌مان در رفته است. نه؟! یا فی‌المثل این کتابی که شما خریده‌ای، این چند صفحه‌اش نگرفته است؟! نه؟! بعد هم حتم می‌نشینی کنارِ رفقا و فک و فامیل، اهن و تلپ می‌کنی که بله... صنعتِ نشر عقب مانده است، این فیل و زینک‌هایی که به خاطر ارزانی از بلوک شرق وارد می‌کنند، نامرغوب است!... کتاب خریده‌ایم به پولِ خونِ پدرمان، آن‌وقت حروف‌چین موقعِ کار دقت نکرده است و صفحه‌اش خط انداخته و سوزنش دور برداشته و یک مطلب را چندین بار تکرار کرده است...
اولا! یعنی پول خون پدرت، بالکل، به قیمت پشت جلد این کتاب است؟! این قدر ارزان؟ اگر این جوری است که یکی دو استکان لب‌پُر هم برای ما بریز! خودت هم بزن روشن می‌شوی! اصلا پول خون پدر یعنی چه؟ شده‌ای کأنه برادر بزرگه‌ی برادران کارامازوف که ابوی‌اش را نفله کرد! دستت درست!...»

================================
104
خبرگزاري برنا: آتشي كه نواب در دل ما روشن كرد
http://www.bornanews.com/vdcd.50j2yt0xka26y.html
الهام عطايي-دي88
در جستجوهایمان به این نشانی رسیدیم: خیابان خانی آباد، همان خیابانی که به قول امیرخانی با یک خیز می شد به طرف دیگرش جست. خیابانی که هنوز هم کسی نمی داند چرا به آن خانی آباد می گفتند و می گویند. از کی آباد شد این خانی آباد؟
و این نشانی را داد که باید کوچه کنار مسجد را بگیری و بروی داخل همان کوچه ای که اسمش کوچه مسجد قندی است (و در "من او"ی امیر خانی درباره اش خوانده ای که همان کوچه ای که اتفاقا مسجد قندی هم سر آن است! و البته این را حاج احمد نگفت) و آن جا کوچه ای است که قدیم ها کوچه سرهنگ بوده و حالا کوچه شهید یوسفی است.
خیابان تختی در محله خانی آباد قدیم تهران جایی بود که شنیده بودیم، خانه پدر سید مجتبی در آنجا بوده. مسجد قندی پابرجا بود، درست همان طور که امیر خانی در قصه "من او" گفته بود.
================================
103
پارك پشت خانه: موقتا عنوان نداره
http://mazaher.ir/-466889.htm
سردار بي قالي-فروردين87
اين حرف آنقدر مسخره است که مثلا شما بگوييد رضا اميرخاني در دوران 1320 بوده و علي و مهتاب را ديده. مسجد قندي و گذر کريم رود. اتول سياه و مدرسه ايران و يا کشف حجاب را ديده است. در حالي که اقاي اميرخاني سنش قد نمي‌دهد به اين زمان و وقايع. خيلي حرف مسخره‌اي است مي‌دانم. اينها مقدمه اصل مطلبم بود براي گفتن اين مطلب که داستان زايده احساس، درک و هم‌چنين تصور نويسنده است،‌نه صرفا تجربه نويسنده از وقايع.
================================
102
هفته‌نامه‌ي پنجره: دستت درد نكنه آسيدمجتبا
http://www.panjerehweekly.com/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=223043
...-دي88
سال 1312 شمسي. يك خيابان كه با سه خيز ميشد از يك طرف به طرف ديگرش جست؛ خانيآباد نه مثل بقيه خيابانها. چون «هفتكور» به آنجا آمده بودند. هفت نابينايي كه مردم «هفتكور» صداشان ميكردند.
- خانيآباديا! ذليلنشين. هفتكور به يه پول!
... هنوز هم كسي درست نميداند چرا به آن، خانيآباد ميگفتند؟ از كجا آباد شد؟ خود خيابان خانيآباد از بالاي ساخلوي قزاقها شروع ميشد و تا باغ معيرالممالك ادامه داشت. خياباني شمالي جنوبي. وسط خيابان خانيآباد، دو اتفاق مهم ميافتاد؛ يكي از خيابان مختاري و ديگري بازارچه اسلامي. هر دو از سمت چپ ميخوردند به وسط خيابان...
تمام مغازهها سمت چپ خيابان بودند. سمت راست، گود بود. داخل گود پر بود از خانههاي كوچك كه هر كدامشان به اندازه يك اتاق خانههاي اربابي آن سمت خيابان بود.
... اواسط خيابان يك مسجد بود. مسجد قندي كه اتفاقا سر كوچه «مسجد قندي» بود. كوچه، سمت چپ خيابان بود...
ناظم به كريم گفت دستانش را جلو بگيرد. علي هم كه كنار او بود دستهايش را دراز كرد. ناظم تعليمي را بالا برد و سه بار محكم به دستان كريم زد. خيلي درد نداشت. فقط كمي كف دست ميسوخت. كافي بود چند لحظه دستت را در آب حوض فرو كني؛ همين. كريم اما لبهايش را تندتند باز و بسته ميكرد. شايد اينطوري درد كمتر ميشد...
وارد كلاس كه شدند علي شروع كرد به ماليدن دستهايش. آنها را جلو دهانش ميگرفت و هاها ميكرد. كريم با تعجب به علي نگاه كرد. «علي كه كتك نخورد، چرا ادا درميآورد؟» با هم رفتند تهكلاس و روي آخرين نيمكت نشستند. نيمكتها سه نفره بودند.
روي نيمكت آخر كريم و علي مينشستند با مجتبا.
مجتبا كمحرف بود، اما زياد ميدانست. كسي از زندگي او خبري نداشت. به او ميگفتند مجتبي صفوي. آرام دست علي را برانداز كرد، بعد دست كريم را. به كريم گفت:
- شما بيشتر خوردهاي!
قاجار از رديف دوم برگشت و با صداي بمي گفت:
- كريم ريقو! تو بيشتر كتك خوردي يا پيشآهنگ؟
كريم جوابي نداد.
- حال آمدي، نه؟!
قاجار وقتي ديد كه كريم حرفي نمي زند، پوزخندي زد و به علي گفت:
- تا بفهمي كه پيشآهنگ با گودي رفاقت نميكند.
علي به ياد حرف پدربزرگ افتاد. «رفاقت، گودي و غيرگودي برنميدارد.» اما به قاجار چيزي نگفت. قاجار جلو كلاس معركه گرفته بود:
- تا ديگر از اين غلطها نكنند. مخصوصا كريم؛ كريم گودي. آن وقت پاكت راحت الحلقومش را به رخ من ميكشد! راحتالحلقوم را حتما از كيسه فتاح خريده، البته آن فتاح هم اگر اصل و نسب درست و حسابي داشت...
علي عاقبت به حرف آمد:
- ما اصل و نسب نداريم؟! قجر ورپريده! تو اصل و نسبت كجاست؟ با آن جد و آباء مفتخور و شازدههاي مفنگي.
- برو از بابابزرگت، از حاج فتاح بپرس قاجار يعني چه؟ بپرس وقتي ميرفته روس، روسها از اجداد من، از عباس ميرزا، چه ميگفتند؟ (پوزخندي زد و ادامه داد) البته حاج فتاح كه وقت نداشته. بايد قند بار ميزده و ميبرده كربلا و ميچپانده به تاجرهاي ايراني!
- اسم باب جون من را با دهن نشستهات نيار!
- تو هم پاي اصل و نسب من را پيش نكش. شرافت قاجار را همه ميدونن. همهجا...
مجتبا آرام چيزي به علي گفت. بعد علي با صداي بلند گفت:
- همهجا؛ مخصوصا خانه مهد عليا!
قاجار زير لب فحشي به صفوي داد و ساكت شد. انگار يك سطل آب يخ رويش ريخته باشند. علي و كريم به خود آمدند. قاجار را ديدند كه سرش را پايين انداخته. شروع كردند به التماس از مجتبا. ميخواستند جريان مهد عليا را برايشان بگويد. مجتبا دستي به صورت كشيدهاش كشيد و گفت:
- مهد عليا، ملكه مادر، مادر ناصرالين شاه. سر پيري عاشق ميشود. آن هم عاشق دربار. هيچ چارهاي نداشتند. ملكه سخت عاشق شده بود. اما از طرفي نميتوانستند به اين راحتي بيايند و خطبه عقد بخوانند، مجبور ميشوند پنهاني... (چشمكي زد و دستانش را به هم زد) البته قاجار كه در كثافتكاري حيا را خوردهاند و آبرو را قي كردند؛ اما اين يكي ديگر شاهكارشان بود!
كريم خنديد و گفت:
- آسد مجتبا! دستت درد نكنه. به قاعده يك ديزي پر گوشت حال كردم. قاجار را لال كردي. ميداني! وقتي كسي پشت حاج فتاح چيزي ميگه، انگاري به من فحش داده مجتبا! تو كه غريبه نيستي، ما هرچه داريم از او داريم.
اما علي كه انگار چيزي از ماجرا نفهميده بود، هاج و واج كريم و مجتبا را نگاه ميكرد.
- من نفهميدم؟ يعني چي؟
كريم خنديد و به مجتبا گفت: «علي بچه است، هنوز اين چيزها را نميداند...» بعد به علي گفت:
- يعني مهد عليا، زن آشپز شده بوده... زن و شوهري... بدون عروسي... ميفهمي كه...
علي به علامت نفي سري تكان داد. به فكر فرو رفت. دفترش را باز كرد. روي صفحه اول، با خط خوش، آرام و آهسته، پشتسر هم نوشت:
«رفاقت گودي و غيرگودي برنميدارد.»
بخشي از رمان من او رضا اميرخاني


================================
101
كيهان: كلمه يا دروغ
http://www.kayhannews.ir/881016/9.htm#other1104
محمد مهدوي شجاعي-دي88
مثال؟ يك، «شهري كه زير درختان سدر مرد» نوشته خسرو حمزوي. (اين كتاب برگزيده منتقدان مطبوعات است در سالي كه «من او» رضا اميرخاني را نديدند.) دو ديگر: «درخت انجير معابد» احمد محمود (به شيوه اي نامحمود، آقاي نويسنده، انتقام خود را از دين و آرمان هاي الهي و نجات بخش آن مي گيرد.)
توضيح سايت: سال انتشار اين دو رمان هم‌زمان نيست. در سال  هفتاد و هشت (سالِ انتشار من او)  كتابي از حسين سناپور برگزيده‌ي منتقدان مطبوعات بود و كتاب سال برگزيده نداشت
. البته در دوره‌ي ارشاد دولت دهم نيز بيوتن برنده‌ي كتاب سال نشد!
================================
100
منيف: اندراحوالات كنكور
http://monif.parsiblog.com/Archive138949.htm
ياسين-مرداد88
خدا بگم چي کارش کنه. زبون نداشت بگه امسال قانونه که اسم بچه هايي که ...........  رو بايد نوشت.
نامرد بعد جلسه يهو ناپديد شد. اگه دستم بهش ميرسيد ....!           (....= اصطلاح اميرخاني در کتاب من او) 
================================
99
دفتر يادداشت: كلكل نوه‌اي قسمت چهارم
http://daftare-yaddasht.blogfa.com/post-6.aspx
نوه جون-دي88
اولا که چه قالب خوکشلیه مامانی دستت درد نکنه!!!

دوما که اونایی که رمان "من او" اثر رضا امیر خانی رو خوندن میتونن پستها رو به صورت زیر نامگذاری کنن(اونایی هم که نخوندن حتما برن بخونن که اگه نخونن از دستشون رفته) :

«کلکل مامان بزرگی-قسمت اول»=یک مامان بزرگ

«کلکل نوه ای-قسمت دوم»=یک نوه

«کلکل مامان بزرگی-قسمت سوم»=دو مامان بزرگ

«کلکل نوه ای-قسمت چهارم»=دو نوه

================================
98
سانتي‌مانتاليست: من او
http://mirzaali.blogspot.com/2008/09/blog-post.html
محمد-شهريور88
ویسنده: رضا امیرخانی
انتشاراتِ سوره‌ی مهر
پانصد و بیست و هشت رویه
چاپ پانزده‌ام
پنج‌هزار تومان

"من ِاو" روایت داستانِ خاندانِ فتاح است ، در گذر ِ چیزی حدود نیم‌قرن. خاندانِ فتاحی که از اصیل‌ترین و با اصل‌ و نصب‌ترین ِ خانی‌آبادِ تهران‌اند. داستان این خاندان بیش‌تر با محوریت علی فتاح - کوچک‌ترین عضو این خانواده - روایت می‌شود.
 

در ابتدای داستان علی دوازده ساله است . به مرور زمان علی به دختری به‌ نام ِ مهتاب علاقه‌مند می‌شود. در این گیرودار ، اتفاق ناخوش‌آیندی برای این خانواده پیش می‌آید...

 

 

--------------------------------------------------

 


سعی کردم تا این داستان را در سه بخش بررسی کنم؛

نوشته‌ای بر کتاب
مشخصه‌های زمانی
روایت

 
 

الف) نوشته‌ای بر کتاب

حتا پیش از این‌که کتاب را بخوانم در نظرم بود که درباره‌ی من ِاو (البته بعد از اتمام کتاب!) چیزی بنویسم. اما حالا که کتاب را تمام کردم می‌بینم چه‌قدر دشوار است به نظرم. نه به خاطر این‌که کتاب سنگینی کند و من بی‌وزنی ، ازاین‌خاطر که کتاب از آن دست رمان‌هایی‌ست که گاهی به گونه‌ی ادبی ِ احساساتی‌گری (Sentimental Novel) نزدیک می‌شود.
وقتی این‌چنین کتابی را تمام می‌کنید ، بیشتر می‌خواهید احساسات‌تان را راجع به‌اش بیان کنید تا آرا و نظرات منطقی و منتقدانه‌تان را. به‌هر‌حال این از وقعیت امر. من هم به خودم اجازه دادم و این کار را کردم...؛

واقعاً اگر از خواندن بعضی از بخش‌های کتاب - که هرچه به پایان‌اش نزدیک می‌شویم ، بیش‌تر می‌شوند - به گریه نیافتی ، انسانِ عجیب، بی‌احساسی هستی. کتاب البته نوشته نشده که گریه‌دار باشد. به عبارتِ دیگر کتاب روایت را فدای برانگیختن احساس ِ خواننده نمی‌کند. به‌نظرم یکی از به‌ترین مشخصه‌های کتاب این است که توازن و تعادل دل‌نشینی بین روایت داستان ، پیش‌بردش و کشش‌های آن ، و گاهی هم تهییج خواننده به‌وجود می‌آورد. همین عامل باعث می‌شود کتاب کاملاً از کتاب‌ها و رمان‌های عامه‌پسند (که مصداق‌های روشنی دارند!) متمایز شود. به عبارتی کتاب هم مشکل‌پسندانِ اهل ِفن یا به‌قولی خواص را راضی می‌کند ، هم مخاطبانِ عام و عامه‌پسندخوان را.

 

ب) مشخصه‌های زمانی

 

امیرخانی رمان‌اش را در زمانی دور آغاز می‌کند. در تهران ، سال هزار و سی‌صد و دوازدهِ خورشیدی. طبعاً نوشتن در چنین زمانی احتیاج به دانش و به‌کارگیری شاخص‌های منحصر به همان زمان را دارد. برای مثال ؛
"گویش و زبانی که مردم به‌کار می‌گرفتند در آن‌سال‌ها چه‌گونه بوده و با امروز چه تفاوت‌هایی داشته؟" ، "روابط و نوع ارتباط برقرار کردن انسان‌ها چه‌گونه بوده؟ ، مثلاً همسایه با همسایه چه‌گونه برخوردی داشته؟" و از این دست پرسش‌ها.
در دایره‌ی زبان و گویش ، امیرخانی قالب زبانی این دوره ، یعنی اوایل قرن چهارده‌ام ِ خورشیدی را تا حد قابل قبولی به‌اصطلاح ، درآورده است. برای مثال استفاده از واژه‌ی "حکماً" ، یا "به‌قاعده‌ی" به‌جای "به‌اندازه‌ی" یا "دیویزیون". یا مثلا القابی که در پس ِ اسم ِ کسانی می‌آمده. که انگار شهرت و فامیلی‌شان است و جدایی ِ آن از نام اصلی ناممکن ، مثلاً "نعمت گاوسوار" ، یا "موسا ضعیف‌کش" و غیره. و یا ناسزاها و قسم‌خوردن‌های مربوط به آن زمان و ... .
روابط انسانی نیز درست تصویر شده. خطوط نامرئی ِ طبقاتی بین "با اصل و نصب"ها و مثلاً "گودی"ها ، مناسبات مذهبی ، لوطی‌گری و داش‌مشدی‌گری ، و ...

 

ج) روایت

 

داستان ، دو راوی دارد که یکی‌درمیان و با عنوان‌های "من" و "او" قصه را پیش می‌برند. "من" ، که در پایانِ داستان به هویت‌اش پی می‌بریم داستان را سوم شخص تعریف می‌کند و دیدی عمومی‌تر نسبت به پیش‌آمدها دارد و "او" ، که از همان فصل ِ "یکِ او" پی می‌بریم همان علی‌ست که به‌صورت اول شخص و به‌شکلی شخصی‌تر داستان را پیش می‌برد.
روایتِ "من ِاو" گاهی دست‌مایه‌ی نوعی بازی ، بین راوی و خواننده می‌شود که گاهی لذتی اکتشاف‌گونه نصیب ِ خواننده می‌کند. مثلا راوی گاهی ما را برای روشن شدن و تکمیل روایت‌اش به چند فصل بعد ارجاع می‌دهد و وقتی خواننده بعد از خواندنِ چندین و چند فصل ، به عبارت یا بخش ِ مورد نطر ِ نویسنده می‌رسد ، هم‌راه با احساس غافل‌گیری (که نویسنده در طول رمان از این عامل به‌خوبی استفاده می‌کند) تازه معنی ِ عبارت چند فصل پیش را در می‌یابد.
راوی در در روایت‌اش گاهی رویدادهایی را تعریف می‌کند که واقعی نیستند. مثلاً در انتهای کتاب درویش مصطفا را - که احتمالاً باید چیزی حدود ِ صد و سی-چهل سال سن داشته باشد – را می‌بینیم . یا مثلاً می‌بینیم هفت‌کور که هفت تهی‌دست در خانی‌آبادند در پاریس دارند گدایی می‌کنند ، آن‌هم به زبان فرانسوی. دوستی از این با عنوان "رئالیسم ِ جادویی" نام برده بود ، اما به نظر من این نوع استفاده از غیرواقعیات را باید در فرآیند ِ ذهنی ِ راوی جست‌وجو کرد. به عبارت به‌تر راوی این‌چنین چیزهایی را انتزاع کرده و خود می‌سازد و من ِ خواننده ، در این موارد نه احساس بدی پیدا می‌کنم ، نه این‌ها را باورناپذیر می‌بینم. خودم به عنوانِ یک خواننده از این دست اتفاقات ، که به نظرم بسیار به‌جا استفاده شده لذت بردم.

موخره

از من ِاو خیلی خوشم اومد واقعاً رمانِ دوست‌داشتنی‌ای بود ، مثل نویسنده‌ش. چن روز پیش که می‌خواستم بخرمش نایاب شده‌ بود! همهِ کتاب‌فروشی‌های انقلاب می‌گفتن چاپش تموم شده. به هر زحمتی بود گیرش آوردم. صدوپنجاه رویه‌ی آخرشو از اذان صبح خوندم تا تموم شد ، با دهن روزه! حالا که این‌یکی تموم شد فکر کنم برم سراغ "ارمیا" ، تا چی پیش بیاد.

 

 

تکمیل‌شده در یک‌شنبه ، هفده‌ام شهریور
ساعت یازده و ده دقیقه

================================
97
ان الانسان لفي خسر: تنها بنايي كه اگر بلرزد...
http://khosr.blogfa.com/post-12.aspx
الف.ش.-آذر88

هر چقدر فکر کردم درباره نویسنده ای که همه کتاب هایش را خوانده ام، آن هم نه یک بار؛ فی المثل  " من ِ او " ی ش را  پنج بار خوانده ام و چهار بار هم به جهت دوستانِ شفیق! هدیه داده ام، چه عبارتی برای معرفی اش بکار ببرم چیزی به ذهنم نرسید جز جمله ای از همین رمان مذکور که الحق دلم را برده است!

راستش خیلی ترس دارم از این که مطلبی بنویسم نامربوط تا فردا روز بر پلی که از بچگی گمان می کردم  برای عبور از آن باید یک اسپایدر من ِ خوب بود تا یک مسلمان! گردنِ باریکمان را بگیرند و به جهت تلف کردن اوقات خلق الله _ یعنی همان حق الناس_ پدرمان را در بیاورند!

================================
96
خورشيدخانم: جمعه بازار
http://ermiam.persianblog.ir/post/37/
...-آبان88
اگه اهل رمانی :من او رضا امیرخانی وسووشون سیمین دانشور را حتمن بخون و حال کن.( اگه نخوندی)
================================
95
مجله‌ي پنجره: آن‌چه دلم گفت بگو گفته‌ام
http://www.panjerehweekly.com/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=136523
مصاحبه رسالت بوذري و زهير توكلي با يوسفعلي ميرشكاك-آذر88
ز.ت: كارهاي رضا اميرخاني را چقدر مي‎پسنديد؟
ببينيد؛ مثلا براي پذيرفتن رمان «من او» بايد بخش‎هاي زيادي از اين رمان را حذف كرد چون به كل كار صدمه مي‎زند، يعني اين رمان، ساخت را در خيلي جاها از دست داده. البته شايد مقصر هم رضا اميرخاني نباشد. رضا اميرخاني نويسنده است. مشكلي كه او دارد، مشكل همه ماست. مشكل مميزي دروني است. ما چند نوع مميزي داريم. يكي مميز و مفتش بزرگي است كه درون ماست. مميز بعدي وزارت ارشاد است. مميز بعدي بقيه ارگان‎هاي صاحب‎عله هستند كه همه‎شان حق مداخله در ادبيات دارند و اگر در شعر خيلي نمي‎توانند مداخله كنند، براي اين‎ است كه شعر خيلي اجمالي است، ولي در رمان، شما اگر بند كفش‎هاي يك پليس را باز توصيف كرده باشيد، نيروي انتظامي به خودش اجازه مي‎دهد كه اعتراض كند. در امر مطلق كه نمي‎شود چنين اتفاقي بيفتد. مگر يك سپاهي ممكن است كه خلافي كند! يكي از علما خداي ناكرده - از اين روحاني‎نماها – ممكن است خلافي بكند؟! نه آقا روحاني‎نماها زمان امام بودند الان روحاني‎نما نداريم! اصلا روحاني‎نماها متعلق به قبل از انقلاب بودند! زن ايراني مثلا ممكن است خلافي كند؟ نه ممكن نيست! آقا يك لر در يك رمان ممكن است خلافي كند، لرها طوماري مي‎فرستند و... . «منِ او» اگر در غير اين شرايط نوشته مي‎شد و بيرون از اين مميزي‎هاي فراگير - كه يك زماني يكي، دوتا، سه‎تا، چهارتا، مميزي سياسي و اخلاقي و عرفي و اين چيزها بود، اخيرا مميزي قومي و چيزهاي ديگر هم اضافه شده و به‎زودي ان‎شاءا... مميزي صنفي هم خواهيم داشت! - اتفاق بهتري مي‎افتاد. رمان ساحت تفصيل نفساني است. ببينيد، نمود رمان در هنرهاي ديداري كجاست، در سينماست. ما در سينما خانمي را پيش شوهرش مي‎خواهيم، به تصوير بكشيم، روسري سرش مي‎كنيم، تو مي‎خواهي سرش را برهنه كني، اي واويلا پس لابد اين زن و شوهرها كارهاي ديگر هم مي‎كنند... .
در بعضي‎هايشان مميز دروني‎شان خيلي شديد عمل مي‎كند. مثل رضا اميرخاني كه مفتش دروني‎اش خيلي قوي نيست، قبلا مفتش را بيرون كرده، ولي رضا اميرخاني ملاحظه مفتش بيروني را مي‎كند. من يك‎بار هم به او گفتم كه بعضي ماجراها را كه نتوانستي در قصه‎ات بياوري در اسب ماديان و... جا دادي! يعني اين صحنه تو معادل «گل‎محمد و مارال» رمان «كليدر» دولت‎آبادي يا «بلور خانم و خالد» در رمان «همسايه‎ها»ي احمد محمود است. نويسنده ما درگير اين چيز‎هاست.

================================
94
سه‌روزانه‌ها: نقدي بر خوانده‌هايم/نقدي بر لب‌خند مسيح سارا عرفاني
http://meysam-amiri.blogfa.com/post-163.aspx
ميثم اميري-آبان88
...امیرخانی می‌گوید: «كسی كه درد دارد می‌تواند بنویسد.» (3) نمی‌گویم عرفانی درد ندارد، ولی لااقل اندازه‌ی مستور به دنبالِ جواب نیست، بلكه به معنای دقیق‌تر آن قدر سوالِ حل نشده ندارد. ...
...امیرخانی توی منِ او تهِ دام پهن كردن بود. آخرش می‌دیدی همه چیز را خوانده‌ای. هم نواب را دوست داری، هم ابوراصف را هم ... اما نگار هم دوست داشتنی است...

================================
93
غزل‌هاي تكراري يه دل استيجاري: من او
http://ghazalvareham.blogfa.com/post-51.aspx
پروانه-آبان88

عکس روی جلد و پشت جلد کتاب "بی وتن" رو کردم wallpaper  گوشی موبایلم!

نه اینکه دلم " بی وتن " بخوات،نه!

دلم "من او " می خوات با تموم حسی که اول باری که می خوندمش بهم بخشید....

فصل آخرش با هر کلمه،هق هق گریه کردم...دلم نمی خواست تموم بشه کتاب...

چقد من دوست داشتم آدمهای " من او " را....

یعنی آقای  امیر خانی می دونند که  منتظر یه نوشته ی دیگه ازشون هستیم؟

یعنی می دونه واژه هاش یه قدرت خارق العاده ای داره که  حتی وقتی خیلی دلمون گرفته،به طرح روی جلد " من او" نگاه می کنیم و آروم می شیم؟

چند شب پیش یه آقای نویسنده توی  رادیو فرهنگ  گفتش که  امیرخانی از شاگرداش بوده...ولی گفت:همه ی کاراشو دوست نداره... من بی اختیار رادیو رو خاموش کردم و گفتم: ولی من همه ی کارهاشو دوست دارم.....همه ی کارهاشو....

بهرحال تشنه ی امیرخانی خوندنم...


================================
92
قلم سپيد: دلم لرزيد و محكم‌تر شد
http://ghalamesepid.blogfa.com/post-71.aspx
قلم سپيد-آبان88

...بوی یاس تمام شد. همان بوی یاسی که حیاط را برداشته بود و به آسمان برده بود. دیگر چیزی نبود که ما را نگه دارد. از بالای آسمان به زمین افتادیم. شاید بخاطر قانون جاذبه؛ البته همان قانون جاذبه بود که ما را آن بالا نگه داشته بود. جاذبه‌ی نیوتنی و خورشید که نه؛ جاذبه‌ی مهتاب و ماه را می‌گویم. روی زمین افتادیم و اشک هایمان محکم روی زمین ریخت و شکست؛ دلمان. تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم‌تر می شود، دل است! دل آدمیزاد. باید مثل انار چلاندش، تا شیره‌اش در بیاید.. حکما شیره‌اش هم مطبوع است...

این متنی که خوندید گوشه ای از رمان <<من او >> ی رضا امیرخانی است . اگر خونده باشید که در جریان داستان هستیدو ... اما اگر نخوندید یه خلاصه ای از داستان رو براتون میگم شایدم کار درستی نیست ولی میگم شاید وسوسه بشیدو یه بار بخونیدش . به نظرم فوق العاده بود ...

کتاب من او داستان زندگی یک خانواده اصیل ایرانی است  از حوالی سال های کشف حجاب در ایران .به نظر من ابن کتاب تمام سلیقه ها را راضی می کند چون در آن هم مطالب سیاسی ،اجتماعی، عرفانی،عاشقانه وجود دارد و هم به طور کلی تمام جنبه های زندگی انسان را در بر می گیرد .قهرمان داستان که یک فصل در میان راوی داستان هم می شود "علی فتاح" است و محوراصلی رمان پیرامون عشق او به" مهتاب" است که با همرامی" درویش مصطفی" تبدیل به عشقی الهی و واقعی می شود .
اگر مدت هاست که رمان به معنای واقعی نخوانده اید من او گزینه خوبی است.
من او نوشته" رضاامیرخانی"است و توسط انتشارات "سوره مهر" به چاپ رسیده است و چاپ 23 آن در سال 87 منتشر شده است.

ببخشید طولانی شد ولی ارزششو داره که ازش تعریف کنم چون خیلی به این کتاب علاقه مند شدم.

================================
91
روياي من: من او
http://royayman.wordpress.com/2009/08/29/%d9%85%d9%86-%d8%a7%d9%88/#comments
آزاده-مهر88

“تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر میشود، دل است”

“بوی عشق شامه چندان تیزی نمی خواهد از دو فرسخی معلوم است”

 

دو جمله بالا از کتاب من او نوشته رضا امیرخانی است که تازگی خوندم. یک رمان عاشقانه با اتفاقات ریز و درشت از سال های 1312 توی محله خانی آباد تهران تا 60 70 سال بعد توی پاریس. نویسنده داستان رو به ترتیب سال تعریف نمیکنه که به نظرم این کار به جذاب تر شدن داستان خیلی کمک کرده. یک نکته جالب داره این کتاب که داستان توسط دو نفر نقل میشه یکی خود نویسنده یکی شخصیت اصلی داستان علی فتاح. یکی در میون جای راوی تو فصل ها عوض میشه تا حالا کتاب این طوری نخونده بودم برام جالب بود

اگر رمان ایرانی دوست دارین پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونین

در همين رابطه :
. آن چه در وب راجع به من او نوشته‌اند (5)
. آن‌چه در وب راجع من او نوشته‌اند (4)
. آن چه در وب راجع به من او نوشته‌اند (3)
. آن چه در وب راجع به من او نوشته‌اند (2)
. آن چه در وب راجع به من او نوشته‌اند (1)

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:۷۰۴۳۵۰
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٧٦٠٥
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Because when the replica watches uk astronauts entered the replica watches sale space, wearing a second generation of the Omega replica watches, this watch is rolex replica his personal items.