تاريخ انتشار : ١٣:٤٣ ١٠/٧/١٣٨٩

آن چه در وب راجع به من او نوشته‌اند (7)
از اين پس جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر سي مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ديدن صد و بيست نظر قبلي به لينك‌هاي پايين صفحه مراجعه فرماييد.

================================
150
welcome to biology: كتابي از جنس ديگر
http://bioboy.blogfa.com/post-2.aspx
bioboy-تير89
خواستم اولین پستم در مورد زیست باشه.ولی دیدم الان مطلب به درد بخور و جذاب در مورد زیست ندارم!پس به معرفی یکی از پر تیراژترین و معروفترین رمان های ایرانی پرداختم:

منِ او

از رضا امیرخانی

(من نه به عنوان یک حرفه ای بلکه به عنوان یک فردی که به خوندنِ رمان علاقه دارم،صحبت میکنم.)

ابتدا لازم میدونم که آقای امیرخانی رو معرفی کنم:

رضا امیرخانی در سمپادِ تهران(علامه حلی) در رشته ی ریاضی تحصیل کرده ودر 17 سالگی با کمک دوستانش هواپیما ساخته! او در المپیاد مدال آورده و در دانشگاه شریف رشته ی مکانیک رو برای ادامه ی تحصیل انتخاب کرده (مدتی هم در آمریکا دانشجو بوده).ولی خودش میگه نیاز کشور در زمینه ی ادبیات بیشتر از رشته های مهندسیه پس به ادبیات رو اورد.او در 17 سالگی کار روی اولین رمانش(ارمیا) رو با یادِ امام خمینی شروع کرد و 4 سال بعد تمومش کرد.و همون سال ارمیا برگزیده ی جشنواره ی یادواره ی دفاع مقدس شد.او از دو رمان اولش(ارمیا و ازبه(که به سبک نامه نگاری نوشته شده)) زیاد راضی نیست ولی در مورد منِ او موضوع فرق میکنه.او تقریبا تمام کتاب های مربوط به تهران قدیم رو خونده و حدود شش سال وقت صرفش کرد.*

و اما منِ او:

قصه در حقیقت زندگی نامه ی شخصی است به نامِ "علی فتاح" و در تهرانِ قدیم اتفاق می افته و تا بعد از جنگ ادامه داره.ولی شما به هیچ وجه اثری از یکنواختی های کسل کننده ی زندگی نامه های دیگه رو نخواهید دید.

فصل های کتاب به دو بخشِ "من" و "او"(به صورت متناوب) تقسیم شده است.این کمی کارِ خواننده را سخت می کند.ولی به جرأت می تونم بگم اگه منِ او کتابِ معروفی شد 40% به خاطرِ همین قضیه است.به طوری که من شخصاً سه بار 7 فصلِ اول رو خوندم تا فهمیدم داستان چیه!

موضوع اصلیِ کتاب در فصل اول معرفی میشه ولی این کار آنقدر با زرنگی انجام شده که خواننده به آن اهمیتی نمیدهد ولی در فصل های بعدی دامنه ی کار روی موضوع اصلی که دوست داشتن ای است پاک و بی آلایش بیشتر می شود. دلیل این که گفتم دوست داشتن و نگفتم عشق این بود که هدفِ کتاب،تمیز دادن این دو از یکدیگر است و اگر من که این کتاب رو خوندم بین این دو فرق قائل نشم پس با خوندن این کتاب عمرم رو هدر دادم!

همان روز اولی که کتاب رو از دوستم گرفتم وقتی گفت پای یک عشق در میونه؛نزدیک بود کتابو بهش پس بدم و بگم:" من از رمان های عشقی ایرانی بدم میاد؛جمع کن بساتتو!" ولی وقتی با اصرار دوستم خوندمش،دیدم واقعاً این کتاب یه چیزِ دیگست و اصلا خبری از عشق های آبکی نیست.

از شخصیت های تاثیر گذار میتوان به:علی،مه تاب،درویش مصطفا،کریم،باب جون،مامانی،مریم و... اشاره کرد

در فصل پایانی،من و او با هم برخورد میکنند و برای او اتفاق جالبی می افته...

می خواستم کمی بیشتر در مورد این شاهکارِ ادبی توضیح بدم ولی اگر اونو خونده باشین یا بخونین می فهمید که جذابیت این کتاب به اینه که هیچ چیز در موردش ندونی و خودت همه چیزو کشف کنی!

پس به شما دوست عزیز پیشنهاد می کنم حتما برای خوندن این کتاب وقت بگذارید و اگر خوشتون امد به دوستاتون پیشنهاد کنید.

کتاب های رضا امیرخانی : ارمیا ، ازبه ، منِ او ، داستان سیستان ، ناصر ارمنی ، نشت نشا ، سرلوحه ها ، بی وتن

================================
149
و اما بعد: از اختلاط‌هاي بعد ناهار با زهراي نازنين
http://va-ama-bad.blogfa.com/post-525.aspx
حيدرعلي عنايتي بيدگلي-تير89
یک زمان هایی مد شده بود مردم می رفتند ماسوله.نه صرفا برای اینکه ماسوله را ببینند. بلکه برای اینکه اگر در مجلسی نشسته باشند و صحبت از ماسوله شد، لبی غنچه کنند و با کرشمه ...: ماهم ماسوله را دیده ایم!

بنده هم خدایی اش قصد نداشتم رمان من اورا هیچ وقت بخرم و بخوانم. نه از این پولها را دارم نه از این وقت هارا.

چاپ بیست و هفتم این رمان پرهیاهو امروز در میان قفسه های رنگ و وارنگ خانه ی کتاب یه یادم آورد که چند وقت پیش آقای میثم نمکی در میان صحبت هایش گفت قرار است در تابستان جاری نویسنده ی رمان یعنی اقای رضا امیر خانی به اداره ی فرهنگ و ارشاد آران و بیدگل دعوت شود.

همین یاد آوری امروز ما را وادار کرد کتاب را بخریم تا اگر به جلسه دعوت شدیم ، حرفی برای عرض اندام داشته باشیم.
================================
148
از بن تا بن: من او
http://yekbeni.blogfa.com/post-201.aspx
علي نادري بني-خرداد89

این را نوشتم کوتاه به احترام دوستی‌ نوجوانی و این که می‌‌شد "من" و یا حتی "شما"یی که این نوشته را می خوانی‌ "او" باشیم‌! و البته افسوس که این قصه نبود؛ گوشه‌ای بود از واقعیت زندگی‌ آدم‌هایی‌ گم شده که نه وبلاگ دارند، نه ایمیل، نه اینترنت و نه هیچ تریبون دیگر!

و حالا شمایی که این پست غصه دارت کرد، یک بار دیگر بخوان این سیاهه ی واقعیت تلخ زندگی‌ را و حق بده که سیاه نمی‌‌نویسم قصه‌ی مردمان را. قصه می‌‌گویم راست. قصه بی‌ شک راست می‌‌گوید، راست...

*عنوان پست نام‌ رمانی است از رضا امیرخانی

================================
147
وبلاگ دو نفري نضج: اصل
http://www.nazj.ir/1389/03/09/post-17/
زهرا-خرداد89
«می‌شود دین‌دار خیلی چیزها را نداشته باشد. انگشتر.. جای مهر روی پیشانی.. محاسن.. عبا و عمامه.. اما بدان! دین‌دار حکما دین دارد!»

پ.ن: من ِ او. رضا امیرخانی.
================================
146
دغدغه‌هاي ذهن كوچك من: عشق من كتاب
http://daghdaghe.ir/?m=201006
...-خرداد89
کتابای رضا امیرخانی عشق منه ، امیرخانی همیشه تو کتاباش جمله ای داره که کل کتابش یه طرف اون جمله هم یه طرف اما تو همه کتاباش بیوتن سره داستان سرگشتگی ارمیا معمر یکی از بچه های جنگ که به عشق آرمیتا پناهی به آمریکا میره اما اونجا دچار دوگانگی شخصیت میشه به دو نیمه تقسیم میشه نیمه سنتی و نیمه مدرن دچار تضاد میشه با جامعه مدرن آمریکا و صدایی که همیشه تو سرش می پیچه و بهش میگه ” و دیگر آسمان را نخواهی دید”
تکه ای از کتاب من او: تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم تر می شود،دل است!دل آدمی زاد.باید مثل انار چلاندش، تا شیره اش در بیاید…حکما شیره اش هم مطبوعه؟
تکه ای از کتاب ارمیا: علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد. خشم، عجز، تنهایی، خفقان… اینها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!”
================================
145
سكوت بي‌انتها-من او
http://gomnaz.blogfa.com/post-27.aspx
نگار-خرداد89
امروز می خوام یه کتاب خیلی باحال و پر از مفهوم معرفی کنم که احتمالا اهل کتابش باید خونده باشن...

کتاب "من او" نوشته رضا امیر خانی....کتابی سرشار از حرف و معنا....کتابی که عشق را طور دیگر به قلم کشیده...کتابی که اگر انرا بخونی نا خودآگاه در زندگیت هراز گاهی می گویی "یا علی مددی"...

کتابی که بعد از چندین سال از چاپ آن هنوز جذابیت داره و خواننده را جذب می کند...عالیه...حتما اگر نخوندید بخونید...


داستان مربوط به زندگى فردى به نام على فتاح است. راوى،قهرمان داستان هم هست، ماجراهاى زندگى خود را، از كودكى تامرگ، روایت مى‏كند.

على فتاح فرزند یك تاجر ثروتمند است و درجنوب شهر زندگى مى‏كنند. در كودكى، پدر خود را از دست مى‏دهد وتحت نظر پدر بزرگش بزرگ مى‏شود.

در نوجوانى به مهتاب،همبازى دوره كودكى خود، دل مى‏بندد. ولى این علاقه به ازدواج‏نمى‏انجامد.

سال‏ها بعد، مهتاب با خواهر على به فرانسه مى‏روند.خواهر على با یك مبارز الجزایرى ازدواج مى‏كند. این مبارز ترورمى‏شود و او و مهتاب به ایران برمى‏گردند.

در زمان موشك باران‏تهران، خواهر على و مهتاب به شهادت مى‏رسند. على فتاح نیز بعداز بخشیدن آنچه از اموال پدرى مانده است، فوت مى‏كند.

این سخن حقى است كه اگر ما بخواهیم ادبیات داستانى ما در دنیامورد اعتنا واقع شود باید به ریشه‏ها برگردیم و از مضامین گنجینه‏ادبیات كهن مدد بگیریم.

اتفاقاً تاكنون تلاش كرده‏اند اما موفقیت‏چشمگیرى نیافته‏اند. از این بابت رمان من او جهش بزرگى است به‏سوى این هدف بزرگ.

مضمون اصلى این رمان عشق است اما نه‏عشق به معناى رایج امروزى آن بلكه عشق به همان معنا كه بزرگان‏ادب و هنر ما در آثارشان مایه گرفته‏اند.

رمان "من او " محل تلاقی چندین رشته تفکر، سبک داستان‌نویسی، برداشت مذهبی، سوگ سرود و جبرگرایی است.

اختصار داستان چنین است: "از سال 1312 حاج فتاح تاجر قند و شکر از باکو که آن را با کاروانی از اسب و قاطر به تهران حمل کرده، در اطراف ورامین در انباری خود پنهان کرده و چندی بعد همان قند و شکر را به تهران حمل می‌کرده است و با این بازار گرمی که از نجف آورده است، تجار رقیب هم ورشکست می‌شده‌اند تا اینکه فتاح در شهر نجف خوابی می‌بیند که سیدی او را هشدار می‌دهد که با این همه غش در تجارت چطور به خود اجازه داده و به زیارت امام (ع) آمده است.

صبح روز بعد فتاح توبه می‌کند. او در تهران ساکن می‌شود و به جای خود پسرش را که حدود چهل سالی داشته در همان باکو به تجارت مشغول می‌سازد. فتاح که ساکن خیابان خانی‌آباد بوده اسکندر نامی را سرایدار خود کرده بود که پسری به نام کریم و دختری کوچک‌تر از او به نام مهتاب داشته و کارهای منزل و خریدها را با کمک زنش "ننه " انجام می‌دادند.

فتاح یک نوه پسری "علی " و نوه دیگری که خواهر علی باشد "مریم " داشت. مریم بزرگ‌تر از علی بود. در آن زمان اسکندر در خانه‌ای که فتاح داده بود و در محل "گودی " واقع شده بود ساکن بود.

علی برای دیدن کریم که همسن او و دوست و همراهش بود به آنجا می‌رفت که خواهر کریم (مهتاب هفت ساله) را هم می‌دید که موهای بلند آبشار مانند داشته و خوش ترکیب بوده است.

فتاح کوره‌پزخانه‌ای در حسین‌آباد اطراف تهران داشته که هر روز راننده خودروی دوج وی را سوار کرده به آنجا می‌رساند و بعد از ظهر هم برمی‌گرداند.

زن فتاح مرده بود و او تنها خانواده پسرش را داشت که عروس‌اش "مامانی " دو بچه به دنیا آورده بود.

در محل هفت نفر کور مادرزاد بوده‌اند که در یک صف نشسته و هر کدام به نوبت صدقه از مردم می‌گرفتند و در محله‌ علی و فتاح آنها را همه روزه می‌دیدند و صدقه می‌دادند.

بقالی "دریانی " نزدیک خانه‌شان بود که هر روز از او خرید می‌کردند و دریانی هم در جریان همه وقایع بود و شایعه‌ها را پر و بال می‌داد.

موسا ضعیف‌کش قصاب، اسی سبیل کله‌پاچه‌فروش ازکاسبان نزدیک بودند که همه به نوعی به فتاح علاقه داشتند.

در مدرسه علی و کریم با پسر یکی از اشراف قاجاری "قاجار " سر و کله می‌زدند و ماجرای آنها تمامی نداشت.

در مدرسه مریم که کلاس نهم بود هر روز مدیره مدرسه تهدید داشت که بچه‌ها باید بین روسری و مقنعه داشتن و ادامه تحصیل دادن یکی را انتخاب کنند.

در محل هم پاسبان عقده‌ای و وقیحی به نام پاسبان عزتی حضور داشت که با سن زیادش هنوز ازدواج نکرده بود و زن‌ها و دختران مردم با ماجرای کشف حجاب از دست او در عذاب بودند.

کریم بعدها در ماجرایی عشقی با دختری به نام شمسی درگیر شده و کشته می‌شود.

علی هر چه سن‌اش بیشتر می‌‌شود به خواهر کریم (مهتاب) علاقه‌مندتر می‌شود.

سال بعد خبری از طریق عزتی به فتاح داده می‌شود که جسد پسرش را از قزوین به تهران حمل می‌کنند. مراسم ختم او در مسجد قندی محل مقارن روزهای محرم برگزار می‌شود.

در محل درویشی که لباس یکدست سفید و موهای بلند ریش و سر دارد و تکیه کلام "یا علی مدد " او به گوش همه آشناست، کشکول بر روی شانه انداخته و تبرزین بر دست دیده می‌شود که مدام حرف‌های رازگونه می‌زند و آینده مردم را خبر می‌دهد.

بعد از مرگ پدر علی، خانواده اسکندر (مهتاب و کریم و ننه) به حیاط پشتی خانه فتاح می‌آیند و از این نزدیک شدن فاصله علی و مهتاب که حال بزرگ شده‌اند و علی هفده ساله و مهتاب سیزده ساله‌ است، بیشتر عاشق و معشوق دیده می‌شوند.

بعد از دست‌درازی پاسبان عزتی به مریم که چادر از سرش بردارد مریم به مدرسه نمی‌رود. بعد از آن مریم و شهین (دختر فخرالتجار) راهی پاریس می‌شوند که فتاح همراه‌شان می‌رود.

علی بعد از مرگ پدرش به نام "ارباب کوچولو " شناخته شده بود که همین امر به زودتر بالغ شدنش کمک کرده بود. مریم در پاریس نقاشی می‌کند اما شهین روان‌پزشکی می‌‌خواند.

بعد از سال‌ها عشق و عاشقی، کشش مردانه علی به بهانه‌جویی درباره مهتاب بیشتر می‌‌شود. از طرفی مامانی (مادر علی) می‌خواهد پسرش را از دیده شدن با دختر اسکندر دور کند اما علاقه‌مندی آنها بیشتر می‌شود.

مامانی از این کار علی، خود را به بیماری می‌زند و موسا ضعیف‌کش به قصد کمک به خاندان فتاح وی را به سراغ مرد پااندازی به نام "ذال محمد " می‌فرستد.

سرانجام در ساعت مقرر و در خانه ذال محمد، علی با مهتاب روبرو می‌شود که وی را با وعده و عید به آنجا کشانده بود. مهتاب بعد از آن روبرو شدن در خانه‌ی بدنام، به عشق و عاشقی با علی پایان داده و در سفر مریم به تهران همراه وی به پاریس می‌رود.

علی برای بار سوم که به پاریس می‌رود با عروسی مریم و ابوراصف الجزایری موافقت می‌کند. چند ماه بعد از عروسی ابوراصف که رهبر نهضت آزادی الجزایر در پاریس است ترور شده و به قتل می‌رسد.

سال بعد مریم دختری به نام "هلیا " به دنیا می‌آورد که در تهران در خانه علی (تا این زمان خانواده اسکندر همه مرده‌اند. فتاح و مامانی هم مرده‌اند و علی پا به سن گذاشته است) ساکن می‌شود.

در سال 1367 در موشک‌باری صدام‌ به تهران مریم و مهتاب هم کشته می‌شوند. علی با نویسنده درباره سرگذشت خود و خانواده‌اش در تماس است.

در فصل پایانی به اتفاق (هلیا که با هانی (پسر شهین فخرالتجار) ازدواج کرده است) به بهشت زهرا می‌روند تا هانی جسد مجهول‌الهویت را که تفحص به آنجا آورده است شناسایی کند.

در این زمان که همه به سر قبر رفته‌اند علی به غسالخانه رفته، جسد شده و در واقع به جای همان مجهول‌الهویت خاک شده است و ... " زمان داستان: 1312 تا حدود 1377 است.

شخصیت محوری "علی فتاح " است که از اول داستان تا پایان آن موضوع کتاب "من او " است.

قسمت‌هایی از واقعیت‌ها به تکرار از زبان دو مؤلف "نویسنده " و "علی فتاح " روایت می‌شوند.

فصل‌بندی‌های "یک من (نویسنده) " است و فصل‌بندی‌های "یک او (علی فتاح) " که این شماره‌گذاری‌ها در فصل پایانی "فصل بیست و دوم- من او " به پایان می‌رسد که علی‌ می‌میرد و نویسنده به تنهایی آن فصل را می‌نویسد.

"برگرفته از وبلاگ مجتبی حبیبی www.tebyan.net/Weblog"

یادتون نره بخونید..........

کتابای دیگه این نویسنده هم عالیه....

ارمیا

بیوتن

از به

داستان سیستان
================================
144
درددل‌آباد:124000
http://dardedelabad.blogfa.com/8903.aspx
مجنون-خرداد89
مرد جوان تلو تلو خوران به سمت خانه شان میرود٬سعی میکند محکم راه برود که زمین نخورد.
سر کوچه شان درویش محله را میبیند
ــ ای بابا تو که همه جا هستی الآن تو اون کوچه... درویش میان حرفش:
ــ کسی که مسته حکما همه را یکی میبیند! او ناظر است وعده قطعی یاعلی مدد
(۱)وامی از "من او" رضا امیرخانی
================================
143
ذهن منحرف يك هيولاي گشاد: 184
http://hayulaye-goshad.blogfa.com/post-206.aspx
هيولا-خرداد89
چراغ ها را من خاموش میکنم اثر زویا پیرزاد و من ِ او اثر رضا امیر خانی:

دو کتاب ِ فوق العاده ی این سالهای ایران، فکر میکنم اکثرا این دو کتابو خونده باشین، و اگر نخوندین توصیه میکنم اولین تور ِ کتابخری ای که برگزار میکنین رو به خریدن ِ این دو کتاب اختصاص بدین، در یک کلام هر دو فوق العاده اند و متاسفانه من ِ او با آن بزرگی اش زیر ِ هیجان های مطبوعاتی ِ بیوطن گم شده، فوق العاده است من ِ او... بخوانیدش!

================================
142
ليموشيرين: رضا اميرخاني
http://limoosh.blogfa.com/post-81.aspx
حامد-خرداد89
و در اخرش بگم که این کتاب " من او " به من چیزی آموخت و به من چیزی داد که تا الان از هیچ کتابی نیاموختم. رضا امیرخانی دستت درد نکنه. نوک قلمت همیشه تیز باد...
================================
141
پيچك سر به هوا: اجابتي با تاخير
http://pichakesarbehava.com/?p=448
...-ارديبهشت89
به عنوان کسی که قدری وقت صرف مطالعه می‌کنم، «مرتضا مطهری» رو به خصوص به خاطر رسالۀ «شک و یقین» که منو به هم ریخت و جهان‌بینی و ساختـار فکری‌مو از نو ساخت، و «رضا امیرخانی» رو برای رمان «من او» و البته نوشته‌های انتقادی‌ش دوست می‌دارم.
نویسندۀ دیگه‌ای رو سراغ ندارم که تا این اندازه تو زنده‌گی‌م متأثر از او بوده باشم.
================================
140
مرغ سحري: اينجا اَردي بهشت است
http://morghesahari.blogfa.com/post-25.aspx
رضا نساجي-ارديبهشت89
اَردی بهشت است، سید! به قول رضا امیرخانی بوی فحل می آید! (كتاب من او)
================================
139
سينما حيات: اقتباس سينمايي
http://alyhayaty.blogfa.com/post-109.aspx
علي حياتي-ارديبهشت89
حتی آثار پرفروش و شاخص این سال ها که توجه علاقه مندان ادبیات داستانی و مردم عامه را جلب کرده برای اقتباس سینمایی در نظر گرفته نشده اند. به عنوان مثال رمان «من او » نوشته رضا امیرخانی بیش از چهل بار چاپ شده است و خیل عظیمی از مخاطبان امروزی آن را خوانده اند. یا رمان «بامداد خمار» که اگرچه مایه‌های عامه پسندانه داشت اما هنوز دارد می فروشد و از نظر اقبال عمومی قابل توجه است.
================================
138
صنايع 86 بوعلي: منوي پيشنهاد كتاب
http://sanaye86-buali.blogfa.com/post-134.aspx
محسن موذن-ارديبهشت89
من ِ او (رضا امیر خانی)
شما چرا مثل این فیلم ایرانی‌ها هی دوست دارید ته‌اش همه به هم برسند؟ خب این هم یک جورش است دیگر! تازه عشقش خیلی هم تهرانی و اصیل و پدر و مادر دار است.
من:کلا امیر خانی دوتا رمان بلند بیرون داده. من او که داستان یه عشق اصیله با چاشنی هجران!و دومی بیوتن که یه ساله چاپ شده و اونم مضمون عاشقانه اجتماعی داره.امیر خانی سبک خیلی خاصی تو نویسندگی داره که البته بیشتر مفرحه و خواننده رو به وجد میاره هر دوتا کتاب رو شدیدا پیشنهاد میکنم
================================
137
سيب‌هاي كال: كرم كتاب و من او
http://sibkal.pib.ir/464801/
aftab-ارديبهشت89

"من او " یک کتابه از رضا امیر خانی !( چیه ؟ اسمش آشناست؟)

خوب همونی که" بیوتن " و نوشته و یه عالمه سر و صدا کرد .اصلاً مثل توپ ترکید . چرا شو من نفهمیدم.خوش به حالش...

وقتی بیوتن و می خوندم حس می کردم کتاب خوبیه . ولی نه اون قدر که سر و صدا کرده . راستش بعضی کتابا هست که کتاب خوبی ان . یعنی وقتی داری می خونی نمی تونی بذاریش زمین ...

بعضی کتابا هم کتاب خوبی ان ؛ ولی نه اون قدر که نتونی زمین بذاری .

بیوتن برای من از دسته دوم بود .همین موجب شد که دستم نمی رفت برم یه کتاب دیگه ازش بخرم . 

اما " من او" ...خوب ... بخش اولش قشنگ بود .

بخش دومش دیوونه ام کرد . گذاشتمش زمین تا بهش فکر کنم . یهو دیدم که دارم یه قصه ی جدید می نویسم . بعد هوس کردم برم برای سومین بار یکی از نوشته های بلندم و بازنویسی کنم .

خلاصه ...حس خوبی داشتم . دلم نمی خواست تموم بشه .

 دلم می خواست مثل ژله توی دهنم به آرومی آب بشه . ( حالا چرا مث ژله!!!!) خوب ...من ژله دوست دارم ، مگه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بابا ! یکی من و از دست "او" نجات بده!!!!

-         حرفاش و جدی نگیرید، تو توّهمه!!!!

بخش اول آن با عنوان" یک ِ من" این گونه آغاز می شه:

" سال هزار و سیصد و دوازده شمسی . یک خیابان که با سه خیز می شد از یک طرف به طرف دیگرش جست؛ خانی آباد، اما نه مثل بقیه ی خیابان ها. چون "هفت کور " به آن جا آمده بودند . هفت نابینایی که مردم " هف کور" صداشان می کردند .
-         خانی آبادیا!ذلیل نشین . هف کور به یه پول!"

 


================================
136
فريادتر از فرياد: ده كتابي كه اگر نخوانيد نيم عمرتان بر فناست
http://faryadtarazfaryad.wordpress.com/2010/05/07/%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8/
...-ارديبهشت89
من او – نوشته رضا امیرخانی – انتشارات سوره مهر
حتما راجع به این رمان عاشقانه که خوشبختانه اصلا زرد نیست شنیدین. یه عشق اصیل ایرانی! فوق العاده زیبا.
================================
135
وبلاگ من: كوتاه از همه جا
http://newseason.mihanblog.com/post/19
آناهيد-فروردين89
میخواستم تشكر كنم از محسن همتی عزیز كه منو تشویق به خوندن رمان من او كرد. واقعا رمان قشنگی بود و میتونست فوق العاده باشه اگه نویسنده اینقدر مذهبی نبود. نرسیدن مهتاب و علی خیلی لوث دراومده بود. به نظرم غیرواقعی بود چون من راضی توراضی گور بابای ناراضی. همه مخالفا به رحمت ایزدی پیوسته بودن دیگه مرتیكه چه دردی داشت. خواهره علی هم آخر چیزخلهای عالم بود. با اون انتخابش ر.ی.د.ه بود. امابه هر حال دوبار خوندمش با داداش مهتاب و اون ژااندازه خیلی حال كردم.

كلا تو كتابا میگردم منفی ترین شخصیتا رو پیدا میكنم.
================================
134
بلاگ توسي: جوان ايراني
http://blog.kntoosi.com/print/post-15070/
مصاحبه با مهرداد بذرپاش-فروردين89
به کدام فیلم، کتاب، عطر ، موسیقی(خواننده) و بازیگر
علاقه دارید؟

فیلم آژانس شیشه ای اشکم را درآورد، کتاب « من او » امیرخانی را
دوست دارم
================================
133
دست‌نوشته‌هاي پوريا: من و من اوي او
http://ofteax.wordpress.com/2010/04/21/%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%88-%DB%8C-%D8%A7%D9%88/
پوريا-ارديبهشت89
برسیم به کتاب “من او” از ایشون با توجه به اینکه این کتاب سال 78 نوشته شده و او متولد 52 هست باید آفرین گفت به این استعدادش در نوشتن

هنوز هم خیلی ها عقیده دارند بهترین کتابش همین “من او” است نقل از ویکی پدیا

این کتاب نثری فوقالعاده دارد و از نظر سبک نویسندگی در نوع خود نظیر ندارد و باید بخوانید تا بدانید.

ولی این پایان کتاب که حال آدم را به هم میزند و….

در این جاست می خواهی به امیرخانی هرچه دلت خواست بگی :D

نکته1: دیگه الان حال ندارم بنویسم اگر حالش بود بعدا بیشتر می نویسم

نکته: از وقتی خوندم که مهرداد بذرپاش کتاب”من او” کتاب مورد علاقه اش است و اسفندیار رحیم مشایی هم خیلی دوست داره این کتاب رو بخونه حالم یه وقتایی از خودم بهم می خوره که این کتاب رو خوندم :D

ولی جدای این‌ها امیرخانی یه آدم باهوش و فوق‌العاده از بعضی جهات زیرک است میتونید دربارش بیشتر در اینجا بخونید.
به حتم یکی از استعداد های خوب  نویسندگی در دوران معاصر است(البته خیلی‌ها قبول ندارند) و بنده در اینجا توصیه میکنم حتماً یکی از کتاب‌های ایشون (به خصوص من او را بخونید تا دستتون بیاد چی میگم :d)

================================
132
يواشكي‌ها من: خانه تكوني
http://yavashakihayeman.blogspot.com/2010/03/blog-post_17.html
...-فروردين89
من ِ او ی رضا امیرخانی ؛ من تنهام ، آی عزیز رو دارم اما دوستش ندارم فقط یه دوسته شاید هم کمترحتی خلاء یی رو هم برام پر نکرده
================================
131
سفر به ابديت: زهر شيرين
http://myjourney.blogfa.com/post-44.aspx
خاك كوي يار-فروردين89

از این من و او نوشتن ها،یاد کتاب «من او» نوشته رضا امیرخانی افتادم...کتاب خیلی قشنگیه...این روزها دلم میخواد یه بار دیگه بخونمش...هم از عشق گفته ، هم از عرفان و مرگ رو زیبا به تصویر کشیده...

هفته ی پیش روز قبل سفرم،داشتم خودم رو توی آینه نگاه می کردم...به چشمهام خیره شدم و گفتم:«ای چشمهای بی معرفت!!!چند روزه که دیگه در غمِ یار، تر نمی شید و اشک نمی ریزید؟!» اون روز حالم خوب نبود...اما بعد از سفرم فهمیدم که چشمهام از دلم بامعرفت تر هستن،چون اونها زودتر فهمیدن که وفای به عهد یعنی چی...و من دیگه هرگز بهشون نمی تازم!

================================
130
محمدخداپناهي: گذر زنده‌گي
http://sdrsd.blogspot.com/2010/04/blog-post_18.html
محمد خداپناهي-فروردين89
http://cafeketab2.blogfa.com/post-65.aspx

http://ankleofthegiraffe.blogspot.com/2010/04/469.html

http://sefidtar-az-siah.blogfa.com/post-90.aspx
همه چیز می‌گذرد. اصلاً دنیا محل گذر است؛ گذرِ پامنار، گذرِ خان‌نائب، گذرِ قلی، گذرِ مستوفی، گذرِ لوطی‌صالح، گذرِ کریم‌رود! این یکی را از خودمان درآورده بودیم. کریم کنار بازارچه تنگش گرفته بود، به ما گفت آن طرف را نگاه کنید. تا ما سرمان را برگرداندیم، بی‌رودربایستی شلوارش را کشید پایین. لنگ و پاچه‌ی نی‌قلیانی‌اش را بیرون انداخت و کنار راسته‌ی ماست‌فروش‌های شاه‌پور شاشید. بعد هم گفت: «به قاعده‌ی یک رودخانه راحت شدم!» از آن به بعد به آن‌جا می‌گفتیم گذرِ کریم‌رود! نمی‌دانم، اما شنیده‌ام بعدها این قضیه زبان به زبان گشته و بقیه هم بدون این‌که بدانند، به آن‌جا می‌گویند کریم‌رود! خدا را چه دیده‌ای، شاید هم فرداروز یک هیأتِ بلندپایه از محققین ثابت کنند که قدیم‌ها از این‌جا رودخانه‌ای می‌گذشته به‌نام «کریم‌رود». خیلی‌ها هستند که سرشان درد می‌کند برای همین حرف‌ها. بگردند و از میان تاریخ، حرف در بیاورند، انگار نمی‌دانند که همه چیز در گذر است.

قسمتی از رمان من و او نوشته رضا امیرخانی
================================
129
بي‌عنوان: من...او.... من او...
http://bionwan.blogfa.com/post-57.aspx
علي حاج عبدالعلي-فروردين89
تا حالا با هیچ کتابی به اندازه رمان " من او " رضا امیرخانی حال نکردم. تا حالا ۳بار خوندمش و البته بازهم میخونمش. بارها و بارها...

خیلی بهم حال میده. به کسانی که خوندنش پیشنهاد میکنم دوباره و سه باره بخونن. به کسانی هم که نخوندنش پیشنهاد میکنم حتما بخونن.
 بگذار حکایتی برایت بگویم

از توی کشکول، یک دسته کاغذ پاره دیگر در آورد. این دسته کاغذها خیلی قدیمی بودند. به هم زدشان تا گرد و غبار از رویشان برود. بلند خواند:

جوانی که به عاشقی شهره بود به خدمت شیخ رسید. شیخ او را گفت که به پندارت عشق به خاتون از عشق به خداست!؟
جوان گفت شمه ای از آن است، در طشت آب، نقش ماه می بینم. شیخنا فرمودش که اگر گردنت دمل نداشت، سر بر آسمان می کردی و خود بلافاصله ماه را می دیدی.

علی لبخندی زد. به حوض آب خیره شده بود عکس خورشید توی حوض افتاده بود. درویش به خنده گفت:

- تو هم نقش خدا را در مهتاب می بینی!؟

علی خندید و گفت:

- عکس خورشید را در حوض می بینم.

- حکم شیخنا که یادت هست. فرمود که گردنت اگر دمل
نداشت ...

- نه! به خاطر دمل نیست. شیختان اشتباح کرده. به خورشید نمی توان زل زد. چشم را می زند، اما به عکسش توی حوض می شود نگاه کرد. اصلش ما توی طبیعیات خونده بودیم، مهتاب همان آفتاب است ...

این بار نوبت درویش بود که بخندد.

...

- بدان علی! من هم با تو رای هستم. مهتاب را دوست بدار! موقعش که شد وصلت کن، اما همیشه دوستش بدار!

- کی با او وصلت کنم!؟

...

- هر زمانی که فهمیدی مهتاب را فقط به خاطر مهتاب دوست داری با او وصلت کن! آن موقع، حکما خودم خبرت می کنم.

- یعنی چه که مهتاب را به خاطر مهتاب دوست بدارم!؟

- یعنی در مهتاب هیچ نبینی به جز مهتاب. اسمش را نبینی، رسمش را هم. همان چیزهایی را که آن ملعون می گفت، نبینی ...

- مهتاب بدون رسم که چیزی نیست. مهتاب موهایش باید آبشار قهوه ای باشد، بوی یاس بدهد ...

- این ها درست! اما اگر این مهتاب را این گونه دوست بداری، یک بار که تنگ در آغوشش بگیری، می فهمی که همه زن ها مهتاب هستند ... یا این که حکما خواهی فهمید هیچ زنی مهتاب نیست. از ازدواج با مهتاب همان قدر پشیمان خواهی شد که از ازدواج نکردن با او.

- پس روابط انسانی چه؟

- چه نقل ها یاد گرفته ای! اگر عشقت انسانی است، انسانی هم فکر کن. انسان و حیوان نداریم که! زن بگیر اما یکی دیگر را!

- مهتاب است که دوستش دارم ... مهتاب است که بوی یاس ...

- این ها درست، اما هر وقت مهتاب فقط مهتاب بود، با او وصلت کن!

- مهتاب بدون این چیزها چیزی نیست، هیچ است ...

- احسنت! هر وقت مهتاب چیزی نبود و هیچ بود، با او وصلت کن! آن روز خودت هم چیزی نیستی. آینه اگر نقش داشته باشد می شود نقاشی، ... آینه هر وقت هیچ نداشت، آن وقت نقش خورشید را درست و بی نقص بر می گرداند ... آن روز خبرت
می کنم تا با آینه وصلت کنی!

علی قبول کرد خم شد تا دست درویش را ببوسد، اما درویش دستش را عقب کشید. سر علی را بوسید و در گوشش چیزی گفت.
================================
128
خبرگزاري برنا: باشگاه جواني
وبلاگ آرمانشهر: بابا جرات، بابا هنجارشكن
http://sobh.blogfa.com/post-327.aspx
http://bornanews.ir/vdcdf90x.yt0xs6a22y.html
حامد-فروردين89
جنگولک بازی* ای که احتمالا «رضا امیرخانی» در رمان «من او» آغازگر آن در ایران بود (منظورم چاپ یکی از فصلهای میانی رمان به صورت صفحات خالی و سفید است) در این مجموعه شعر به اوج خود رسیده است. مثلا در پایان یکی از اشعار کتاب با نام انجمن (که منظور، انجمن شعر جوان است و شعر هم صرفا فهرستی دو صفحه ای از نام شاعران است) این عبارت آمده است...
================================
127
نيمكت تنهايي من: 12 فروردين89
http://myonlyseat.blogsky.com/1389/01/12/
فطرس-فروردين89
سلام و عرض ادب و احترام
***
شبانگه به سر فکر تاراج داشت
سحرگه نه تن سر ، نه سر تاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفری
نه نادر به جا ماند و نه نادری
***
از پریشب که متوجه شدم سرنوشت ابوراصف و علی بهم شبیه ، با اینکه اصلا دوست نداشتم تمومش کنم اما 65 صفحه آخرش رو یه کله خوندم تا ختم شد .. حالا به خیر یا شرش بماند !
تو این مدت که رمان "من او" دستم بود ، هیچ وقت به عنوان کتابی که باید خوند و تمومش کرد بهش نگاه نکردم ، بلکه بیشتر باهاش زندگی میکردم !.. خسته میشدم بهش پناه میبردم ، عصبیم که میکرد به حالت قهر چند روزی نمیخوندمش و ... خلاصه با هم حالی می کردیم ، حال کردنی !

وقتی تموم شد اون قدر ناراحت شدم که تصمیم گرفتم این روز رو هم برای خودم یادگاری بگذارم .. البته دوستان در طی این چند روزی که بودیم و ننوشتیم ، کم و بیش بهمون لطف داشتن و گه گاه سقلمه ای نثار روح پرفتوح مون کردن !.. مثلا همین چند شب پیش ، خاله جان کلی غر و لوندیدند که سرباز بودی بهتر بود ، لااقل بیشتر مینوشتی (!) راست میگفت بنده خدا ؛ گویا اون لحظات رو به پایانم ، انگیزه ای برای نوشتن بود ولی امروز ... راستی موضوعی با عنوان "اعتماد به نفس" رو یادتون باشه حتما روزی مینویسمش؛ فعلا که زیر "نفسش" موندیم، حالا کو تا "اعتماد !"

از چه میگفتم (؟!) خاله یا علی .. ای بابا ، داستان که خاله نداشت (هر چند که جاش خیلی خالی بود!) علی هم که ... اصلا بذار از ظهر دیروز شروع کنم ، همون لحظه ای که بهت زده کتاب رو بستم . حدودا 12 و نیم ظهر بود .. تنها بودن . مامان رفته بود تعزیه دختر دوستش ، نسترن 22 ساله ای که به خاطر سرطان پرپر شد .. و به همین سادگی رفت به سوی ممات (!) بابا هم رفته بود برای باغچه حیات گل بگیره (یکی به سمت حیات ، یکی به سمت ممات ؛ چقدر مزخرف شده داستان زندگی !) جالبه با اون حالش درس هم میخوند ، کلا با 30 کیلو وزن ؛ حالا دخترخاله ما با کلی خدم و حشم ، زانو غم به بغل گرفته . البته در اینکه شرایطت سخته هیچ شکی نیست اما از ما بدتراش شلنگ تخته میدازن ، کمی به خودت بیا (!) نمیدونم چی میخونده ، شاید میخواسته مثل شهین فخرالتجاربشه خانم دکتر ؛ همون چیزی که مونا کوچولوی خودمون هنوز کنکور نداده داره نسخه هاش رو میپیچه (!) عجب اوضاعی شد .. منه راهراه رو بگو که میخواستم یه جوری پای خاله رو از داستان بکشیم بیرون ، حالا نسترن و دخترخاله و شهین و مونا هم اضافه شدن !..



قبل از نوشتن این پست ، تو نت دنبال عکس روی جلدش میگشتم که یکدفعه یاد دوربینم افتادم. با خودم گفتم که بابا دیگه ...دی هم حدی داره (!) آخه 12.1 مگاپیکسل دوربین دم دستت، فوتوشاپ حی و حاضر ، 300 مگ حافظه آماده برای آپلود و ... خب چه مرضی داری که الکی وقتت رو تلف میکنی (؟) در همون بین چشمم به مطلبی خورد که ارزش وقت از کف رفته رو داشت .. وقتی کتاب رو گذاشتم روی میز به خودم میگفتم : رضا امیرخانی وقتی این کتاب رو می نوشت ، هم سن و سال تو بوده ؛ اون 26 سالگیش در چه فضایی بوده و تو .. اونم کی ، سال 78 (!) راستی چرا کتابش این قدر دیر به دستم رسید .. حکما در این ده سال منتظر بوده که اول سریال خودم رو تموم کنیم ، بعدش دور هم بشینیم و تکرارش رو بخونیم (!) خدایا عظمتت رو .. "چلیک" عکس دیگه آماده بود . به ذهنم زد که بد نیست گه گداری از فضای اطرافم عکسی بگیرم و بکوبمش وسط پستام .. حتی اتاقم ، چه عیبی داره .. بد فکری هم نبود !



روده اش دراز شد .. میترسم حوصله ات سر بره و بنکل قید خوندن رو بزنی . وگرنه میبردمت پاریس ، توی کافۀ مسیوپرنر ، کنار اضمحلال ، همون جایی که اولین عتیقه عالم کشف شد (!) اصلا ولش کن ، خودمم از صرافت گفتنش افتادم . ای بابا ، چرا اینجوری نگاه میکنی ؟.. یعنی آدم نمیتونه از دست شما ، دو کلوم حرف خصوصی هم تو دلش نگه داره (؟!) عجب گیری کردیم هااا..

پ.ن : خیلی به "من" نزدیک شده بودم ، به حدی که وقتی دیدم "نه او" رو ننوشته ، به جای تعجب خندم گرفته بود . آخه اگه منم بودم نمینوشتم (!) شخصیت "او" که هیچ ، من رو یاد جوونی هام مینداخت (!) شخص ثالث داستان که "تو" بودی هم ، همیشه در کنارم بودی و هستی .. این وسط موند "درویش مصطفی" فکر کنم کم کم نوبت به اون رسیده که خودی نشون بده (!) هر چی قسمت باشه ؛ یا علی مددی ...

شاد باشید و شادی آفرین

================================
126
ساردبيلي‌ها: از به
http://saripatogh.persianblog.ir/tag/%D8%A7%D8%B2+%D8%A8%D9%87
ساريه و ارتادخت: فروردين89
(راستی من او رو همون دو روز بعد از پست قبلیم تموم کردم
معرکه بود مخصوصا فصل نه او ولی..
آخرش گند زد!
این رضا امیر خانی انگار باید همه ی داستاناشو تیریپ بسیجی و هول هولکی تموم کنه....!!!)
================================
125
فصل شكفتن: تهران
http://warbler1.blogfa.com/post-271.aspx
شادي-فروردين89
البته و بعضی داستان کوتاه هایش اما آنقدری نبودند که تهران یکی از شخصیت های اصلی اش باشد . البته نباید از پرداخت امیرخانی  در من او از محله ی نازی آباد  غافل بود
================================
124
نزديك سحر: بهترين بدترين
http://nazdikesahar.persianblog.ir/post/18/
...-فروردين89
بدترین کتاب سال ۸۸ : کتاب من او نوشته امیر خانی به خاطر ترویج اسلام درویش گرایانه !
================================
123
شط شراب: به‌گزين‌ها2 مهتاب و آب و سراب
http://saberkhosravi.blogspot.com/2010/03/2_24.html
صابر خسروي-فروردين89
...

- بگذار حکایتی برایت بگویم
از توی کشکول، یک دسته کاغذ پاره دیگر در آورد. این دسته
کاغذها خیلی قدیمی بودند. به هم زدشان تا گرد و غبار از رویشان
برود. بلند خواند:

جوانی که به عاشقی شهره بود به خدمت شیخ رسید. شیخ او
را گفت که به پندارت عشق به خاتون از عشق به خداست!؟
جوان گفت شمه ای از آن است، در طشت آب، نقش ماه
می بینم. شیخنا فرمودش که اگر گردنت دمل نداشت، سر بر
آسمان می کردی و خود بلافاصله ماه را می دیدی.

علی لبخندی زد. به حوض آب خیره شده بود عکس خورشید
توی حوض افتاده بود. درویش به خنده گفت:
- تو هم نقش خدا را در مهتاب می بینی!؟

علی خندید و گفت:
- عکس خورشید را در حوض می بینم.

- حکم شیخنا که یادت هست. فرمود که گردنت اگر دمل
نداشت ...

- نه! به خاطر دمل نیست. شیختان اشتباح کرده. به
خورشید نمی توان زل زد. چشم را می زند، اما به
عکسش توی حوض می شود نگاه کرد. اصلش ما
توی طبیعیات خونده بودیم، مهتاب همان آفتاب است ...
این بار نوبت درویش بود که بخندد.
...
- بدان علی! من هم با تو رای هستم. مهتاب را دوست
بدار! موقعش که شد وصلت کن، اما همیشه دوستش
بدار!

- کی با او وصلت کنم!؟
...
- هر زمانی که فهمیدی مهتاب را فقط به خاطر مهتاب
دوست داری با او وصلت کن! آن موقع، حکما خودم
خبرت می کنم.

- یعنی چه که مهتاب را به خاطر مهتاب دوست بدارم!؟

- یعنی در مهتاب هیچ نبینی به جز مهتاب. اسمش را
نبینی، رسمش را هم. همان چیزهایی را که آن ملعون
می گفت، نبینی ...

- مهتاب بدون رسم که چیزی نیست. مهتاب موهایش باید
آبشار قهوه ای باشد، بوی یاس بدهد ...

- این ها درست! اما اگر این مهتاب را این گونه دوست
بداری، یک بار که تنگ در آغوشش بگیری، می فهمی که
همه زن ها مهتاب هستند ... یا این که حکما خواهی فهمید
هیچ زنی مهتاب نیست. از ازدواج با مهتاب همان قدر
پشیمان خواهی شد که از ازدواج نکردن با او.

- پس روابط انسانی چه؟
- چه نقل ها یاد گرفته ای! اگر عشقت انسانی است، انسانی
هم فکر کن. انسان و حیوان نداریم که! زن بگیر اما یکی
دیگر را!

- مهتاب است که دوستش دارم ... مهتاب است که بوی یاس ...
- این ها درست، اما هر وقت مهتاب فقط مهتاب بود، با او
وصلت کن!

- مهتاب بدون این چیزها چیزی نیست، هیچ است ...

- احسنت! هر وقت مهتاب چیزی نبود و هیچ بود، با او وصلت
کن! آن روز خودت هم چیزی نیستی. آینه اگر نقش داشته باشد
می شود نقاشی، ... آینه هر وقت هیچ نداشت، آن وقت نقش
خورشید را درست و بی نقص بر می گرداند ... آن روز خبرت
می کنم تا با آینه وصلت کنی!

علی قبول کرد خم شد تا دست درویش را ببوسد، اما درویش
دستش را عقب کشید. سر علی را بوسید و در گوشش چیزی
گفت.

...

*. منِ او نوشته رضا امیر خانی فصل یازدهِ او
*. همه عصاره کتاب همین چند جمله مکالمه است ...
*. یاد رساله عشق خودم افتادم ...
================================
122
دودينگ هاوس: چند كلمه درباره‌ي پدر دودينگ هاوس
http://doodinghouse.wordpress.com/2010/03/17/pedar-e-doodinghouse/
...-فروردين89
اولین رمانی که جدی خواندم، «من او»ی امیرخانی بود. با علی و کریم و مهتاب و دیگران‌اش. پس از آن بود که علاقه پیدا کردم منظم رمان بخوانم. «
================================
121
يادداشت‌هاي روزانه‌ي يك جوان نسل دومي: يادداشت‌هاي يك روز زندگي
http://khatiryaddasht.blogfa.com/post-32.aspx
ذكريا خطير-اسفند88
ساعت 16:35
بالاخره سوار شدم خوبیش اینه که تونستم بشینم. کتاب جدیدی شروع کردم. من او امیرخانی
در همين رابطه :
. آن چه در وب راجع به من او نوشته‌اند (6)
. آن چه در وب راجع به من او نوشته‌اند (5)
. آن‌چه در وب راجع من او نوشته‌اند (4)
. آن چه در وب راجع به من او نوشته‌اند (3)
. آن چه در وب راجع به من او نوشته‌اند (2)
. آن چه در وب راجع به من او نوشته‌اند (1)

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٦٨٩٣٥٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٦٤٢٢
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Yvan Arpa even muses on the fact that it is difficult rolex replica to get traditional mechanical watches in Switzerland, suggesting that, perhaps, using smartwatch movements (hardware) might be a possible solution for rolex replica smaller, more creative (and flexible) Swiss watch makers. This gold and diamond laden concept is as much a "what if" as it is a "we await the first order." Talk rolex replica sale about making people feel like their gold Apple Watch Edition pieces aren't as exclusive any longer. Another important implication of something such as this, goes back to the notion that Apple and other smartwatch companies are keen to enter the luxury and rolex replica sale fashion worlds as much as possible. A huge concern of rolex replica sale Apple, is to offer enough Apple Watch variety, so that people don't feel as though replica watches sale they are all wearing similar items.