تاريخ انتشار : ٢٢:٥٤ ٢٧/١٠/١٣٨٧

آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (12)
از اين پس جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر بيست و پنج مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ديدن دويست و هفتاد و پنج نظر قبلي به لينك‌هاي پايين صفحه مراجعه فرماييد.

========================================
300
روزمرگي‌هاي شيوا: طوبي طلايي 58
http://sheeva.blogfa.com/post-292.aspx
شيواپورنگ-بهمن 87
..کتاب معرکه آقای سلین را بخوانید در نوع خودش اثر زیبا و به یاد ماندنی است ...کتاب بی و تن آقای امیرخانی را شروع کردم تا اینجاش که داستان زیباییست از من او قشنگ تره به نظرم
========================================
299
سنگ و درد: چشم‌هام خشكيد...
rockandpain.blogfa.com/post-13.aspx
آرش-بهمن 87
چرا میرن کافه پیانو مینویسن؟ ها؟ چرا می رین بیوتن می نویسین؟ چرا گند می زننن؟ من که تازه پا هستم با وجود ابلهانی چون شما چطور ادبیات فارسی رو به چهار دهه آینده برسونم؟ شما که سرتونو گذاشتین و رفتین من بااین آشغالاتون چی یاد بگیرم؟  
========================================
298
دردواره‌ها: من و آواي نهنگ
http://abbasiaghdam.blogfa.com/post-299.aspx
محمدعلي عباسي اقدم-بهمن 87
ویترین ها را یکی یکی دید می زدم.«من او» رضا امیر خانی همچنان پر فروش است. رسیده به چاپ بیست و ششم. اما از «بی وتن» خبری نیست. اصلاً ندیدمش!  راستش نمی دانم چه سری است که هنوز این کتاب روی دستم باد کرده . چند بار تصمیم گرفته ام تمامش کنم اما نشده . باید از فصل ژنتیک شروع کنم.
========================================
297
آسمون ريسمون: يادداشتي براي فجر
http://asemounrismoun.persianblog.ir/post/856
محمدرضا وحيدزاده-بهمن 87
...همان‌طور كه حدس مي‌زدم عيار 14 نفس عميق نبود، همان‌طور كه بي‌وتن من او نبود...
========================================
296
مجله‌ي هابيل: پرونده‌اي براي رضا اميرخاني
http://www.habil-mag.com/
گروهي از نويسنده‌گان-دي و بهمن 87
به خبر داخل سايت ارميا مراجعه شود.
========================================
295
وبلاگي براي تبادل ايده‌ها: شخصيت‌هاي بيوتن 3(ارمياي او يا رضاي من11)
http://meysam-amiri.blogfa.com/post-40.aspx
ميثم اميري-بهمن 87

ارمیتا: یکی از شخصیت های پیچیده داستان همین ارمیتاست. تشخیص اینکه در پاسخ هر پرسش یا در برخورد با هر واقعه ارمیتا چگونه برخورد می کند امری غیر قابل پیش بینی است. ارمیتا اما ارمیا را دوست دارد ولی گویی جنس این علاقه هم کمی عجیب است. البته آنچه که فضای داستان را می ساز د بحث پیرامون زندگی ارمیا در همین عشق عجیب است و علت العلل سفر ارمیا به ینگه دنیا در همین علاقه عجیب او به ارمیتاست.

در سراسر داستان خبری از صحبت های عاشقانه یا ارتباط محکم عاطفی بین ارمیا و ارمیتا نیست. این تعمد در سرد و خنک نشان دادن جنس عشق این دو در مقایسه با عشق علی و مهتاب در "من او" سعی در القای تضعیف عاطفه ها در زندگی انسان مدرن دارد.

اساساً یکی از همین تفاوت های ما و غرب که در رمان امیرخانی به وضوح بدان پرداخته شده است، متفاوت بودن اصالت ها ست. اصالت جامعه ای سود و بهره و توسعه و پیشرفت البته در چارچوب تصوری مدرن است. این اصالت در جامعه دینی اما بحثی دیگر دارد.

ارمیتا ایران را دیده است. این درک ایران هم در عشق او به ارمیا و هم در تصور او در مورد ایران هم حتماً موثر بوده است. نمی دانم چرا چنین تأثرپذیری در رمان ملموس نیست؟ تحیر مخاطب در برخورد با ارمیتا دقیقاً به همین قضیه بر می گردد که او عاشق چه چیز ارمیا است و چرا بعضی از همین چه چیزها ملموس نیست؟ 

========================================
294
يا تري؟: وطن/وتن
http://yatura.blogfa.com/post-5.aspx
من-بهمن 87
دسته داشته باشد یانه ٬فرق زیادی نمی کند!!حتی به قول سوزی*: وتن وقتی دسته نداشته باشد باید با همه ی تن آن را هاگ کرد٬باید بغلش کرد!!!
 مهم این است که ما "با وتن " باشیم! ...

دوستت دارم و
                    تولد سی سالگیت مبارک!!!

*دنسر رمان بیوتن امیرخانی

*نتوانستم تصمیم بگیرم وطن باید چه رنگی باشد! هربارآن رابه یک رنگ نوشتم!                              راستی وطن چه رنگیست؟!

========================================
293
خاطرات من: رمان بي وتن
http://mohammad7512.blogfa.com/cat-161.aspx
م.ف.-مهر 87
این چند روزه داشتم رمان «بی وتن» می خوندم واقعا کتاب قشنگیه و کلی از تضادهای جامعه ما رو نشون می ده .

قهرمان این داستان پسری به اسم آرمیا است که رفیق آخرین شهید جنگه و در بهشت زهرا با دختری به اسم آرمیتا که ایرانی مقیم آمریکا است و برای یه موسسه تحقیقات مذهبی در اونجا کار می کنن آشنا میشه

خوب دیگه پدر عشقو عاشقی بسوزه بلند میشه میره آریکا تا به این دختره ازدواج کنه اما با یه دنیای دیگه آشنا میشه که تا حالا بهش فکر نکرده بوده و درش قرار نگرفته بوده و ...

حتمن بخونید اما انقدر جذب این کتابه شده بودم که وقتی سوار اتوبوس شدم تا از سر کار به خونه برگردم یادم رفت تو ایستگاه پیاده بشم و مجبور شدم ایستگاه بعدی پیاده بشم.

جالب این بود که تا حالا این مسیرو  تا خونه نرفته بودم و این مسیره خیلی راهمو نزدیک تر می کرد.

یه لحظه به خودم گفتم نکنه مسیر زندگی منم مثل  این مسیر اتوبوس اشتباهی بوده و من ایستگاه اشتباهی پیاده و سوار می شدم؟

اصلا شاید به خاطر همینه خیلی وقتا به مسیر نمی رسم! هان نظر شما چیه؟

بی وطن؟ یا بی وتن؟

م.ف

آره بی وتن، يعني كسي كه همه چيزشو از دست داده، وطنشو، زبانشو و از همه بدتر تن و روح و روانشنو (به اين ميگن شاهكار انتخاب اسم!)

========================================
292
وبلاگي براي تبادل ايده‌ها: شخصيت‌هاي بيوتن 2(ارمياي او يا رضاي من10)
http://meysam-amiri.blogfa.com/post-39.aspx
ميثم اميري-بهمن 87

خشی: سعی امیرخانی در معرفی خشی کمی افراطی به نظر می رسد. یکی از عناصری که امیرخانی در استفاده از آن کمی افراط کرده است همین خشی است. علت این قصد و غرض برای من به عنوان یک خواننده بی طرف مشخص نیست. گاهی در انتقال مطالب منتسب به سکولاریسم از پاپ کاتولیک تر می شویم. احساس شخصی من این است که خشی نمی تواند یک نماینده متقنی باشد. چه اینکه کمی غرض ورزی در تبیین شخصیت او دیده می شود. شاید اگر ویژگی های شخصیت او در چند شخصیت دیگر پخش می شد کمی پذیرش رمان راحت تر بود.

خشی از جمله شخصیت هایی است که البته کامل است و  سعی ندارد از برداشت مدرن خود از دین کوتاه می آید. امیرخانی با انتخاب و طراحی شخصیت خشی سعی بر طعنه زدن به شخصیت هایی دارد که در داخل کشور پروژه عرفی سازی دین را دنبال می کنند. شاید بعضی از حرف های حلقه های آنان که از کیان لیبرالیسم دفاع می کنند و پذیرش مدرنیته را اجتناب ناپذیر می دانند در میان استدلال های خشی هم دیده می شود.

از حق نگذریم که برخورد هرمنیوتیکال با قرآن توسط خشی بسیار خوب و هوشمندانه توسط نویسنده طراحی می شود. در مقایسه "ما و غرب" و "فرهنگ ما و غرب" بهره گیری از چنین وجه افتراقی بسیار با اهمیت است.

نزدیکی خشی با باندهای ثروت در نیویورک، وجود ثروتمندان احمق عربی و رابطه خوب آنان با خشی نیز یکی دیگر از وجوه مهم شخصیت خشی است و در واقع معرف اینکه خشی با چه جور اسلام و چه برداشتی مشکل ندارد. اسلامی که به جای عظمت معنوی تنها یک لایه و پوسته ظاهری مثلاً با عظمت ولی در واقع پوچ و درمانده دارد. اسلامی با خدای ثروتمند و مسلمانانی ...

آنچه در شخصیت خشی به صور مختلف و از جنبه های متفاوت پرداخته شده است، اما محل اشکال است همین چند بعدی بودن و کامل بودن سورئالیستی آن است. شخصیت خشی با توجه به نوع پرداخت نویسنده به شخصیت های دیگر کمی متورم و زیادی از حد می نماید. به بیانی دیگر در میان شخصیت های داستان با توجه به نوع پرداخت نویسنده یک نفر مانند خشی نمی تواند اینهمه ظرفیت برای "همیشه پیروز بودن" و "کم نیاوردن" داشته باشد. از این رو تا حدی این شخصیت مصنوعی یا غیر واقعی می نماید.

========================================
291
وبلاگي براي تبادل ايده‌ها: شخصيت‌هاي بيوتن 1(ارمياي او يا رضاي من9)
http://meysam-amiri.blogfa.com/post-38.aspx
ميثم اميري-بهمن 87
1. در تحلیل های شخصیت های "بیوتن"، نوعی تعمد وجود دارد. یعنی نوعی تعمد در انفعال فرهنگ ما و قدرت فرهنگ آمریکا. این به خودی خود امر مذمومی نیست. ولی احساس می کنم به پیکره اثر آسیب وارد شده است. از اینکه یک دعوای تمام عیار بین دو فرهنگ در رمان دیده می شد خیلی خوب از آب در می آید. اصولاً نویسنده های مدرن از صریح نویسی پرهیز دارند. بنابراین صراحت امیرخانی در تاختن به فرهنگ غربی حاکی از روایتی دیگر دارد.

۲.ارمیا: مطلبی بود در سایت رجا به نام از "ارمیای ارمیا تا ارمیای بیوتن". احساس می کنم این نوشته تا حدی توانست به دگرگیسی های شخصیت ارمیا اشاره کند. ولی آنچه که اتفاق می افتد، تبدلی بنیادین در شخصیت ارمیا نیست. ارمیا بعد از فصل یک و دو که کمی غریب در برخورد با فرهنگ غرب است، بعد آرام آرام جایگاه خود را باز می یابد. تغییر شغل ارمیا هم چنین موردی را متصور می شود. یعنی ارمیا از شغلی که علی السویه و خنثی است به شغلی می رود که می تواند منشأ اثر برای مسلمانان آمریکا باشد و این یک ارمیا تأثیرگذار و برای من دوست داشتنی ترین ارمیای سراسر "بیوتن" بود.

ارمیا در ابتدا به سایر غمگین از دست دادن شخصیت سهراب بود ولی این غربت در انتهای اثر چندان دیده نمی شود. آنقدر دل بسته سهراب نیست که هر چند صفحه از غیبت او بنالد. این هم دلیل دیگر بر استقلال شخصیت ارمیا و بیراه نیست اگر بگوییم ارمیا رشد می یابد. ارمیا در "ارمیا" تصمیمات غیر عقلانی می گیرد و حاضر نیست خود را با شرایط موجود اخت کند ولی در "بیوتن" ارمیا رشد خوبی پیدا می کند.

۳. نیمه مدرن، نیمه سنتی: یکی از شخصیت های آزاردهنده رمان برای نگارنده همین شخصیت است. بهتر بگویم همین دو شخصیت هستند. البته نوع دعوای آنها جالب است ولی کلماتی بی جهت به نفع آنها جعل شده است آنقدر جالب نیستند. این نوع تعریف از مقوله سنتی و مدرن جایگاه اشکال است. به نظر من تفکر اسلامی و دینی لزوماً ساختار سنتی ندارد. هرچند بخش مهمی از تاریخ آن به دوران سنت بر می گردد ولی نه دوران سنت بلکه دوران سنت اوروپاییان. در اسلام، مطرح کردن دعوای سنتی- مدرن  یک دعوای مذبوحانه است. آنچه در اسلام به عنوان سنت مطرح می شود تنها مشترک لفظی با مفهوم سنت در حوزه حکمت نظری و جامعه شناسی است. توضیح چنین بدیهیاتی خود از اعتبار این قلم می کاهد ولی نمی دانم چرا هر وقت حرف سنت در رمان می آید، باید منتظر شنیدن آیه و حدیث بود ولی وقتی عرصه میدان داری آقا یا خانم مدرن می شود، جریان متفاوت می شود؟ خوب بود ذهن ارمیا سه بخشی بود : سنتی، مدرن، دینی. جعل مفهوم سنت -آن طور که مطرح است- و آمیختن آن با تفکر اسلامی و ابهام آمیز  کردن آن کمی گزنده است و از امیرخانی متعهد بعید. مگر اینکه هدف دیگر مد نظر بوده باشد که در آن صورت استفاده از چنین ابزاری چنین، ممدوح نیست. والله اعلم ...

========================================
290
دردواره‌ها: دور از بيوتن
abbasiaghdam.blogfa.com/post-160.aspx
محمد علي عباسي اقدم-مرداد 87
اجازه بدهید بدون مقدمه بنویسم که این روزها همچنان دور از «بیوتن»ام.  تلاش زیادی کرده ام تا این کتاب را هر چه زودتر بخوانم و تمام کنم اما دریغ که مشغله های زیاد فرصت آنم ندهد که من یک دل سیر بنشینم با فراغ خاطر این کتاب دوست داشتنی را بخوانم. همین که از کار روزنامه فارغ می شوم و نفس تازه می کنم ، یکباره یادم می افتد که هنوز از ویرایش کتابهای «نص» (منظور انتشارات نص است) عقبم . کلی فرصت برای کار ویرایش می گذارم یکهو چهره سردبیر جلوی چشمان خسته ام رژه می رود که صفحه «همسایه» را آماده کرده ای ؟ اخبار ناحیه ها چی شد؟ محمد ! حواست باشد دیگر«از همسایه ها چه خبر؟ » دپو مطلب نداریم. راستی محمد ! قرار مصاحبه با خانم سونیا نجفی گذاشتی یا نه ؟ پیشنهاد هفته چی داری؟ راستی چرا دیگر داستان زندگی نمی نویسی؟
اینها همه سوالاتی است که جناب سردبیر (الهی که من فداش بشم!) از حقیر سراپا تقصیر می پرسدو ... بگذریم داشتم از بیوتن امیر خانی می گفتم که هنوز منتظر خواندن و تمام کردن کتابم . ۱۷۰ صفه بیشتر نخوانده ام . دعا کنید فرصت کنم این کتاب را و کتاب بر جاده های آبی سرخ نادر ابراهیمی را (جلدهای ۴ و ۵)و دهها کتاب دیگر را که هر روز به من چشمک می زنند َ، بخوانم. امشب سری به سایت امیر خانی زدم ، از گفتگوی امیرخانی با شهروند امروز خوشم آمد . اینجا لینکش را برای شما می گذارم که اگر فرصت کردید یک مروری بکنید. فعلاْ بای
========================================
289
دردواره‌ها: عشق‌بازي با بيوتن
abbasiaghdam.blogfa.com/post-144.aspx
محمد علي عباسي اقدم-تير87
بالاخره به داریوش تعهد رسمی و محضری دادم و کتاب «بیوتن » را به صورت امانی ازش گرفتم تا بخوانم و حتماْ پس از خواندن پس بدهم . از بس سابقه ام نزد داریوش خراب است که حالا حالا ها راضی نمی شد «بیوتن » رضا امیر خانی را در اختیارم بگذارد. بالاخره راضی اش کردم و کتاب را گرفتم. حال خواندن کتاب را شروع کرده ام . کتاب خوش خوانی است اما خواندنش به دلم نمی چسبد چون مال خودم نیست و نمی توانم زیر جملات و عبارات دلچسب و زیبایش خط بکشم یا بغل بعضی از جملات حاشیه بزنم. شاید از خواندن  کتاب منصرف شوم و دل را بزنم به دریا و کتاب را تهیه کنم چون حالا دیگر می شود به راحتی چاپ دوم کتاب را تهیه کرد. حال که فصل سوم کتابم تا بعد
========================================
288
روزنامه خراسان: نگاهي به چند فيلم در حال اكران
http://www.aftab.ir/articles/art_culture/cinema/c5c1233225684_cinema_iran_p1.php
...-بهمن 87
اگر داستان ارميا يا بيوتن رضا اميرخاني را خوانده باشيد، بايد اين تضاد موجود در فيلم -دل‌شكسته- قابل درك باشد. البته اميدواريم به زيبايي آن نگاشته شده باشد و به تصوير كشيده شده باشد...
========================================
287
روباه كوچك: بيوتن رضا اميرخاني
http://akehtari.blogfa.com/post-26.aspx
عباس كهتري-بهمن 87

کتاب را با یک شوق اولیه شروع کردم. به چند دلیل. اول حس مشترک یک هم مدرسه ای. یک علامه حلی ی. دوم سابقه ذهنی که از نوشته های شیرین قبلی بر جای مانده و سوم نام آرمیتا که اسم دختر کوچک من است.

فصل اول با شروعی گیج کننده آغاز می شود. سرعت وقوع اتفاقات و ورود سریع چند شخصیت به داستان، خواننده را بسیار گیج و سردرگم می کند. درست مثل سردرگمی اولین ورود به یک کشور بیگانه.

فصل دوم فصل پنجم است. حالا چرا؟ نمی دانم اما می توانم حدسهایی بزنم. اقوی حذف چند بخش از کتاب است این یعنی سه فصل کتاب یاعلی! به هم خوردن ترتیب پاورقی های کتاب (به دلیل تغییر احتمالی شماره صفحات) نشان از حذفهایی در کتاب می دهد. حذف یا ممیزی؟ نمی دانم. اما به هر حال در چاپ اول این عدم هماهنگی شماره پاورقی ها با شماره های متن کاملا به چشم می آید. در قسمتی هم به ماجرای اتوبوس شرکت واحد و لنت ترمز و تصادف و ایستگاه راه آهن و قطار اهواز اشاره می شود که به نظر می رسد اشاره به قسمتی از متن دارد که اکنون وجود ندارد. (راستی این از فواید داشتن چاپ اول کتاب است که می توانی حدسهای پلیسی بزنی از اشتباهات چاپی.)

========================================
286
وبلاگي براي تبادل ايده‌ها: ارمياي او يا رضاي من8
http://meysam-amiri.blogfa.com/post-32.aspx
ميثم اميري-بهمن 87
. بالاخره به "بیوتن" رسیدیم. حکایتی است که می گوید قمی ها به نِمی خواهم، نِمی روم و بقیه نِ ها می گویند نَمی خواهم، نَمی روم و بقیه نَ ها. ولی وقتی به خود نَه می رسند می گویند نِه. فکر می کنم داستان بیوتن هم شبیه همین حکایت شیرین است. امیرخانی که در سراسر رمانش حتی اسبش را اسب ش می نویسد چگونه است که "بیوتن" را "بی وتن" نمی نویسد. بنابراین نام کتاب نه "بی وتن" که "بیوتِن" است . که اگر چنین نبود باید "بی وتن" بود و با این تفسیر قصه قمی ها صادق. هرچند بازهم یک امتیاز منفی برای امیرخانی است و آن اینکه قبل از چاپ کتاب در سایر کتب امیرخانی در ردیف در دست چاپ خوانده بودیم "بی وتن" ولی ناگهان دیدم "بیوتن".

۲.یکی دیگر از حواشی خواندنی کتاب مطلبی است پیرامون جدال رسانه ای "کافه پیانو" و "بیوتن". "کافو پیانو" اولین رمان فرهاد جعفری است. البته جدال رسانه ای "کافو پیانو" با بسیار سخن گفتن جعفری و کم سخن گفتن امیرخانی به یک بازی یک گله تبدیل شد. از آنجاییکه رمان "بیوتن" در مورد زندگی جدید و همراه با سرگشتگی برای ارمیا و رمان "کافو پیانو" در مورد یک کافه من اهل حال است بنابراین چنین جدالی بازهم جالب خواهد بود. چه فرهاد جعفری پرحرف و شیرین سخن بتازد و چه امیرخانی با همان سبک ارمیا کم پاسخی و بی دفاعی را ترجیح دهد. البته خودتان بخوانید و قضاوت کنید. اما اطمینان دارم بنا به دلایلی فرهاد جعفری هم چیزهایی را ندید یا نمی خواهد ببیند. همچون این شب ها بی بی سی فارسی.

بی بی سی فارسی در یکی از برنامه های خود به این مطلب اشاره کرد که جدال فدراسیون فوتبال و صدا وسیما بر سر برنامه نود چندان هم جدی نیست. چون بودجه هر دو از یک جا می آید. بنابراین سخن از دفاع رسانه ای از نود توسط صداوسیما یک جنگ زرگری است. گور پدر عادل و حقیقت و ... خب با این استدلال به نظر من بی بی سی فارسی خود از همه مزورتر است. بی بی سی فارسی در حالی از رادیو آمریکا بد می گوید که بودجه اش از دولت انگلیس تأمین می شود و بودجه رادیو آمریکا از دولت آمریکا. دول آمریکا و انگلیس هم رفیق گرمابه و گلستان هستند. تازه این در حالی است که بی بی سی فارسی تصاویر تکان دهنده از غزه نشان می دهد ولی این هم از ریای رسانه ای و تبیلغاتی است نه حمایت از مردم غزه. هر چه باشد نظر دولت انگلستان در مورد حوادث غزه مبرهن است و کمینه انحرافی از نظر دولت آمریکا ندارد. ولی بی بی سی برای جذب خاکستری های دنیا باید از مردم غزه سخن بگوید مگر اینکه مخاطب لحظه ای در صداقتش تردید نکند. به نظر من تزویر و ریا زود دستش باز می شود.

با این تفسیر من رادیو آمریکا را خیلی بیشتر از بی بی سی فارسی دوست دارم. رادیو آمریکا دشمن است ولی یک دشمن صادق و رودرو. حاضر نیست برای جذب مخاطب دست به هر کاری بزند. قربان تحیلیل های ضد انقلاب ها در رادیو آمریکا و دورود بر تیم رسانه اش. . خار و زبون باد بر کسی که چیزی را فریاد می زند که اعتقاد ندارد. حتی اگر گل گیسویی طرفدارش باشد. تازه قضیه را برای خود او به صورت منطقی باز کنید و خانم جوادی بتواند همین ها را برایش توضیح دهد و از او بخواهد منطقی تر فکر کند، نتیجه چیز دیگری است.

۳. از بحث دور افتادیم. بحث بر سر "کافه پیانو" و "بیوتن" بود. به نظر من هردو رمان را بخوانید. هرچند فرهاد جعفری در گفتم گفتش از نگاه مجمل خود بر "بیوتن" خبر داد و اینکه او و امیرخانی هر دو از مدل موی دم اسبی شروع کردند و نقدی جالب بر امیرخانی که دم اسبی را می بندند و نمی بافند. هرچند کمترین لطف کسی که نامش گل گیسو است همین است که اطلاعات متقنی در مورد گیسو داشته باشد. به هر حال نوشته های جعفری جالب توجه است و صد البته قابل نقد. اما جالبتر برخورد ارمیایی امیرخانی با قضیه است. کم حرف، کم دفاع و ... در برابر "کافه پیانو".

۴. بی شک "بیوتن" رمانی است که برایش بسیار زحمت کشیده شده است. رمان مملو است صحنه و خرده داستان ها و شخصیت هایی که برای معرفی شان باید خیلی خون و دل خورد. ولی این تازه شروع کار است ...


========================================
285
در من تو را بيدار كردند: ...
http://dialogue1363.blogfa.com/post-6.aspx
پاييز-بهمن 87
حرفهایم از جنس مرثیه نیست. فقط خواستم برای تو بگویم٬ تو که حالا روی بزگترین گاف این زندگی خوش نشسته ای .. که به قول امیرخانی‌: آنجا که تو نشسته ای٬‌ قرار بود قبر من باشد ! ..." این بازی ته ندارد .. من از خود خدا، بعد قطع نامه این جوری اش را خواسته بودم .. عین همین را .. جوری که وحشی و حرامی دوره ام کرده باشند و تک و تنها باشم .. مثل مولا .. به قطع الوتین ... "
========================================
284
روزنامه‌ي فرهنگ آشتي: دغدغه‌هاي بيوتني
http://aftab.ir/articles/art_culture/issue/c5c1233047427_book_p1.php
داوود ملكي-بهمن 87
...اين ضعف در زماني نمود بيشتري پيدا مي‌كند كه به قول نويسنده در فانتامنتاليست بودن و...
...در حالي كه در جامعه‌شناسي سبك‌هاي زندگي life still به صورت ديگري شكل گرفته است...
ما در اين داستان به وفور مشاهده مي‌كنيم كه نويسنده دست به تمسخر آداب و تعاملات اجتماعي ديگران مي‌زند...

توضيح سايت: روزنامه‌ي فرهنگ آشتي منتقد اگر ندارد، دست كم مي‌تواند به فكر ويراستاري باشد كه فانتامنتاليست و لايف استيل را درست كند!
========================================
283
حرف‌هايي براي نگفتن: رضا اميرخاني
http://secretmoon.blogfa.com/post-7.aspx
نسرين-بهمن 87
قتی اولین بار اسم رضا امیر خانی رو شنیدم 13 سالم بود یادمه بین همه ی جوانای کتاب خوان و دانشجوهای اوون زمان  اسم رمان” من او” جزیی از زندگی و علایق مشترکشون بود . اوون زمان دلم نمی خواست این کتاب بخونم چون تصور می کردم باید یک رمان مذهبی و عاری از جذابیت های فانتزی نوجوانی باشه واسه همین تا چند سال فراموشش کردم ( شاید اگر اوون زمان توی 13 سالگی این کتاب رو می خوندم دیگه هیچ وقت سراغ اثار دیگه ی امیر خانی نمی رفتم چون اصلا مناسب سن من نبود و نمی تونست قابل هضم باشه).

حدود 2 ماه پیش بود که رفتم کتابخونه نزدیک خونمون که تازه تاسیس شده بود . بیشتر قصدم این بود که ببینم چه فضایی داره و کتاب های جدید چی داره . خوشبختانه متصدی کتابخانه یک دختر جوان و خوش مشرب و داری اطلاعات بالایی در زمینه ی ادبیات بود( منم که پای صحبت کردم با ادم های کتاب خوون)  شروع کردیم به صحبت کردن در مورد نویسنده های معروف ایران و جهان که حرف از رضا امیر خوانی وسط اوومد . وقتی بهش گفتم می شناسمش ولی تا حالا کتاب ازش نخوندم بلند شد رفت کتاب” بیوتن” رو اورد بعدش گفت:" من تا حالا این کتاب به 3 نفر دادم ولی هیچ کدومشون نتونستن تا اخر بخوننش"

من کتاب رو  گرفتم و تقریبا توی 4 روز تمومش کردم البته می تونستم یک روزه بخونمش ولی به دو دلیل این کارو هیچ وقت انجام نمی دم اول اینکه دلم می خواد لذت خوندن کتاب رو با فکر کردن تکمیل کنم در نتیجه بیشتر اوقات بعد از خوندن یک فصل حتما 15 دقیقه فکر می کنم دوم اینکه دلم نمی خواد مطالعه کردنم دلیلی برای باز موندنم از سایر کارهای معمولی و متداول و حتی علایقم بشه برای همین سعی می کنم توی خیلی از کارها متعادل رفتار کنم.

خلاصه من این کتاب رو خوندم ولی تا چند روز واقعا توی فضای کتاب زندگی می کردم مخصوصا توی ذهن ارمیا و واقعا نمی تونستم دلیل اشفتگیشو درک کنم ولی چیزی که من رو  توی این کتاب جذب کرد قدرت نویسنده در خلق یک رمان اپیزودیک بود و خیلی جالب اینکه این اپیزودها هیچ وقت خواننده رو از هسته ی اصلی داستان دور نمی کرد نکته ی دیگه اینکه این کتاب خیلی زیبا جامعه ی کنونی  امریکا و کمی از  جامعه و فرهنگ ایران رو در زمان جنگ به خوبی به نمایش می گزاره. و همین طور یاد گرفتن اصطلاحات محاوره ای انگلیسی که خیلی می تونه جالب توجه باشه .

 خیلی دلم نمی خواد درباره این کتاب نقد کنم چون در حدی نیستم که بخوام در باره اثار نویسنده ها چیزی برای گفتن داشته باشم ولی دلم می خواد درباره ی احساس خودم نسبت به خوندن این کتاب ها بنویسم و اینکه چقدر ارمیا با رفتارش و ذهن کاوشگرش به من درس زندگی با دیده باز رو یاد داد.

وقتی کتاب رو بردم کتابخونه خانم ... به من گفت که اشتباه کرده و اول باید کتاب ارمیا رو به من می داده بعد کتاب" بیوتن" چون داستان بیوتن در ادامه ی زندگی ارمیا نوشته شده وقتی رمان "ارمیا "رو خوندم متوجه شدم که چرا نتونستم اوون طور که باید ارمیا رو درک کنم با خوندن کتاب ارمیا تا چند ساعت گریه میکردم شاید این کارم خیلی مسخره و بچه گانه باشه

========================================
282
بي وتن:سيلورمن
http://bvatan.parsiblog.com/
بيوتن-دي 87
سيلورمن يعني مرد نقره‌اي...
توضيح سايت: وبلاگي است با موضوعات مطروح در بيوتن
========================================
281
...: ماست توت سياه
http://cocknbullstory.persianblog.ir/post/116
علي-بهمن 87

نمودار میانگین مطالعه زندگی ام به تاریخ دی ماه 1387 به شکل تابع پله درآمده. 2.5 روز و 600 صفحه که برای من – این ابوجهل دوران- تولدی دوباره است. بیوتن را هم خواندم. بغض کردم. ارمیا من بودم. گریه کردم. به فکر مردی نبودم. همان مردیه مردهایی که گریه نمی کنند. البته مردی برای این زندگی هایی که ما می کنیم یک دروغ بزرگ است. کدام مردی؟! هر روز سرت را می کنند توی ... و درمی آورند و لبخند می زنی و خودت هم نمی فهمی یا می فهمی ولی کاری نمی توانی بکنی و لبخند می زنی و الاغ می شوی...

شاید بفهمی تو ...وبلاگ می فهمی؟ حرفم را تو می فهمی.

========================================
280
وبلاگي براي تبادل انديشه‌ها: ارمياي او يا رضاي من
http://meysam-amiri.blogfa.com/post-28.aspx
ميثم اميري-بهمن 87
قول داده بودم به "ما و غرب" بپردازم ولی گفتم "یک پرونده برای رضا امیرخانی" باز کنم و بعدا بررسی آثار قلمی جناب ایشان به سراغ غرب برم. سعی می کنم به طور مفصل به رضا امیرخانی بپردازم و تأکید کنم بر آن چه که به عنوان مقایسه ما و غرب در آثار ایشان آمده است. خاصه "بیوتن" و مقاله بلند "نشت نشا". تا ببینم چه پیش آید.  
                                           
========================================
279
پايگاه اطلاع‌رساني انسان‌شناسي و فرهنگ: ناقوس نوشتن
http://anthropology.ir/node/3332
كوروش عمويي-بهمن 87
قبالی که طی چند ماه گذشته به دو رمان «کافه پیانو» و «بیوتن» نشان داده شد، بیان‌گر بسیاری از واقعیت‌های میدان ادبی ایران است. آثاری که علی‌رغم ادعای مولف‌شان مبنی بر قرار گرفتن در دو سر طیف جریان داستان‌نویسی ایران، در مدل میدانی دقیقا جایگاه یکسانی دارند.
در مدل خطیِ غالب که اساسا بر پایه‌ی محتوای آثار داستانی و هم‌چنین اعتقادات نویسنده ترسیم می‌گردد، کلیه‌ی آثار در دو گروه حکومتی و غیرحکومتی تقسیم‌بندی می‌شوند. این مدلِ ساده‌انگارانه نه حتی بر اساس منطق فازی، بلکه مبتنی بر نوعی دوگانه‌باوری سیاسی است؛ و مرز جداکننده‌ی این دو گروه که هر روز پررنگ‌تر، قوی‌تر و سیاه‌تر می‌شود، بزرگ‌ترین ضربه را بر پیکره‌ی جامعه‌ی ادبی ایران وارد ساخته است. مرزی که ریشه در تاریخ ادبیات ایران دارد و از دوگانه‌ی «ناصر خسرو / عنصری» گرفته، تا «کانون نویسندگان / نویسندگان وابسته به حکومت پهلوی» را شامل می‌شود.

========================================
278
با زائران محرم شرط است آن كه باشد...: اللهم العن اول ظالم...
http://zaeremahram.blogfa.com/post-133.aspx
...-دي 87

می­گویی:"داستان بنویس!..."، من خودم داستان­ام... نخوانده­ایی مگر؟... داستانی که ورق­ورق شده... چند ورقش دست توست؟هوم؟...

  قرار نبوده تا اربعین چیزی بنویسم. این هم جزو همان "قرار نبود"های قبلی است لابد! مثل ورق­های پراکندۀ همان کتاب که هر کدامش یک ساز می­زند... یا بگذار به حساب غیرقابل پیش­بینی بودن­های متولدین خرداد و لابد هم که نه تمام­شان! کاش می­شد تمام خاطره­های متولدین خرداد را پاک کرد، برای تو البته! نه برای من که اصولاً خاطره­ایی ندارم؛ آخر من هنوز یک سال­م نشده... مگر قبل از یک سالگی آدم خاطره دارد؟ نمی­دانم شاید دارد!

  فصل چشمهایم را تا آخر خوانده ایی...حفظ شده ایی، از بر میخوانی... می­گویی:" بنویس! خودم همۀ کتابهاتو می­خرم، باور کن!..." و می­خندی. خدا را شکر! که دنیا با خنده­های تو زیباست.

  داستان­ام... هر ورق پراکنده در جایی... بر قلۀ کوه­ها... ته درّه­ها... ورق­هایی با چشمه­ها جوشیده­اند -اینها را گمان­م خوب خوانده باشی-  و با رود رفته­اند... ته اقیانوس هم ورق­هایی هست... لابه­لای شاخ و برگ درختان در جنگل... ورق­هایی رها در کویر... اصلاً من دلم انار می­خواهد!

  داستان بنویسم مثلاً مثل این امیرخانی بی­وتن بشود که تا نخوانی نمی­دانی بی­وَتن است، بیو تن است، چه هست؟ بازی با کلمه­ایی... – و حتماً خیلی خوشحال می­شوم اگر طرح روی جلدش هم کار استاد عجمیباشد!-.  وقت خواندنش حس می­کنم منقبض شده است تمام صورتم، دلم... . نمی­دانم، یا این امیرخانی خوب می­نویسد؟... یا من ارمیا را می­شناسم؟... یا ارمیا بخشی از خود من است؟... بخشی از گذشتۀ من است؟... یا من ارمیا را دوست دارم؟... یا ارمیا را شکل تو دیده­ام از همان اول؟ که چشم دیدن آن دخترک را ندارم و اصلاً به او حسودی­م می­شود! اشکالی که ندارد این حس را برای اولین بار به این شکل تجربه کنم؟ هوم؟...
   نمی­دانم شاید همۀ اینها هست که وقت خواندن اینطور درگیرش می­شوم، به هم می­ریزم. بلند می­شوم... راه می­روم و چقدر دلم ­خواهد با تو حرف بزنم... و تو هم که مثل همیشه نیستی. دوباره می­نشینم و کتاب را باز می­کنم و می­خوانم. زیر بعضی جمله­ها را خط می­کشم و حاشیۀ صفحه­ایی درشت می­نویسم: احمق! – ببخشید البته!- ... و کنار خیلی از جمله­ها دلم می­خواهد این را بنویسم!

  فصل ابروهایم آشفته است... و چشم­هایم که این روزها عجیب زیبا شده­اند در آینه، تو که می­خندی!  خدا را شکر که دنیا با خنده­های تو زیباتر است...

  من خودم داستان­ام... ورق­های گمشدۀ مرا پیدا می­کنی؟...

========================================
277
پيچ و خم: بيوتن
http://piche4.blogfa.com/87052.aspx
جي جي بي جي-مرداد 87

سلام کتاب بیوتن رضا امیر خانی رو توصیه می کنم که بخونید کتاب بسیار جابیه این کتاب در هفته اول نمایشگاه کتاب تهران به چاپ دوم رسید کتابی هم که هم اکنون من دارن چاپ سوم.

 این کتاب حاصل سفر رضا امیرخانی به امریکا است.

 یکی از دلایل خریدن این کتاب برای من اول از همه خود نویسنده بود چون من اثر های دیگه ی امیرخانی رو هم خوندم مثل: ناصر ارمنی٬که کتاب فوق العاده جابی بود مخصوصا داستان انگشتر٬ کتاب امیا که یکه از شخصیت های اصلی رمان بیوتن هم هست٬ و کتاب من او.

 دلیل دیگه ی من برای خرید این کتاب نوع املای بیوتن بود که طبق زبان فارسی وطن با این ط است.

 قسمتی از کتاب:راستی حالا که دوباره نامه ام را می خوانم یادم امد که تای وطن دسته دارد اما من بدون دسته نوشتم البته شاید هم وطن من دسته نداشته باشد تا من نتوانم بگیرمش... برای همین درستش نکردم!

دسته مال گرفتن با دست است.وتن من دسته ندارد باید با همه ی تن ان را بغل کرد.......

========================================
276
نگرگاه: به نام صاحبم
http://negargah.blogfa.com/author-negargah.aspx
ساقي-دي 87

سلام ارمیا...

خوبی؟!

چرا متعجبی؟!

ظاهرا من اولین کسی هستم که به تو سلام می کنم،درسته؟!!

می دانی چرا؟

ارمیا تو برای من فقط شخصیت یک داستان نیستی...

تو برای من یک معلمی...

آن زمانی که از آن خانواده ی ثروتمندت جدا شدی و به جنگ رفتی...

آن زمانی که عاشقانه با سهراب سلوک می کردی...

آن زمانی که به سکوت جنگل های شمال پناه بردی...

آن زمانی که زیر پای مردم جا ماندی از معشوقت...

آن زمانی که به آمریکا رفتی...

آن زمانی که «آرمیتا» را دیدی...

آن زمانی که...

همه ی رفتارت برایم درس بود.

تو معلم خوبی هستی ارمیا...فقط چرا این همه سکوت؟!!چرا این همه صبر؟!!

ارمیا چگونه می شود تو ابله نباشی و این همه به «خشی» محبت کنی؟!!!

چگونه می شود تو در برابر این همه ظلمی که بر تو روا داشتند هنوز خوش قلب بمانی؟!!

چگونه می شود ببینی مزار شهدا را ویران می کنند و ساکت بمانی؟!!!!!!

امیر خانی...خالق ارمیا...تو حرفی بزن...چرا ساکتی؟!!

ارمیا مگر تو جنگ نرفته بودی؟...مگر تو حزب اللهی نبودی؟...مگر تو مسلمان نبودی؟...

پس چرا...

چرا وقتی در زمین فوتبال سیلی خوردی چیزی نگفتی؟!!!

چرا وقتی وضع «آرمیتا» را دیدی سکوت کردی؟!!!

چرا وقتی «خشی» با تو چنان کرد باز مهربان بودی؟!!

مگر تو مثل ما عاطفه نداری؟!!

معلم خوب من جواب بده...

التماست می کنم!...

امیرخانی تو لااقل چیزی بگو...

ارمیا یعنی می شود تو راستی باشی...مسلمان باشی...امام را این همه دوست داشته باشی...اهل جبهه و جنگ باشی و باز هم رفتن «آرمیتا» به خانه ی «خشی» را ببینی و ساکت بمانی؟!!!

می شود که تو را مسخره کنند و حرفی برای گفتن نداشته باشی؟!!

ارمیا... استاد خوبم...با تمام وجود دوستت دارم،اما...

اما به خاطر صبر بی اندازه ات...به خاطر سکوتت...نمی بخشمت!!!

ارمیا عاجزانه از تو می خواهم که دیگر قفل زبانت را بشکنی و در نگرگاه من هر آنچه را در خود فروخوردی  بازگو کنی ...

بگو ارمیا...بگو...


در همين رابطه :
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (1-10)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (11)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (12)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (13)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (14)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (15)

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:۷۰۴۳۵۰
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٥٤٢٣
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Because when the replica watches uk astronauts entered the replica watches sale space, wearing a second generation of the Omega replica watches, this watch is rolex replica his personal items.