تاريخ انتشار : ١٥:١٤ ٢٦/٦/١٣٩٠

آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند(17)
جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر بیست مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ديدن دویست و پنجاه نظر قبلي به لينك‌هاي پايين صفحه مراجعه فرماييد.
=======================================
270
تنها در تاریکی: گربه کوره
http://playout.blogfa.com/post-43.aspx
حسام-آبان90
...این حس دنیاطلبی چرا ما را تا این حد تنزل داده که حتی بعضی های مان از حیوانات هم پست تر می شویم. با خودمان که شوخی نداریم. به قول رضا امیرخانی به جای " یا خدا " می گوئیم " یا خود من " . دیگران اصلا مهم نیستند. ما خوب باشیم همسایه به درک. هم شهری به جهنم . هم وطن یا اصلا خود انسان برود بمیرد. چه راحت صورت مسئله را پاک می کنیم. ...
=======================================
269
غریبه نیستی: نفحات نفت
http://gharibenisti.blogfa.com/post-23.aspx
امیرعلی آزادی-مهر90

امروز بعد از مدتها تونستم کتاب نفحات نفت رضا امیر خانی را تمام کنم تقریبا یه دو سه هفته ای دستم بود و کم کم از این جستاری در فرهنگ نفتی و مدیریت دولتی که شهد سفرهای رضا امیرخانی در اکثر کشورهای دنیا بود می نوشیدم.

قانون من در مورد کتاب های رضا امیرخانی اینکه  تمام کتاب های رضا امیر خانی را یه روزه و یا اگر مثل بیوتن و جانستان کابلستان زیاد باشه توی یه هفته تموم بشود. اما این کتاب آخری نه سفرنامه بود نه رمان و به قول خود امیرخانی این مقاله علمی بود

باشه آقا رضا، قبول، این یک مقاله علمی بود!!!

اما مقاله علمی منبع وماخذ نمی خواهد؟؟؟

رفرنس تمام حرف های رضا امیر خانی در این مقاله علمی!!! بر اساس دیده ها و شنیده های خودش است .با خواندن این کتاب یاد تحقیقات یکی از دوستان عزیزم می افتم که اکثرا منبع تحقیقاتش mohannad.ir است.

با این که قلم رضا امیر خانی رو خیلی دوست دارم ولی باید بگویم که اصلا این کتاب در سطح کاری رضا امیرخانی نیود چرا که حرف های مطرح شده توی کتاب اکثرا با دیدی سطحی از مسائل مدیریتی و سیاسی کشوربود و با مطابقت های نادرست ایران با کشورهای پیشرفته دنیا که ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب با آن تفاوت فاحشی دارد و تعمیم های نابه جای مسئولان دولتی آدم را کلافه میکرد و از نظر ادبی بسیار خوب و قشنگ کنار هم قرار گرفته ولی از نظر علمی و سیاسی هیچ مبنایی نداشت و فقط با اندک تأملی می توانست مثال نقض این دیدگاه هارا درک کند.

در هنگام مطالعه این کتاب بارها خواستم ادامه ندهم اما به خاطر نویسنده ادامه دادم و تا انتهای کتاب را خواندم ،تا اینکه در فصول آخر مقداری بحث بهتر شد و علت تمامی این مشکلات را از گردن این مسئولان به قول امیرخانی سه لتی برداشت و مقداری هم به مردم که فرهنگ کارو تلاش و زحمت فکر کردن را ندارند انداخت و توسعه ایران را امری دانست که باید همه با هم کار کنند و فقط تقصیر مسئولان دولتی و سه لتی نیست و با یک پاراگراف فوق العاده مقاله به اصطلاح علمی خود را تمام کرد.

خوب ادم خیلی از کتاب ها رو دست می گیره و تا آخر هم می خونه و هدفی به جز خواندن و بهتر شدن قلمش ندارد کتابهایی نظیر روی ماه خدا رو ببوس و یا کتاب های همشهری ماه که فقط برای خواندن خوبه ولی سطح کار رضا امیرخانی کلا متفاوت است و اساسا رضا امیرخانی جز این گونه نویسنده ها نیست و حداقل خود من شیفته قلم مبارکش هستم و بازهم از قلمش دراین کتاب و سایر کتاب هایش حاضرم دفاع کنم .اما ای کاش به قول خودش بی جهت وارد عرصه ی سیاست نمی شد و فرمان همین اتوبوس سیاست را به راننده آن واگذار می کرد هرچند که راننده خطرناک رانندگی می کند و اظهارنظرهایی که فقط براساس دیده هایش در سفرهای زیادی که می رود را کنار می گذاشت.


پ.ن :پاراگراف آخر کتاب که فوق العاده تمام کرد:

مادر یعنی وطن.طلا یعنی نفت.پدر یعنی دولت...این ملک پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر بلکه خود مادر را نیز فروخته اند! در چنین خانواده ای تنها مایه نجات، همت فرزندان است...از پدر کاری برنمی آید...

=======================================
268
جیغ و جار حروف: زنده باد آزادی
http://horuf.blogfa.com/post-159.aspx
مریم السادات اوشلی-مهر90
نگفتم که: تازه کجایش را دیده اید این رسمی ترین مدل نوشتن من است! من از این رسواتر هم بلدم بنویسم! نگفتم من با وبلاگ نویسی مشق نوشتن می کنم! نگفتم که با نثر متفاوت و پر از خلاقیتی، مثل نثر امیرخانی، می توانم بمیرم. باز هم نگفتم ترجیح میدهم روزی امیرخانی بشوم ولی کانت و هگل نشوم. (از حیث شیوه ی نگارش عرض میکنم نه محتوای مطالب) البته مطلبی قریب به این مضمون گفتم که فلسفه با سخت نویسی اش تا حالا چه گلی به سرمان زده که انتظار دارید من را هم ببرید توی تیم سخت نویسها.

=======================================
267
نقد فرهنگ: جغرافیای علوم انسانی از قم تا رم
http://shbesf.persianblog.ir/post/86
شهاب اسفندیاری-مهر90
روزگار غریبی است. رضا امیرخانی، نویسنده‌ی مسلمان انقلابی و حتی مدعی «آنارشیسم عمیق»! برای کوبیدن «مدیریت دولتی» کتابچه‌ای می‌نویسد و با آمیختن رطب و یابس، آن چنان منحط‌ترین شکل محافظه‌کاری و سرمایه‌داری (نئولیبرالیسم) را تطهیر و تجلیل می‌کند که «میلتون فریدمن» اگر از گور بر می‌خواست انگشت به دهان می‌ماند و معترض می‌شد که: «دیگر نه اینقدر»! و محسن حسام مظاهری عزیز، که از او طراوت و شالوده‌شکنی و نو در افکنی انتظار می‌رود، حرف‌هایی می‌زند که پیرِ جامعه‌شناسان منجمد در قرون ماضی، چند دهه قبل می‌زدند. مگر او معتقد نیست که «هر چیز باید سر جای خودش باشد»؟ مگر بر تارک وبلاگ‌اش ننوشته «رحم الله من عرف قدره»؟
=======================================
266
ابــــ ــــریـــســ ـتَن: 249
http://abristan.blogfa.com/post-249.aspx
...-مهر90
کار آفرینی یک مساله ی فرهنگیست , افتخار به کار آفرینی یعنی افتخار ِ تبدیل ِ ایده به کار , بایستی به عنوان ِ ارزش از نوجوانی آموزش داده شود.
سال ِ 2000 در هرم ِ گرمای تابستان , وارد ِ شهر ِ ساحلی سنت پترزبورگ ِ ایالت ِ فلوریدای ِ آمریکا شدم.در اولین خروجی اتومبیلم را پارک کردم تا زیر ِ سایه استراحت کنم. یک هو یک لشکر ِ بچه مدرسه ای , روز ِ درسی ِ سه شنبه ریختند دور ِ اتومبیلم . یکی سطل ِ آب دستش بود و دیگری جارو و سومی کهنه ی گردگیری ... تا من بجنبم شروع کردند به شستن ِ اتومبیل. سردسته شان جلو آمد و گفت:
- فقط به پنج دلار! دیل؟ معامله؟
با او دست دادم و پنج دلار را به ش دادم . دنبال سوژه ای بودم راجع به بچه های کار در ایالت ِ فلوریدا و برای همین کک هم نگزیدم از این پیاده شدن. به بچه ها که انصافا" سرو و وضعشان هم مرتب بود گفتم که:
- پس مدرسه نمی روید و کار می کنید .. پنج دلار برای شما چه سودی دارد آخر؟؟
هنوز سخنرانی ام پایان نیافته بود که معلوم شد , همه مدرسه ای هستند و برای جولای-فورث روز ِ استقلال ِ آمریکا می خواهند تیاتر  اجرا کنند توی مدرسه.
معلم به شان گفته است که مدرسه می تواند نصف ِ هزینه ها را بدهد , نصف دیگر را خودتان باید "به دست بیاورید!" و برای همین بچه ها از او اجازه گرفته اند تا با "کار کردن" پول ِ تیاتر را در بیاورند . بعد برایم توضیح دادند ک بعضی از بچه ها دارند چمن زنی می کنند و بعضی دخترها به رفت و روب ِ خانه ها کمک می کنند و عده ای دیگر یک بازاچه ی همت ِ عالی درست کرده اند ...
بعد سردسته ی ماشین شو ها - که پنج دلار را از من گرفته بود- پنهانی به من گفت که الان اضافه هم داریم که می رسد به خودمان!!
همین بچه ها بزرگ می شدند در ایالت ِ میشیگان , شهر ِ دانشگاهی ِ آناربر , استاد می شدند . با رفقایم روزی کنار جشن واره ی محلی که قیافه ی شهرِ دانشگاهی را عوض کرده بود . دنبال ِ جای پارک می گشتیم . جشن واره , حسابی مرکز ِ شهر ِ انابر را شلوغ کرده بود . دانشجو ها کاردستی ها و کتاب های دست ِ دوم شان را به هم می فروختند . هیچ جایی برای پارک پیدا نمی کردیم . یک هو یکی از بچه ها تابلوی مقوایی نشانمان داد که نوشته بود پارکینگ به ساعتی پنج دلار .. فلش تابلو را تعقیب کردیم و رسیدیم به پارکینگ یک خانه ی مسکونی . پیرمردی مرتب روی یک صندلی تاشوی مسافرتی زیر ِ سایه بانی کنار ِ پارکینگ خانه نشسته بود و کتاب می خواند  با خوشحالی دوست ِ راننده پیچید به سمت ِ پیرمرد که یک هو دیدیم یکی دیگر از رفقا تا کمر خم شد زیر ِ داش بورد ....
بعدتر به ما گفت که این پیرمردی که روی صندلی نشسته بود و ساعتی پنج دلار پارکینگ خانه اش را کرایه می داد , مشهورترین استاد برق ِ دانشگاه ِ میشیگان است که کتاب ِ تالیفی ش متن ِ درسی است در چندین دانشگاه !!!

گروه ِ کار آفرینی با دانشکده ی کار آفرینی باز نمی شود , با فرهنگ ِ کار آفرینی , کار راه می افتد!
کار , عار نیست ... ثروتمند ِ عرب , چاه می کند و در مزرعه ی دیگران به مزد کار می کرد , و او هم انسان ِ کامل بود و مولای موحدان ....

"نفحات ِ نفت :: رضا امیرخانی :: نشر ِ افق"
ممنونم از دوست خوبم شهاب , برای ِ معرفی این کتاب.

=======================================
265
رسانه و فرهنگ: همه مردم مراغه سیاسی شده‌اند
http://resane-farhang.persianblog.ir/post/58
مرتضی قربانی-مهر90
نمی دانم بگویم خوشبختانه یا بگویم بدبختانه ، قضاوت با شما ولی امروزه در شهرستان مراغه و کلا در کشور فرهنگ عمومی و یکی از موضوعات که به عنوان جنبه منفی در فرهنگ عمومی ما مراغه ای ها رخ نموده فراگیر شدن صحبت و گفت و شنود درباره سیاست است

نمی دانم اخه بگویم به شما چه سرتان به زندگی خودتان گرم باشد شما را به سیاست چه ولی باز حرف خود را از پس می گیرم و می گویم بزار سخن از سیاست برانند شاید مغز و تفکرشان باز تر شود در حال حاضر در مراغه البته کشور از استاد دانشگاه و دانشجو گرفته تا بقال و خیاط و کارمند و کارگر کارخانه، همه و همه، روزانه بخشی از مکالمات خود را به سخن گفتن درباره سیاست و حواشی آن اختصاص می دهند و چه بسا گاه در این زمینه، تنش هایی هم میان افراد ایجاد می شود؛ تنش هایی که در برهه هایی و در شرایط خاص سیاسی و اجتماعی به اوج خود می رسد و حتی گاه، به شکل برخوردی حذفی و خشونت بار رخ می نماید.

اما دلیل حضور فراگیر و همه جانبه سیاست در امور روزمره مردم ایران چیست؟

رضا امیرخانی، از نویسندگان مطرح ایرانی در این باره تمثیل زیبایی دارد. وی برای توضیح علت حضور سیاست در میان همه اقشار جامعه ایرانی می نویسد: فرض کنید، شمار بسیاری مسافر، سوار بر اتوبوسی شده اند و در میان آنان، احتمالا کاسب، کارمند، کارگر، مهندس، دکتر، دانشجو و... باشند. تا هنگامی که اتوبوس به حرکت عادی خود ادامه می دهد، هر کس در عالم شخصی خود به عوالم و برنامه های خود مشغول است و یا نهایت درباره تخصص خود با دیگری سخن می گوید، اما هنگامی که راننده اتوبوس، کار خطرناکی انجام می دهد و برای نمونه، سبقت بیجا می گیرد و با وسیله نقلیه روبه رو به اصطلاح شاخ به شاخ می شود، صحبت همه مسافران با هر شغل و پیشه ای به شیوه رانندگی راننده اتوبوس پایان می یابد و همه بی گمان، درباره بد بودن شیوه رانندگی راننده اتوبوس سخن می گویند؛ در واقع، ناکارآمدی راننده اتوبوس یا کارکرد بد وی، موضوع صحبت همه مسافران با هر پیشه و شغل و تفکری می شود.

بنابراین، سیطره سیاست در فرهنگ عمومی نیز بدین گونه است که اصحاب سیاست و یا برخی مسئولان، با عملکرد غیر صحیح خود تمامی نوک های پیکان را به سمت خود هدایت می کنند نمونه جالب عمکرد شهرداری مراغه که این روزها در مراغه زبان زد است در واقع شهرداری راننده اتوبوس و مسافران مردمند!!!
=======================================
264
حضرت باران: چشمه‌ای به نام نفحات نفت
http://www.baranbaran.blogfa.com/post-36.aspx
مصطفی فرهنگی-مهر90
باز هم کتابی خواندم و باز هم نویسنده ی آن رضا امیر خانی بود.

تصور کنید کسی که هر از گاهی هوس مطالعه می کرد جز رمان و داستان و شعر نمیخواند، حالا سراغ کتابی رفته که حرف اصلی اش درباره ی اقتصاد است و اجتماع . درباره ی مدیریت دولتی است و فرهنگ نفتی . و چگونه میتوان این مضامین را برای کسی که عادت به خواندن چنین مطالبی ندارد قابل هضم کرد. دروغ گفته ام اگر بگویم این کتاب را به دلیلی غیر از اعتبار قلم رضا امیر خانی گرفته ام و خوشحالم که این بار هم اعتماد به این قلم ، به خوبی جوابم را داد و دنیایی دیگر و چه بسا پر اهمیت برایم گشود. دنیایی که کمی جدی تر است و ما (بهتر است بگویم من) انگار در خواب بودیم و خبر نداشتیم که در دور و برمان چه خبر است.
" مخاطب این نوشته (نفحات نفت ) کسی است که میخواهد وارد بازار کسب و کار شود و گرفتن پول تو جیبی را چندان خوش نمیدارد. "
و البته من دسته ای دیگر به مخاطبان این اخوینی (به قول خود رضا) اضافه میکنم و آنها کسانی هستند که دلشان برای خودشان و مملکتشان میسوزد و به خصوص کسانی که میگویند : هر وقت دیگران اصلاح شدند من هم سعی میکنم اصلاح شوم.
دوستان ِ مخاطب ِ حضرت باران!

خیلی سخت است که بخواهم این کتاب را توضیح دهم ؛ و این به آن معنی نیست که مطالب کتاب سنگین است. بلکه نمیدانم از کجای این کتاب بنویسم که در این معرفی نصفه و نیمه ، حق مطلب ادا شود. چون گستردگی مطالب کتاب به گونه ایست که در این مقال نمی گنجد. پس اجازه میخواهم دو بند آخر کتاب را برایتان نقل کنم و امیدوار باشم که با خواندن این دو بند، مشتاق خواندن نفحات نفت شوید.

" خانواده ای هست مفلوک . کار ِ پدر بدان جا کشیده است که مجبور است طلای مادر بفروشد تا نان سفره ی فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را نیز خرج خود کند . . .

به پدر چه خواهید گفت؟ بی کاره ؟ مفلس ؟ معتاد ؟ هر چه خواستید بگویید اما بدانید که از چنین مردی بایستی نا امید بود. اگر کسی به فکر ِ نجات ِ چنین خانواده ای باشد، تنها به فرزندان جوان امید خواهد بست . . .

مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت . پدر یعنی دولت . . . این ملک ، پدرانی داشته است که برای حکومت ، نه طلای مادر که خود مادر را نیز فروخته اند ! در چنین خانواده ای تنها مایه ی نجات ، همت فرزندان است . . . از پدر کاری بر نمی آید... "
=======================================
263
ما یک نفر؟!: نفحات نفت
http://ma1nafar.wordpress.com/2011/07/22/نفحات-نفت
...-شهریور90

بسیار باید ترسید… بسیار… مبادا آینده‌گان منظومه‌ای را بیابند در تاریخ مدیریت حکومتی ما و بنویسند که در قاجار، زمین از مملکت می‌فروختند و بعد از جابه‌جایی مرزها فرصت حکومت می‌یافتند وبعدتر در مدیریت سه‌لتی، نفت می‌فروختند و با جابه‌جایی انرژی فرصت حکومت می‌یافتند…

***

خانواده ای هست مفلوک. کار پدر بدان جا  کشیده شده است که مجبور است طلای مادر بفروشد تا نان سفره ی فرزندان فراهم  آورد و البته بیش از آن را نیز خرج خود کند…
به پدر چه خواهید گفت؟بی  کاره؟مفلس؟معتاد؟هر چه خواستید بگویید اما بدانید که  از چنین مردی بایستی  ناامید بود.اگر کسی به فکر نجات چنین خانواده ای باشد،تنها به فرزندان جوان  امید خواهد بست..
مادر یعنی وطن.طلا یعنی نفت.پدر یعنی دولت… این ملک  پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خود مادر را نیز فروخته  اند!در چنین خانواده ای تنها مایه ی نجات،همین فرزندان است…از پدر کاری  بر نمی آید…

=======================================
262
بیست: برشهایی از نفحات نفت
http://www.beest.ir/?q=node/10915
ابراهیمی-شهریور90
رضا اميرخاني در بخشي از كتاب «نفحان نفت» به حوزه ادبيات نيز پرداخته است كه به جهت وارد بودن برخي مسائل مطروحه در آن به صورت مجزا منتشر مي‌شود:

** نظام ثابت حقوق و باقي قضايا
همه‌ي‌ما، در اين فضاي شهري لاجرم حمل و نقل عمومي شده‌ايم و مي‌دانيم كه بين راننده‌ي قطار مترو و اتوبوس بي‌آرتي! تفاوت‌هايي هست با راننده‌ي تاكسي! راننده‌ي تاكسي، خاصه غيرخطي‌ش، آزادتر و خلاق‌تر در شهر مي‌گردد و ريل و مسير ثابت و ايستگاه هم ندارد. مسافري را بر مي‌دارد و نيويورك هم كه باشد پيك‌آپ مي‌كند و جايي پياده‌اش مي‌كند و بغداد هم كه باشد نازل مي‌كندش و حسب مسافت يا مسير يا زمان يا عرق، پولي مستقيم از مسافر مي‌گيرد و اين گونه ارج‌مندي كارش در نظام پولي مشخص مي‌شود.
شايد يكي زياد بگيرد، يكي كم. يكي دخلش با خرج جور در نيايد و ديگري پول پارو كند. حالا فرض كنيم، در قبال اين بي‌عدالتي، ( كه يكي زياد مي‌گيرد و يكي كم) به عوض توليدي و باز توليد ساز وكارهاي نظارتي، عقل عدالت خواه مسوولي سه‌لتي يك هو به صورت آرتزين فوران كند كه براي رانندگان تاكسي نظام ثابت حقوقي در نظر بگيريم تا كسي اجحافي نكند در حق شهروندي و اصلا دستشان را كوتاه كنيم از جيب مردم مظلوم.
فرض كنيم رانندگان تاكسي را مثل رانندگان اتوبوس بي‌آرتي و مترو، حقوق‌بگير دولت كنيم. موظف‌شان كنيم مثلا هشت ساعت در روز كار كنند و سر ماه هم حقوق بگيرند. مثلا ساعتي كارت‌زن هم در تاكسي كار بگذاريم كه زمان حضور راننده سر كار را اندازه بگيرد. از آن طرف هم راننده موظف شود در قبال اين حقوق مردم را سوار كند.
طبيعتا چون همه‌ي رانندگان تاكسي از زمره‌ي اولياء‌الله نيستند، بعضي از ايشان كارشان را درست انجام نخواهند داد. پس مجبور مي‌شويم به طراحي يك اداره‌ي كل بازرسي ( بسيار بزرگتر از اداره‌ي قبلي براي رانندگاني كه پول‌شان را از مسافر مي‌گرفتند، و فقط بعضي مي‌توانستند در شرايطي غير رقابتي ناعادلانه رفتار كنند.) بازرسان بايستي در سطح شهر بازرسي كنند تاكسي‌هاي خالي را و رانندگاني را كه درست كار نمي‌كنند. مواخذه كنند. به هر صورت هر عقل سالمي مي‌تواند حدس بزند كه ظرف مدتي كوتاهي چه بلايي بر سر تاكسي‌راني شهر خواهد آمد. عده‌اي راننده خواهيم داشت كه از روي چشم و هم‌چشمي با هم مسابقه‌ي كار نكردن و حقوق گرفتن خواهند گذاشت و مسافران فراواني روي زمين خواهند ماند و...
يك درآمد درست از راه مستقيم ارج‌مندي كار، يعني گرفتن مستقيم پول در يك فضاي رقابتي ـ از دست مسافر را تبديلش مي‌كنيم به يك فرآيند پيچيده‌ي مملو از فساد و بازرسي. اين دوگانه‌ي فساد و بازرسي نيز چنان پيش‌رفت ديالكتيكي خواهد داشت، كه اداره‌ي كل تاكسي‌راني به اندازه‌ي يك وزارتخانه بزرگ خواهد شد!
مثال بي‌راه و مضحك و مسخره‌اي بود؟ كار ناممكني بود؟ هيچ عقل فشلي چنين تصميمي نخواهد گرفت؟ نويسنده‌ي اين كتاب مسوول سه‌لتي را ماننده‌ي كاريكاتور تصوير مي‌كند؟!

** كك مسوولان سه‌لتي فرهنگ نمي‌گزد
زكي! عينا همين مثال و به همين شكل و به همين بلاهت و در عين حال با همين ملاحت، در فرهنگ پياده شده است. چيزي را كه با خواندن چند جمله راجع به آن كله‌ي شيشك سر ديگ كله پز هم نيش‌ش وا مي‌شود، در عمل سي‌سال است كه در عرصه‌ي فرهنگ ارائه كرده‌ايم و به آن عمل مي‌كنيم و كك هم مسوولان سه‌لتي فرهنگ را نمي‌گزد!
چه گونه؟ اهل فرهنگ، از مثال قديمي‌ش كه واعظ منبري باشد، تا مثال امروزي‌ش كه نويسنده‌ي اينترنتي باشد، قرار بوده است براي مردم كار كند و مخاطبش مردم باشند و ارج‌مندي كارش را مخاطبشان مشخص كنند و گاهي اوقات نيز از همان طريق مرتزق شود.
يعني واعظ مي‌رفته است روي منبر سخنران مي‌رفته است پشت تريبون، اگر مجلس‌ش شلوغ مي‌شد، صاحب مجلس، شب آخر، پاكت پرپيمانه‌تري به او مي‌داده است. نويسنده اينترنتي نيز به هم‌چنين. نسبتي بوده است ميان كليك‌خور نوشته‌اش با درآمدش دقيقا مثل راننده‌ي تاكسي و مسافران‌ش.
واعظ مي‌رفته است سر منبر. اگر منبرش شلوغ مي‌شد، معلوم مي‌شد كه كار وعظ را بلد است. اگر منبرش گل مي‌كرد، حاسد و خناس بود كه دوره‌اش مي‌كردند و ريزترين ايرادات‌ش را به درشت‌ترين شكل بيان مي‌كردند و او مجبور مي‌شد كه با اين بازخورد اجباري، روش‌ش را ايضاً و منش‌ش را روزاروز تصحيح كند. اگر هم يخ منبرش نمي‌گرفت، او را به خير و پامنبري را به سلامت. واعظ اگر كارش نمي‌گرفت و به صاحب مجلس مي‌گفت كه حكمت و فلسفه مي‌گويم بالاي منبر و عوام فلسفه نمي‌فهمند، صاحب مجلس جوابش مي‌داد كه جاي حكمت و فلسفه بالاي منبر نيست! واعظ هم رسما مي‌رفت سراغ كار ديگري.
گفته‌اند آن به كه امام جماعت به پشت سر (براي شمارش مأمومان) ننگرد و نمازش را بخواند اما واعظ اصلا بايد رخ به رخ مخاطب بنشيند. به همان سياق بايد نوشت كه معقول نيست واعظي براي شبستان خالي منبر برود. كار امام جماعت با واعظ تومان تومان توفير مي‌كند. واعظ اصالتا براي مردم بايد حرف بزند. اگر به واعظ حقوق داديم، مثل مثال راننده‌ي تاكسي، اي بسا كه واعظ، شبستان خالي را ترجيح بدهد!
اين مطلب، كه واعظ بايد حرفش مقبول مردم بيافتد، مسوول سه‌لتي را خوش نمي‌آمده است. پس تصميم مي‌گيرد همان اول كار واعظي بطلبد كه حرفش براي مسوول سه‌لتي مقبول بيافتد. بابت اين مقبوليت البته حقوق دولتي هم در نظر مي‌گيرند طبعاً!

** توليد محصول براي خوش‌آمد مسوول سه‌لتي
نتيجه چه مي‌شود؟ بعد سي‌سال، نويسنده‌اي تربيت مي‌كنيم كه حقوق دولتي مي‌گيرد از مسوول سه‌لتي و به عبارت اصح و ادق، نويسنده‌ي گنجشك‌روزي حقوق يك‌لتي مي‌گيرد از مسوول سه‌لتي! حقوقي كه البته نسبتي هم ندارد با مقبوليت مردمي. پس اهل فرهنگ ما كتابي مي‌نويسد، شعري مي‌گويد، فيلمي مي‌سازد، تصنيفي اجرا مي‌كند كه به ذائقه مسوول سه‌لتي خوش بنشيند.
همين‌گونه مي‌شود كه مي‌بيني فيلمي مي‌سازيم كه هيچ كس آن را نمي‌بيند، پول تبليغاتش هم در نمي‌آيد، اما هزينه‌اش را مي‌دهيم از جيب گشاد نفت مردم و بعد هم اسمش را مي‌گذاريم معناگرا و مي‌گوييم البته مردم عوام‌ند و شعورشان به هم چه فيلمي نمي‌رسد!
كتابي را همين چند ساله‌ي اخير مي‌نويسيم و بالاترين مقام مسوول اجرايي كشور را مي‌آوريم روي صحنه تا به‌ش جايزه‌ي به‌ترين كتاب سال را بدهد، بعد مي‌بينيم كه حتا دويست نسخه‌اش هم در بازار فروش نرفته است، پس به دو مي‌رويم و نسخه ها را مي‌خريم براي كتابخانه‌هاي عمومي تا زوركي چاپ‌ش تمام شود! و ده سال بعد هم همايش و سمينار و كنفرانس مي‌گذاريم با عنوان عدم اقبال مردم به كتاب‌خانه‌هاي عمومي!

** رمان‌نويسان مشرك
رمان‌نويس رمان مي‌نويسد براي ريس اداره‌ي شخم آق‌قلا و جايزه هم تخم باقلا مي‌گيرد، بعد مي‌گويد چرا به من نوبل نداده‌اند و چرا مردم كار مرا نمي‌خوانند و چرا سطح مطالعه پايين است و چرا.... به اين مي‌گويند رمان‌نويس مشرك! تو براي رييس اداره‌ي شخم آق‌قلا و تخم باقلا نوشته‌اي، كارت را هم سلف‌فروشي كرده‌اي و مزدت را هم پيش‌پيش از هم‌او گرفته‌اي، ديگر شريك مي‌خواهي براي چه؟!
حالا به جاي رييس اداره شخم، هر نهاد مزاحم ادبيات ديگري را جايگزين كن. دولتي و انقلابي و ضدانقلابي و ... رمان‌نويس مي‌نويسد براي چهار تا منتقد. چهار منتقد هم چهل نقد برايش مي‌نويسند در چهارصد رسانه. ديگر از كسي طلبي ندارد كه! مي‌نويسد براي محفل پنجاه‌نفري روشن‌فكري. تيراژ كتابش هم دست بالا مي‌شود پانصد تا! يعني هر كدام از اعضا ده كتاب را هم هديه مي‌دهند به رفقا. اين غايت قصواي نگاه‌ش به‌به و چه‌چه همين پنجاه تا بوده است ديگر. پانصد نسخه فروش يعني ده برابر آرزو. مي‌نويسد براي جريان ضدانقلابي. تو چهار تا رسانه‌ي گردن كلفت آن طرف آب هم ازش تعريف و تمجيد مي‌كنند ديگر. اصلا هم‌چه رمان‌هايي ارتباطي با مردم ندارند. اين درمان‌ها و رمان‌نويس‌ها هر كدام رييسي دارند شبيه همان رييس اداره‌ي شخم! اگر قرار شد مردم و زمان و ادبيات را مقصر بداني، به آن رييس مشرك شده‌اي و برايش شريك قرار داده‌اي .
جريان غالب رمان‌نويسي در كشور ما هم چه جرياني است؛ گل‌خانه‌اي و انكوباتوري و در حد مبتذل كلمه، آماتوري. جوايز، دولتي و غيردولتي، انقلابي و ضدانقلابي، روي همه‌چه جرياني سوار مي‌شود. مسوولان فرهنگي در هم چه جرياني سياست‌گذاري مي كنند و متاسفانه نويسندگان هم در چنبره‌ي مبتذل هم‌چه جرياني گرفتار مي‌شوند. به هم جايزه مي‌دهند و همه را نقد مي‌كنند و پشت سر هم صفحه مي‌گذارند! فرمول نوشتن هم در چنين جرياني روشن است.
آنچه روشن نيست، فرمول نوشتن براي مردم، براي زمان و براي ادبيات است. رمان‌نويسي كه براي مردم و زمان و ادبيات بنويسد، در اين سه، شريكي نمي‌خواهد. نه گرفتار نگاه مسوول اداره‌ي شخم است نه پريشان نگاه رسانه‌ي بي‌گانه. فارغ از جريان گل‌خانه‌اي، وضع رمان و رمان خواني در ايران شبيه هست به بسياري جوامع ديگر. هيچ رمان خوبي نيست كه خوانده نشود و مردم آن را تشويق نكنند. جريان گل‌خانه‌اي البته چيزهاي ديگري خواهد گفت، كتاب‌هاي ديگري را براي جوايز انتخاب خواهد كرد و از پول پيرزن فقير بشاگردي، كتب منتسب به جريان خود را براي كتاب‌خانه‌هاي عمومي خواهد خريد! تا باد چنين مبادا!

** گسل ميان مردم و هنرمند نفتي
فيلم مي‌سازيم براي مسوول، داستان مي‌نويسيم براي مسوول، شعر مي‌گوييم براي مسوول و آرام آرام در جامعه گسل ايجاد مي‌شود ميان مردم و هنرمند نفتي از اين دست. هنرمند نفتي درآمدش از نفت است پس رضايت مردم در كارش شرط نيست. رضايت مسوول سه‌لتي كه شير نفت را مي‌پيچاند شرط است. بنابر همين قطعا اثرش يك مخاطب راضي دارد، و او هم نيست مگر مسوول سه‌لتي نفتي...
حق التأليف را كه رقمي است وابسته به رضايت ناشر و مخاطب تبديل مي‌كنيم به حقوق نفتي و اين مي‌شود اوضاع فرهنگ نفتي‌مان. دقيقا به همان شكل و به همان بلاهت و اين بار نه با همان ملاحت مثال تبديل كرايه‌ي تاكسي به حقوق نفتي راننده تاكسي! كه اين يكي مثال نيست و عين عمل‌كرد ماست در اين سي‌سال.
حالا تعداد كثيري اهل فرهنگ نفتي داريم كه اثرشان مخاطب ندارد، و در مقابل تعداد كمي اهل فرهنگ داريم كه به درستي براي مردم مي‌نويسند.

** فرهنگ رسانه‌اي نفتي
مي‌پرسي: كه چه؟ گروهي اين، گروهي آن پسندند! نفتي‌ها حقوق‌شان را از مسوول سه‌لتي مي‌گيرند و گروه دوم هم از مردم. نفتي‌ها مشهور نخواهند شد و گروه دوم مشهور. نفتي‌ها جايزه مي‌گيرند از دولت نفتي و گروه دوم محبوبيت پيدا مي‌كنند. دعوايي نداريم كه ....
اما همه قصه، در اين دعوا خلاصه نمي‌شود. آرام آرام گسلي ايجاد مي‌شود ميان نفتي‌ها و مردمي‌ها. چه‌گونه؟ قطعا نويسنده‌ي مردمي از آن جا كه در فضاي رقابتي رشد پيدا كرده است، نياز مردم را به‌تر مي‌فهمد و براي ايشان به‌تر خواهد نوشت و مشهورتر خواهد شد و به تبع حق‌التأليف بيش‌تري نصيب‌ش خواهد شد و .... در اين سير، آرام‌آرام، نويسنده‌هاي ردي در فضاي رقابتي، به جاي رفتن به سمت حرفه‌اي ديگر و پيشه‌اي به‌تر، بنه‌كن خواهند شد لادست نويسنده‌هاي نفتي. از آن طرف نويسنده‌ي نفتي كه در حد ردي‌هاي دسته‌ي ديگر است - براي شهرت، مجبور است دست به دامان رسانه شود. پس بخش فرهنگ رسانه با توجه به نفوذ نويسنده‌ي نفتي، نفتي خواهد شد. نويسنده‌ي نفتي گنجشك‌روزي، براي بالا بردن حقوق يك لتي‌ش، خود را وارد دست‌گاه‌هاي فرهنگي خواهد كرد و در قامت سياست‌گذار و برنامه‌ريز و مجري و ناظر و داور و مميز و سانسورچي نيز به دولت كمك خواهد كرد. نتيجه اين خواهد شد كه بخش فرهنگ دولت نيز طي زمان كوتاهي - خيلي كوتاه‌تر از سي سال- به يك بخش نفتي بدل خواهد شد.

** براي انقلابي بودن چاره‌اي نيست به جز غيردولتي بودن
در همين چند ساله‌اي اخير نويسنده‌گان جدي دريافته‌اند بايد براي مردم بنويسند، و به اين منظور چاره‌اي ندارند جز دوري از دولت نفتي. اما مثلا شعبه‌ي كم شمار منتقدان ادبي، نتوانسته‌اند از راه حق‌التأليف زنده‌گي بگذرانند. بي‌توجهي مردم به نقدهاي ايشان، باعث سه‌لتي‌تر شدن ايشان شده است و اين جنگ نفتي و مردمي را به طور ني‌آگاه همين جماعت دامن مي‌زنند.
نتيجه اين‌ كه ميان نويسنده‌ي مردمي و دست‌گاه فرهنگي دولت شكاف ايجاد خواهد شد. مثل هر شكاف ديگري در يك جامعه‌ي تك محصولي و لاجرم تك‌حزبي، اين شكاف رنگ و بوي سياسي خواهد گرفت. يعني نويسنده‌ي مردمي چون نفتي نيست و وابسته‌گي ندارد به دست‌گاه نفتي فرهنگ، ضددولت و آرام آرام ضدانقلاب و ضدنظام و ضدولايت فقيه و ضددين و ضد .... معرفي خواهد شد. اين گسل وقتي خطرناك‌تر خواهد شد كه نويسنده‌ي نفتي افراطي از دل اين افراط، نويسنده‌ي نفتي تفريطي بيافريند. اتفاقي كه در سينما در دوره‌ي دولت نهم افتاد. يعني فيلم دفاع مقدسي ساخته شد كه پارودي و نقيضه‌ي ژانر و «گونه»ي فيلم دفاع مقدس بود. آگاهان همه مي‌دانستند كه اين تفريط نفتي، نتيجه‌ي افراط نفتي است و در حقيقت نتيجه‌ي بي‌توجهي به فيلم‌هاي درخشان مردمي دفاع مقدس.
بدانيم مردم مخاطب هنرمند مردمي نيز متوجه اين شكاف عميق خواهند شد. اين مي‌شود شعبه‌ي فرهنگي شكاف ملت - دولت در يك مديريت سه‌لتي نفتي! شكافي كه شعبه‌هاي مختلفي دارد...
سال‌هاست كه اين قلم و هم‌فكران انقلابي‌ش فرياد مي‌كشند غيردولتي بودن، تنها راه نجات فرهنگ است و همه‌ي نگراني اين است كه غيردولتي بودن به ضددولتي بودن و بعدتر به ضدانقلاب بودن، تحويل شود. حال آن‌كه مي‌توان به شدت غيردولتي بود و در عين حال به شدت انقلابي. و تازه اين قلم مدعي است كه اصلا براي انقلابي بودن چاره‌اي نيست به جز غيردولتي بودن.
اين شكاف بين نويسنده‌ي مردمي و فرهنگ سه‌لتي نفتي، ابزارهاي قدرت‌مندي فرهنگ سه‌لتي را در مقابل محبوبيت توليد خواهد كرد. اين گونه است كه كاغذ نفتي درست مي‌شود، ناشر نفتي ايضا، نمايش‌گاه نفتي ايضا و قس علي هذا ...

**عناوين بالا، سرطان صنعت نشر كشور ماست
مدير نفتي فرهنگ، كه حتا تا به حال يك كتاب‌ش در فضايي واقعي منتشر شده است و در ميان مردم و در حقيقت صنعت نشر جاي‌گاهي نداشته است، افتخار مي‌كند به تعداد عناوين و نمي‌فهمد كه عناوين بالا، سرطان صنعت نشر كشور ماست و نشان‌گر يارانه‌هاي نابخردانه‌ي‌ فراوان. نمي‌فهمد كه تعدد عناوين وقتي كنار كم‌بود ويترين قرار مي‌گيرد، چه بلبشويي در بازار نشر به وجود مي‌آورد. بعد هم مي‌رود و مدام مصاحبه مي‌كند و از مافياي نشر و توزيع صحبت مي‌كند كه كتاب هم‌فكران‌ش را به دست مردم نمي‌دهد!
افتخار مي‌كند به فروش‌گاهي بزرگ به اسم نمايش‌گاه بين‌المللي و نمي‌فهمد كه نمايش‌گاه يعني حذف كتاب‌فروشي‌ها، نه فقط براي مدت برپايي كه به دليل نوع خريد عمده‌ي مخاطب، براي طول سال. متوجه نمي‌شود كه نمايش‌گاه، پايه‌هاي شبكه‌ي توزيع را سست مي‌كند. نمي‌فهمد كه شعار تاريخ مصرف گذشته‌ي از توليد به مصرف، با حذف شبكه‌ي توزيع چه ضربه‌اي به نشر مي‌زند. نمي‌فهمد كه فروش‌گاه بزرگي به اسم نمايش‌گاه يعني حذف كتاب‌فروشي‌ها، يعني حذف شبكه توزيع و حذف شبكه‌ي توزيع يعني سوق دادن ناشران به سمت فروش‌هاي دولتي و عملا حذف ناشران مردمي و حذف ناشران مردمي يعني حذف نويسنده‌گان مردمي و اين يعني رسما حذف فرهنگ!

** ادارات نفتي فرهنگي
ادارات نفتي فرهنگي مدام بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شوند و ناخواسته فضا را براي نويسنده‌ي مردمي تنگ مي‌كنند. اين قلم دو سالي از عمرش را در مسووليتي صنفي - انجمن قلم ايران - گذراند و همان‌جا دريافت كه فقط در يك قسمت از فرهنگ، به نام ادبيات و فقط در يك شعبه از ادبيات، ‌به نام ادبيات داستاني، بيش از سي‌ نهاد حمايتي در دولت وجود دارد. اين سي‌نهاد مجموعا بيش از دويست كارمند تمام وقت داشتند و اگر در يك نقطه متمركز مي‌شدند، ‌مي‌توانستند يك برج ساخت‌ماني پانزده طبقه را پر كنند! به جرأت مي‌گويم كه در هيچ كشور پيش‌رفته‌اي اين مقدار نهاد حامي ادبيات داستاني وجود ندارد و جالب‌تر اين است كه مجموع داستان‌نويسان واقعي كه اين نهادها موظف به حمايت از ايشان بودند، از تعداد كارمندان آن‌ها كم‌تر بودند! يعني تقريبا به ازاي هر نويسنده‌ي واقعي، دو كارمند در دولت به صورت مستقيم براي حمايت از او حقوق مي‌گيرند!!
بررسي جدي مسير بعضي از اين نهادها نكات روشن‌تري را در اختيار هر علاقه‌مندي قرار خواهد داد. موفق‌ترين اين نهادها شايد حوزه هنري
باشد كه ابتداي انقلاب ده - دوازده نفر شاعر و نويسنده و فيلم‌ساز دور هم جمع شدند و راهش انداختند. در سال اول فعاليت مجبور شدند سه كارمند به مجموعه اضافه كنند، يكي براي كار دفتري و ديگري مثلا به عنوان آب‌دارچي و سومي هم لابد براي نظارت بر نشر كارها در چاپ‌خانه. يعني نسبت‌شان بود 4 به 1. به ازاي هر چهار هنرمند، يك كارمند داشتيم. در اواخر دهه‌ي شصت با جدايي - بخوانيد افتراق سياسي- نيمي از همان هنرمندان، تعداد هنرمندان اسمي كاهش يافت و نسبت كارمند و هنرمند مساوي شد.
اما در همين نهاد، در انتهاي دهه هشتاد، يعني سي‌ سال بعد از تأسيس، نسبت هنرمند به كارمند حتا از 1 به 10 هم كم‌تر است؛ اين يعني بزرگ‌‌تر شدن نسبت كارمند به هنرمند از 25 درصد نفر به 10 نفر، يعني 40 برابر شدن! حالا به ازاي هر هنرمند يك انديكاتورنويس داريم و يك دفتردار داريم و يك كارمند كارگزيني و يك كارمند امور مالي و يك كارمند روابط عمومي و يك ... البته با ارزيابي آثار اين دو دوره مي‌شود، حديث مفصل خواند از اين مجمل....
اين تازه به‌ترين نهاد فرهنگي انقلاب اسلامي بود، واي به نهادهاي فرهنگي ديگري مثل آن نهاد شهري كه بيست ميليارد بودجه‌ي سالانه دارد و از اين مقدار بايد هفده ميليارد تومان حقوق بدهد به كارمندان دفتري كه عمدتا از عموزاده‌ها و خاله پس‌انداخته‌هاي مديريت‌هاي پرشمار هستند و با سه ميليارد باقي مانده هم حكما چراغاني كنند اعياد رسمي و نيمه رسمي را! منابر و مجالس فراوان خواهيم داشت با سخن‌راناني آماده و وعاظي پا به ركاب، اما دريغ از يك مستمع و يك پامنبري ...
در چنين فضايي رقابت ميان اهل فرهنگ نفتي بدل مي‌شود به پيداكردن شير جديدي از نفت فرهنگي و چنگ زدن به آن ... دريغ از حتا يك اثر با كيفيت ... مردم هم طبيعتا به دليل روي خوش نشان ندادن به آثار اين چنيني ، در اين گردونه جاي گاهي نخواهند داشت و ....

منبع : سایت بسیج فرهنگیان

تنظیم: ابراهیمی
=======================================
261
جذبه: گره
http://jazbe.blogfa.com/post-126.aspx
محمدصادق صادقی-شهریور90
وجود منابع نفتی و ناشناخته ماندن اهمیت دانش و فرهنگ نیروی انسانی در تحولات اقتصادی و اجتماعی جامعه به عنوان یک ذخیره غنی انسانی که برای همیشه ماندگار است....
...
:: در خصوص نفت و فرهنگ و اینجور چیزها بعداْ از نفحات نفت امیرخانی پیست خواهم نمود علی قدر عقوله... 

=======================================
260
بنام دوست: قصه مدیران سه لتی و داربی دیشب
http://mhadierfan.blogfa.com/post-213.aspx
هادی عرفان-شهریور90
دیشب من داشتم نفحات نفت امیرخانی را میخوندم و دست بر قضا موقعی که به فصل ورزشش رسیده بودم داشت بازی سرخابی پخش میشد. اتفاقا نظرم به تبلیغات روی لباسهای دو تیم جلب شد. حامی استقلال شهرداری تهران بود . و حامی پرسپولیس بانک شهر- که سهامدار اصلی آن شهرداری تهران است- . دیدم دقیقا همان تعبیر رضا خان امیرخانی در این بازی هم صادقه. مدیر فوتبالی باخودش!! داره مسابقه میده. یعنی مسابقه بین شهرداری تهرانه با شهرداری تهران!!!

طفلک مردم که خوب سرکارن. و طفلک ما که پولهای بی زبونمون این طوری خرج اتینا و سفیداب سرخاب انتخاباتی میشه.

=======================================
259
دیوانه 83 2: روشنفکر بازی قبل دربی
http://divane83-2.persianblog.ir/post/138/
امیرحسین مجیری-شهریور90
در آستانه ی دربی، روشنفکر بازی من هم مثل خیلی دیگر از شبه روشنفکران این دیار گل می کند! حالا به احترام این حس محترم خودم و دیگرانِ مانند خودم، چهار تا اثر قابل احترام درباره ی دربی را خدمت تان معرفی می کنم:

الف- فصلی از "نفحات نفت"- رضا امیرخانی:

نفحات نفت را اگر نخوانده اید، بدانید که درباره ی نفت مالی شدن همه چیز ماست! در این کتاب، امیرخانی به تفکیک حوزه های مختلف، شرح داده است که چگونه اقتصاد، صنعت، فرهنگ، سیاست، ورزش و غیره ی دولتی و نفتی می تواند کمر کشور را بشکند و باعث و بانی مشکلات و مصائبی بشود که حالا با آن ها درگیریم.

یک فصل این کتاب با نام "کدام استقلال؟ کدام پیروزی؟" درباره ی نفتی شدن رقابت این دو تیم است. این که " فوتبال آینه‌ای است برای شناختِ جامعه" و پشت سرِ هر رقابت ظاهری، یک رقابت واقعی خوابیده است. مثل رقابت بارسلونا و رئال مادرید، یا یوونتوس و میلان یا رقابت شیوخ عرب در تیم های اماراتی. و بعد شرح می دهد که روزگاری استقلال (تاج) و پرسپولیس (شاهین) هم همین گونه واقعی بوده است رقابت شان. رقابتی میان دربار و مردم.

بعد شرح می دهد که بعد انقلاب چه شدند این دو تیم و علی پروین چه کرد و الخ. خلاصه این که بخوانید این مقاله را! هم نسبت به سایر فصول این کتاب، کوتاه است و هم جالب. ضمن این که توی سایت خود امیرخانی هم گذاشته شده این مقاله که البته کمی با کتاب فرق دارد.


=======================================
258
آدم‌های زمینی: خوابگاه
http://www.misagh-adamezamini.blogfa.com/post-2.aspx
میثاق-شهریور90
سال اول یکی از مسولای دانشگاه که دقیق یادم نیست چه کاره بود ولی به  قول رضا امیر خانی یکی از همین مسولای سه لتی (مراجعه شود به نفحات نفت نویسنده مذکور) تشریف داشت. واسه بررسی اوضاع خوابگاه و همچنین فریاد جمله { ما هستیم } قدم رنجه فرمودن خوابگاه ما.
=======================================
257
روزنامه قدس: قطری های صد برابر ما از میادین نفتی برداشت می‌کنند
http://www.qudsdaily.com/archive/1390/html/6/1390-06-02/page44.html
مسعود نصیری در گفت وگو با کعبی نماینده آبادان-شهریور90
گروه سياسي- مسعود بصيري: «رضا اميرخاني» در کتاب «نفحات نفت» مي نويسد: «جوان ايراني بايستي بياموزد که نه فقط براي نفع شخصي، که براي اعتلاي کشورش نبايد چشم طمع به نفت داشته باشد. جوان ايراني بايستي بياموزد که ... نفت به امانت دست ماست.»
اگرچه منتقدان به کتاب اميرخاني نقدهاي متفاوتي را وارد کرده اند اما فارغ از همه موافقتها و مخالفتها اين يک حقيقت است که به نفت نمي توان به عنوان يک منبع دائمي کسب در آمد نگاه کرد. اين موضوعي است که پيش از جوانان مديران اين کشور بايد به آن توجه کنند .نمي توانيم نفت بيرون بياوريم، بفروشيم و بخوريم. خاصه آنکه توان بيرون آوردن آن از دل زمين را هم نداشته باشيم و باز براي همين کار هم محتاج بيگانه شويم.اکنون سالهاست فرياد «نفت را تمام نکنيد» از گوشه و کنار محافل اقتصادي کشور به گوش مي رسد، اما بازهم دولتها گويا راه چاره ديگري ندارند و به اين فريادها توجه نمي کنند.عبدا... کعبي نماينده يکي از شهرهاي نفت خيز کشور-آبادان- و عضو کميسيون انرژي مجلس است و به همين دليل اعتراضش بيش از خيلي ها به گوش مي رسد .او چندي پيش در نطقي که در مجلس داشت بشدت سياست نفت زدگي و استفاده ناصحيح از نفت را زير سوال برد و با اشاره به افزايش شديد قيمت نفت در چند سال گذشته از روش هزينه کرد درآمد نفتي انتقاد کرد و گفت: با انجام تحقيق و تفحص از برنامه چهارم مشخص شده که حدود 70 درصد از برنامه محقق نشده است.
حرفهاي عبدا... کعبي در آغاز کار وزير جديد نفت که از تجربه قابل توجهي در اين حوزه برخوردار است، مي تواند راهگشاي حل پاره اي از مشکلات سابق باشد.
گفتگوي ما با نماينده آبادان را بخوانيد...
=======================================
256
شب‌های روشن: هنر نزد ایرانیان است و بس
http://my-light-nights.blogfa.com/post-28.aspx
نرگس-مرداد90

چرا فکر میکنیم بقیه بی اهمیت هستن؟ چرا؟؟؟

با ادامه ی این روش ظاهرسازی اطراف به هیچ جاااااا نمی رسیم، این خط، اینم نشون! اوضاع اگه همینجوری پیش بره کشورمون تبدیل میشه به یه کشور مجازی!

پ.ن(1): اصلا اعصاب ندارم!

پ.ن(2): در رابطه با همین پست، خوندن کتاب های نشت نشا و نفحات نفت رضا امیرخانی رو به شدت توصیه میکنم!

=======================================
255
هیروگلیف: نفحات نفت، برگی از یک کتاب
http://www.hiroglif.blogfa.com/post-4.aspx
جواد-شهریور90

خانواده ای هست مفلوک. کار پدر بدان جا کشیده است که مجبور است طلای مادر بفروشد نا نان سفره ی فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را خرج خود کند...

به پدر چه خواهید گفت ؟ بی کاره ؟ مفلس ؟ معتاد ؟ هر چه خواستید بگویید . اما بدانید که از چنین مردی بایستی نا امید بود . اگر کسی به فکر نجات چنین خانواده ای باشد ، تنها به فرزندان جوان امید خواهد بست...

مادر یعنی وطن . طلا یعنی نفت . پدر یعنی دولت... این ملک پدرانی داشته که برای حکومت ، نه طلای مادر که خود مادر را نیز فروخته اند! در چنین خانواده ای تنها مایه ی نجات ، همت فرزندان است ...از پدر کاری بر نمی آید...


=======================================
254
عبور باید کرد: حس و حالم
http://fchaghajerdi.persianblog.ir/post/90
فــــ ـــ ــآئـ ـــ ـــ ز هــ ــ ــ -شهریور90
دلم واسه یه نمایشگاه کتاب خفن هم تنگ شده.....یاد ِ پارسال به خیر.....یاد غرفه ی انتشارات افق......رو در رو شدن اتفاقی ِ خیلی از کسایی که اونجا بودن با رضا امیرخانی...... سادگی و صمیمیتی که فضای اونجا داشت و همه لذت میبردن.... یاد عرفان نظر آهاری به خیر.....اون همه کتااااااااااااب ...دلم خواستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت........دلم حتی واسه اون آزمون بزرگی هم که توی مصلی ِ امام (ره) برگزار شد تنگ شدددددده.....

=======================================
253
این‌جا شمر بیداد می‌کند: یادداشت
http://patak3.parsiblog.com/Posts/1699/%D9%8A%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA/
محمدحسن‌زاده-مرداد90
ساعتی از شب قدر نوزدهم را با یکی از دوستان عدالتخواه فک زدم  و در بین صحبت ها حرف از کتاب نفحات نفت (از رضا امیر خانی) به میان آمد . الان هم از سر بیکاری دارم همین کتاب را می خوانم .
=======================================
252
جزیره:Their Country!
alonetruman.wordpress.com/2011/08/20/their-country/
mohrez

 


کشور یا روستا،مسئله این است

اصلا دیگه دوست ندارم تو این مملکت زندگی کنم

نمی خوام بگم بقیه جا ها بهتره ، ولی اون موقع دیگه به گا رفتن ایرانمو با چشام نمی بینم ، دیگه جگرم گر نمی گیره از خیلی چیزها

تا کی این مدیران “سه لتی”(3) می خوان پشت سپر اسلام بشینن (کاش حداقل می ایستادند) و گندهاشون رو توجیه کنن

من خیلی وارد سیاست نمیشم ولی تو این مدت اینقدر چیزها دیدم و شنیدم و رفتم تا ته کوچه “علی چپ” ، که دیگه خسته شدم

تازه مطالبی که تو سایت های مختلف می خونم و دوستان تو بحث های روشنفکریشون اشاره می کنن رو اصلا باور نمی کنم و اعتقادی بهشون ندارم و فقط به عناوینی که کاملا واضح و مبرهن هستن و یا خودم تو بطن ماجرا بودم استناد می کنم

واقعا برای کشوری که مشکلات دانشگاه رو اختلاط دختر و پسر میدونن متاسفم

برای کشوری که بسیجی روشنفکرش تنها مشکل مملکت رو مشایی میدونه متاسفم

برای کشوری که هر کسی نقابی میذاره تا فرجی بشه ، روابط و ضوابط جاشونو به هم دادن و اگر صدای کسی هم دربیاد ، به اسم اسلام مدفون بشه متاسفم

و برای نماینده مجلسی که نقد از دولت رو توهین به امام (ره) تلقی میکنه متاسفم

اصلا هم این موضوع به اسلام دخلی نداره ، اگرم فردا کن فیکون شه ، بازم یه سری ریشاشون تبدیل به کروات میشه و اسلام و دموکراسی جاشونو بهم میدن ، روز از نو!

این بحث هم منوط به این دولت و اون دولت نمیشه ، یه روالی پیش اومده که با عوض شدن دولت و این حرفا هم درست نمیشه

چه زمان خاتمی و رفسنجانی هم این مسایل ، حتی در برخی جاها بدتر ، دیده میشد

تنها دلخوشی منم اینه که هنوز هم صدای “علی ولی الله” فقط تو گلدسته های همین جا بلند میشه

دری وری نبود حرفام دلنوشت بود!

پینوشت 1:جرقه این پست مربوط میشه به صحبت های “احمدی بیغش،نماینده مجلس” و عادل فردوسی پور(خیلی مرده به خدا)

حتما ببینید

http://www.youtube.com/watch?v=debUX1nG_5c

پینوشت 2:این پست در واقع دلنوشت 3 سال گذشته است ، 3 سالی که بخاطر یک سری مسایل ، مجبور شدم جبهه “اصلاح طلبی” رو ترک کنم و اصلا حرفی نزنم (البته بخاطر تغییر ماهیت “اصلاح طلبی” به “تغییرطلبی” و اختلاط این 2 مبحث)

پینوشت 3:بازم توصیه می کنم “نفحات نفت” امیرخانی رو بخونید
=======================================
251
باغ نظر: ...
http://baghenazar.blogfa.com/post-59.aspx
سعید قاسمی نیا-مرداد90
این روزها بحث های سیاسی نقل محافل شبانه و مهمانی های عادی مردم است که تمام زندگی آن ها را تحت الشعاع قرار داده و هر ایرانی را مبدل به یک استاد علوم سیاسی با چند صد سال سابقه و مبتکر طرحهای مهم برای جهان کرده است ! این تشبیه امیرخانی نویسنده معاصر بیراه نیست و آن اینکه اگر یک اتوبوس درست حرکت کند مسافران از سفر خویش لذت می برند ولی هنگامی که راننده با رانندگی بد خود مسافران را هراسان می کند همه شروع به اظهار نظر در مورد او می کنند.
در همين رابطه :
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند(16)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند(15)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند(14)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند(13)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند(12)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند(11)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند(10)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند(9)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند(8)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند(7)
. آن‌چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند(6)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند(5)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند (4)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند (3)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند (2)
. آن چه در وب راجع به نفحات نفت نوشته‌اند (1)

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٦٨٩٣٥٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٥٦٣٣
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Yvan Arpa even muses on the fact that it is difficult rolex replica to get traditional mechanical watches in Switzerland, suggesting that, perhaps, using smartwatch movements (hardware) might be a possible solution for rolex replica smaller, more creative (and flexible) Swiss watch makers. This gold and diamond laden concept is as much a "what if" as it is a "we await the first order." Talk rolex replica sale about making people feel like their gold Apple Watch Edition pieces aren't as exclusive any longer. Another important implication of something such as this, goes back to the notion that Apple and other smartwatch companies are keen to enter the luxury and rolex replica sale fashion worlds as much as possible. A huge concern of rolex replica sale Apple, is to offer enough Apple Watch variety, so that people don't feel as though replica watches sale they are all wearing similar items.