تاريخ انتشار : ١٤:٢٣ ٧/٩/١٣٨٨

آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (22)
جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر پانزده مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ديدن چهارصد و سي و پنج نظر قبلي به لينك‌هاي پايين صفحه مراجعه فرماييد.
========================================
450
ناگفته‌ها:
http://farsheshab.blogfa.com/post-63.aspx
5-شهريور88
رضا اميرخاني در بيوتن مي نويسد: در ایران اگر توی خیابون راه بری و ابری بیاد جلو خورشید دختر و پسر به عینک آفتابی ات می خندند " آفتاب بدیم خدمتتون "

در امریکا اگر جلوی چشم وغ زده شان بمیری از بی کسی و بدبختی فقط لبخندی حواله ات می کنند که " این بیزینس من نیست ! ساری !

Its  none  of  my business ! sorry

امریکایی که سرزمین فرصت هاست !

Land   of  opportunities

ایرانی بودم ایرانی هستم ایرانی می مانم

========================================
449
قصه‌هاي من و كتابام: 93 بيوتن
http://bookish.blogfa.com/post-129.aspx
روناك-شهريور 88
اینقدر از دست نویسنده به خاطر آخر کتاب دمغ‏م که حال حرف زدن راجع به کتاب رو ندارم.
فقط یک بخش کوچیک کتاب خیلی شفاف وضعیت امروز ماست. همون رو انتخاب کردم:
۞                 آرمی می‏گوید:
-          تو به خاطر من از ایران بیرون نیامدی.
ارمی می‏گوید:
-          فقط به خاطر تو نبود. اگر فقط به خاطر تو بود، آن‏وقت می‏توانستم از تو هم انتظار داشته باشم که به خاطر من بیرون بیایی.
آرمی می‏گوید:
-          من اصلا از این "به خاطرمن" ها می‏ترسم. زندگی با به "خاطر من" درست نمی‏شود. هنوز ازدواج نکرده‏ایم و گند "به خاطر من" ها درآمده است!
ارمی می‏گوید:
-          فقط به خاطر تو نیامدم. دروغ چرا...
-          اوضاع سیاسی عوض شده بود...
-          دل‏م نمی‏خواست ایران را تحمل کنم... دوره‏ی اول هنوز جوان‏تر بودم و سرم باد جنگ داشت...
-          همین جنگ است که شما را اینجور غیراجتماعی بار آورده است، رفتارهای نادرست و آنرمال اجتماعی در یک جامعه بدوی!
-          تو هم می‏خواهی از جامعه مدنی حرف بزنی؟
-          آره! از سیویل سوسایتی[i]! تنها حرف حسابی که مسوولان ایران بعد از جنگ گفتند... به جای شعارهای قبلی که همه‏اش صحبت از مرگ بود و شیطان بزرگ و...
-          شیطان بزرگ وقتی می‏گویی یعنی سلطه‏ی میل‏های شخصی. یعنی مکانیزمی که یادمان بدهد دنبال میل‏های شخصی باشیم... مرگ بر آمریکا یعنی مرگ بر این مکانیزم.
-          من هم قبول دارم این مرگ بر آمریکا را. منتها وقتی می‏گویی مرگ بر آمریکا ستون‏های ادارات تهران هم شروع می‏کند به لرزیدن.
-          آمریکا مصداق نیست. مفهوم است.
-          صد در صد موافق‏م. اگر آمریکا را در این کانتکست نگاه کنی، یعنی یک فرهنگ ببینی‏ش نه یک اسم، آن وقت می‏بینی که در مرگ بر آمریکا گفتن، داری مرگ بر ادارات ایرانی هم می‏گویی... شعار باید نرم باشد، نه تند!
-          شاید... اما از آن طرف من از روزی که شعار "ایران برای همه‏ی ایرانیان" را شنیدم، فهمیدم که این مملکت دیگر جای زنده‏گی نیست. فهمیدم که باید کند. هر وقت از این شعارهای دهن‏پرکن و ابسترکت[ii] تو دهن سیاست‏مدارها می‏افتد، باید بفهمیم قرار است یک اتفاق بدی بیافتد.
-          بدبینی توست. این یک شعار درست است. شعار اول جامعه دموکراتیک. عین همین شعار را آمریکایی‏ها هم داشته‏اند... امریکا فور امریکن‏ز[iii]!
-          شعار تازه وقتی که خیلی مشت پر کن و کانکریت[iv] و روشن باشد، وقتی می‏افتد به دست سیاست‏مدار، می‏فهمی که کلی گول خورده‏ای، چه رسد به این که شعار مبهم هم باشد...
-          چرا فکر می‏کنی این شعار مبهم است؟ این گام اول دموکراسی است.
-          درست! مردم باید بر مردم حکومت کنند. اما چه طور؟ اما این جمله باید حرف مردم باشد، نه حرف حاکمان!
-          توی ایران حتما حاکم‏ها نیروهایی هستند که می‏خواهند حکومت را ساقط کنند راستی‏ها می‏گویند که چپی‏های حاکم با رادیوهای بی‏گانه هم‏سو هستند و هر دو می‏خواهند حکومت را ساقط کنند...
-          خوب! چپی‏ها هم از طرف می‏گویند راستی‏ها با نیروهای برانداز، دو لبه‏ی یک قیچی‏اند و هر دو کارکردشان ساقط کردن نظام است!
-          این دو حرف اصلا یک حرف هستند!
-          شاید اصلا این خبری را که تو خوانده‏ای راجع به چپ‏ها، راست ها به دروغ منتشر کرده باشند...
-          همین‏طور خبر راجع به راست‏ها را که چپ‏ها بی‏ماخذ کار کرده بودند...
-          اصلا بیا خبر را از دو طرف معادله‏ی صحبت‏هامان فاکتور بگیریم و حذف کنیم...
-          مگر ما غیر از اخبار می‏گوییم؟!
-          راست می‏گویی! اگر خبر را حذف کنیم، آن وقت چیزی باقی نمی‏ماند. اگر دو طرف را تقسیم بر خبر کنیم، جوابی نمی‏گیریم...
-          فراموش نکنیم، ارزش خبر هیچ است! خبر اگر صفر باشد، عدد بخش بر صفر، مبهم می‏شود...
-          مهمل می‏شود... مثل همین جامعه‏‏ی مدنی ایرانی ...
-          باز برگشتیم سر جای اول..
-          دموکراسی ایرانی یک ترکیب مهمل است...
-          قبول دارم اما آلترناتیو توتالیتریانتاریسم...

می‏گه دموکراسی ایرانیه یک ترکیب مهمله. انگار ما همیشه لایق زور رضاخانی بوده و هستیم. امیدوارم بعدا نباشیم!!!
این روزها دارم دو طرف را بر خبرهای مساوی تقسیم می‏کنم. همه چی مبهمه. تنها چیزی که مونده، محمد خاتمیه! تنها رییس جمهوری که بهش رای دادم. فقط یک‏بار! (بار اول نمی‏تونستم) ……………………………………………………………………………………………………..... اما پس چرا هنوز دوستش دارم؟؟؟
نقطه‏چین‏ها به دلیل سخنان اخیر ایشان که پس از نوشتن این مطالب بود، به تشخیص نویسنده وبلاگ حذف شد.

========================================
448
تبعيدگاه: گي
http://ghalam-e-bisoo.blogspot.com/2009/08/blog-post_9142.html
mh-شهريور88
یک تیکه خفن بود تو" بیوتن"! خشی و ارمیا روبوسی می کردند. خشی به ارمیا گفت دوبار بسه اگه سه بار روبوسی کنیم میگن گی این!
========================================
447
چارتر نفت: پاياني بر آرزو
http://oilpilot.blogfa.com/post-2.aspx
مهدي-شهريور 88

دلم براي صداش تنگ شده البته معرف حضار نيس ولي خب آشنا ميشيد ،نيمه ديگر اينجانب(اقتباس شده از بيوتن) ؛اوشون رفتند فرودگاه و بي ما تيك آف رو زد تو گوشش و حالا نمي دونم كجاس؟ قرارمون نروژ بود

البته يه كم بي تربيت هست(یه قاشق بیشتر) كه اون هم بخاطر اينه كه توي جوب بزرگ شده

قرار بود با هم بريم كه نشد و بنده رو قال گذاشتن

========================================
446
think different: سلامي به گرماي نيم روز كوير
http://mortezasghari.blogspot.com/2009/08/blog-post_27.html
مرتضي اصغري-شهريور 88

من تازه کتاب بیوتن رضا امیر خانی رو تموم کردم که البته کلی هم حال داد واسه همین خواستم در مورد این کتاب چند خطی رو واسه شما هم بنویسم تا شاید خوشتون اومد رفتین ۶۵۰۰ تومان واسه چند ساعت لذت ناب و خالص بدید این رو همین اول گفتم که یک وقت خدای ناکرده از من لینکش رو نخوایید چون هرچی گشتم پیدا نکردم و آخرش رفتم ۶۵۰۰ پول دادم.

اول از همه در مورد نویسنده : رضا امیر خانی نویسنده همه فن حریف که وقتی ۱۷-۱۸ سالش بود با ارمیا دنبال دست و پا کردن اسم و رسمی واسه خودش بود البته رضا امیر خانی رو دوستان عزیز بسیجی بیشتر با کتاب داستان سیستان دوستان اهل قلم با نشت نشا و البته دوستان ادبیاتی با من او میشناسن (یک جا که فعلا یادم نمی یاد کجاست خواندم که من او رو به عنوان بهترین رمان ایران میشناسن) این بار هم با یک کار عالی دیگه اومده تا چند ساعتی ببردت توی کما. چیزی که نمیشه در مورد رضا امیر خانی فراموش کرد و حتی اگه من و شما فراموشش کنیم بلافاصله وقتی کتاباشو باز کنیم کلمات سرمون فریاد می زنن اینه که آقا رضا بیش از هر چیزی وابستگی خودش رو در حد اعلی به فرهنگ دفاع مقدس فریاد می زنه البته مطمین باشید چیزی که رضا امیر خانی در مورد جنگ میگه با چیزی که من و شما تجربه اش رو داریم زمین تا آسمون فرق داره و خارج از کلیشه های غالب ماست باور ندارید کتاب بیوتن رو بخوانید تا باورتون بشه.

و اما قصه ما بیوتن : ارمیا معمر بسیجی داوطلب که« جمعی گردان ۲۴ لشکر ۱۰ سید الشهدا»ست «یک آدم نه خیلی معمولی با مو های مجعد و ریش های بلند ; جوری که هر جور که لباس بپوشد –ولو شلوار کوتاه- و هر جایی که برود –ولو فرودگاه جی.اف.کی- عبدالله بودنش تابلوست.» البته نباید فراموش کرد که این آدم هم حق دارد عاشق شود ولو عاشق آرمیتا یا شاید هم آرتیما حتی ولو اینکه خانم کارمند «موسسه تحقیقات مذهبی نیوجرسی» باشه و حتی ولو اینکه این خانم نتونه فارسی رو مثل آدمی زاد صحبت کنه عشق دیگه این چیزا حالیش نیست حالا اگه دو تا آدم با این مشخصات هم رو بخوان چی میشه احنمالا دنیا به هم میریزه و به احتمال زیاد جنگ راه میافته اصلا بیوتن قصه جنگه، جنگه نو با کهنه جنگ نیمه مدرن با نیمه سنتی جنگ فرهنگ ها یا حتی جنگ زبان های عربی و انگلیسی با زبان فارسی یا حتی جنگ اسلام شناسی خشی و بیل با دین فروشی ی ارمیا معمر جنگ عبد الغنی با سهراب که البته اسمش صلوات داره. وقتی که سهراب بشود داور این میدان نماز ارمیا میشود همان رقص سوزی تو دیسکو ریسکو کسی چه میدونه شاید ذکر مقدس هم بشود« آلبلا لیل والا» آخر سرش هم لابد می خوایید بگید سوزی و ارمیا را هم یک نفر کشت دیگر. اصلا با ما چه :

-«بنده شناس دیگری است.»

کسانی که رمان قبلی امیر خانی را خوانده باشند می دانند که این کتاب پر است از جهش های زمانی ترکیب های عجیب و غریب زبانی و هزار ترکیب دیگه که از خیلی های بجز خود امیر خانی کسی سر در نمی آورد همه این ها در کنار سخن تازه امیرخانی در این کتاب در جنگ مردمان تازه با همراهان جنگ (نه وارثان آن) که آن را علاوه در جسم در روح و اندیشه شان هم همراه دارند یک کتاب کامل با برد مخاطب متفاوت ساخته است که از منتقدان نکته بین تا رمان خور های حرفه ای همه را از این چشمه تازه بر آمده سیر آب می کند ولی ساختار خاص این رمان برای تازه کارها اندکی دل زدگی همراه دارد ولی بدون شک این رمان در واقع گذاری مدرن تر به من او ست از درویش مصطفی بگیرید که سهراب می شود تا سیلورمن ها که همان گذار هفت کور است بر محله خانی آباد ولی این بار امیر خانی بیشتر از من او انسان ها را در منجلاب خود فرو برده و کمتر به دستاورد های ادبی اندیشیده است اما به نظر خود امیرخانی خواندن بیوتن برای کسانی که با من او خواندن آثار او را شروع نکرده و از ابتدا بیوتن را می خواندند اندکی سخت است.(مصاحبه با همشهری جوان)

-”و دیگر آسمان را نخواهی دید.”


========================================
445
روزنامه‌ي اعتماد: نوشتن تو خون من است (مصاحبه با خود نويسنده فرضي)
http://www.etemaad.ir/Released/88-06-03/253.htm
عباس عبدي-شهريور 88
منظورتان از هيجان خود هيجان است يا مثلاً چي مي گويند... بگذاريد خودم بگويم لطفاً... کتاب بايد به چاپ هاي بعد برسد. اين يک قانون نوشته نشده است بين نويسنده و ناشر و خريداران کتاب. خواننده دوست دارد چاپ هاي بعدي کتاب نويسنده محبوبش را بخواند. حقيقتي است که خود خواننده هاي ادبيات داستاني هم به آن معترفند و همه جا نوشته اند. حتي منتقدها. اين گروه اخير که اصلاً عاشق چاپ هاي بعدي هستند. چون تا کتاب مهر چاپ چهارم و پنجم نخورد که نمي توانند سراغش بروند. اگر هم بروند نمي توانند درباره اش مطلبي بنويسند. بنويسند براي چند نفر؟ براي هزار نفر يا حتي کمتر؟ يک عده يي که اصلاً گوش به حرف منتقدها هم نمي دهند و خودشان سرشان را مي اندازند پايين و کتاب خودشان- منظورم کتابي است که نويسنده محبوب شان به تازگي منتشر کرده- را مي خوانند؟ پس معلوم است بايد چه کرد. نبايد کاري داشت به خود کتاب. بايد نويسنده را چسبيد. اگر غير از اين باشد که نمي شود سالي يکي دو تا کار داد بيرون. نه انصافاً مي شود؟
منظورتان از اعتقاد اين است که بايد خرج نويسنده دربيايد؟ کي مي داند خرج نويسنده چقدر است؟ مثلاً شما مي توانيد بگوييد من نويسنده که شايد جزء چندتاي تثبيت شده باشم چقدر اجاره خانه مي دهم يا کجاها مي روم و کجاها نمي روم؟ زن دارم يا بچه يا بيمه و اين حرف ها؟ اعتقاد يعني چي؟ شايد منظورتان ايمان است. شايد هم چه مي دانم اين چيزهايي است که اخيراً دو سه سال پيش يکي توي ضميمه اعتماد نوشته بود...
-منظورم اگر ناراحت نمي شويد همين تعدد چاپ است که خودتان گفتيد.
خب اين را مي توانم توضيح بدهم. ببينيد يک تابلو وايت بورد هست که البته مي دانم يا تابلو است يا بورد، ولي به هرحال مي گذاريم يک جايي تو سر پله يا اتاق و حتي اگر بخواهيم مي توانيم از برنامه اکسل استفاده کنيم. ليست کتاب ها را مي نويسيم و قيمت ها را هم جلويش ذکر مي کنيم و تيراژ هر کدام را. باقي اش معلوم است. با يک کليک خودش توي کادر مي نويسد. کاري که بايد به روز بشود همين نام کتاب و ناشر و تعداد چاپ است که اشاره کرديد. در جدول ديگري يا حتي جدول هاي ديگري بايد درخصوص مشخصات جرياني که ضمن سوال هاي قبلي توضيح دادم...

توضيح سايت: يك نوشته‌ي خيلي شجاعانه كه نويسنده در آن با نهان‌روشي به چند كتاب مثل بيوتن و من گنجشك نيستمِ مستور و... بد و بي‌راه گفته است!
========================================
444
پس از طوفان: آلبالاليل‌والا
http://www.pasaztoofan.blogfa.com/post-65.aspx
سيدمهدي موسوي-شهريور 88

نویسنده با یک وبگردی چند دقیقه‌ای توی وبلاگ همسایه‌ها و غیر همسایه‌ها، وقتی مطمئن می‌شود که هنوز کسی در مورد شب‌های قدر، مطلب خاصی ننوشته، این بار پیش دستی می‌کند و هنوز 3-2 روز از ماه رمضان نگذشته درباره‌ی شب نوزدهم می‌نویسد.

نیمه‌ی سنتی مغزش یک بارک اللهی می‌گوید و از این همه انتظار برای شب‌های قدر کلی خر کیف می‌شود. اما نیمه‌ی مدرن مغز نویسنده، یک خنده‌ی تمسخر آمیزی می‌کند و می‌گوید:

- هه هه هه! 4 ساله که داری وبلاگ نویسی می‌کنی، وبلاگ‌های قبلی را که به هر بهانه‌ای بود یا حذفشان کردی یا مفت مفت دادی به رفقات، حداقل حساب نکردی که چقدر پول کارت اینترنت و گاهی کافینت دادی و چقدر وقت حروم کردی تا تایپ کنی و هزار تا چقدر دیگه ... حالا هم دلخور نشو، این هم روشیِ برای جذب مخاطب، برای آن که بگویی من اولین نوشته را برای شب قدر ماه رمضان امسال توی اینترنت نوشتم! اما اصلا به درک، من که مطمئن هستم به سال نرسیده این وبلاگ را هم مثل بقیه...

نیمه‌ی سنتی که تا حالا ساکت مانده بود و به مزخرفات نیمه‌ی مدرن گوش می‌کرد، با عصبانیت می‌گوید:

- اولا عوض کردن وبلاگ‌ها همه‌اش تقصیر خود تو است که راه به راه از گروهی بودن 2 وبلاگ آخری ایراد می‌گرفتی و single … single می‌کردی، دوما قرار بود این مطلب در مورد شب نوزدهم ماه رمضان باشد، نه وبلاگ و وبلاگ بازی. ثالثا نویسنده این وبلاگ دیگه خودش طوفان دیده هست، دوست داره پس از طوفان را بنویسد نه قبل طوفان را، چهارما...

نیمه‌ی مدرن دیگه مهلت نمی‌دهد و هلپی می‌پرد وسط که:

- حرف شما صحیح، اگر بخواهیم از منظر مانیفیسم و هرمنوتیک به این قضیه نگاه کنیم ...

نویسنده که حوصله‌ی سخنرانی‌های تکراری نیمه‌ی مدرن مغزش را ندارد و از بکار بردن مانیفیسم به جای اومانیسم او خنده‌اش گرفته است، کیبورد كامپيوترش را جلو می‌کشد و شروع به نوشتن می‌کند.

***

بسم رب شهر رمضان.

آدم‌ها معمولا بدون توجه به جایی که الان توی آن هستند حواسشان به زمان و تاریخ و خاطره هم هست، برایشان مهم نیست که تولدشان را توی خانه‌ی خودشان جشن بگیرند، توی مسافرت، توی زندان، توی بیمارستان، توی ... می‌خندی؟ مسخره می‌کنی؟ آره بابا، همه که مثل شما توی تولدشان کیک و شمع نمی‌گذارند و "هپی برث دی" نمی‌گویند، یکی مثل من فقط به خودش می‌گوید تولدت مبارک عزیزم و کلی حال می‌کند ...

بگذریم؛ منظورم همه چیز است، مثلا دعای ندبه توی جاده و هزار تا کار مثل همین. مثلا همین نیمه شعبان پارسال ... آدم 21 سال نیمه شعبان توی قم باشد، یک پارسال را توی جاده، آن هم کجا مثلا توی راه نجف، پشت ایست و بازرسی‌ها و کلی معطلی که راه 4-5 ساعته بدره تا نجف را 12 ساعت بگذراند، اصلا هم یادش نرود که امشب، شب نیمه شعبان است! و شب جشن و شادی، توی اتوبوس هم حاج احمدشان مداحی کند و دست بزنند، توی جاده‌ای که کلی ایست بازرسی دارد و کلی ... .

حالا هم که این مطلب را می‌نویسم مطمئن هستم که شب نوزدهم امسال خونه نیستم، نه هیات محل می‌روم، نه مسجد محل، توی تهران می‌گردم دنبال یک هیاتی، مسجدی، جایی و شب قدرم را صفا می‌کنم. هیچ جایی هم که پیدا نشود، بالاخره بیابانی، کویری، جایی پیدا می‌شود که یک کویرنشین مثل من، شب را یک گوشه، تنها، زار زار گریه کند، حالا چه با حاجی چه بی حاجی! اصلا خودم هم حاجی، هم کربلایی ... هم مداح، هم سینه‌زن ... خودم گریه کن، خودم میان‌دار، خودم ...

***

نیمه‌ی مدرن مغز نویسنده برای این که حال نیمه‌ی سنتی را بگیرد، می‌پرد وسط نوشته‌های نویسنده که:

- خیلی زود، ماه رمضان امسال هم تمام می‌شود، خیلی زود ... مثل همه ماه رمضان‌های قبلی که آمدند و رفتند ... آمدند و رفتند ... آمدند و رفتند ... آمدند و رفتند ... اما تو همان جا ایستاده‌ای ... وقتی فکر می‌کنی، می‌بینی که آره، هی گریه کن و هی زار بزن، اما هنوز ماه رمضان تمام نشده می‌زنی و خرابش می‌کنی ... آره ... هر چی باغ و خونه توی بهشت ساختی را، هر چی هوری موری جمع کردی را، هر چی که گناهات را توی این ماه شستی و جای ثواب دادی به خدا را، هر چی العفو العفو گفتی را، هر چی سبحانک یا لا اله الا انت گفتی را، هر چی توی قرآن به سر گرفتن و طول و تفسیر دادن مداح چرت زدن را، هر چی هر چی ... بعدش هم می‌گویی ماه رمضان امسال که گذشت، ان شاء الله عرفه، ان شاء الله محرم و صفر، ان شاء الله ...، باز هم این چرخه تکرار می‌شود و باز هم همان جا ایستاده‌ای و باز هم برای کسانی که می‌آیند و می‌روند دست تکان می‌دهی ...

- بابا کسی نیست این جا پنچری ماشین ما را بگیرد؟؟؟

نویسنده که می‌بیند بی‌خود و بی‌جهت داد زده است و خواننده‌ی مطلبش را ترسانده، یک مقدار خودش را جمع و جور می‌کند، آستین‌هایش را بالا می‌زند، یک نگاهی به دور و بر می‌اندازد:

- نمی‌دانم زاپاس را کجا گذاشتم، جک را چی کار کردم، نکند داده باشم به اِسمال کله؟!

بعد که به اسمال کله فحش ناجوری می‌دهد، تازه یادش می‌آید که اصلا ماشینی ندارد که پنچر شده باشد، این اسماعیل آقای بیچاره را هم از "یک پیاله سیرابی" کشیده است بیرون و توی این ماه عزیز فحش داده است.

نویسنده دوباره خودش را جلو می‌کشد و شروع به ادامه‌ی نوشتن می‌کند ... اما هر چه فکر می‌کند دیگر ادامه‌ای به ذهنش نمی‌رسد، به حرف‌های نیمه‌ی مدرن مغزش که فکر می‌کند تازه یادش می‌آید که:

- این نیمه‌ی مدرن ما که وقتی از شب قدر و گریه و عزاداری می‌گفتیم، ایراد می‌گرفت و مسخره می‌کرد، تازه از کی تا حالا ... نه! فکر کنم این شیوه‌ی جدیدش برای ناامید کردن من از رحمت و لطف خدا باشه ... ای بی‌صّاحاب شده!!!!

نیمه‌ی سنتی مغز نویسنده که تا حالا به خودش فشار آورده بود تا یک جواب درست و حسابی پیدا کند، از خوشحالی فریاد می‌زند:

- بالاخره این نویسنده‌ی ما هم تونست حال تو را بگیرد.

نیمه‌ی مدرن دیگر حرفی نمی‌زند و لال‌مانی می‌گیرد.

نویسنده که از "بالاخره" نیمه ‌سنتی کمی دلخور شده، انگار که چیزی یادش آمده باشد، دوباره شروع به نوشتن می‌کند:

***

ذکر شب قدر را هم خودت می‌توانی بخوانی، حتی جوشن کبیر را ... البته اگر مثل "ارمیا"ی داستان "بی وتن" رضا امیرخانی توی غربت افتاده باشی، وگرنه همین هیات و مسجد کلی می‌ارزد به آن بیابان و کویر. بالاخره دست جمعی یک صفای دیگری دارد ... وقتی مداح هم غیر از خودت باشد ... تازه! توی مجلس، هم تو او را می‌گریانی هم او تو را، هم تو برای او و دیگران طلب مغفرت می‌کنی هم دیگران برای تو و او. مثل من برای تو و تو برای من.

***

نویسنده انگار که دوباره چیزی یادش آمده باشد کتاب "بی وتن" را باز می‌کند و بعد از کلی گشتن دنبال صفحه‌ی 280، آن را پیدا می‌کند:

***

ارمیا گوشه‌ای تاریک در خیابانِ تِرِس نشسته است. انتهای خیابان. جایی مسلط به های‌ویِ 78(بزرگ‌راه 78). رودی از اتومبیل‌ها مثلِ مورچه توی بزرگ‌راه جاری‌ند؛ به سمتِ نیویورک یا برعکس به سمتِ مزرعه‌ی اندی و پسران ... توی تاریکی سعی می‌کند میان شمشادها تنه‌ی سدروسی را پیدا کند و به آن تکیه دهد. شبِ قدر است و او تنهای تنها برای خودش پنداری روضه می‌خواند:

- یکی دو شب پیش از نیمه‌ی شعبان، چله می‌نشستم برای هم‌چه شبی ... کارمان به کجا کشیده است؟ آن از لیله‌ی قدرِ نیمه‌ی شعبان و دیسکو ریسکو، این هم از شبِ نوزدهم‌مان و کافه‌ی بلو اش ... باز هم خدا پدرِ آرمی را بیامرزد که یادم انداخت و الا میس کرده بودم شبِ قدر را ...

}...{

ارمیا سر تکان می‌دهد:

- آلبالا لیل والا!{قسمتی از آهنگی که بیشتر فقرای آمریکایی و سیه پوستان آنجا گوش می دهند} با ذکرِ "یا قمر بنی‌هاشم" به خط می‌زدیم و حالا باید مهملات بگویم توی غربت که آلبالا لیل والا!

{...}

صدای خش‌دارِ روضه‌خوان است انگار که از میانِ سرطان حنجره و شلوغیِ مسجدِ ارگ و حاج اصغر که کنارِ درِ ورودیِ شبستان با پارچِ آب می‌ایستد و ویل‌چیرِ بچه‌های جان‌بازِ جنگ و شلوارهای شش-جیبِ جوان‌های بسیجی، بیرون می‌زند و می‌رسد به کربلا، به نجف، به کربلای پنج، به نیویورک، استون، ترس اونیو ...

و ارمیا حالا زار می‌زند که:

- آلبالا لیل والا ...

{...}

و حالا این نوبت سهراب است {...} که توی تاریکی بنشیند و پاسخ دهد:

- داداش! گرفتاری که ناراحتی ندارد ... گرفتاری مالِ عشق است، مالِ رفاقت است ... فرمود اَلبَلاءُ لِلوَلاء ... گرفتاری مالِ رفاقت است...

سهراب ارمیا را در آغوش می‌فشارد.

- دوستت دارد لامذهب! اََلبَلاءُ لِلوَلاء ... اَلبَلاءُ لِلوَلاء

{...}

و ارمیا شروع می‌کند به تکرارِ ذکرِ شبِ قدرِ امسال‌ش:

- آلبالا لیل والا... آلبالا لیل والا ... اََلبَلاءُ لِلوَلاء ... گرفتاری مالِ عشق است ... مالِ رفاقت است... اَلبَلاءُ لِلوَلاء...


========================================
443
سوره تماشا: تكليف خاموش
http://linda95.persianblog.ir/post/267
ليندا-شهريور 88

پ.ن. من اصلا از این " به خاطر من" ها می ترسم. زندگی با " به خاطر من" درست نمی شود. هنوز ازدواج نکرده ایم و گند " به خاطر من" ها درآمده است ! بیوتن - رضا امیرخانی

========================================
442
cowgirl: به نام خدا
http://cowgirl23.blogfa.com/post-2.aspx
الهام-مرداد 88
می دونم وقتی یه اتفاق بد می افته ، اشتباه از من بوده و عذابِ الهی اِ یا اینکه به قولِ امیرخانی "البلاء للولا " و آزمایشِ خداست یا اینکه صرفا اتفاقیه که افتاده و هیچ پایِ این چیزا وسط نیست .

 می دونم سخته وقتی مجبوری فکر کنی به  یه چیزِ دوست نداشتنی و سعی کنی واسش راه حل پیدا کنی . و ندونی که درسته بقیه رو هم درگیر کنی و ناراحتشون کنی ؟

========================================
441
دست‌نوشته‌هاي بزرگ‌مرد كوچك، ماركوپلو: نقد بيوتن
http://marcopolo67.blogfa.com/post-242.aspx
...-مرداد 88
اون روز داریم در مورد کتاب با خانم دکتر صحبت میکنیم.بهم میگه  کتاب بیوتن(بی وتن) نوشته رضا امیر خانی رو بخون.میگم خانم دکتر جون جدت   کتاب ایرانی رو بی خیال شو.

میگه نه این یکی فرق میکنه.تو بخر.بخونش اگه خوشت نیومد پولش رو بهت میدم. کتاب رو می خرم واقعا که خانم دکتر راست میگفت.کتاب ایرانی به این باحالی و آپ تودیتی نخونده بودم.

داستان مردی هست که مجروح جنگی هست.به قول حاج سهرابشون خمسه خمسه خورده توکمرش.

یه روز سر قبر حاج سهراب رو قبر خالی خودش نشسته و داشته با سهراب که  شهید شده حرف می زده و بعد آرمیتا که از نیویورک اومده رو می بینه ، آرمیتا مهندس معماری هست  و برای ترمیم گلزار شهدا وارد تهران شده و آشناییشون از اونجا شروع میشه و بعدش همه که ارمیای معمر به قصد ازدواج حرکت میکنه  و میره به سمت نیویورک تا زندگی جدیدش رو شروع کنه و ماجراهایی که اتفاق می افته.
ونکته جالب تقابل نیمه مدرن و سنتی مغز در این کتاب با همدیگه هست.
یه قسمت هایی رو از اون براتون میگذارم شاید خوشتون بیاد و برید بخونید.
باز هم مثل سه شنبه دیروز نشسته بودم روی قبر خودم،کنار قبر سهراب و با او گپ می زدم.که آرمیتا از راه رسید .با مانتو و روسری گلبهی ، کیف مشکی ش را روی زمین گذاشت و به زحمت روی سنگ قبر کناری سهراب نشست. سلامی و علیکی و بعد هم من خواستم حرف های آخرم را اول بزنم.
تا حالا دیده اید کسی سر قبر خودش بنشیند و حرف بزند؟من سر قبر خودم  نشسته ام ها!
آرمیتا:
در آمریکا خیلی ها می گویند که آقای خمینی فقط به شما یاد داد که بمیرین ، زنده گی را یادتان نداد.تا نوبت زنده گی رسید خودش مرد.
همیشه دوست داشتم جای زخمی روی بدن م باشد اما نه اینقدر کوچک ....ترکش توی کمرم اگر چه درد بزرگی داشت ، اما ورودی اش روی کمرم بسیار  کوچک بود.
جای زخم روی دست،روی صورت  نشانی از زنده گیاست .همیشه دوست داشتم جای چنین زخمی روی بدن م باشد.
خون هایی که باید روی خاک های جنوب ریخته می شد ، آرام آرام با قطرات شامپاین روی میز مخلوط می شوند و روی خاک اره های پیست رقص می ریزند  که مرطوب شده اند از عرق سوزی که هوای خفه دیسکو ریسکو آغشته به آن است.
و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها.
شب را و خانه را و هم سر را برای تسکین شما قرار دادیم.
شب است و من در خانه هستم .کنار کسی که قرار بود هم سرم باشد و این هر سه یعنی شب و خانه و هم سر آرام م نمی کند.

راستش تو این کتاب تکه های خیلی زیادی رو علامت زدم. که انشالله باز هم براتون میگذارم.

========================================
440
قصه‌هاي من و كتابام: كتاب 93، بيوتن
http://bookish.blogfa.com/post-127.aspx
روناك ياريان-مرداد 88
هیچ وقت یادم نمی‏ره دوران راهنمایی که وقتی مجله استعدادهای درخشان می‏اومد مدرسه، یه ضمیمه داشت به اسم روایت، من همیشه منتظر بودم تا قسمت بعدی ارمیا رو توی روایت بخونم. نمی‏دونم چی شد که یهو نه روایت موند، نه ارمیا! ارمیا نصفه کاره موند تو ذهن من و همه‏ی بچه‏های هم‏دوره‏ی من.

دانشگاه می‏رفتم که ارمیا رو که حالا کتاب شده بود، کامل خوندم. بعد از اون هم، من او!

به نظرم رضا امیرخانی استاد نویسندگی‏ه. هم در ارمیا خیلی خوب بود و هم در من او. و البته استاد خراب کردن پایان داستان. به نظرم استاد اینه که بدترین پایان رو برای داستان‏هاش خلق کنه. دقیقا نمی‏دونم چند سال از من بزرگتره، شاید 7-8 سال. اما از اون‏ جایی که یه سمپاد*ی بوده، حس یه همکلاسی کوچکتر رو نسبت بهش دارم. واقعا به نظرم نابغه‏ست و این که می‏گم پایان داستان‏هاش خوب نیست، در واقع ناشی از عقاید مذهبی سفت و سختشه که خب با عقاید من متفاوته.
و اما در مورد بیوتن! شخصیت اصلی داستان همون ارمیاست. امیرخانی که به نظر من به بدترین شکل ممکن ارمیا رو در آخر داستان کشته بود، ظاهرا انقدر به ارمیا علاقه داره که از اون دنیا برش گردونده و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. فقط زمان به اندازه 20 سالی جلو رفته و مکان به اندازه نصف کره زمین جابجا شده. ارمیای سال 68 که تو جبهه و جنگ بود، حالا در سال‏های اخیر رفته به سرزمین فرصت‏ها، یونایتد استیت و داستان از فرودگاه جی. اف. کی. نیویورک شروع می‏شه.
این کتاب قطعا بیشتر از یک پست زمان لازم داره. در قسمت اول بخشی از کتاب رو میارم که راجع به اسم کتاب توضیح می‏ده. امیرخانی بسیار زیبا در این کتاب با کلمات در سه زبان فارسی، انگلیسی و عربی بازی کرده است. اسم کتاب یه نمونه‏ی کوچیکشه.
 امیدوارم نویسنده از این که وبلاگم ماه رمضون رو با کتابش شروع می‏کنه راضی باشه ;)
*: سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان
راستی حالا که دوباره نامه‏ام را می‏خواندم، یادم آمد که تای وطن، دسته دارد، اما من بدون دسته نوشتم‏ش. البته شاید هم وتن من دسته نداشته باشد تا من نتوانم بگیرم‏ش... برای همین درست‏ش نکردم! دسته مال گرفتن با دست است. وتن من دسته ندارد، باید با همه‏ی تن آن را هاگ[1] کرد، بغل‏ش کرد ...
گله‏ای ندارم؛ از هیچ‏کس... الان همه‏ی نگرانی‏ام این است که چسب ناخن‏های مصنوعی‏م شل نشود و شب باز نشود سر دنس فلور[2]. چسبی که به ناخن‏م می‏زنم، بوی زهم ماهی می‏دهد. فکر می‏کنم همین‏ها ناخن‏هایم را خراب کرده‏اند. ناخن‏هایم به سفیدی می‏زند. رفتم دکتر می‏گوید، بیوتن[3] بدن‏ت کم شده است. می‏گوید به خاطر چسب ناخن مصنوعی است. می‏گوید باید سویا و کلم بیش‏تر بخورم ... می‏گوید ...

========================================
439
محرمانه: 2006+206
http://mahramane.blogfa.com/post-134.aspx
at-مرداد 88

جدی که فکر کردم دیدم با خیلی اتفاقات دیگه میشه حضور در دنیای امروز رو اثبات کرد. با وجود بعضی مسایل مثل اینترنت و نبود بعضی مسایل مثل حال و هوای سنتی مثلا خونه ها ! این تقابل سنتی و مدرن خودش یه جورایی اثباته !

یاد نیمه ی سنتی و مدرن بی وتن افتادم ! اصلا می دونی چیه؟! مثلا همین کتاب بی وتن خودش یه نمونه اثباته ! چون ما در سال ۲۰۰۹ یا به عبارتی ۱۳۸۸ هستیم میشه کتابی مثل بیوتن نوشت ! وگرنه قبل از اون...

مثلا همین وبلاگ و کامنت هاش ! به نظرم غوغایی اند توو زندگی مدرن روزمره ما آدم ها !

 همین که یکی برای ادم یه خوابی ببینه هنوز چشم هایش خوب باز نشد صبح می بینه اونو توو کامنت خصوصیت برات تعریف کرده !

یا  اینکه از صبح تا شبی که کامنت هات رو چک می کنی می تونی با یکی آشنا شی در حد رفاقت !

یا اینکه یکی اون ور دنیاست و با پست هایی که می زنه تو می تونی از حال و هوای روز به روزش با خبر بشی !

یا اینکه رفیقی رو که ندیدی اش و فقط شنیدی ش ! با خبر بشی رفته کربلا !

یا اینکه ...

هزار تا از این نمونه ها وجود داره که اثبات می کنه ما توو سال ۲۰۰۹ ایم. شما هم مثالی برای اثبات این موضوع به ذهنتون می رسه؟!


========================================
438
شكلات داغ: مجلس تمام گشت و...
http://bandarmehr.blogfa.com/post-87.aspx
مهرگان-مرداد88
کار ( خلقیات ما ایرانیان ) ممکن است یک تفنن ادبی به نظر بیاید ولی در حقیقت فوق العاده مفید و برای ناظران مسائل ایران قابل استفاده می باشد . ""
** خلقیات ما ایرانیان – محمدعلی جمالزاده – 1345 چاپ آلمان
یه جایی رو خوب اومدی :  ایرانی امروز تفاوتی با ایرانی دیروزو پریروز ندارد .
بله بی وطنی یا بی وتنی (کدومش درسته؟) دیروز و امروز نداره . فقط رنگ و لعاب داره!!
اه بسه دیگه ... شرم کن آقای  جمال زاده  .                                   
بد جوری تو خماری 50 صفحه آخر یه کتاب موندم  : بیوتن
بیوتن ، محتوا و حاشیه ها و آدماش  ... باعث شد بعد از ماه ها با روحیات گذشته خودم آشتی کنم
========================================
437
نيستان: بيوتن
http://neyestan.blogfa.com/post-176.aspx
آذربانو-مرداد88
کتاب زیبای " بی وتن " را به پایان رساندم ...
 رمانی از رضا امیر خانی نویسنده ی توانا وخلاق معاصر .
 کتاب خیلی خوب و قوی آغاز می شود. حضور ارمیا در فرودگاه جی اف کی و ممانعت از عبور وی از گیت ورودی و... این حس را در خواننده تقویت می کند که تا پایان داستان با مسائلی مواجه می شویم که دارای چند بعد هستند. ویژگی خاصی که در کتاب بیوتن دیده می شود این ست که ظاهر و باطن اتفاقات کمتر فدای یکدیگر شده اند و هر دو به عنوان یک اصل انکار ناپذیر به حساب می آیند. کتاب بی وتن را می توان به خوبی با کتاب "  من او " از همین نویسنده  مقایسه کرد.
وقتی داستان را می خوانیم ناخود آگاه بین ارمیا وحاج کاظم فیلم آژانس شیشه ای ارتباطی  نزدیک می بینیم. ارمیا یک بازمانده جنگ با روان پریشی های خاص این افراد است که از گاورمنت ها و پشت خطی ها و کسانی که خود را وارث جنگ می دانند و فضای موجود به شدت گریزان است... وهمین گریز او را وادار می کند که به بهانه ی جدی ( عشق به آرمیتا ) خود را به آمریکا تبعید کند ....... جایی که مردم " یاخود " می گویند نه  یا " دولت " وفکر می کند که این "یا خود " راهی آسانتر برای رسیدن به " یا "خداست ".
 بهر حال داستان   " در مورد آدمی است  که در هر کجای دنیا زندگی کند رفتار وقیافه اش  " عبدالله بودنش " را فریاد می زند ."
اصلأ نام کتاب بی وتن است اما اینکه چرا " ط " به " ت " تبدیل شده خود ماجرایی دارد که از زبان سوزی { دختر جوانی که ناگهان به یاد می آورد او هم " عبدالله " ست ... وطاقت این  " عبد " بودن را نمی آورد ... } نقل می کنم :
" راستی یادم آمد " تای وطن دسته دارد اما من بدون دسته نوشتمش . البته شاید هم  وطن من دسته نداشته باشدتا من نتوانم بگیرمش ...برای همین درستش نکردم ! دسته مال گرفتن با دست است . و تن من دسته ندارد، باید با همه ی تن آن را هاگ کرد To hug   (بغل کردن) بغلش کرد... "
یکی از ویژگی  های کتاب این است که در متن آن با اغلب واژه ها ومکالمات روزمره ی آمریکایی – انگلیسی آشنا می شویم
ویژگی دیگر ، آن است که در متن  و دیالوگ های رمان 480 صفحه ای بی وتن 76 مرتبه از آیات قرآن استفاده شده که اگر تکرارها حذف شوند مجموعأ شامل 48 آیه متنوع است  برگرفته از 28 سوره ی قرآن .
اما مشکل من،  با املا ورسم الخط این کتاب وسایر کتاب های امیرخانی است  . توضیحات ایشان هم مرا قانع نکرد ودر واقع نفهمیدم چه گفتند !!
به دلیل همین رسم الخط هم نمی توانم هر سال بیش از یک کتاب از ایشان بخوانم . تأثیر مستقیم املای واژگان ، در مهر ماه وشروع مدارس دردسرهای غیر قابل پیش بینی برایم ایجاد می کند ....
مثلأ  روی تابلوی کلاس می نویسم : زنده گی – مجموعن  و....
کاش دلیل این بهم ریختگی را می دانستم ! حتی ریشه یابی واژگان  نیز مرا به جای نرساند .
بهر حال کتاب بسیار زیبایی ست ... بخوانیدش ...

========================================
436
نوشته‌هاي يه آدم سر به هوا: كافه پيانو پاچه گرفتن جعفري توسط من
http://nady1.blogfa.com/post-109.aspx
همتون مي‌دونيد ديگه-مرداد88
_این روز ها اگه بحث کتاب بشه و عموما میشود .چون بحث سیاست میشود وچون بحث سیاست میشود بحث فرهاد جعفری پیش کشیده میشود وچون بحث فرهاد جعفری پیش کشیده میشود .بحث

رضا امیر خانی .......و من شده ام این روز ها سگ هار .کسی به اقا رضا بگوید تو میپرم پاچه اش را میگرم که تو خودتی ....این چه در مورد فرهاد جعفری باشد چه خودمان و دوستانمان .چند روز پیش توی سایت هرمان البته بعد از اینکه کلی مردم را واسه پس فرستادن کافه پیانو به نشر چشمه فقط به دلیل عقاید سیاسی جعفری نکوهش کردم واسه جعفری نوشتم

از همه مهمتر یک سوال هم از اقای جعفری دارم که آقای جعفری عزیز آیا نگران این نیستی که تو همین گیرو دار کتاب بیوتن امیر خانی به چاپ بعدی خود برسد در حالی که خوانندگان کتابهایت، آنها را پس آوردند؟؟ آنوقت مجبور میشوی دوباره یه کم صحبت کنی که امیر خانی با پول کشور رفته آمریکا خوش گذرونده و حیف ومیل شده مال بیت المال وبیصاحاب است وفلان است وبهمان است و دولت برای کتابش تبلیغ میکندو من دست تنها هستم وفلان وبهمان انوقت همه به یک تناقض برسند که کدام را باور کنند .ببین آقای جعفری درست که مردم کار درستی نکردند اما شما هم توی رایت ثابت قدم باش ..مرد باش ورو حرفت وایسا

پی نوشت:دلم نیومد شما را از خوندن این کامنت دوست قدیمی اقای امیر خانی محروم کنم

سلام من از دوستان قديمي رضااميرخاني هستم كه تو امريكا زندگي مي‌كنم. رضا با يك ماشين امريكا را مي‌گشت و ناهارها كنسرو مي‌خورد و شام هم پيتزاي وجترين... چطور ميگويند كه با پول دولت آمده است؟! وضع رضا و پدرش خيلي خوبتر از اين حرفها بود. اين كه امريكا را كم خرج مي‌گشت مي‌گفت مال اينه كه پول نريزم تو گلو اينها... با آن كه سياسي به خاطر داستان سيستان باهاش لجم اما نامرديه كه آدم اينا رو نگه...

دوست دارم این کامنت را واسه فرهاد جعفری بفرستم .هی به خودم میگم لعنت بر دل سیاه شیطون ...


در همين رابطه :
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (1-10)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (11)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (12)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (13)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (14)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (15)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (16)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند(17)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (18)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (19)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (20)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (21)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (22)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (23)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (24)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (25)
ن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (26)
ن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (27)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (28)

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:۷۰۴۳۵۰
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٤٩٤٠
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Because when the replica watches uk astronauts entered the replica watches sale space, wearing a second generation of the Omega replica watches, this watch is rolex replica his personal items.