تاريخ انتشار : ١٦:٥٠ ٦/٩/١٣٩٠

آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(11)
جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر بیست مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ديدن دویست نظر قبلي به لينك پايين صفحه مراجعه فرماييد.
========================================
220
خط تیره: نشانی فرستنده مشهد الرضا
http://khate-tire.blogfa.com/post-48.aspx
زهرا-آبان90
شب زیارت ِ مخصوص ِ امام رضاست. با پیامک هایی که پــدرم از بهشتش میفرسد بدجوری هوایی شده ام.بی حوصله تر از همیشه نشسته ام کتاب میخوانم . آن هم «جانستان کابلستان » ِ امیرخانی.شماره ناآشنایی همراهم را میگیرد.جواب نمیدهم .دوباره تماس میگیرد.دوباره جواب نمیدهم.یک پیامک می آید که فلانی ام ، جواب بده.دوباره زنگ میزند و این بار صدای آشنایی را می شنوم. می گویدکه « صبر کن این چند قدم را که بردارم هم میرسم به صحن انقلاب.» هول می شوم . بلند می شوم .درست می ایستم.چشمانم را میبنم.چند قدم ِ او برایم خیلی طول می کشد.صدایش می آید: « رسیدم الان گنبدو میبینم.میگوید دیگر تو باش و... .» همیشه که زنگ میزند زود تر قطع میکنم.این بار دلـــ م نمی آمد .قطع کردم.اما پرم داد به صحن و سرایش این رفیق کربلایی ِ کربلا نرفته... تو تصور کن حال ِ مـــرا انگاری که رو به روی ایوان طلای ِ شمس الشموس ایستاده باشم ...
========================================
219
فیزیک 89 سمنان: یه انتقاد غیرسازنده
http://physic89.blogfa.com/post-45.aspx
حسین محمدزاده_آبان90
من این پست چند بار خوندم .ایستاده، نشسته ، در حال راه رفتن ، یه چیز این وسط جور در نمی اومد . من باید به چی افتخار می کردم ؟؟؟  واقعن به چی ؟؟؟ افتاده بودم تو همون حالی که رضا امیرخانی تو کتاب جانستان کابلستان توصیفش می کرد که تو افغانستان سوار یه ماشین شده که رو صندلی جلو یه پاکستانی که اتفاقن چهره موجهی هم داشته نشسته بوده و همین جوری الکی احساس کرده که باید از این یارو بدش بیاد ولی چرا ، نمی دونسته ؟( البته اگه جواب این چرا رو می خواید برید کتابو بخونید ...)شاید شما وقتی این پستو (منظور پست اولییه ها )خوندید کلی خندیدید و الانم دارید هم به ما می خندید
========================================
218
ب مثل باران: گلاس گلاس چای با قوماندان قلعه
http://rezvanesabz.persianblog.ir/post/403
رضوان مرادی-آبان90

روز تعطیل فرصت کردم احوالی بگیرم از "جانستان کابلستانِ" جناب امیرخانی.

سهم تو را هم این جا گذاشتم که بدانی یادت هستم در همه احوال:

متواترات هرات، قلعه اختیار الدین، صفحه 78-80

...

یعنی بین من و قوماندان فاصله ای است کم از صد و هفتاد سال. فاصله ای که نه پدران من ساخته اند آن را و نه پدرانِ قوماندانِ افغانی. فاصله ای که فقط بر می گردد به حیله ی بیگانگان.

حالا که وارثانِ همان جاعلانِ مرزهای سیاسی، به حذفِ مرزها روی آورده اند و مرزهای قدیمی خود را در اتحادیه اروپا در هم می شکنند، و این سوی عالم نیز از همان اتحادیه اروپا به اتحادیه عرب رسیده ایم، تشکیک در مرزهای زیرِ دویست سال، آن هم در فرهنگ و میانِ اهلِ فرهنگ، نبایستی چندان موضوعِ جگر خراشی باشد.

بگذریم که حالا که راه های یکی- دوهزار دلاری هم برای حذفِ مرزهای اعتباری دستِ کم با اعتبارهای چند ماهه پیدا می شود به روایت قوماندان...

اصلِ گرفتاری، فرهنگِ بی‌گانه  ستیزی وارداتی ماست که به جای غریب نوازی سنتی ما نشسته است. بی‌گانه ستیزی اگر باید، برمی‌گردد به بی‌گانه‌ای که قصدِ چپاولِ سرزمین‌مان را داشته باشد، نه به هم‌سایه‌ی هم‌خونی که تازه دیوارِ بینِ خانه‌ی ما و او را همان بی‌گانه کشیده است. 

وقتی ما ایرانیان، در کتبِ درسی مدارسِ متوسطه‌ی خود، حمله‌ی محمودِ افغان به اصفهان و پادشاهی رو به اضمحلال صفوی را یورشِ افغان می‌نامیم، نبایستی از هم‌سایه‌گان‌مان انتظاری بیش‌تر داشته باشیم. حمله‌ی محمود افغان، به هیج رو، یورش نبوده است، شورش بوده است. شورشی درونِ یک حکومتِ بزرگ. ما حتا تاریخِ هزاران ساله‌ی ایرانِ بزرگ را با مرزهای سیاسی زیرِ دویست ساله می‌نویسیم و بعد انتظار داریم فرهنگِ غریب نوازی داشته باشیم؟!

هنوز هم سخن نسنجیده‌ی آن وزیرِ کارِ خودمان که روحِ بی‌گانه‌ستیزی را درنیافته است، مرا می‌رنجاند. وقتی که در گزارشِ مردمی‌ش می‌فرمود که حضور کارگر افغانی باعث بی‌کاری جوان ایرانی شده است. انگار نمی‌فهمید که جوان ایرانی، بالای لیسانس و فوق لیسانس بی‌کار است. در حالی که کارگر افغانی دارد پایین‌ترین کار را در ایران انجام می‌دهد. بی‌کار کردن کارگر افغانی نمی‌تواند برای جوان لیسانسه و بی‌کار ایرانی تولید کار کند. از آن سو ایران بازارهای کارِ ناگشوده، فراوان دارد که وظیفه‌ی وزیر، گشایش آن‌هاست؛ جوری که وادار شویم به احترام از هم‌سایه کمک بگیریم برای کار...

* * *

من و قوماندان چای سبز می‌نوشیم و گپ می‌زنیم.

می‌گویم اگر این اتفاق – حذف مرزها – می‌افتاد دستِ کم، دختر و دامادِ تو از سرگردانی نجات پیدا می‌کردند!

می‌خندد و سر تکان می‌دهد. بعد دست می‌کنم در جیب‌م و می‌خواهم پولِ بلیت را حساب کنم.

برای چه؟ برای تِکت؟! برو هم‌زبان! گَپی نیست...

جوان‌مرد مردمی هستند، مردمِ این دیار...

 

پ.ن.ن:

جناب پدر اهل کتاب خوانی است اما نه کتاب قصه. جانستان کابلستان را که خریدم گرفته و گاهی آن را می خواند. و آخرین صفحه را با یک برگه کاغذ مستعمل علامت می گذارد. هر وقت کتاب را دست من می بیند می گوید مواظب باش جای م را گم نکنی.

به نظر جناب پدر، خوب کتابی نوشته این آقا رضای امیرخانی.


========================================
217
تهران امروز-شهرکتاب: آیا خط تغییر می‌کند؟
http://www.bookcity.org/news-1415.aspx
نسترن صادقی-آبان90
بسیاری از نویسندگان و شاعران هم، نه دقیقا بر این اعتقاد ولی به رسم‌الخطی متفاوت اعتقاد دارند و کتاب‌هایشان را بر همین اساس چاپ کرده‌اند. از این میان می‌توان رضا امیرخانی و حسین سناپور را نام برد. در نوشته‌های امیرخانی می‌توان «حتا، لب‌خند و تلفن هم‌راه» را دید و اما در کارهای سناپور «سخن‌ران، و حتا» را می‌توانی ببینی اما «حکمن و قطعن» در هیچ‌کدام از آثار این دو دیده نمی‌شود.

البته آنقدر مهم نیست که دقیقا تفاوت‌ها چه هستند؟ بحث کلیتر است. بحث در حال حاضر بر سر اینست که به فرض چرا ملک‌زاده رسم‌الخطی را که به آن اعتقاد دارد، استفاده می‌کند و چرا امیرخانی و سناپور رسم‌الخط‌های انتخابی خودشان را با هزار و یک دلیل محکم پشت آن‌ها. چرا مثلا روزنامه‌ها بنابر سلیقه، خطی را انتخاب می‌کنند؟


========================================
216
رادیکال باشی: هفته کتاب
http://radikalbashi.blogfa.com/post-558.aspx
رضا باقری شرف-آبان90

من آخرين كتابي كه خوندم  ناصر ارمني  و  جانستان كابلستان  رضا اميرخاني بود

 

 كه هر دو رو همزمان ميخوندم و  همين سه هفته پيش تمومشون كردم ...

========================================
215
ژانوس: جانستان کابلستان
http://janoos.blogfa.com/post-3.aspx
عیسی باستانی-آبان90
نوشته‌های امیرخانی رو همیشه دوست داشتم، با اینکه اختلاف نظر‌های جدی در بعضی‌ مسائل باهاش دارم اما طرز نگاهش به مسائل خیلی‌ به من نزدیکه و البته قلمش!

"جانستان کابلستان" نگاهی جدید از زاویه ای جدید به تکهٔ جدا افتادهٔ ایرانمان دارد. فارغ از آنچه که در این سالهای زندگی‌مان لمس کرده ایم و از رسانه‌ها دیدیم. جداً مرا مشتاق کرد تا خودم آنجا را از نزدیک ببینم!

تمامی‌ دوستان را دعوت می‌کنم به خواندنش، ارزشش را دارد...

به راستی‌ که جانستان است این کابلستان!

========================================
214
تازه‌ها: جانستان کابلستان
http://www.tazeh.net/component/k2/item/1668-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86?tmpl=component&print=1
...-آبان90
کتاب جانستان کالبلستان اثر رمان نویش زبر دست ایرانی «رضا امیرخانی» است.این کتاب که یکبار با تیراژ بسیار پایینی در نمایشگاه کتاب منتشر شد اما از استقبال بسیار بالایی در میان اهالی کتاب برخوردار گردید به طوری که در همان دقایق اول به پایان رسید. این مطلب گزارشی است در مورد کتاب جانستان کابلستان؛

TAZEH.NET: جانستان کابلستان کتابی است اثر نویسنده مشهور ایرانی، رضا امیر خانی. این کتاب که بیانگر سفر وی به کشور افغانستان می باشد با قلمی توانا پستی و بلندی های این سفر را طوری به تصویر می کشد که گاهی خواننده احساس می کند همراه نویسنده شده است. این کتاب با قلمی بسیار روان نوشته شده و خواننده پس از مطالعه چند صفحه می خواهد یک سره تا یای کتاب برود. در این اثر از برخی لغات گفتاری نیز استفاده می شود و سبک خاصی برای برخی از کلمات توسط نویسنده ـ همانند آثار قبلی ـ مورد استفاده قرار می گیرد. این سبک عمدتا متمایل به جدا نوشتن برخی از کلمات است که به زیبایی شکلی کار کمک می کند مثلا به جای امروز "ام روز" و یا دیروز "دی روز" یا همکار "هم‌کار" نوشته می شود.
این سفر بطور ناخواسته و بدون تصمیم قبلی با دعوت دانشگاه صنعتی شریف از آقای امیر خانی برای حضور در شهر مشهد جهت ارائه سخنرانی برای ورودی های سال 88 این دانشگاه آغاز می گردد. پس از سخنرانی نویسنده با یک ادیب هراتی آشنا می شود و ادیب از امیر خانی دعوت می کند تا برای سخنرانی در دانشگاه هرات به افغانستان سفر کند و همسفران وی، همسر و پسر یک سال و نیم اش است که به ترتیب از آنها با عنوان "هم سفر اول" و "لی جی" که همان وجه تسمیه "علی جون" است استفاده می کند. آنها به سرعت به سمت هرات حرکت می کنند و چند روز در این شهر می مانند و از مناطق دیدنی آن بازدیدی بعمل می آورند و مشرف به زیارت آرامگاه خواجه عبدالله انصاری می شوند. وقتی ادبای شهر از طریق ادیبی که در مشهد با آقا رضا ملاقات کرده بود از حضور وی در هرات آگاه می شوند به سرعت تلاش می کنند تا قرار ملاقات هایی با وی ترتیب دهند. امیر خانی به سرعت با زنجیره ای از دوستان مواجه می شود که هر کدام پس از دیگری با تلفن همراه وی تماس می گیرند. این حلقه از دوستان تا شهرهای دیگر یعنی مزار شریف و کابل امتداد پیدا می کند و سبب می شود که نویسنده احساس غربت نکند و پس از بازگشت به ایران احساس می کند که جان خود را آن طرف مرزهایی که دولت هایی همانند انگلیس با تزویر و نیرنگ ترسیم کرده اند جا گذاشته است.
بنابراین وی به تنهایی به مزار شریف می رود و می خواهد از شهر تاریخی بلخ دیدن کند که به دلیل ملاحظات امنیتی وی از این کار منع می شود. در مزار شریف به زیارت آرامگاهی می رود که منتسب به امام علی علیه السلام است اما روایت های گوناگونی درباره آن وجود دارد
هر چند امیر خانی از لباس های افغانی استفاده می کند اما هر جا که وارد می شود به سرعت متوجه ایرانی بودن وی می شوند. در جای جای کتاب از اصطلاحات زبان دری استفاده می کند و در ابتدا آنها را توضیح می دهد ولی در فصول پایانی کتاب تعداد زیادی از این اصطلاحات به چشم می خورد که سبب می شود کتاب بسیار زیباتر گردد. برای مثال از "کرولا" به جای ماشین های سواری شخصی استفاده می کند.
در گفتگوهایی که با صاحبنظران افغان دارد از بیرون به کشور خود یعنی جمهوری اسلامی نگاه می کند. آنها بسیار نسبت به نحوه برخورد ایران با مهاجرین معترضند و معتقدند که ایران باید فعالیت بیشتری در افغانستان داشته باشد. آنها از اینکه کنسولگری به برخی از افغانها برای رفتن به زیارت امام رضا علیه السلام ویزا نمی دهد ناراضی هستند به علاوه آنکه در افغانستان معتقدند که اگر ایران در دوران جنگ داخلی این کشور گشاده دستی بیشتری داشت افراط در افغانستان تقویت نمی شد. در مقابل بسیاری از افغانها از خدمات مثبت ایران می گویند و می خواهند آنرا جبران نمایند. امیر خانی در گفتگو با ادیبان افغان گسترش زبان پشتو و اردو را تهدید برای زبان فارسی نمی داند بلکه گسترش انگلیسی را با حمایت نیروهای خارجی به عنوان تهدیدی برای میراث مشترک ایران و افغانستان ارزیابی می کند.
امیر خانی از کنسولگری ایران در هرات و فعالیت های فرهنگی ایران در این کشور ناراضی است و یکبار که به کنسولگری هرات مراجعه می کند تا از آنها برای مکانی امن برای خانواده اش جهت سفر به مزار شریف راهنمایی بگیرد با برخورد بسیار بدی مواجه می شود و به او می گویند که چون از طرف نهاد خاصی نیامده آنها هم نمی توانند به وی کمک کنند. امیر خانی فضایی کلی از اوضاع اجتماعی، فرهنگی، عمرانی، اقتصادی و امنیتی شهرهایی که به آن سفر کرده ترسیم می کند که می توان از این سفرنامه تصویری کلی و در عین حال محسوس از افغانستان داشت.

========================================
213
بهشتی: روایتی از جانستان کابلستان رضا امیرخانی
http://www.hijabname.ir/wordpress/archives/366
...-آبان90
مدتی بود در جمع های وبلاگی تعریفی از کتابی می شنیدم که تا به حال نه اسمش رو شنیده بودم و نه نویسنده ی اون رو می شناختم ، هیچ وقت یادم نمی رود در اردوی سه روزه وبلاگ نویس ها که چه صحبت هایی از این کتاب می شد … راستش کمی کنجکاو شدم … خواستم این کتاب رو تهیه کنم که در سفرهای متوالی به تهران و مرکز نشر فرهنگ و اندیشه یعنی میدان انقلاب که متأسفانه آنجا هم کسی این کتاب رو نمی شناخت … مشهد و قم رو هم دنبال کتاب گشتم ولی پیدا نکردم تا بالاخره ناچار شدم دست به دامن همین اینترنت بشم … بعد از جستجو های فراوان به چند سایت که این کتاب رو فروش اینترنتی می کردند رسیدم و کتاب را خریدم … خوشحال و مسرور ولی ناراحت از اینکه شاید این کتاب برایم کمی سنگین و نا مفهوم باشه … چند روز پیش این کتاب به دستم رسید و حالا چند صفحه ای از اون رو مطالعه کردم … با خوندن هر کلمه اش شارژ می شی برای رسیدن به کلمه ی آخر .

واقعاً چه کرده این رضا امیر خانی …!! دلم تاب و توان صبر کردن برای آخرین کلمه رو هم ندارد و همین جا می خواه فریاد بزنم و بگم رضا خان امیر خانی عاشق جانستان کابلستانتم بخدا …

کمی به روایت امیر خانی ” نه … همان رنگِ بی رنگم … فرهنگ بالا دستِ سیاست می نشیند “
========================================
212
در خاطرم بمان: جانستان کابلستان رضاامیرخانی
http://darkhaterambeman.blogfa.com/post-92.aspx
بی حافظه-آبان90
یه کتابی دارم می خونم به اسم جانستان کابلستان نوشته رضا امیرخانی که همونطور که از اسمش هم معلومه در مورد سفر نویسنده به افغانستانه. اما قبل از اینکه وارد بخش اصلی تعریف مسافرت بشه یه پیش مقدمه ای داره و در مورد پیگیری و جدیتش توی کارا توضیح میده. در این مورد مثالی میزنه از تلاشهایی که برای فتح قله دماوند داشته. به نظرم خیلی با مزه بود. اگر حوصله داری٬ بخونش:

"بار اول٬ اوایل دهه هفتاد بود به گمان م. با دو-سه رفیق هم دانش گاهی هوس دماوند کردیم. سرگروه٬ نشست و برنامه ای توجیهی گذاشت٬ قبل از سفر٬ سه هفته ی متوالی زدن قله ی توچال و بعد حرکت به سمت دماوند در هفته ی چهارم. هر سه هفته گرفتار کار بودم و توچال نرفتم. هفته ی چهارم هم٬ شبی که قرار بود فردایش برنامه ی صعود داشته باشیم٬ با رفقا نشسته بودیم در زاویه ی مقدسه ی کافه ی هما به گپ و گعده تا نزدیک سحر! آن سفر نتوانستم قله را بزنم. خوب یادم هست. جوان بودم و سر حال. برنامه گذاشته بودیم برای صعود شبانه. قرار بود هیچ کدام بار اضافه ای نبریم. بین ما٬ فقط پسر عمه ی کیا بود که کوله ای هم راه خود می آورد. در استراحت نیم ساعته ی اول که همه بریده بودیم٬ از محتویات کوله اش ژرسیدیم. باز کرد و دوربین و سه پایه ای نشان مان داد٬ هم راه با پارچه نوشته ای بزرگ که روی آن نوشته بود٬ قله ی دماوندو زیرش هم اسم مبارک ش به خط نستعلیق!...
========================================
211
متنی انگلیسی در معرفی جانستان
http://beautifulpath.blogspot.com/2011/11/brief-review-of-jaanestaan-e.html
...-آبان90
A Brief Review of Jaanestaan-e-Kaabulistan
There are some professional authors in my country, which have follow writing as a professional job; they go to their office every morning such as other ordinary people and start writing until afternoon. I do not know about professional western authors and their writing behaviors; however, I am sure we have just a few numbers of authors who believe in writing as a professional job in Iran. Reza Amirkhani is one of those authors, the author of some famous and best-selling books that most of them are novel.

Reza Amirkhani, one of the most famous iranian writers

I was reading his new book, Jaanestaan-e-Kaabulistan, a book about his journey to Afghanistan. In different parts of the book, I was able to understand the significant intention of the author in making the Iranian readers familiar with Afghan culture and social condition; the culture and society that have many things in common with Iranian culture and society. In other words, although there are some superficial differences between two cultures and societies, the author believes Iranian and Afghan people have many cultural and social commonalities. I believe this is the nature of Jaanestaan-e-Kaabulistan.
* * *
In the book, I have found two parts very interesting; one of them was about the real nature of Iranian Islamic Revolution and another one was about the presidential election in Iran and Afghanistan in 2009. The author thinks that the nature of Iranian Islamic Revolution in 1979 was modern, not Tradition. Many people believe that the Islamic Revolution was a return to traditions. But, Reza Amirkhani disagrees with such a this thought; he believes the Islamic Revolution is modern since it has done in a modern world with the hands of a great man, Imam Khomeini; a man who has established a new political system. Regardless of the author belief and his reasons for holding such a belief, I believe the Islamic Revolution was a great No to the modernity as well as western political systems. Because of this important reason and regardless of common slogan hidden in my belief!, the Islamic Revolution should be categorized as a movement towards tradition, not modernity. Another interesting part of his book concerned the presidential election in Iran and Afghanistan. In 2009, the world saw two important presidential elections in Iran and Afghanistan. Both of those two elections have revealed deep social gaps in Iran and Afghanistan. The author stated the fault of political leaders who have caused the gaps; I agree with him in this part.

Persian cover of Jaanestaan-e-Kaabulistan
For the last comment on this book, I should say that I hope Jaanestaan-e-Kaabulistan will be translated in different languages such as some other books of Reza Amirkhani. This book is worth reading for anybody who is interested in the Afghan culture and society; interesting features of a mysterious country for western people who know a little bit about Afghanistan.
========================================
210
کافه چل کلاغ: روزهای آرامش
http://cafe-40kalagh.blogfa.com/post-9.aspx
کافه‌چی-آبان90

دلم براي معرفي كتاب تنگ شده!پس اينم كافه كتاب امروز...
جانستان كابلستان.رضا اميرخاني.نشر افق.چاپ اول.65000ريال.
جانستان كابلستان روايت سفر رضاامير خانيه به به كشور افغانستانه.البته كتاب از نظرات و تحليل هاي سياسي امير خاني هم خالي نيست.پس نميشه گفت جانستان كابلستان يك سفرنامه ي محضه و به درد كساني مثل من كه سرشون براي تحليل سياسي درد مي كنه هم مي خوره.نثر كتاب به شدت جذابه و كشش و جاذبه ي كتاب هم زياده.من خودم اين كتاب رو تو بدترين شرايط روحي خوندم و يه روزه هم تمومش كردم و واقعا براي چند ساعت فضاي كتاب،من رو از همه ي اتفاقاتي كه دور و برم گذشته بود جدا كرد.توصيه مي كنم حتما اين كتاب رو بخونيد...

========================================
209
دخترک حواس پرت: جوگیر
http://eliaziz.blogfa.com/post-638.aspx
-آبان90
۱- دوست جون ما یک مهندس راه و ساختمون خوب طبیعتا اکیپ هایی که باهاش کار میکنند تقریبا ثابته جزو این اکیپها چهارتا برادر افغانی هستند که کم کم برای این خانواده ۱۲ سالی هست کار میکنند اما هرچی از درستکاری و صداقت اینا بگم کم گفتم ُ یک جورایی خونه زاد هستند

۲- ما چند وقت ژیش کتاب جانستان کابلستان را خونده بودیم

خوب برسیم به اصل مطلب این برادر آخریه بعد از ۵ سال برگشته افغانستان آن هم برای مراسم ازدواجش تو این دو روزی که رفته ده دفعه تا حالا زنگ زده که چیزی نمیخواهین ُ کاری ندارید و از ای حرفا تا دیشب که زنگ زد من گوشی دوست جون را برداشتم یک خورده باهاش حرف زدم آخر سر بهم گفت خانم مهندس ( یک حالی میده درس نخونی بعد بهت بگن خانم مهندس این را با یک حالت جو زدگی بخون) من هرچی به مهندس میگم بیا عروسی میگه امن نیست شما بهش بگو امنیت مهندس با ما

ما هم جو گیر شدیم گفتیم تو چیکار داری جمعه بگو چه جوری باید بیایم افغانستان بقیه اش با من وقتی به دوست جون گفتم یک علم شنگه ای به پا کرد( بی جنبه) یک عالم جیغ زد که از طرف خودت چرا قول دادی ُ آدم تو ان بلبشو آخه مگه میره افغانستان ُ این مرد سرش بره قولش نمیره آن وقت تو بهش قول دادی بری افغانستان باید خودت زنگ بزنی عذر خواهی کنی

هیهات من الذله اگه فکر کنی من همچین کاری بکنم و البته قیافه دوست جان در حال حاضر اینه منم که خودم را زدم به کوچه علی چژ که اصلا انگار متوجه نیستم که قهر بعید میدونم ان بی جنبه موافقت کنه و گرنه فکر کنم خیلی مزه بده
========================================
208
ویدیونگاری:تنهایی جانستان عالم: نگاهی به جانستانِ کابلستان و جهانِ ستم و سفسطه
http://videographer.blogfa.com/post-42.aspx
مهدی-آبان90
کاملا قابلِ درک است که چه چیز در ولایتِ از هم گسسته‌ای چون افغانستان برایِ گروهی از ایرانیان می‌تواند جذاب باشد. افغانستان، دمِ دست‌ترین کشوری است که می‌توان نسبت به آن همان حسی را داشت که یک فرنگی در سیاحتِ ایران دارد. فرض کنید یکی از اهالی «بریطانیای کبیر» به ایران بیاید و ببیند مردم این ولایت دست و پا شکسته انگلیسی می‌دانند، در مدارس‌شان انگلیسی می‌آموزند. خاطره‌ای داشته باشد از این که با کسی در هواپیمای ایرانی انگلیسی صحبت کرده و از این بابت شاد باشد و اشک شوق در چشمانش حلقه بزند. یا حیرتِ همین انگلیسیِ فوق‌الذکر از وضعیتِ زیرساخت‌ها، جاده‌ها، اوضاع اجتماعی، فرهنگی و سیاسی در ایران که بی‌شباهت به واکنش‌های امیرخانی نسبت به همین احوال در افغانستان نخواهد بود. تنها یک تفاوت، و فقط یک تفاوت، ممیّزِ نوع نگاهِ‌ آن رعیّت بریطانیای کبیر به ایران و این تبعة ایران به افغانستان است و آن همان تصوّری است از این که افغانستان روزگاری در قبالة ایران و بخشی از ملکِ ایران بوده و شاید مدتی هم پیوستگی فرهنگی میانِ این دو مردم، چاشنیِ این قضایا باشد.

از این‌جاست که کتابِ‌ امیرخانی، سراسر می‌شود ترکیبیِ از حقایق، مغلطه‌ها، بدبینی‌ها و زرنگی‌های کاملا زیرپوستی (که شخصا دوست دارم تعبیرِ ناقلابازی را برایش استفاده کنم) که از مکتوباتِ این نویسنده پیداست در این همه به نسبت دستی دارد پرزور.



1

چیزی که پیش از چیزهای دیگر ما را با متناقض‌نمایی در فکر و اندیشة نویسنده همراه می‌کند اعتقادِ‌ او به ولایتِ فقیه است توأم با قانون‌شکنی. شاید به نظر برسد این نکتة کوچکی باشد برای بی‌هنری که نظر به عیب کند. اما کاری به حرام بودنِ قانون‌شکنی (شکستنِ قوانینِ‌ جمهوریِ اسلامی) از دیدگاهِ‌ ولی فقیه نداریم (چه با کمکِ آن سرگردِ جوانمرد و چه بی‌کمکش) لکن این التزامِ اعتقادی (و ظاهرا نه چندان عملی) که بن‌مایة‌ برخی از تحلیل‌های آتیِ امیرخانی را شکل می‌دهد دروازه‌ای خواهد بود به ورود به دنیاهایی. به این‌که چه چیز و چرا در افغانستان برای چنین دیدگاهی می‌تواند جالب باشد. و بامزه این‌که امیرخانی برخلافِ بسیاری از هم‌قطارانش در آن‌جا ردّی از اعتقادِ مردمِ افغان به ولایتِ فقیه نکاویده بلکه رک و روراست تنها عواملِ پیوندهای ملی و تاریخی را با آن‌ها مورد مشاهده قرار داده و همین.



2

ماجرای یورش افغان یا شورش افغان هم حکایتی است. در تقدیرِ تاریخی ایران، حملة تیمور را باید یورش دانست یا شورش؟ می‌دانیم که واحدِ سیاسی ایرانِ فعلی به معنای بین‌المللی‌اش در 1501 میلادی شکل گرفته و تا کنون ادامه دارد. یعنی از آغاز صفویه. وقتی مرزی هست، می‌توان گفت یورش افاغنه شورش بوده، اما پیش از آن، در روزگار تیمور که هنوز کشوری به نام ایران شکل نگرفته و ولایات و امیرنشین‌ها و سلاطین این سو و آن سو حکم می‌کنند با کدام مرزِ فرهنگی یا قومی می‌توان امیرتیمورِ ترک‌تبار را – که به شهادت رنه گروسه خودش خودش را به نسل مغول بسته بود – از اهالی ماوراءالنهر یک بیگانه دانست؟ و باید به یاد داشته باشیم که همین شورشِ افاغنه موجبِ قیامِ نادر شد. نادر افاغنه را بیرون کرد و افاغنه به هند (به سلطنتِ فرزندانِ همان تیمور) پناه بردند و همین باعث شد تا نادر به دهلی یورش ببرد که شرحِ کشتارِ هندیان به دستِ نادرشاهِ کبیر را هندیان بهتر به یاد دارند و به قول یکی از اساتید ادبیات، همین ریشة اصلی اضمحلالِ فارسی در شبه‌قاره بود. قصة زبان فارسی در شبه‌قاره هم عن‌قریب خواهد آمد.



3

و اما زبان و قصه‌اش در شبه‌قاره توی جانستانِ کابلستان، یک خلطِ مبحثِ تاریخی است. برای هندی جماعت (علی‌الخصوص هندومذهب)، زبان فارسی هم یک زبانِ بیگانه است مثلِ انگلیسی. فارسی‌زبان هم یک تاراج‌گرِ اجنبی است مثلِ انگلیسی‌زبان. با این تفاوت که زبان اولی زبان فارس و افغان و تاجیک است و زبان دومی، زبانِ بین‌المللی. با این تفاوت که اولی برایش جز یک کشتارِ بزرگِ نادری و غارتِ کوه نور و الماس نور، هنری نکرده و دومی دست‌کم چیزهایی خورده و چیزهایی هم ساخته. بر خلافِ آن چه امیرخانی می‌گوید و باور دارد و خیلی‌ها هم پیشتر از او گفته‌اند و باور کرده‌اند، زبانِ فارسی هرگز زبانِ ملت هند نبوده بلکه زبانِ دربار بوده (زبانِ رسمی‌ Official Language اصلا در عصر گورکانیان موضوعیت نداشته که پدیده‌ای جدید است؛ تنوع زبان در اسناد دولتی خود شاهدیست بر این دعواها) و اصلا هندی‌جماعت (جز اقلیت مسلمان و آن هم عده‌ای از این اقلیت) چه نوع علقه‌ای می‌توانسته میانِ خود و زبانِ فارسی حس کند؟ حال‌آن‌که افغان‌ها (دست‌کم بخش بزرگی) اساسا فارسی‌زبان هستند و زبانِ فارسی زبانِ مادری‌شان است. انداختنِ این گناه به گردنِ انگلیسی‌ها در شبه‌قاره خود یکی از مغلطه‌هاست. اساسا ملی‌گرایانِ هندو هم تمایلی به ترویجِ یک زبانِ بیگانه که جز تاریخِ ادبی به کارِ دیگری نمی‌آید نداشته و همین الان هم ندارند. باید بدانیم که زبانِ اردو، زبانِ مردمِ پاکستان اساسا نه بر بنیادِ فارسی که لهجه‌ای از زبانِ هندی است. اما مردمِ پاکستان با استفاده از خطِ فارسی (یا خط برگرفته از فارسی که خود عرب‌تبار است) و با آمیزشِ انواع لغات فارسی ترکی و عربی، آن را از لهجة هندی مجزا کرده‌اند. دولت هند، خطِ باستانیِ هندی را جایگزین کرده و در تلاشی مانند فرهنگستان زبان فارسی در ایران، کلماتِ بیگانة فارسی و عربی و ترکی را تارانده و با لغاتِ باستانیِ هندی جایگزین کرده است. این وسط، انگلیسی‌ها چه نقشی داشته‌اند؟ نقشِ آن‌ها نوعی مشیتِ‌ جاری شده بر تاریخ شبه‌قاره است. وقتی جهان به سمتی می‌رود که فرهنگِ آنگلوساکسن و صنعتش و سیاستش و اصلا نگاهش می‌شود کلمة علیای عصر، آن وقت زبانِ انگلیسی برای هند، نه یک تحمیل، که یک امکان است. حال‌آن‌که فارسی برای پشتوزبانانِ افغان شاید یک تحمیل و صرفا از سرِ‌ جبرِ هم‌وطن بودن با فارسی‌زبانان باشد.



4

و اصلا مسئلة مغفوله در این روایتِ‌ بلند، پاکستان است. کشوری که تأثیر مهمی بر تاریخِ اخیر افغان‌ها داشته و هم نقطة اتصال ایران، افغان و هند است. پاکستان یک هویت جعلی دارد. کشوری ساختة قرنِ بیستم و به قول امیرخانی (و این بار به راستی) مید این بریطانیای کبیر. کشوری که نه به تمایزِ زبانی و نه به تمایزِ قومی بلکه صرفا بر اساس تمایزِ دینی از پیکرة مادریِ خود جدا شد. اتفاقا همین علتِ وجودیِ پاکستان، عله‌العللی می‌تواند باشد بر بخشی از مشکلات افغانستان و حتی ایران. نگاهی به تاریخ رشد سیاسی و هم به قولِ امیرخانی پروژة‌ ملت‌سازی در دو کشورِ هند و پاکستان، نشان می‌دهد که انگیزة دینی برای ساختِ یک کشور، تا چه اندازه ناموفق نموده. تاریخ سیاسی هند، یک دموکراسی باثبات و رو به بهبود را نشان می‌دهد بدون حتی یک کودتای نظامی. حال آن‌که تاریخِ پاکستان و بی‌ثباتیِ‌ اجتماعی و ایجاد نشدنِ احساس ملی در میانِ این مردم، گمانم نیازی به شاهد و گواه نداشته باشد. وجودِ یک دشمنِ مشترک به نامِ‌ انگلیس، مفهومِ «ملت هند» را برجسته کرد. اما پاکستان با جدا شدن از این مفهوم، یک صبغة دینیِ غیرواقعی به خود بخشید. کشوری که نه زیرساخت نظریِ دینی را برای حکومت اسلامی داشت و نه اساسا قصدش را. همین التقاط و بی‌هویتی، آن جغرافیایِ گوناگونِ قومیت‌های بی‌ربط را به محل مناسبی برای تولید و تکثیرِ اندیشة طالبان بدل کرد. این اندیشه و آن مدرسة دیوبندی البته از زمانِ‌ مبارزه با استعمار و حتی از دورة سلطنت اورنگ‌زیبِ گورکانی سابقه‌ای داشت. اما پس چرا در هندِ امروز این پدیده تقریبا بی‌اثر شده ولی در پاکستان حکمرانی می‌کند؟‌ آیا حاصلِ همان صبغة دینیِ کشورِ دست‌سازِ محمد‌علی‌جناح نیست که با آن آغاز، فرجامی هم جز این نداشته است؟ از این‌جا پاکستانی که از مهدِ تمدنی خود (و دامانِ مادری به تعبیری) جدا می‌شود، برای هویت‌سازی به بدنة کشورهای جهان اسلام باید متصل شود. اما کدام کشور؟ امت اسلام دیرزمانی است تنها یک لغت است در فرهنگ‌نامه‌ها و آن هم به احتمال. ایران؟ هرگز! تفاوت تنها تفاوتِ ملی و زبانی نیست. مذهب‌ها هم گوناگون‌اند. افغانستان؟ این تنها همسایه‌ای است که راه می‌دهد به اندکی نزدیکی. اما افغانستان تغذیه‌کنندة فکر و اندیشه نیست. پس لاجرم کار به عربستانِ سعودی واگذار می‌شود و مکتبِ ابن‌تیمیه و عبدالوهاب و اسلاف و اخلافشان. افغانستان، تقدیری هم دارد رقم‌خورده در طولِ تقدیرِ هند. تقدیری که امیرخانی یا ندیده یا ترجیح داده صدایش را درنیاورد.



5

ناقلاییِ دیگرِ نویسنده، مصیبت‌خوانیِ روزِ‌ پنج‌شنبه‌اش است که آدم را یادِ گریة ابن‌عباس در رزیه‌الخمیس می‌اندازد. اما هنوز از عمقِ فاجعة دولتی بی‌خبر است. دولت می‌گویم نه به معنیِ نهادِ مستقر در پاستور، بل به معنای بدنة حاکمیت. کنسولِ ایرانی نمی‌داند با هم‌وطنِ خود چه طور برخورد کند و نیز نمی‌داند چگونه دانه‌درشت‌ها را سوا کند، و حسرت می‌خورد که چرا افغان‌ها به هند می‌روند و نه به ایران و آن را به گردنِ شکستة آن کنسول می‌اندازد. البته شاید قصدش فقط آن کنسول نبوده و مثلِ راقمِ این سطور، اشارة چشمی به بدنة حاکمیت داشته. حقیقت این است که افغانی یا اصلا شهروندِ هر کشوری در هند یا اصلا هر جایِ دیگر دنیا، برای تحصیلِ علم یا تفریح و گردش، دچارِ‌ آپارتاید نمی‌شود جز در ایران. آیا رضا امیرخانی حسرتِ این را می‌خورد که طلبه‌های سنیِ افغان به جای درس خواندن در حوزه‌های خراسان یا بلوچستان، سر از پاکستان در می‌‌آورند؟ طلبه‌های سنی را رها کند و طلبه‌های شیعی را بنگرد. افغانی، عراقی، لبنانی، کویتی، هندی، پاکستانی، بحرینی و ... در نظامِ درسیِ حوزه‌های علمیة شیعی در مرکزِ علمی، در قم، اصولا نظام درسی جداگانه‌ای از طلاب ایرانی دارند. طلبة ایرانی در قم اگر پایِ کار بماند، برای اجتهاد تربیت می‌شود اما طلبة هر جای دیگر، قرار است تنها مبلغی باشد. این حقیقتی است که در هم‌صحبتی با چند طلبة غیرایرانی به راحتی منکشف می‌شود و برای دانستنش نیاز به سفرِ هرات و قندهار نیست. معنایِ چنین نظام درسی این است که ایران نه تنها قصدِ جذبِ طلبة شیعی را ندارد بلکه حتی در صورتِ جذب هم می‌خواهد از آن صرفا یک مبلغ بسازد که آن هم کاش مبلغ دین بود اما در گیر و دارِ دعواهای داخلی کشور، مبلغ می‌شود مبلغِ بخش خاصی از حاکمیت در جهانِ خارج از ایران. از این‌جاست که یک لبنانی یا هندی که ایران را ندیده باشد یک نظر دارد و وقتی ایران را از نزدیک دیده نظری دیگر. از این‌جاست که اجتهاد و مرجعیت قرار است در آینده فقط به نامِ ایرانیان رقم بخورد غافل از آن‌که نجف هم – با همة سختی‌هایش – جایی در این نزدیکی هنوز حیات دارد و در آینده ممکن است مرکزیت علمی جهان تشیع را به نفع خود مصادره کند. حالا که وضع شیعیان را دانستیم، دربارة سنیان دیگر چه بحثی؟



6

و از این‌جا می‌شود گریزی زد اساسا به این که چه نسبتی میانِ شریعت و طریقت در تشیع هست و آیا انقلابِ اسلامی را می‌شود پدیده‌ای مدرن دانست؟ اگر از مدرن معنایی معادلِ «جدید الحدوث» قصد کنیم که هیچ، اما مدرنِ ما اگر ناظر به مدرنیته با همة تعاریف و جهانِ پشتِ سرش است،‌ آن وقت با کدام استدلال، انقلابِ امام خمینی را باید پدیدة مدرن دانست؟ به خاطر استفادة متدینین از ابزارِ جدید؟ به خاطرِ استفاده از کلمة جمهوری در برابر سلطنت؟ به خاطرِ مصاحبه‌های امام در پاریس و درکِ‌ ایشان از اهمیت رسانه‌ها؟ هر گاه انقلاب، بازگشتی باشد به اصولِ اسلام، تمامِ ظواهری که ذکرش رفت، تنها ابزارهایی است که برای گسترشِ این ایدة کهن و حتما سنتی. اما اگر انقلاب، بازگشتی به اصول اسلام نبوده و به مدینة محمدی، آن وقت بحث علیحده است.

و از این‌ها گذشته تفاوتِ میانِ نصراله با بن‌لادن، تفاوتِ‌ میان مدرنیته با سنت نیست، بلکه تفاوت دو نوع خوانش سنتی است. نگاه شیعی به قرآن و سنت (و آن هم نوعی نگاهِ شیعی و نه نمایندة همة نگاه‌ها) با نگاه سنی به قرآن و سنت (و آن هم به نحو مذکور، نوعی نگاه سنی و نه همة‌ نگاه‌ها) هر دو نگاه‌هایی برخاسته از سنت‌های اسلامی هستند که تا هزارسال رنگِ مدرنیته و اقتضائاتش را نخواهند پذیرفت. امر مدرن‌ می‌دانی چیست؟ چیزی از سنخِ همان رفتارهای اجتماعی و شهری که امیرخانی در مقایسه با فرنگ و رفتارِ افغان‌ها اشاره می‌کرد. سخت‌افزار صرفا جسدی برای آن روح است که نمی‌شود در دین یافت. دین اساسا بر مبنای سنت است و سنت (در کنارِ کتاب) در دین با سنت در برابرِ مدرنیسم، صرفا یک اشتراک لفظی نیست؛ ریشه‌ای مشترک دارد.

و اما همین نگاه به سخت‌افزار، این نگاهِ سخت‌افزاری باعث می‌شود تا روحِ طریقت نیز نادیده گرفته شود. آیا از شباهتِ مراسمِ عزاداری شیعیان با مجلس ذکر دراویش باید رسید به این‌جا که مراسمِ کاملا شرعیِ عزاداری، نمودی از طریقت است یا می‌تواند باشد؟ آیا حسینیه را می‌توان با خانقاه برابر گرفت؟ کدام‌یک از شریعت‌مدارانِ افراطیِ شیعه با حسینیه و مجلس ذکر اباعبدالله مخالفند؟ حال آن‌که خانقاه و مجلس دراویش در نزد شریعت‌مدارانِ افراطی تسنن تحمل نمی‌شود. اگر گفته شود که همین نشان می‌دهد شریعت با طریقت در تشیع یکی است، أقول: این است همان مصادره به مطلوب. شاید به جای یکی دانستن شریعت با طریقت، باید به این فکر کرد که مقبولیت عزاداری نزد شریعت‌مداران، علامتِ این باشد که از قضا، عزاداری یکی از مظاهر تشرّع است. لابده نظرِ مولانای رومی/بلخی را در خرده به عزاداران حسینی می‌دانیم. دقیقا این نوع نگاهِ مولاناست که نگاه طریقت‌مدار را در برابر نگاهِ سنتی و شریعت‌مدار نشان می‌دهد. نگاهِ طریقت‌مدارانه قابلیت سازگاری بیشتری با امر مدرن دارد. علت همسازشدن بودیزم با فرهنگ مدرن هم نگاه نزدیک به طریقت‌مداری است.

از این‌جا راقمِ این سطور، نمی‌تواند برخوردِ با معترضین انتخاباتی را بعد از «وقعة 88» اشتباه بداند. بلکه این نگاه کاملا از خاستگاه‌های سنتی اسلام بر می‌آید. ممکن است همة جزئیاتِ یک برخورد، با سنت‌های دینی هم‌خوان نباشد اما کلیتِ‌ این برخورد، با سنت‌هایِ دینی سازگار است.



7

شاه‌جملة کتاب و شاید کلیدِ فهمِ آن، بعید نیست این باشد:

«راه‌آهن و جاده بزرگ‌ترین دشمنِ اختلافاتِ قومیتی‌ند... حتی حالا می‌فهمم که لباسِ متحد‌الشکل و آموزشِ زبانِ واحد هم می‌تواند رافعِ مشکلاتِ قومی باشد.»

تمامِ فرازهای فوق، خواننده را به یادِ عصر رضاخانی می‌اندازد. در آن ایام، پروژة ملت‌سازی با شدت و حدت بسیاری پیش رفت. شورش‌های قومیتی سرکوب شد. راه‌آهن و جاده کشیده شد. لباس‌های متحدالشکل و ترویج پارسی و فرهنگِ باستانی. به راستی ملت این چنین ساخته می‌شود. لااقل تجربه‌های پیشین نیز چنین است. ایرانِ اواخرِ قاجاریه، وضعیتی اگر مشابهِ افغانستان و دغدغة دموکراسی در میانة جمعیتِ اکثریت بی‌سواد داشته باشد و روزنامه‌بازی و رجال سیاسی فاسد یا پرحرارت و غیره و غیره، شاید باید گفت که افغانستان به یک رضاخان نیاز دارد. آیا می‌شود انکار کرد که در کنارِ مذهبِ رسمی (تشیع) و نهادِ روحانیت، سلطنتِ متمرکز و مقتدر که رعیت و خان به یک اندازه از آن حساب ببرند نیز یکی از عواملِ مهمِ ملت‌سازی در ایران بوده است؟



8

روایتِ غریبِ امیرخانی از پترائوس نامقدس و حلّ غائلة افغانستان نکتة مرموزِ این کتاب است. اگر بازیِ ایران را یک بازیِ برد به باخت توصیف کنیم، منظورِ امیرخانی از اشاره به سخنرانیِ یک مقامِ متنفذ (در افغانستان، پترائوس) چیست؟ کدام سخنرانی می‌توانست مسیرِ همه چیز را دگرگون کند؟ امیرخانی هرگز در این باره توضیحی نمی‌دهد. گاهی فکر می‌کنم او کلّ این کتاب را نوشته تا به این‌جا برسد و این را بنویسد علی‌الخصوص با آن افتتاحیه و آن همه اشاراتِ سیاسی و انتخاباتی.



9

باز هم و بیش از این، می‌شود در بارة این کتاب نوشت. اما سرآخر به احساسِ ترحم و دلسوزیِ امیرخانی برای آن چشمانِ بلاکش هندوکش اشاره می‌کنم. احساسی که هر چند به نظر زیبا و انسانی می‌رسد اما زیرلایة زشتی از تحقیر هم ممکن است در آن یافت شود. تنها تصور کنید یکی از همسایه‌های غربی ایران (أعنی ترکیه) یا یکی از عربستان بیاید ایران و با نگاهی حسرت‌بار بگوید که این کشور زمانی جزئی از امت اسلام و بخشی از امپراتوریِ عربی بود. حتی هنوز لغاتِ بسیاری از زبانِ ما در فارسی باقی مانده و دلم می‌سوزد برای بیکاری‌ها، اعتیادها، فقرها، عقب‌ماندگی‌های فرهنگی و ... (که اگر در این زمینه عربستان و ترکیه هم هم‌درد باشند، می‌شود یک فرنگی را تصور کند که مشغولِ دلسوزی است) و حالا مخاطبِ این‌جایی چه تصوری می‌تواند از این دلسوزی داشته باشد؟ بعید می‌دانم که دست‌کم احساسِ او خوشایند باشد.

اما اصولا جهانگردی در یک کشورِ پس‌افتاده به همین کار می‌آید. کارِ نویسنده کاری غریب نیست. کاری بد و غیراخلاقی هم نیست. عوام هم می‌توانند به تحسینِ آن همه شجاعت در یک تنه و به کمکِ بنیادِ خانواده سفر کردن احسنت‌ها نثار کنند. نویسنده اصولا جز این کاری نمی‌تواند بکند. می‌تواند لطف کند و بر ملتی منت بگذارد و به سرزمین‌شان، سرزمینِ خطرناک، کثیف و پس‌افتاده‌شان سرک بکشد، به مسئولینِ داخلِ کشور و به نظامیانِ امریکایی و اروپایی غرغری کند و بالاخره با چشمانی اشک‌بار (و دلی به تمام سوخته از سرنوشتِ آیندة دخترکِ چشم‌تنگِ افغان که شباهتی هم به فرزندش ندارد) به مشهد برود و در برابرِ آن جانستانِ عالم، سلام کند و سلام برساند.

جانستانِ عالم اما می‌دانم که هم سلام‌ها را بی‌واسطه و پیش‌پیش شنیده و هم چشم امید از هیچ کس نه این سوی مرز و نه آن سوی مرز و نه در هیچ مرز دیگری ندارد. جانستانِ عالم، مدت‌هاست (قرن‌هاست) غریب افتاده. هنوز هم (با آن که قطارِ روزگار بسیار از قصرِ مأمون دور شده) غریب افتاده و غریب مانده. نویسندگان بسیار بر آن خاک آمده‌اند و رفته‌اند. اما گمانم جانستانِ عالم، سلطانِ خراسان، کماکان چشم‌انتظاریِ دیگری دارد.

========================================
207
دخترک حواس‌پرت: جوان‌مردی مردمی هستند مردم این دیار
http://eliaziz.blogfa.com/post-620.aspx

...-آبان90
هربار از سفری به ایران برمیگردم ، دوست دارم سر فرو بیفکنم و برخاک سرزمینم بوسه ای بی افشانم این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم برعکس پاره ای تن م را پشت خطوط مرزی" مید این بریطانیای کبیر" پاره ای از نگاه من مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه ... بلاکش هندوکش....

 

چند وقت پیش تو یک مقاله در مورد کتاب جانستان کابلستان خوندم و البته چند خطی را هم به رسم معرفی آورده ، اگه از رسم التحریر کتاب بگذریم که به صورت جدا از هم هست که باعث میشه یک مقدارخوندن سخت بشه  از کتاب نمیشه اشکال دیگری گرفت در مجموع کتاب بسیار جالبیه و جالبتراینکه آنقدر در مورد افغانستان روان صحبت میکنه که آدم مشتاق خوندن کتاب میشه و یک سری مسائلی را عنوان میکنه که آدم فکر نمیکنه اصلا تو افغانستان وجود داشته باشه و تازه آدم افغانستان را میتونه یک جور دیگه کشف کنه " بقول انجینیر رحیمی  شما اینگونه دست چین شان کرده اید به روشن فکران ما ویزا نمی دهید... کارگران هم بیش تر غیر قانونی می آیند.... بابت ویزا هم ارتشا میشود ...وقتی از کار ما پرسان کرد... باور نمی کرد در هرات دانش گاه باشد( نقل از جانستان کابلستان صفحه 133)" خلاصه این که اگه کسی به کتابهایی که در خصوص آداب و سنن کشورهای دیگه نوشته شده علاقمند باشه کتاب فوق العاده جالبی در زیر گفتگوی نویسنده کتاب با قوماندان در خصوص کنسلی پرواز را آوردم.

 

 

 

-         تکت داری ؟  کامی یر به ت تیلفون نزده اند ؟ اِ ستاد شو پشت سیم خاردار .. اگر گپی باشد باید با قوماندان بگویی.

 

+ رسماً بریده ام من برای ده صبح پرواز دارم و قاعدتاً گنجایش طیاره از مزار تا هرات بیش از پنج – شش نفر من بایستی باشد.

 

-         خوب گوش بگیرید از این میدان هوایی ام روز طیاره به سمت هرات نمی پرد روشن شد؟

 

+ چی؟ من تکت دارم؟ زن و بچه ی خرد من در هرات منتظرند

 

-         پرسان کرده ایم " خیریت" است یعنی این پندار کن می رفتی و طالب ها موشکت میزدند به طیاره ات و دود میشدی گفته میکنیم خیریت است هفته بعد بیا بدون تکت برو

 

شگفت زده ام ناجور زمان ، رسما بی ارزش است چه گونه میشود کسی تکت داشته باشد این سان آرام ؟ قبلا فکر میکردم در این دیار جان بی ارزش است ، حال می فهمم که زمان نیز

 

خلاصه اینکه رضا امیرخانی در جانستان کابلستان سفر کوتاه اما پرماجرایش به افغانستان را روایت می کند . پرسه در خاک همسایه فرصتی است برای نگاه کردن دوباره به ایران ، اتفاقات تازه و آینده ی پیش رو


========================================
206
روزنامه خراسان(جیم): پرسه در خاک همسایه
http://www.khorasannews.com/News.aspx?id=1163477&type=6&year=1390&month=8&day=7
مازیار حکاک-آبان90

رضا اميرخاني نويسنده‌اي پايبند به اصول است که صداقتش با قلمش عجين شده است. او که خالق نوستالژيک‌ترين رمان‌هاي نسل سومي‌ها نظير «ارميا»، «من او» و «ازبه» است در کتاب جديدش به افغانستان رفته تا با نگاهي متفاوت و منحصر به فرد به مسائل اين کشور و شباهت‌ها و قرابت‌هايش با کشورمان بپردازد.

ماجراي سفر اميرخاني به افغانستان از دعوت به همايشي در مشهد شروع مي‌شود که با ماجراجويي اميرخاني و خوش‌خدمتي کنسول‌گري افغانستان اين سفر در مهرماه سال 88 شکل تازه‌اي به خود مي‌گيرد و اين آغازي است براي نوشتن جانستان کابلستان؛ کتابي از جنس تمام کتاب‌هاي خواندني و پر ماجراي نويسنده. البته کتاب جديد اميرخاني با ماجراي صعودش به دماوند با يک تيم جوان و ناکامي هميشگي‌اش در سال‌ها پيش از اين و توقع مردم از او براي موضع گيري روشن در مسائل انتخابات شروع مي‌شود.

البته دلزدگي و فرار اميرخاني از مسائل و حاشيه‌‎هاي انتخابات و موضع گيري نکردن تا پايان کتاب ادامه دارد اما او در فصل هشتم به نام «انتخابتيات» به مقايسه انتخاب در چهار کشور ايران، افغانستان، لبنان و عراق پرداخته، با اين توضيح که نويسنده در روزها و يا ماه‌هاي پيش يا پس از انتخابات به اين سه کشور نزديک به کشورمان سفر کرده و شرايط را از نزديک درک کرده است. او همچنين در اين فصل درباره سياست‌هاي آمريکا در طرح خاورميانه بزرگ و نزديکي افغانستان به سه کشور از 4 کشور بريک (BRIC) يعني روسيه، هند و چين تحليل جالبي ارائه مي‌دهد که به واقع خواندني است.

اما جداي از اين موضوع بيشتر فصول کتاب به خاطرات اميرخاني از سفر زميني و چند روزه به افغانستان به همراه همسر و فرزند 2 ساله‌اش علي يا «لي‌جي» که اميرخاني او را در کتاب اين طور خطاب مي‌کند، اختصاص دارد. فارغ از سفر پر خطر او به شهرهاي هرات، مزار شريف و کابل و همين طور نگاه هنرمندانه او در به تصوير کشيدن موضوعات ريز و درشت اين کشور، قرابت‌هاي فرهنگي و اخلاقي و جوانمردي مردم افغان و پايبندي به سنت‌هاي نيکو مهم‌ترين مساله‌‎اي است که اميرخاني در اين کتاب روي آن دست گذاشته است و به آن تاکيد دارد. شايد متن پشت جلد کتاب گواهي بر همين نزديکي‌ها باشد...

«هربار وقتي از سفري به ايران برمي‌گردم دوست دارم سر فرو بيفکنم و بر خاک سرزمينم بوسه‌اي بيفشانم. اين اولين باري بود که چنين حسي نداشتم، به عکس، پاره‌اي از تن‌م را جا گذاشته بودم پشت خطوط مرزي، خطوط بي‌راه و بي‌روح مرزي. خطوط «ميد اين بريطانياي کبير»! پاره اي از نگاه من، مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه... بلاکش هندوکش....»

جانستان کابلستان در 9 فصل تدوين شده و با عکس‌هايي از دو عکاس نيشابوري که به طور اتفاقي در هرات با اميرخاني آشنا مي‌شوند و همين طور عکس‌هاي از خود نويسنده همراه است.


========================================
205
پیاده‌روی در اتوبان: جانستان کابلستان
http://piyaderavi.blogfa.com/post-66.aspx
محمدرضا وحیدزاده-مهر90

نيمة خالي ليوان:
يكم؛
جانستان براي اميرخاني كم است؛

 دوم؛ نقش نویسنده در کتاب کمی پررنگ است؛

سوم؛ برخی از خلاقیت‌های امیرخانی از رمق افتاده‌اند.

چهارم؛ زبان اثر زبر است.

نیمة پر لیوان:

یکم؛ زبان جانستان زبر است.

دوم؛ جای جانستان به شدت خالی بود.

سوم؛ زاویه‌دید امیرخانی قابل توجه است.

چهارم؛‌ جانستان یک قدم رو به جلو است.
این مطلب که پیش‌تر در نشریه‌ی آیه کار شده بود، عینا در سایت ارمیا کار شده است.
========================================
204
رساتر: روایتی از زمان
http://rasatar.ir/post-39.aspx
مصطبا-مهر90
بارها به دوستانم گفته ام و بارها از آنها شنیده ام که امیرخانی قلمش چیز دیگری است. هر چند بنده فکر می کنم "دیگر"ی وجود ندارد که چیز دیگرش امیرخانی باشد. اغراق کرده یا نکرده منظورم در حوزه ی فعالیت خودش است. جوان شناس و جوان پسند شناسنامه ی جوانی را خوب نوشتار می کند. در هر دوره مختص آن می نویسد. گاهی رمان، گاهی نقد سیاسی و گاهی هم سفرنامه. که این یکی را بیشتر دوست دارم. یا به قولی "دوست تر دارم".

البته فکر می کنم پس از اتمام مطالعه برخی کتب این نویسنده، نوعی احساس شبیه دلزدگی و بیشتر نشستن در من ایجاد می شود. هرچند حرفهای محرکی می زند ولی مرا که به شخصه خسته تر از همیشه فقط به فکر فرو می برد. فکر کردن خوب است؛ ولی دانسته ها زمانی به درد می خورند که دردی را بازگشایند. به معنای کلی، عملی شوند. این نکته ای است که وجود ندارد.

جانستان کابلستان را خواندم. ولی نه به تازگی که چند پارت از بین الطلوعین های رمضان را به آن اختصاص دادم. انصافا این کتاب را منصفانه تر دیدم. اکنون هر بار که به نوعی این کتاب به یادم می آید و یا می بینمش، نوستالژی رمضان نود را جلوه گر می شود. این مطلب را هم برای این می نویسم که همین دیشب بود با یکی از رفقا قدم زنان از امیرخانی حرف می زدیم و "جانستان کابلستان"ش.
اسمش را نقد نمی گذارم ولی دفاعیه هم نه!
با همه ی وقارت و خوش رفتاری طرح جلد و حسن تسمیه ی فصول، ولی نظمشان رعایت نشده است. که حتما پوزخندی می زنید و می گویید دست خودش که نبوده. سفرنامه است دیگر و ترتیبات روزمره او را مجبور به این فصل بندی کرده است. درست است. شاید بهتر بود می گفتم برنامه ی سفرش نظم کتاب را به هم زده است. در واقع در کتاب، بعضی مکان ها را بدون مقدمه دیدن می کنیم در حالی که احساسی متفاوت از فصل قبلی هنوز درگیرمان کرده است. ولی محل قرار گیری یک فصل (و نه خودش که به حق باید آورده می شد) که قرار هم نبوده جزوی از "جانستان کابلستان" باشد مرا اذیت می کند. "انتخاباتیات" را عارضم. ابن را هم گفتم برای خالی نبودن عریضه. چراکه این کتاب یکی از شاهکارهایش است و تقریبا مرا راضی کرده. بهترین نفع آن هم ایجاد تصویری صحیح از افعانستان در ذهنم است. البته حدس می زنم این فصل را به این خاطر در آن مکان قرار داده تا خواننده کتاب هنوز هم به دنبال بازگشت رضا به ایران باشد و کتاب را بدون هدف مطالعه نکند.

اکنون که این مطالب نگاشته می شود کتابش را پیش دست خودم آورده ام تا بخشهایی را ورق بزنم و نکاتی به خاطرم بیاید. حرص می خورم که چرا "داکیومنت" نکردمشان در زمان مطالعه. کاری که معمولا انجامش می دهیم (با دوستان). شاید به خاطر شکم سنگین حاصل از سحری ها بوده باشد. برای همین بیشتر می خواهم راجع به "مور و تیمور" حرف بزنم. و نیز بعضی انعکاساتش در نت. عده ای تغییر نامش داده اند به "جانستان ساکتستان"، عده ای هم زندگی را به خود تلخ کردند که جواب آن عده ی اول را بدهند. گفتند تکلیف این نویسنده مشخص نیست. گاهی رمان می نویسد، گاهی هم با رهبر همسفر می شود و سفرنامه. چرا در این مدت ذره ای موضع نشان نداد؟ شاید من هم شبیه او بودم در این مدت. همش فرار می کردم از این مباحث اعصاب خرد کن. هر چند وبلاگ "رساتر" و یا پروفایلم در کلوب فعال بود. آن هم به خاطر آنکه بحث رو در رو باعث کمی رنجیدگی خاطر می شد. البته امیر خانی دلایل دیگری داشت. او هنوز حقیقت را نمی دانست. شاید هم نمی توانست پیدایش کند. دقیقا حال و روز اکنون بنده که هاج و واج مانده ام و بیشتر از سیاسی نوشتن به فرهنگ و هنر سرک می کشم.

چند جمله ای هم در ارتباط با بقیه کتاب بنویسم و آن این که برای من اوج کتاب جایی بود که نویسنده در فصل "تحریرات هرات" پنج شنبه ی تلخی را تجربه می کند. شاید به خاطر حس تلخ دوستی بنده است که عجیب عجین شده است با این لحظات و دوستشان دارم. ولی مهمتر از همه، این کشف نه چندان مخفی نویسنده بود که برایم جالب از آب در آمد. گاهی برای من هم شبیه این اتفاق افتاده است که دعوت غریبه ای را نیک تر بیابم. غریبه ای که نه جیب هایش از نفت پر شده باشد و نه طلبکار از هموطنی در دیار غربت.
========================================
203
فارس نیوز: سفره‌ای که نویسندگان برای منتقدان می‌گشایند
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900729000307
...-مهر90
با این محاسبه، هریک از خریداران کتاب خواهند فهمید که مثلاً جانستان کابلستان نوشته رضا امیرخانی در هر نوبت چاپ، حدود 2 میلیون تومان نصیب نویسنده‌اش خواهد کرد و اینکه کتاب‌های شعر، چه حق‌التألیف فاجعه‌باری دارند.
 
با همین محاسبات ساده می‌شود فهمید که جز تعداد بسیار بسیار معدودی از نویسندگان و شاعران، مانند مصطفی مستور، رضا امیرخانی، مجید قیصری، زویا پیرزاد، داوود غفارزادگان، محمدرضا بایرامی، سیدمهدی شجاعی، محمدرضا عبدالملکیان، زنده‌یاد قیصر امین‌پور، فاضل نظری و ... سایر نویسندگان نخواهند توانست با این قانون و فرمول پرداخت حق‌التألیف در روزگار کنونی، زندگی خود را به سادگی و راحتی اداره کنند.

========================================
202
بی‌دلیل: جانستان کابلستان
http://bidalill.blogfa.com/post-3.aspx
Mr.P -مهر90
چند روز پیش رفته بودم جلسه ی نقد کتاب "جانستان کابلستان" رضا امیرخانی، جلسه ی جالبی بود و جالبتر اینکه وقتی ازش پرسیدم که "آیا هنوز هم نویسنده ای هست که تاثیر مستقیم بر روی نوشتنتون بذاره؟" گفت: کار ما تو نویسندگی مثل اختلاس میمونه تو جامعه!!!! [صدای خنده ی حضّار]شما وقتی از یه نفر بدزدی، خیلی زود مشخص میشه و مچتو میگیرن، ولی حالا اگه اون یه نفر تبدیل بشن به 1000 نفر، دیگه کسی نمیفهمه و ...
========================================
201
سبز و سفید و قرمز: هم وتن دور از وطن
http://3dayema.blogfa.com/post-66.aspx
ز.م.م.-مهر90
کتابهای رضا امیر خانی کلا این جوریه که انگار داری با دوستت راجع به یه موضوعی تلفنی حرف میزنی

اصلا خسته گی نداره-بعضی جاهاش چاره ای نداری جز اینکه قهقهه بزنی و بعضی جاهاش بی اختیار دپرس میشی و گریه ات میگیره. یک نویسنده ی مومن –معتقدو البته منتقد با یک قلم فوق العاده...

(این نظر کاملا شخصیه) وقت داستان نوشتن را صرف هیچ کار دیگری نمی کنم!

این بار هم من وقتی جانستان کابلستان رو خوندم و البته بعدش برنامه ی راز که اقای طالب زاده دو نفر از شعرای افغان رو دعوت کرده بودند و چند تا مقاله هم در مورد افغانستان وحفظ ارزش ها واشتراکات بین ما و افغان ها

کلا نظرم در مورد افغانستان از کاملا منفی به کاملا مثبت تغییر کرده

انگار افغانستان بخش گم شده ای از جان من بود که با خواندن جانستان پیدا شده

ولی این جان بیمار ونیازمند تیمار.

دلیل ان همه سیاه نمایی های سالهای قبل رو نمیتونم درک کنم

حالا واقعا مسائلشون برام مساله است.وچقدر الان همون مرزهای میداین انگلند برام کم رنگ اند.

افغانی همون هم وطنیه که به زور مرز دور از وطنشه

دوران بالغ شدن فکری ما همزمان با جوی بود که حداقل من وقتی توی کتاب دبیرستان

شعر استاد کاظمی رو خوندم خیلی خیلی تعجب کردم از افغانستان اونروز و شعر و شاعری؟!!

من انقدر سیاه فکر میکردم!!!!

فقط از افغانستان القاعده شنیده بودیم و جنگ وبدبختی بدون هیچ اثری از شعر و هنر و زندگی..

مگر همسایه سایه نیست؟پس چرا اینقدر بی خبریم از حال بلاکش هندوکش؟!

به نظر من این ها تاثیراتی بود که تبلیغات در من ایجاد کرده بود.

البته الان راحت تر طرز تفکر غرب و اهالی اش رو نسبت به ایران درک میکنم وقتی توی فیلم هاشون ایرانی ها با اسب و الاغ رفت و امد میکنن وکلا همه چیز داغونه..

این بلاییه که حتی هالیوود با تروریست جلوه دادن به سر چهره ی اسلامی عرب ها(به عنوان نماینده ی کل مسلمانان)اورد تا راحت جنایت کنه در فلسطین و عراق و افغانستان و امروز لیبی و مصر و بحرین

و اب از اب توی دل مردمش تکون نخوره ...

پ.ن۱:

پ.ن۲:تشکر ویژه از اقای امیرخانی عزیز برای نوشتن چنین کتابی

در همين رابطه :
.آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(10)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(9)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(8)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(7)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(6)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(5)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(4)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(3)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(2)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(1)

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٦٨٢١٥٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٥٥٤٩
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Yvan Arpa even muses on the fact that it is difficult rolex replica to get traditional mechanical watches in Switzerland, suggesting that, perhaps, using smartwatch movements (hardware) might be a possible solution for rolex replica smaller, more creative (and flexible) Swiss watch makers. This gold and diamond laden concept is as much a "what if" as it is a "we await the first order." Talk rolex replica sale about making people feel like their gold Apple Watch Edition pieces aren't as exclusive any longer. Another important implication of something such as this, goes back to the notion that Apple and other smartwatch companies are keen to enter the luxury and rolex replica sale fashion worlds as much as possible. A huge concern of rolex replica sale Apple, is to offer enough Apple Watch variety, so that people don't feel as though replica watches sale they are all wearing similar items.