تاريخ انتشار : ١٥:٤٦ ١٦/١/١٣٩١

آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(14)
جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر بیست مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ديدن دویست و شصت نظر قبلي به لينك پايين صفحه مراجعه فرماييد.

========================================
280
پژواک هنر و اندیشه: نقدی بر جانستان کابلستان
http://razavi47.blogfa.com/post/57
سیدعبدالله رضوی مالستانی-اردیبهشت91
یکی نقایص این کتاب همین استفاده های ناشیانه ومن در آوردی از اصطلاحات زبانی فارسی زبانان افغانستان است البته این بدعت وتحریف زبانی را فقط نویسنده این کتاب مرتکب نشده بلکه سایر هنر مندان وفیلم سازان ایرانی هم وقتی فیلمی با رویکرد افغانی می نویسند از همین اصطلاحات ساختگی خود شان از زبان شخص افغانی استفاده میکنند دلیل این تحریفات شاید عدم آشنای آنها با اصطلاحات رایج افغانی باشد که می طلبد، از فرهنگیان افغانی که کم هم نیستند مدد بگیرند تا دچار اینگونه تحریفات نشوند.
این مطلب عینا در سایت ارمیا کار شده است.
========================================
279
گاز مورچه: حرمت غریب
http://gaz-e-moorche.mihanblog.com/post/272
مورچه کتابخون-اردیبهشت91
برمی­گردم به سمتِ سرباز که کنار گاری ایستاده است و (هنوز) دست به چمدان نزده است... سرسری دستی می کشد داخل چمدان و با ­صدایی خشن که حالا به آن عادت کرده ام، می گوید:

"این جی ، هیچ کس بی اجازه دست نمیزند به اثاث غریب... افغان حرمتِ غریب را دارد ."


چنان با صدای بلند این جملات را می گوید که آدم خیال می کند مشغول ِ متلک انداختن است به ما ایرانی ها .سعی میکنم به دل نگیرم ...!
========================================
278
هفته نامه‌ی روی‌کرد: جانستان
http://rooikard.ir/showessay.php?id=55&issue=4
http://delnevtah.blogfa.com/post-22.aspx
سعید شیرخانی-اردیبهشت91
شب است و هر چه به «کتل سنگی» نزدیک‌تر می‌شویم،وهم بیش‌تر می گیردم.خانه‌ها کوچک‌تر می‌شوند و خیابان‌ها شلوغ‌تر.پر از اتوبوس و تریلی و کامیون.همه در هم فرورفته.سپر به سپر لاری پشت لاری صف کشیده است و در این میان تک و توک تیز روی هم می‌بینی که کجکی بین آن همه لاری فشرده شده است.ترافیکی بیش از حد تصور.فضایی به شدت مردانه.چهره‌هایی خسته و جدی؛نه چندان مهربان.همه‌ی این‌ها در خاک باد کابل،دیوانه می‌کند آدم سالم را،چه برسد به دیوانه ای مثل من...

جمعیت در هم می‌لولند.نمی‌توانم این جا را به هیچ جای دیگر در عالم تشبیه کنم.نوعی شکوه در عین ویرانی،نوعی هیبت در عین خاک ساری...هیکل فروریخته‌ی سلیمانی شاید...از شلوغی و در هم تنیدگی آدم‌ها در کنار جاده و در دل خاک‌های بیابان،کنار اتومبیل‌ها و اتوبوس‌ها و تریلی‌ها،یاد عرفات می‌افتم و مشعر.از بوی ناکی و پراکندگی قراضه و زباله و در هم لولیدن جمعیت یاد دهلی قدیم می‌افتم و حاشیه نشین های بمبئی.از وهم و ترس و تاریکی و خشونت پنهان در فضا یاد خیابان صد و پنجاهم هارلم.از شلوغی و صدای بوق و فریاد شاگرد راننده‌ها و راه گرفتن‌ها،یاد ترمینال جنوب بیست سال پیش تهران...و همه‌ی این‌ها که نوشتم،هیچ نمی‌تواند کسی را رهنمون کند به حاق حقیقت کتل سنگی در شب شنبه یازدهم مهر ماه هشتاد و هشت...شبی که طبق حساب و کتاب من و تدبیر عبد قرار بود در مشهد باشیم و حسب حال روزگار و تقدیر پروردگار،وسط کتل سنگیم...»(جانستان کابلستان،ص ۲۵۰)

بخشی از کتاب را ابتدای کار آوردم،نه برای اینکه کاغذ سیاه کرده باشم و یادداشتم را بلند تر.این یک برگ را از سیصد و پنجاه صفحه‌ی آخرین اثر رضا امیرخانی آوردم تا شما را با حال و هوای اثر آشنا سازم.رضا امیرخانی،زاده‌ی ۲۷ اردی بهشت ماه،۵۲ ی شمسی در تهران است و دانش آموز تیزهوشان علامه حلی و دانش جوی مکانیک صنعتی شریف.دوران تحصیل اش را با ساخت هواپیمای تک نفره و جایزه گرفتن در جشنواره خوارزمی گذراند و سابقه‌ی کاری‌اش را با معلمی در همان علامه حلی ،قلم زدن در نشریات،مدیریت سایت لوح و سرانجام به چاپ رساندن ۱۰ اثر تا امروز،درخشان کرد.

امیرخانی اولین اثرش را در حالی که تنها ۲۲ سال داشت به چاپ رساند و رمان ارمیا یکی از آثار درخشان او نیز هست.بعد تر مجموعه داستان ناصر ارمنی را در سال ۷۸ و سپس رمان «من او» از این نویسنده انتشار یافت،رمانی بلند با خط داستانی و ترکیب متفاوت نسبت به دیگر آثار.من او باعث شد نگاه‌ها معطوف به امیرخانی شود و همه منتظر آثار بعدی او باشند.داستان بلند «از به»،سفرنامه‌ی دلنشین «داستان سیستان» درباره‌ی مقام معظم رهبری به سیستان و بلوچستان و مقاله‌ی بلند «نشت نشا» پیرامون مسئله فرار مغزها سه اثر دیگر امیرخانی تا قبل از سومین رمان او هستند.«بیوتن» سومین رمان رضا امیرخانی در سال ۸۷ به چاپ رسید.نویسنده با بهره گیری از شخصیت رمان ارمیا،خواننده را به سفری در سرزمین فرصت‌ها،ایالات متحده می‌برد.

سرلوحه‌ها که مجموعه یادداشت‌های امیرخانی در سایت لوح بود در همان سال به چاپ رسید و بعد از آن مقاله‌ی بلند «نفحات نفت» پیرامون سیاست‌های نفتی و اقتصادی دولت به لیست آثار امیرخانی اضافه شد،مقاله ای جذاب و خواندنی پیرامون موضوعی خشک و کم مخاطب.

جانستان کابلستان به عنوان آخرین اثر امیرخانی به وضوح،پختگی و تجربه‌ی او را از آثار دیگر نمایش می‌دهد.جانستان کابلستان بدون در نظر گرفتن قوت‌های ساختاری و محتوایی‌اش همین که به ما می‌گوید یک نویسنده به جای سفر به پاریس و نیویورک و سیدنی،به همین بلاد بیخ گوشمان رفته و آن هم نه با سفارش دولتی و دعوت مسئولین فرهنگ افغانستان و برای چند دیدار رسمی،بلکه با دست خالی و بدون پشتیبان و همراه خانواده.همین یک جنبه‌ی کار جای سجده شکر دارد و حمد و ثنای پروردگار.

آخرین اثر امیرخانی به سان دیگر آثارش از رسم‌الخط مختص او بهره می‌برد و جدا نویسی های جالب توجه اش.باز هم فصل بندی‌های جذاب و متفاوت،که با نام‌های: مور و تیمور،مشهورات هرات،متواترات هرات،تحریرات هرات،زائر زار و نزار مزار،بلخ؛الخ...،تقابل با کابل،انتخاباتیات و بلاکش هندوکش،خواننده را از مرز دوغارون وارد افغانستان می‌کند و هرات،کابل،مزار و دیگر شهرهای این بلاد همسایه را برایش به تصویر می کشد.پرداخت داستانی در یک سفرنامه ساده باعث شده جانستان کابلستان بی شباهت به یک رمان نباشد.داستان یک نویسنده که به خاطر فرار از پاسخ گویی در مورد فضای سیاسی کشورش و به بهانه ی دعوت غیر رسمی یک دوست فرهنگی افغانی،همراه با همسر و فرزند خردسالش،عازم کشور همسایه می‌شود و در آن جا به شباهت‌های فرهنگی،تاریخی و ادبی دو ملت پی می‌برد.

جانستان کابلستان یک پرداخت همه جانبه به مسئله افغانستان است.نه یک سفرنامه‌ی ساده،امیر خانی در طول این سفر بحث‌های متفاوتی را پیش روی خواننده می‌گذارد،مسئله‌ی سیاست‌های اقتصادی افغانستان،انتخابات اخیر و پیروزی کرزی،حضور نیروهای امریکایی و برخوردهای مردم در بعد سیاست،مسئله‌ی آثار باستانی،شباهت برخی از محله های قدیمی،به ایران هشتاد سال پیش و روایت‌های تاریخی که ایران و افغانستان را به یکدیگر مرتبط می‌سازد،در بعد تاریخی،مسئله‌ی زبان فارسی از بین رفته‌ی ما و زبان فارسی افغانستان که با سیاست‌های دولت و دخالت‌های امریکا در حال از بین رفتن است،در بعد ادبیاتی و مسئله‌ی شیعه و سنی و وحدتشان و عقاید مذهبی مردم این دیار و زیارت گاه‌هایشان در بعد مذهبی،تنها چند نمونه از ابعاد مورد اشاره‌ی امیرخانی در این کتاب است.

رضا امیرخانی نویسنده ای محبوب است و نباید در این مسئله شک کرد؛فروش ۵۵۰ نسخه در ساعت جانستان کابلستان در نمایشگاه کتاب،این گفته را اثبات می‌کند،امیرخانی این محبوبیت را مدیون سبک نوشتاری خاص خودش است و مهارتش در القای مفهوم و ایجاد ارتباط با خواننده.امید است رضا امیرخانی در اثر بعدی خود،رمان «قیدار» و دیگرآثارش،سیر صعودی را پیش بگیرد و هیچ وقت شاهد نزول کیفیت آثار او نباشیم

« هر بار وقتی از سفری به ایران باز می‌گردم،دوست دارم سر فرو بی افکنم و بر خاک سرزمینم بوسه ای بی افشانم.این اولین باری بود که چنین حسی نداشتم.برعکس پاره ای از تنم را جا گذاشته بودم پشت خطوط مرزی.خطوط «میان این بریتانیای کبیر»! پاره ای از نگاه من،مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه...بلاکش هندوکش....»(جانستان کابلستان،ص ۳۴۷)

========================================
277
پرستوی مهاجر: بلاکش هندوکش
http://www.parastoemohajer.com/refugee/tahlil/2968-marfe-ktab-002blaksh-hndvksh.html
...-اردیبهشت91

چند صبح پیش روی تخت خودم چند تا مشت نثار کتابی که میان دستانم بود کرده بودم. نه به خاطر اینکه دوستش نداشتم، اتفاقا این قدر دوستش داشتم که هزار دفعه روی گوشه هایش دست کشیدم تا مثل روز اول تیز بمانند. شاید مهم ترین قسمت یک کتاب گوشه های جلدش باشد. البته بعد از محتوا و نویسنده و نام کتاب و غیره.

داشتم می گفتم. نه به خاطر اینکه دوستش نداشتم به خاطر اینکه در یک بحث ساده ی معمولی همه ی حرف هایی را که من اگر بودم می زدم را گفته بود ولی اصلی ترین و کلیدی ترین جمله را به کار نبرده بود و همان به کار نبردن سبب به وجود آمدن چند مشت شد که به روی کتاب فرود آمد نه حتی به این خاطر که جمله را به کار نبرده بود به خاطر اینکه که مخاطب ( که خودم باشم) به جواب سوالش نرسیده بود بالاخره. جواب سوال که نه جواب حرفی که چندین و چند سال بود در برابر، طرفداران برادران افغان می زد.

شاید بلاکش هندوکش نام مناسب تری باشد برای جانستان کابلستان و خیلی حرف ها داشته باشد در برای مثل من هایی که همیشه می گفتند، افغان باید به جای فرار، دفاع می کرد و به جای اینکه نظاره گر گذر طالبان، آمریکا و مستکبران از رنگ و روی مختلف باشد مقابلشان می ایستاد.

و برخلاف بعضی ها که می گفتند "شاید نمی توانستند!" حرف های بیشتری داشت، برای من هایی که همیشه در جواب"شاید نمی توانستند" تمثیل جنگ هشت ساله ی مان را می آورد و ایستادن در مقابل دشمنی که از چندین کشور حمایت می شد.

من که ایستادنمان را ندیدم. تمثیلش را شنیدم و تکرار کردم. ولی همان تفاوت دخترک هشت ماهه ی کابل با لی جی  در جانستان کابلستان نشانگر همان ایستادگی است که ندیدم. لی جی هم غریبه نیست. یک پسر کوچولو است مثل علی خودمان که بزرگ میشود و تا چند سال دیگر به مدرسه می رود و تا چند وقت دیگر دانش گاه.. خیلی که بدبیاری بیاورد در زنده گی، رتبه اش سه رقمی می شود و... مسیری مملو از موفقیت های بزرگ و کوچک.  و آن دختر... بقیه اش را کتاب می گوید.

شاید بلاکش هندوکش نام مناسب تری باشد برای جانستان کابلستان و خیلی حرف ها داشته باشد برای من هایی که افغان و افغانستان را در میان خاک و خل های ساختمان سازی هایمان دیده بودیم و در بیشتر زندگی یاد گرفته بودیم که باید از افغانی ها ترسید. چون بچه ها را می دزدند، گروگان می گیرند و خیلی کارهای دیگر که انگار از هیچ ایرانی ای برنیامده و نمی آید.

بلاکش هندوکش همان قدر که کوتاهی افغان در رساندن فرهنگ و ادب خودش به ایرانی را به تصویر کشیده بود کوتاهی ایرانی را از شناختن برادر همسایه اش مورد انتقاد قرار داده بود و خیلی حرف داشت برای مثل من هایی که... خودتان می دانید.

نظر من را بخواهید بلاکش هندوکش صد برابر اسم مناسب تری است برای جانستان کابلستان. بلاکش هندوکش خیلی حرف ها دارد از گسل ها و شکافتگی ها بین افغان و همبستگی ایرانی خیلی حرف دارد برای مثل من هایی که هر طور می خواهد راجع به طرفدار گروه سیاسی مخالفشان فکر می کند و شعار همبستگی ایرانی سر می دهد و هر 22 بهمن با کاغذ رنگی آدم های دست به دست هم می سازد و به در و دیوار مدرسه اش می چسباند و هزار بار حرف های امام را راجع به همبستگی می خواند و ذوق می کند و افتخار می کند و فخر می فروشد و افغان و افغانی را به خاطر عدم همبستگی و پیوستگی به باد انتقاد می گیرد.

شاید ادیب هراتی هیچ وقت نفهمیده باشد که چرا جنگ ایران لب مرز ها ماند و جنگ افغان تا خانه های مردم آمد. ادیب هراتی نفهمید اشکال ندارد نه که اشکال نداشته باشد. داشتنش را دارد، ولی در برابر فاجعه ای که نفهمیدن مثل من هایی به بار می آورد، هیچ است. اگر نفهمیم که چرا جنگ ایران پشت مرز ها ماند و جنگ افغان تا خانه های مردم آمد چنان کفر نعمتی کرده ایم که نگو و نپرس.

بلاکش هندوکش دلیلش را تفاوت بین سید حسن نصرالله و اسامه بن لادن می داند. حالا فهمیدن تفاوت میان این دو و ارتباطشان با ایران و دگر مسائل بماند با خودتان و خواندن کتاب و خیلی فکر ها دیگر که مثل من هایی باید بکنند.

 عبارت "بلاکش هندوکش" شاید تصویر بهتری بدهد از کتابی که برایمان آن سوی خطوط مید این بریطانیای کبیر را نمایان می کند و خیلی حرف ها می زند از خودمان. (شاید چون ایران و افغان بیش از کمی به هم نزدیک اند.)

بلاکش هندوکش، روایت سفر افغانستان نیست... روایتی است از خودمان به خودمان....

پ.ن: جانستان کابلستان را بخوانید. نه تنها به این خاطر که امیرخانی خواندن مد است. به خاطر اینکه ارزش خواندن دارد. خیلی.
========================================
276
پردیس: جانستان
http://hosseinb.blogfa.com/post-261.aspx
حسین-اردیبهشت91

5 شنبه ها روز تعطیلی و تنبلی منه و تا هر وقت که بشه می خوابم .

5 شنبه ها من و فسقل خونه ایم و عیال میره کلاس تا خلوت پدر و دختری داشته باشیم .

5 شنبه ها کارهای عقب افتاده و مورد علاقه ام رو انجام میدم ، مثلا پختن دیزی برای ناهار توی دوگوله .

 5 شنبه این بار قصدم خوندن کتاب تازه "رضا امیر خانی "بود : جانستان کابلستان ( سفرنامه افغانستان )

5 شنبه ای بعد از نماز صبح نخوابیدم و روی تخت و توی خلوت و خنکای صبح با امیر خانی همراه شدم که درست تابستان 88 که ما برای فتح دماوند  رفتیم اون هم بعد از چند صعود ناموفق، فاتح بام ایران شده و این یعنی همزاد پنداری با نویسنده .

بعد هم ، سفر در مهر ماه بدون برنامه قبلی به کشور افغانستان به همراه همسر و البته پسر یک و نیم ساله اش که درست شبیه سفر همون تابستان من و عیال و فسقل به عراق بود و مرد یه خانواده مسافر به یه کشور جنگ زده چه حسی می تونه داشته باشه و باز هم ...

امیر خانی داره از هرات و شباهت اش با اصفهان می نویسه که فسقل بیدار میشه واز من سراغ عکس اش رو میگیره . دیدارهای ادبی با اساتید دانشگاه رو می خونم و فسقل جوجه رنگی اش رو آورده توی تخت و براش جا می اندازه و می خوابوندش .

رسیدم به برنامه ریزی برای رفتن به مزار شریف و برای خوردن صبحانه برنامه ریزی می کنم . فسقل می دونه که من در خوردن تمام صبحانه اش قاطع هستم و تا من ظرفها رو بشورم همه نون قندی و پنیرش رو می خوره .

هوای بهاری بعد از بارون به هوس ام میندازه تا بریم توی حیاط تا هم من آزادانه با نوشته ها همراه بشم و هم فسقل و جوجه ها گشتی توی حیاط بزنن .

دارم از سفر زمینی کابل به مزار می خونم  و سختی هاش ، که فسقل مدام  میاد و از کنار من که روی پله های آهنی نشستم به سختی رد میشه .  

جام رو عوض می کنم و روی یونولیت تخم ماهی قزل آلای فرانسوی میشینم و غرق در بررسی امیر خانی از نظریه هایی در مورد مزار شریف و قبر علی ابن ابی طالب در افغانستان هستم که روی زمین می افتم و صدای خنده فسقل که منو روی یونولیت های خرد شده نگاه می کنه .

توی میدان هوایی ( فرودگاه ) مزار شریف مشکلاتی هست و سفر هواپیمایی مزار به هرات و پیش خانواده رو برای  امیر خانی غیر ممکن می کنه و همسایه هم توی حیاط اومده و از مشکلات دیشب و گوسفند سر بریدنشون جلوی پای حاجی میگه و از من که توی پوست کندن و خرد کردن کمک پیرمرد قصاب کردم تشکر می کنه .

حالا نویسنده سفر نامه به کابل برگشته و عیال هم به خونه بر می گرده و من از خدا خواسته فسقل رو به اون می سپارم و میرم روی تخت و از گشت و گذار توی کابل می خونم .

دارم بررسی چهار انتخابات سال 88 در ایران ، افغانستان ، عراق و لبنان رو می خونم که عیال میاد و چیزهایی میگه و من منگ در این ارتباطات سیاسی و اجتماعی ام و نمی فهمم چی میگه و من چی جواب اش میدم .

رسیدم به کشورهای بریک ( برزیل ، روسیه ، هند و چین ) جمعیت و تولید و همچینی ارتباط اونها با هم و با اقتصاد جهانی که عیال یاد آوری می کنه برای آبگوشت ناهار باید نون سنگک تازه و سبزی خوردن بگیرم .

لباس می پوشم نشئه از هوای بهاری وارتباط زبانی مون با کشورهای فارسی زبان و جواب جالب امیرخانی به دو تاجر فرانسوی که گفته بود من بین ایران و افغانستان "لغت " تجارت می کنم ، پشت دوچرخه نشستم و رکاب می زنم . توی نانوایی سنگکی سفارش دو تا نون سبوسدار و سه تا نون کنجد دار میدم و روی نیمکت می نشینم و کلمات و محاورات افغانی رو با فارسی مقایسه و تکرار می کنم که اونها از ما سی سال عقب ترن و ما با سیر نزولی مون پنج ساله به اونها خواهیم رسید .

سبزی خوردن به دست بر می گردم خونه و اول از همه دنبه و پیاز توی آبگوشت رو می کوبم و بهش رب می زنم . تا عیال سبزی پاک  کنه و بشوره من همراه امیرخانی به ایران برگشتم و درست اذان ظهر رو که میشنوم ، امیر خانی به گنبد طلایی امام رضا رسیده و داره برای اونهایی که توی سفر همراهی و یاری اش کردن دعا می کنه .

پی نوشت : اعتراف  می کنم ، کاملا جوگیر ادبیات داستان هستم .


========================================
275
پژواک هنر و اندیشه:  نگاهی به کتاب جانستان کابلستان( سفر نامه رضا امیر خانی)
http://razavi47.blogfa.com/post/57/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8
رضوی مالستانی-فروردین91
کتاب مذکوررابه راهنمایی یک دوست بدست آوردم. در آغاز فکر میکردم این کتاب تا این حد مجذوبم نمی کند اول اینکه نامش بسیار نامانوس وبدور از ادبیات رایج امروزی است دوم اینکه نویسنده اش را چندان نمی شناختم وبعید میدانستم افرادی با این رویکرد ودیدگاه متفاوت نسبت به جغرافیای دیگر زبان فارسی یعنی افغانستان امروز وخراسان دیروز درمیان نویسندگان ایرانی بجزمحمدحسین جعفریان وجودداشته باشد !!

گرچند نظر نویسنده را در باره قدمت تاریخی کشورم نمی پذیرم (که افغانستان را جز ایران قدیم میداند حال انکه به شواهد تاریخی در گذشته ها دو محدوده جغرافیایی معروف فارسی زبان یعنی (خراسان وفارس) وجودداشته که خراسان ازمحدوده نیشابوروسبزواروافغانستان فعلی تا ماوراءانهر را شامل میشده وفارس به بخشی از ایران کنونی وقسمتی از عراق واطراف آن اطلاق میشده است وگاهی هم بر اثر یورش فرمانروایان ،حدود مناطق، تغییر می یافته ودست به دست میشده که درمقاله دیگر در همین وب گاه به این موضوع اشاره نموده ام .[1])

صمیمیت نویسنده:

اما دید گاه نویسنده در باره حفظ میراث مشترک فارسی زبابان در افغانستان وصمیمیت ایشان نسبت به همزبانان افغانی اش وارائه واقعیت های ملموس از عواطف ناب انسانی که در مواجهه با مردم در افغانستان آنرا لمس نموده بسیار ستودنی است زیرا در جای جای این کتاب با توصیفات صمیمانه او رو برو میشویم وحیرتش را (از مشاهده آنهمه لطف وانسانیت وعواطف ناب انسانی افغانها )با عبارت های نظیر: «جوانمرد مردمی هستند مردم این دیار ویا نیک مردمی هستند مردم این دیار یا آداب دان مردمی هستند مردم این دیار»به کرات در این کتاب می بینیم که بسیار اعجاب انگیز است: مثلا در آغاز ورود به افغانستان در مرز هرات از برخورد پلیس مرزی گرفته تا کودکی که سیمکارت خط روشن میفروشد وبازرس خانم که زنها را بازرسی میکند وهمه وهمه بر خلاف تصوری که از افغانستان دارد متفاوت است نسبت به آنطرف مرز که با قوانین خشن وفرهنگ کم عاطفگی وخشونت افراد نسبت بهم همراه است واینجا (درافغانستان)همه چیزبه راحتی وبدون تکلف بایان می یابد وهمه جا عاطفه انسانی تجلی دارد که نویسنده را به حیرت وتعجب فرو.برده وبه تحسین واداشته است!!آنجا که بازرس گمرک افغانی جهت بازرسی همسراو می گوید؟«این سیاه سر را بفرست به اطاق تا پیر زال تلاشی کند» او که معنای تلاشی وسیاه سر را نفهمیده با همان توهم عدم اعتماد که در کشورش حاکم است چنین می نویسد :من نگران چمدان و..نیستم بلکه نگران همسرم هستم که درآن فضای مخروبه منحوس میرود به سمت اطاقک کاهگلی ومن هم باید همراهش بروم !!!به راستی اگر فضای بی اعتمادی نمی بودچنین افکاری در ذهن نویسنده حتی خطور نمی کرد چون سرباز با حرمت تمام گفته که:( سیاه سر را بفرست تا پیر زال تلاشی کند) واینجا جای کدام سوء ظن یا احتمال خیانت نمی رود .لذا سرباز با ناراحتی میگوید:(ها چه خیال کردی؟!افغانی غیوراست خودش خواهر مادر دارد ...)ونویسنده در اینجا صادقانه اعتراف میکند : «درست است افغانی غیور است برمنکرش لعنت . » گذشته از این وقتی بر میگردد ومی بیند که بازرس هنوز به چمدانش دست نزده حیرتش بیشتر میشود.سرباز میگوید(بکس کلان را بسته نکن هنوزتلاشی نکرده ام این جی هیچکس بی اجازه دست نمی زند به اثاث غریب .افغان حرمت غریب را دارد.) نویسنده اینجا قضایای تلخ رادر ذهنش مرور میکند ومی نویسد:« این سرباز چنان بلند این جمله را ادا می کند که آدم خیال میکند مشغول متلک انداختن به ما ایرانی هاست» که حرمت برادران غریب افغانی شان را چگونه با برخوردآنچنانی نگه داشته اند؟!!

وقتی در هرات می رسد اینگونه می نویسد «به هتل تجارت میرویم کنار ورودی دو نفر بالباس افغانی وکلاشینکف ایستاده اند نمی دانم برای چی به احترام خانواده راه را باز میکنند آداب دان مردمی هستند مردم این دیار» اینگونه برخوردهای انسانی سبب می شود که او خود را غریبه فرض نکند چنانچه تلفنی با دوست نویسنده افغانی اش میگوید که امروز به هرات رسیده ام رفیق هراتی اش میگوید رسیدن بخیر من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر جسور باشید که به هرات بیایید خیلی جسورانه جواب میدهد که :« دختران مکش مرگ مای اروپایی به افغانستان سفر میکنند اما سفر یک همزبان هم تباربه وطن فرهنگی اش که جسارت نمی طلبد!!»وایکاش همه هم تباران او اینگونه دیدگاه میداشتند ودر عمل وگفتار خودرا یک همزبان هم تبارمی دانستند!!و از هم تباران مولانا ی بلخ وسنایی غزنوی وناصر خسرو قبادیانی بلخی وبوعلی سینای بلخی که همه افتخارات ادعایی آنان به شمار میرود با کلمات توهین آمیز (افاغنه واتباع بیگانه و...) استقبال آنچنانی نمی کردند تا مایه خفت (آقای امیر خانی) این نویسنده صمیمی وعاشق کابلستان نمی شدند.

همزبانی وبی زبانی

باید گفت که متاسفانه مردم ما با همه این اشتراکات فرهنگی وهمزبانی دچار نوعی بیگانگی نسبت به همزبانان ایرانی شان هستند دلیلش هم بسیار روشن است: آقای امیر خانی به عنوان نمونه وقتی به ارگ هرات میرود تا ازان مکان تاریخی دیدن کند چنین مینویسد:کنار دروازه قلعه ،یاهمان ارگ، دکه ای هست که رو ی آن نوشته اند "تکت فروشی"هرچه صدا میزنم کسی نیست باهمسرم دوربین بدست خیلی راحت وارد میشویم به قلعه ای که چه بساپاد شاهان جهان گشا را پشت در نگاه داشته بود.ناگهان یک قوماندان که سبیلش تا بنا گوش در رفته کلاش بدست فریاد میکشد : هی مرتکه کجا میشوی؟{راستی چرا در مورد زبان دری ما بیشتر ایرانی ها اینگونه قضاوت میکنند؟هیچ افغانی نمیگوید کجا" میشوی" بلکه میگه کجا میروی و...درباره این گونه تحریفات که یکی از نقایص این کتاب است بطور جداگانه خواهم پرداخت }وقتی با اعتراف مسئول ارگ رو برو میشود که چرا بدون بلیط وارد شده اند؟میگوید در باز بود ما هم وارد شدیم .مسئول ارگ میگوید: ایرانی هستید؟ میگوید بله همزبان وهم دین شما. مسئول ارگ میگوید : خوب است خوب است باید بروید بیرون هم دین وهمزبان شما...{ادایش را در می آورد}نویسنده مینویسد که:( خواستم ارامش کنم میگویم :تکت میخریم قوماندان چون ظهر هواگرم میشود الان آمده ایم .قوماندان میگوید : هروقت بیایید من نیت کرده ام ایرانی راه ندهم میپرسم مشکل از کجاست؟برایم درد دل میکند میگوید :دختری دارم که با دامادم در اوکراین هستندسالی یکبار میایند ماهم دوسال یکبار میرویم آنجا،برای رفت وآمدهیچ گپی نیست نه ما برای رفتن ونه آنها برای آمدن،اما دخترکلان ترم به ایران است ده سال ندیدیمش یکبار قاچاقی میخواستم بدیدنش بروم که لب مرز گرفتندم وبسیار برای کارم بد شد عاقبت بعد ازده سال او آمد به دیدن ما در هرات اما وقت برگشتن کنسول شما به اوویزه نداد!!مجبور شدم با همین لباس رسمی دولتی بدهمش به قاچاقچی تا ردش کند همان موقع میگفتند اگر به واسطه های دم در کنتسول گری هزارتا یا دو هزار تا بدهی ویزه گیر میاید!!)امیر خانی میگوید : با تعجب نرمی بین انگشتانم را گاز گرفتم که استغفرالله هزار افغانی چیست که یک دیپلومات ایرانی بخواهد رشوه بگیرد ؟!قوماندان میگوید نه،بلکه هزاردلار!!خلاصه بعد ازاین گفتگو چنان گرم میگیریم وگلاس گلاس چای سبز مینوشیم واز فاصله ای که بین ما ایجاد کرده اند سخن میگوییم فاصله ایکه صد وهفتاد سال پیش نه پدران من ساخته اند آنرا ونه پدران قوماندان افغانی ارگ هرات!! فاصله ای که بر میگردد به حیله بیگانگان، بیگانگان اروپایی که امروز خوددشان به حذف مرز ها روی آورده اند. این بود نمونه ای ریشه سردی روابط واحساس بیگانگی بین ملت های هم زبان وهم دین وهم فرهنگ...ادامه دارد
========================================
274
صهبا: چای نبات لازمم!!!
http://elahie.blogfa.com/post-99.aspx
صهبا-فروردین91
بعضی از این نویسنده ها آن قدر بیان لطیفی دارند که کافی است فقط چند صفحه اول کتابشان را بخوانی ...آنوقت شاید متوجه شوی که واقعا دست خودت نیست کنار گذاشتن کتاب...

به خودت که می آیی می بینی ساعت ها کلمه ها را تند تند می خورده ای بدون اینکه فرصتی بدهی برای هضم شدنشان...

کتاب سفر سرخ و جانستان و کابلستان و فاطمه فاطمه است را با فاصله چند روز از هم خواندم . و چون کتاب ها امانت بود حاشیه نویسی هم نتوانستم بکنم ...

حالا مغزم واقعا می خوارد

========================================
273
اسم آه است...: درباره جانستان کابلستان
http://sayedjafar.blogfa.com/post-105.aspx
سیدجعفر-فروردین91

جدا از بادبادک باز که رمان فوق العاده ای بود و به عبارتی از جمله کتاب هایی بود که آدم بعد خوندنش کلی حسرت میخوره که چرا زودتر نخواندتشٰ کتاب امیرخانی بخصوص حرفهای سیاسی اش خیلی ذهنم رو به خودش مشغول کرد. غیر سیاسی کتاب که بی نظیر بود. شاید تمام حوادث جالبی که در طول این سفر چند روزه ارزش کتاب شدن داشته؛ به ده تا هم نرسه؛ اما نویسنده بقدری زیبا نوشت که خود من خیلی حیفم اومد که کتاب اینقدر زود تمام شد و اینکه مثلا کاش می شد امیر خانی تمام شهرهای افغانستان رو ببینه و دربارشون بنویسه.

 مخصوصا کنایه های نرم و غیرمستقیمی که به نیروهای آمریکایی حاضر در افغانستان می انداخت فوق العاده بود. راستش وقتی بادبادک باز رو میخوندم و اون زمینه سازی ظریفش برای توجیه حضور آمریکایی ها رو؛ علی الخصوص قسمت های مربوط به طالبان و جنایاتشون.. بعید میدونستم که نویسنده دیگه ای بتونه با همین ظرافت و بلکه بیشتر خلاف جهت اون رو بیان کنه. کاری که امیرخانی هنرمندانه از پسش براومد.

این از مطالب غیرسیاسیٰ اما به مطالب سیاسی کتاب که می رسیمٰ نوشته های امیرخانی برای من خیلی دلگیرکننده و ناامیدکننده بود

تمام مواضعی که امیرخانی یکسال پس از فتنه یعنی در سال 89 درباره جنبش سبز میاره فقط یه جمله هست و اونهم آبکی ترین و خنثی ترین جمله دنیا که هیچ وقت هم به کسی برنمیخوره: "از جهت مسائل اقتصادی با اونها اختلاف نظر دارم!!" (نقل به مضمون" اما از اونطرف الی ماشالله... از اینکه ولایت فقیه باید در رابطه با مردم تعریف بشه تا پرداختن به جزئی ترین مسائلی از این قبیل که اگر مدیران میانی نظام در آشوب های خیابانی پس از انتخابات از زنجیرچرخ و میله گرد! استفاده کنندٰ در حقیقت ماهیت مدرن انقلاب اسلامی رو زیر سوال بردن! یعنی از این طرف باید تا زنجیر چرخ و میله گرد ریز شد و از اون طرف صرفا اختلاف نظر در مسائل اقتصادی...

و این ها رو باید مقایسه کرد با مواضع فرهاد جعفری درست چند روز بعد انتخابات (البته اونهم با مبانی خودش) که باعث شد کلی از سبزها فحش بخوره و ایضا برگشت خوردن چندین نسخه از "کافه پیانو". خود امیرخانی در فصل اول کتاب(فتح دماوند) چند بار مینویسه در اون ایام هم سبزها هم مهرورزها بارها و بارها باهاش تماس میگرفتن و خواهان "اعلام موضع" میشدن. باید منصف بود! کدام نویسنده ای هست که بدش نیاد مرجع همه جور طیفی باشه و در عین حال فروش کتاب هاش هم ضربه نخوره؟! بگذریم که همین "اعلام موضع" هم در قسمتی از کتاب مسخره شده به نظرم.

 در فصل "انتخاباتیات" هم امیرخانی در تحلیل چرایی پیروزی باطنی ایران در انتخابات سه کشور افغانستانٰ عراق و لبنان علیرغم شکست ظاهری این موارد رو بیان می کنه: در انتخابات لبنان به پیروزی باطنی رسیدیم چراکه جبهه 14 مارس رو "کافر حربی" تلقی نکردیم. درباره انتخابات عراق هم علت پیروزی باطنی علیرغم شکست ظاهری اینطور بیان میشه: بهر رو بعد از انتخابات؛ علیرغم شکست؛ ایران توانست با حرکت سیاسی و "نزدیکی دوباره به همه گروه های متفرق"؛ نقش سازنده ای پیدا کند و عملا تشکیل دولت علاوی را متوقف کند. "این یعنی رفتار درست سیاسی. یعنی مراوده با همه طرفین درگیری انتخاباتی و عدم تفکیک شان به حق و باطل مطلق". اینها یعنی اینکه اگر نظام در انتخابات سال 88 دارای پیروزی ظاهری و شکست باطنی!! شد؛ به خاطر این بود که حق و باطل رو تفکیک کرد؛ یعنی اینکه در مسائل 88 یک طرف جبهه حق و یک طرف جبهه باطل نبود؛ و اینکه اساسا فتنه ای هم در کار نبود...

به این موارد باید اضافه کردٰ مطلب مربوط به تدبیر فرمانده نیروهای آمریکایی در منطقه در قبال تقلب انتخاباتی در انتخابات افغانستان رو.

========================================
272
شبکه ایران: خواب و خیال نوروزی!
http://www.inn.ir/NewsDetail.aspx?id=99063
سعید یوسفی پور-فروردین91
ا در سطح دیگری و به قول رضا امیرخانی که اخیراً یه کمم رفته تو ژست ضد دولتی بودن در ارتباط وثیق ولی فقیه با امتش است مگرنه این مسئولانی که ما می‌بینیم...
========================================
271
پایگاه تحلیلی 6 بهمنی ها: برشی آملی از جانستان کابلستان
http://6bahmanname.blogfa.com/post-58.aspx
...-فروردین91
قسمتی از فصل اول کتاب خواندنی "جانستان کابلستان"؛ سفرنامه رضا امیرخانی به افغانستان در سال 88

...راست می گفت. هنوز نیامده کم آورده بودم و نفس م هم گرفته بود! حدود ساعت سه ی بعدازظهر به پلور رسیدیم و اتوموبیل هامان را در پارکینگ فدراسیون پارک کردیم و ناهار سبکی خوردیم و وانتی کرایه کردیم برای پای کوه. در راه، از کنار روستایی ییلاقی رد شدیم که می دانستم آیت الله حسن زاده آملی، تابستان ها را آنجا می گذراند. چندان تجربه نامطبوع از صعودهای گذشته داشتم، که اگر حکایت مور تیمور نبود، همانجا پایین پریده بودم و رفته بودم برای دست بوسی حضرت ش در آن روزگار نه چندان شیرین!
========================================
270
حدیث آرزومندی: برای خدایی که دوستش ندارم
http://sayetanhai70.mihanblog.com/post/128
نوشته‌های سایه-فروردین91
کتاب جانستان کابلستان رضا امیرخانی رو خوندید...؟منم هنوز تمومش نکردم...ولی فوق عالیه...حد اقل یه بار امتحان کنید...داستان سفر خود امیرخانی به افغانستان و می تونم بگم روایت گری فوق العاده کتاب این حسو به آدم میده که انگار همسفر نویسنده بوده...
========================================
269
یادداشت های یک بچه مدرسه ای:شقشقه هدرت
http://pare-pare.blogfa.com/post-30.aspx
وحید منگلی-فروردین91
تصویری که در ذهن من از یک افغانی وجود دارد تصویر کارگر خاک آلود و کثیفی است با چشم های پف کرده و صورتی مسطح که سر تا پایش بوی ناس و تریاک می دهد لباس های بلند چرک به تن دارد بله من به یک افغانی همیشه به چشم یک انسان که نه یک شهروند در جه دوم نگاه کرده ام عارم شده است که وقتی سرکار سفره ای پهن است با آن هم غذا شوم یا حتی عید ها با او دست بدهم و روبوسی کنم من همیشه به افغانی ها به چشم یک دزد نگاه کرده ام به چشم یک بیگانه به چشم یک.... تا این که "جانستان کابلستان رضا را خواندم رحمت به شیر پاکی که این مرد خورده است با خواندن همان سیصد چهار صد صفحه کتاب که سفر نامه اش بود به افغانستان نظرم در باره این مردم زمین تا آسمان عوض شد دیگر به نظر لباس هیچ افغانی چرک نمی آید دیگر به نظرم تن هیچ افغانی بوی ناس و تریاک نمی دهد دیگر به نظرم هر افغانی یک شهروند محترم است یک برادر دینی

میدانی چرا؟ چونلابه لای دستنوشته های رضا یک جمله بود که مدام تکرار می شد یک جمله بود که هروقت رضا از یک بحران در سفر خلاص می شد آن را بکار می بردو آن این است:

جوانمرد مرد مردمی هستند مردم این دیار

تو را به خدا نپرس که چه ربطی دارد این حرفها به بحث؟

شاید ظهر روز بیست و هفتم اسفند نود بود که با جواد کنار جاده منتظر بودیم تا ماشینی بیاید و ما را از سولان ببرد به رمشک فاصله ای حدودا هشتاد کیلومتری

همراه جواد یک دور بین فیلم برداری نُه ملیونی و همراه من یک دور بین عکاسی گران قیمت بود یک ربعی که از انتظارمان گذشت یک پراید نقره ای رنگ پر از آدم از کنارمان رد شد چند متری جلوتر ایستاد و دنده عقب گرفت و کنار مامتوقف شد حتی یک در صد هم احتمال نمی دادیم که بخواهد ما را سوار کند

توی ماشینش یک جوان جلو نشسته بود و سه مرد دیگر عقب دختر جوان راننده هم بغل دست پدرش نشسته بود صندوق عقب هم با دو لاستیک پر شده بود ما علاوه بر خودمان یک چمدان بزرگ هم برای دور بین ها داشتیم

راننده مرد سبیل کلفت و آفتاب سوخته ای بود با لباس بلوچی پیاده شد هرچه اصرار کردیم که مزاحم شما نمی شویم قبول نکرد چمدان را چپاندتوی صندوق عقب، جواد را جلو و مرا عقب سوار کرد حالا هشت نفر آدم که میانگین وزن مان 60 کیلو بود سوار یک پراید زپرتی شدیم باورتان نمی شود اما در آن جاده های پر پیچ و خم احساس می کردم کف پراید با جاده مماس است

حالا باید من از رضا تقلید کنم و بگویم

جوانمرد مردمی هستند مردم این دیار

اما موضوع حرف من این هم نیست حرف من سرجمله ایست که همین راننده سبیل کلفت لباس بلوچی گفت

ازش پرسیدم وقتی برای کاری میروید مرکز استان چه جور با شما برخورد میشودگفت:

همین که لباس بلوچی را تن ما می بینند دیگه.......

و حرفش را ادامه نداد

و من کلافه ام از این جمله ی نا تمام اول از خودم کلافه ام که چرا به هم نوعم به هم استانی ام به یک انسان به یک مسلمان به چشم یک انسان درجه چندم نگاه میکردم و بعد کلافه ام از دست رسانه هایمان که یک نوروز جای نشان دادن هنر پیشه های لپ قرمزی نیامدند یک جلوه از جوانمردی این مردم را روی قاب بیاورند و عوض کنند نگاه مرا به انها کاری که زضا در حق اغانی ها کرد اما رسانه ما در حق این مردم لطف نکردند که هیچ هر وقت هم فیلم ساخت این مردم را عده ای قاچاقچی و آدم کش و زورگیر و اشرار معرفی کرد

برگردیم به همان پراید هشت مسافره! همه ی مرد هایی که سوار ماشین بودند لباس بلوچی داشتند جز جوانی که روی صندلی جلو کنار جواد نشسته بود یک تیشرت تنگ ، یک شلوار جین سنگ شور ، یک عینک آفتابی و کیف پول بزرگ عین همان هایی که در دنیای ما آدم حسابی به حساب می آیند

ازش پرسیدم اهل کجایی؟

گفت رمشک !

معلوم شد دانشجو ست در فلان دانشگاه کرمان در فلان رشته

نمی دانم مطلب را گرفتی یانه !

معنی اش این است که دانشجوی رمشکی برای رفتن سر کلاس در دانشگاهی در استان خودش جرئت ندارد لباس بلوچی فاخر خودش را که قیمتش قدر یک کت و شلوار شیک است بپوشد، چرا؟ چون انگشت نما می شود اما آن شلوار و تی شرت مسخره انگشت نما یش نمی کند

آخر اگر فردا همکلاسی بلوچ من با لباس بلوچی بیاید سر کلاس، من در گوش کناری ام می گویم این افغانیه کیه؟

ولش کن این حرف ها را به قول مولا

شقشقه هدرت
========================================
268
گزارش یک زبانشناس: ...
http://tmashayekh.blogfa.com/post-21.aspx
طاهره مشایخ-فروردین91
رمان های رضا امیرخانی پر از شگفتی های رسم الخط و نوشتاری است.

مثلا : مثلن-حتمن   لب خند-مه تاب    مصطفا -مجتبا

========================================
267
خبرگزاری دانشجو: وقتي كه امام رضا باعث و باني سفر اميرخاني به افغانستان شد
http://snn.ir/news-13910114062.aspx
...-فروردین91
 «راه رفتن در شهر هرات گام زدن در تاریخ است. انگار که فرصتی برای تو فراهم آمده باشد تا ایرانِ هشتاد سالِ پیش را ببینی. از سیزده-هشتاد و هشت(1388)، صاف بیافتی در سیزده؛ هشت(1308).»
 
«جانستان،کابلستان»؛ روایت سفر به افغانستان. سفرنامه رضا امیر خانی است به قلم و روایت خودش از سفری که در سال 88 به کشور دوست و همسایه، افغانستان داشته است.
 
کسانی که داستانِ سیستان، سفر نامه قبلی امیرخانی را خوانده اند قطعا مشتاق ترند برای خواندن این یکی سفر نامه.
 
سفر نامه ای که به خلاف سایر کتاب های این ژانر، به مدد نثرِ روان، ساده، طناز و پر از جزئیات به در بخور! خواندنی است و سخت می توان از آن دل کَند.
 
شیوه نگارشی که مختص به خود امیرخانی است. رضا امیرخانی متولد 1352 است. وی در دبیرستان علامه حلی درس خوانده است و در 18 سالگی اش اولین رمان خود را نوشت: ارمیا»، که با استقبال اهالی قلم روبرو شد و نوید ورود یک نویسنده تازه نفس را می داد.
 
قطعا خواندن اتفاقاتی که در طی سفر به کشور بکری همچون افغانستان روی می دهد، جذاب و دوست داشتنی است. کشوری که مردمی شریف و غریب دارد و البته بس قریب! آن هم وقتی نویسندگان درباره سفرشان به فرانسه و انگلیس و آمریکا و... می نویسند و حال آنکه در همسایگی ِ ما کشوری است جنگ زده، با مردمانی که به زبانِ خودمان صحبت می کنند و از قضا ایرانی ها را بسیار دوست می دارند و اصلا لازم نیست برای ارتباط بر قرار کردن با ایشان خیلی به زحمت بیفتی.
 
«و راستی تخته بندِ جان جوان مرد بودن نیکوتر نیست از شهروندِ جامعه ی جدیدیان بودن؟ حتی اگرکد شناسایی و کدملی ندهندت که گمنامی صفت اولِ جوان مرد است... جوتن مرد مردمی هستند مردمِ این دیار.»
 
داستان این سفر نامه از جایی شروع می شود که امیرخانی برای زیارت به مشهد الرضا مشرف می شود و در آنجا یکی از دوستان ادیب و اساتید دانشگاهی در افغانستان را می بیند و وقتی می خواهد درباره وضعیت کشور ترکمنستان برای سفر به آن دیار از او سوالی بپرسد، زبانش نمی چرخد و و به استاد می گوید که انشاءالله به همین زودی ها به افغانستان مشرف می شود! و آن استاد هم می گوید: قدم بر چشم! اگر تشریف آوردید حتما با بنده تماس بگیرید تا در دانش گاه هرات هم از وجود شما استفاده کنیم.
 
به این صورت رضا امیر خانی عازم سفر به افغانستان می شود و البته همین تعارف استاد افغان، در طول سفر کلی برایش راه گشایی می کند. «هرات نه شهر ناژوان هاست، نه شهر مناره های خون آلود... نه شهرِ حصار ها و دروازه هاست و نه شهرِ جنگ ها و غارت ها... نه آن چنان است که مستشرقانِ دی روزی دیده اند و نه این چنین که غربیان و شرقیانِ ام روزی می بینند... برای رفتن به هرات، یک قطعه عکس سه در چهار،گذرنامه و مدتی معطلی در کنسول گری و مرزِ دوغارون، کفایت می کند.
 
ما همین گونه به هرات رسیدیم...»
 
جانستان کابلستان در 9 فصلِ مور و تیمور (پیش در آمد)، مشهوراتی هرات، متواتراتی هرات، تحریراتِ هرات، زائر زار و نزارِ مزار، بلخ؛ الخ...، تقابل با کابل، انتخابیات و بلاکشِ هندوکش نگاشته شده است. اگر بعد از خواندن کتاب، در دلتان علاقه و کشش عجیبی نسبت به افغان های عزیز پیدا نکردید، یا به شدت دلتان نخواست که راهیِ سفری بی پایان به این کشور عجیب شوید...
 
در وجود ذی جود خود شک کنید! چون می توان گفت بی شک همه این اتفاقات یا حتی بیش از این بعد از خواندن جانستان کابلستانِ رضا امیرخانی رخ می دهد. خواندن این سفرنامه خواندنی را به همه توصیه می کنم. در هر سنی.
 
آن هم در شرایطی که دید نود درصد یا بیشتر از اینِ مردم کشورم نسبت به افغانستان و مردمِ شریف آن شهروند درجه دهم است و آن ها مردمی غیر قابل اعتماد و حتی گاهی منزجرکنننده می دانند.
 
کشوری که زمانی نه چندان دور جزئی از خاک ایران بوده است و حال هم به واسطه زبان، مذهب و بسیاری از نقاطِ اشتراک دیگر همچنان بخشی از ایران است.
 
نمی‌دانم این دیدگاه نتیجه تلاش های پیدا و پنهانِ مستکبرانِ عالم است یا غلط دیدنِ ما یا کم کاریِ فرهنگیان افغان!؟ ولی حداقل اتفاقی که در مخاطب رخ می دهد تغییر این دیدگاه غلط و درست تر شدن آن است.
 
«هر بار وقتی از سفری به ایران بر می گردم، دوست دارم سر فروبیافکنم و بر خاک سرزمین م بوسه ای بیافشانم، این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم. برعکس، پاره ای از تنم را جا گذاشته بودم پشت خطوط مید این بریتانیای کبیر! پاره ای از نگاه من، مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه... بلاکشِ هندوکش ...».
 
این کتاب در سال 1390 توسط نشر افق و با قیمت 6500 تومان راهی کتابفروشی ها و کتابخانه ها شده است.
========================================
266
فردا شکل امروز است:  سال به این سال ها...
http://faarda.blogfa.com/post-40.aspx
نویسنده نیک اندیش-فروردین91

تنها کار مهمی که توی تعطیلات انجام دادم، اتمام کتاب کم قطرِ "خسی در میقات" بود.اولین تجربه ی آشنایی با قلم ِ "جلال" که بسیار شیرین و خوب بود. "رضا امیرخانی" ِ زمانِ خودش بوده "جلال"...!

و "خسی در میقات"،"جانستان عربستان"یست خواندنی...


========================================
265
الف: از جرج کلونی تا رضا امیرخانی
http://alef.ir/vdcjmoevvuqex8z.fsfu.html?148261
میثم مهدیار-فروردین91
اگر چه مانند هالیوود که در خط مقدم "دیپلماسی فرهنگی" آمریکا قرار دارد، متاسفانه هنوز این نگاه و بینش استراتژیک فرا ملی در میان هنرمندان ما رواج عام نیافته است، اما البته زیاد هم نباید نا امید بود. سال ۹۰ اتفاقات پراکنده خوبی در این رابطه اتفاق افتاد. فیلمهای "شکارچی شنبه" پرویز شیخ طادی، "بدرود بغداد" مهدی نادری و "گلچهره" وحید موسائیان ،"راه آبی ابریشم" محمد بزرگ نیا در حوزه سینما از جمله ی این اتفاقات خوب بودند که سعی داشتند نگاه مخاطب ایرانی را به فراسوی مرزهای جغرافیایی گسترش دهند.البته به کار بردن لفظ "اتفاق" به این علت است که هنوز نواقص ابتدایی ای در فرم و محتوای این آثار دیده می شود و این اتفاقات هنوز به یک "رویکرد" و "جریان" پخته و حساب شده تبدیل نشده اند. سفرنامه رضا امیرخانی به افغانستان با عنوان "جانستان کابلستان" نیز از دیگر اتفاقات شاخص سال گذشته در حوزه ادبیات بود. امیرخانی نیز در این اثر با قلم منحصر به فرد خود نگاهی تمدنی به ایران دارد و افق خواننده ایرانی را به فراسوی مرزهای جغرافیایی ایران می گستراند و آنقدر این کار را هنرمندانه و موثر انجام می دهد که از زمان انتشار کتاب در اردیبهشت سال گذشته تا کنون دهها نفر از خوانندگانی که ابتدا نگاه مثبتی به مردم و سرزمین افغانستان نداشته اند راهی گشت و گذار و به عبارتی راهی زیارت این " پاره تن جدا شده" شده اند.
========================================
264
سبکبال: سفر
http://reyhane6688.blogfa.com/post-67.aspx
...-فروردین91
...

دماوند باز هم مرا یاد رضا امیرخانی می اندازد همانطور که لحظه به لحظه ی سفرم کتاب زنده امیرخانی بود که ورق می خورد. نمی دانم اگر امیر خانی هم مثل من هوایی به تهران بر می گشت، وقتی دماوند سرسختش را دوباره می دید کتاب"جانستان کابلستان"ش را  که با دماوند آغاز کرده بود چگونه پایان می داد؟

========================================
263
مطبع الموالات: نامبارکها باد
http://pashmedin.persianblog.ir/post/61
شیخ پشم الدین قزلباخی-فروردین91
چسناله داریم تا چسناله که هر کدام به یقین قدر و قیمت خود را دارد! به فرض مثال چسناله های جناب مستطاب میرزا حسین خان سناپور یا جناب میرزا رضا خان امیرخانی یا جناب مستر نیچه و یا... اصلن چرا راه دور برویم؟ چسناله های همین گور بگور شده میرزا صادق خان هدایت که خودش اصل جنس است، تومنی دوزار با چسناله های ما توفیر دارد که هر که کتمان کند حکمن خر است! فرقش هم در اوریجینال بودنش است. بلی، چسناله هم باید که اوریجینال باشد تصدقتان. مال خود آدم باشد. دزدی نباشد.
========================================
262
من هم یک روز بچه بودم: معرفی کتاب 002/بلاکش هندوکش
http://mooon.parsiblog.com/Posts/342/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%D9%8A+%D9%83%D8%AA%D8%A7%D8%A8+002%2F%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%83%D8%B4+%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%83%D8%B4/
polly[337]-فروردین91

چند صبح پیش روی تخت خودم چند تا مشت نثار کتابی که میان دستانم بود کرده بودم. نه به خاطر اینکه دوستش نداشتم، اتفاقا این قدر دوستش داشتم که هزار دفعه روی گوشه هایش دست کشیدم تا مثل روز اول تیز بمانند. شاید مهم ترین قسمت یک کتاب گوشه های جلدش باشد. البته بعد از محتوا و نویسنده و نام کتاب و غیره.


داشتم می گفتم. نه به خاطر اینکه دوستش نداشتم به خاطر اینکه در یک بحث ساده ی معمولی همه ی حرف هایی را که من اگر بودم می زدم را گفته بود ولی اصلی ترین و کلیدی ترین جمله را به کار نبرده بود و همان به کار نبردن سبب به وجود آمدن چند مشت شد که به روی کتاب فرود آمد نه حتی به این خاطر که جمله را به کار نبرده بود به خاطر اینکه که مخاطب ( که خودم باشم) به جواب سوالش نرسیده بود بالاخره. جواب سوال که نه جواب حرفی که چندین و چند سال بود در برابر، طرفداران برادران افغان می زد.


شاید بلاکش هندوکش نام مناسب تری باشد برای جانستان کابلستان و خیلی حرف ها داشته باشد در برای مثل من هایی که همیشه می گفتند، افغان باید به جای فرار، دفاع می کرد و به جای اینکه نظاره گر گذر طالبان، آمریکا و مستکبران از رنگ و روی مختلف باشد مقابلشان می ایستاد.


و برخلاف بعضی ها که می گفتند "شاید نمی توانستند!" حرف های بیشتری داشت، برای من هایی که همیشه در جواب"شاید نمی توانستند" تمثیل جنگ هشت ساله ی مان را می آورد و ایستادن در مقابل دشمنی که از چندین کشور حمایت می شد.


من که ایستادنمان را ندیدم. تمثیلش را شنیدم و تکرار کردم. ولی همان تفاوت دخترک هشت ماهه ی کابل با لی جی  در جانستان کابلستان نشانگر همان ایستادگی است که ندیدم. لی جی هم غریبه نیست. یک پسر کوچولو است مثل علی خودمان که بزرگ میشود و تا چند سال دیگر به مدرسه می رود و تا چند وقت دیگر دانش گاه.. خیلی که بدبیاری بیاورد در زنده گی، رتبه اش سه رقمی می شود و... مسیری مملو از موفقیت های بزرگ و کوچک.  و آن دختر... بقیه اش را کتاب می گوید.


شاید بلاکش هندوکش نام مناسب تری باشد برای جانستان کابلستان و خیلی حرف ها داشته باشد برای من هایی که افغان و افغانستان را در میان خاک و خل های ساختمان سازی هایمان دیده بودیم و در بیشتر زندگی یاد گرفته بودیم که باید از افغانی ها ترسید. چون بچه ها را می دزدند، گروگان می گیرند و خیلی کارهای دیگر که انگار از هیچ ایرانی ای برنیامده و نمی آید.


بلاکش هندوکش همان قدر که کوتاهی افغان در رساندن فرهنگ و ادب خودش به ایرانی را به تصویر کشیده بود کوتاهی ایرانی را از شناختن برادر همسایه اش مورد انتقاد قرار داده بود و خیلی حرف داشت برای مثل من هایی که... خودتان می دانید.


نظر من را بخواهید بلاکش هندوکش صد برابر اسم مناسب تری است برای جانستان کابلستان. بلاکش هندوکش خیلی حرف ها دارد از گسل ها و شکافتگی ها بین افغان و همبستگی ایرانی خیلی حرف دارد برای مثل من هایی که هر طور می خواهد راجع به طرفدار گروه سیاسی مخالفشان فکر می کند و شعار همبستگی ایرانی سر می دهد و هر 22 بهمن با کاغذ رنگی آدم های دست به دست هم می سازد و به در و دیوار مدرسه اش می چسباند و هزار بار حرف های امام را راجع به همبستگی می خواند و ذوق می کند و افتخار می کند و فخر می فروشد و افغان و افغانی را به خاطر عدم همبستگی و پیوستگی به باد انتقاد می گیرد.


شاید ادیب هراتی هیچ وقت نفهمیده باشد که چرا جنگ ایران لب مرز ها ماند و جنگ افغان تا خانه های مردم آمد. ادیب هراتی نفهمید اشکال ندارد نه که اشکال نداشته باشد. داشتنش را دارد، ولی در برابر فاجعه ای که نفهمیدن مثل من هایی به بار می آورد، هیچ است. اگر نفهمیم که چرا جنگ ایران پشت مرز ها ماند و جنگ افغان تا خانه های مردم آمد چنان کفر نعمتی کرده ایم که نگو و نپرس.

بلاکش هندوکش دلیلش را تفاوت بین سید حسن نصرالله و اسامه بن لادن می داند. حالا فهمیدن تفاوت میان این دو و ارتباطشان با ایران و دگر مسائل بماند با خودتان و خواندن کتاب و خیلی فکر ها دیگر که مثل من هایی باید بکنند. عبارت "بلاکش هندوکش" شاید تصویر بهتری بدهد از کتابی که برایمان آن سوی خطوط مید این بریطانیای کبیر را نمایان می کند و خیلی حرف ها می زند از خودمان. (شاید چون ایران و افغان بیش از کمی به هم نزدیک اند.)بلاکش هندوکش، روایت سفر افغانستان نیست... روایتی است از خودمان به خودمان....

پ.ن:

جانستان کابلستان را بخوانید. نه تنها به این خاطر که امیرخانی خواندن مد است. به خاطر اینکه ارزش خواندن دارد. خیلی.پ.ن: چیز دیگری که هنگام جست و جو راجع به کتاب متوجه شدم این بود. که جناب نویسنده هم متولد 27 اردیبهشت اند. از 27 اردیبهشتی ها کمتر از این انتظار نمی رود. :دی
========================================
261
تابو: ...
http://taboo.blogfa.com/1391/01
محمدحسین سلیمی پور-فروردین91
بار سنگین پایان نامه بالاخره به مقصد رسید و شکر خدا عید امسال با خیالی آسوده سپری شد .آخرین کتاب امیرخانی که خیلی وقت قصد خوندنش دارم در حال حاضر به دست گرفتم . جانستان کابلستان که سفرنامه خودش به همراه همسر و پسر کوچکش به افغانستان است البته تا اینجا به جذابیت کتابهای قبلی اش نبوده ولی باز هم شیرین دوست داشتنیه
در همين رابطه :
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(13)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(12)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(11)
.آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(10)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(9)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(8)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(7)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(6)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(5)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(4)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(3)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(2)
. آن چه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشته‌اند(1)

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٦٧٩١٥٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٥٣٢٨
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني