تاريخ انتشار : ١٢:٤٢ ١٩/١٢/١٣٨٩

آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (34)
جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر سي مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ديدن  شش‌صد و پنجاه نظر قبلي به لينك‌هاي پايين صفحه مراجعه فرماييد.
========================================
680
به اسم  دوست‌داشتنی‌تر از هر دوستی: و دیگر آسمان را نخواهی دید
http://hsnebr.blogfa.com/post-54.aspx
حسین ابراهیمی-فروردین90
امیرخانی برای نوشتن این رمان یک‌سال تحقیق کرده و برای تکمیل اطلاعاتش، حدود یک سال با یک خودرو، سراسر ایالات متحده امریکا را برای آشنایی با شرایط اجتماعی مهاجران ایرانی زیر پا گذاشته است.و بعد از تهیه 600 صفحه فیش ، طی 6سال و 6 ماه ، 480 صفحه بیوتن را نوشته است. قيمت كتاب 6500 تومان است. پس به عبارتي مي شود براي هر سال 1000 تومان ضربدر تيراژ.
این متن عینا در سایت ارمیا کار شده است http://ermia.ir/Contents.aspx?id=600
========================================
679
دیوار نوشته‌های یک زندانی: اول بیوتن
http://3lool.blogfa.com/post-48.aspx
افشین حیدری-خرداد87
تيتر انتخابي من براي اين قسمت،‌نه حرف ركيك به مخاطب محترم (و ايضا!‌ محترمه) مي باشد و نه سواد بنده نم كشيده كه بيخود،‌ فرق بيوطن و بيوتن را ندانم
يك كتاب جديد از اميرخاني؛‌ قبلا اسمش را شنيده بودم توي حوزه هنري اصفهان،‌ولي با خواندن كتاب من او،‌آن هم فقط گزيده اي از كتاب،‌ نظرم نسبت به او عوض شد:‌فوق العاده افتضاح!‌ بازي هاي زباني شايد براي عامه ي مردم شق القمر باشد ولي من كه حداقل دو سال است با شعراي پست مدرن ارتباط دارم،‌ احساس مي كنم اميررخاني من او شايد زبانش را وامدار اين عزيزان باشد
گذشت و ارديبهشت عزيز رسيد و من به همراه خانم بچه ها عازم طهران شديم (ناگفته نماند كه توي غرفه ي شاني دوروز منتظر آقاي سيد مهدي موسوي بدقول بودم!) به عنوان سخنگوي قشر نوجوان (حالا كي تو رو انتخاب كرد!) مي توانم بگويم با ديدن جمعيت جلوي غرفه (به قول دوستم غرفه ي اميرخاني اينا!) وسوسه شدم كه كتاب را بخرم. پس با افتخار (قيمت پشت جلد 5.500 تومان ويژه ي نمايشگاه)‌ پول را دادم و يواشكي توي پلاستيكي انداختم كه همه ي كتابي،‌از ياوه هاي مد روز (آلن سوكال) تا سه گانه ي نيويورك (سارتر) و كتاب هايي از لكان و روي ماه خداوند… و مجموعه ي شش جلدي تاريخ هنر،‌صد سال تنهايي، چند كتاب ديگر از ونه گوت و سلينجر و ده ها جلد كتاب ديگر تويش بود.

به اصفهان كه برگشتيم،‌مادر مكرمه فرمودند فصل امتحانات است و خواندن كتاب خلاف عقل. ما هم دعوتشان (از اون لحاظ)‌ لبيك گفتيم و همه ي كتابها،‌به جز عبور از مدرنيته و بيوتن را توي مريخ گذاشتيم كه حتي بعد از امتحانها هم دست خودمان بهشان نرسم

به عنوان يك 16ساله،‌ موضوع آمريكا برايم جالب بود؛‌به خاطر اين كه رماني كه دارم مي نويسم (خبرش را پارسال دادم!‌اما فكر كنم بازهم بايد بازنويسي كنم) هم تقريبا ربطي به آمريكا دارد. كتاب را كه خواندم با سيلور من شروع شده بود و بعد حرف هايي از كندي. فهميدم اين كتاب حرف هايي براي گفتن دارد!
بيوتن اميرخاني نشان دهنده ي دغدغه هاي يك جانباز پس از جنگ است (كه اگر كسي نفهميد،‌ما كه فهميديم كه آنتي دوي خرداد هستند اميرخاني جان،‌ تو كل كتاب يك جمله هست كه اين رو من ازش فهميدم...)كه به خاطر عشق به يك آرميتا سر به مانهاتان و غيره و ذلك مي گذارد.

نقطه ي ضعف كتاب عدم شخصيت پردازي به خصوص براي شخصيت آرميتا هست كه خيلي توي ذوق مي زند و ديگر اين كه نويسنده خيلي تلاش نكرده دليل منطقي را براي آمريكا آمدن ارميا بيان كند. نقطه ي ضعف ديگر به نظر من،‌ قسمتي از نقاط پاياني كتاب است،‌آن جا كه در جنگل مي رود و كمي هم در دادگاه دچار افت و بلافاصله خيز (به قول تجربي ها، ادم!) مي شود.

كتاب نقاط زيبا و دوست داشتني زيادي هم دارد ...آلبالا ليل والا...كه خلاصه اي از آن ها را ذكر مي كنم: ديالوگ ها كه واقعا فوق العاده كار شده اند و مي توانند جاي خالي ضعف اميرخاني در شخصيت پردازي را پر كند. ديالوگ ها واقعا معركه اند. قصه ي فالگير عالي كار شده،‌ آقاي گاورمنت هم كه جاي خود دارد!‌و از نقاط عالي داستان مي توان به قسمت ايمپاير استيت و صحنه ي فوق درام‌(!) پول انداختن در دستگاهها ،كار ارميا (كه متاسفانه در چند جا باعث افت و تكراري شدن مي شوند)‌ ، فلاش بك ها به دوران جنگ (و اشاره به قضيه ي قطع نامه!) و همچنين تور آمريكا همراه با آرش هست. مذهبي بازي هاي ارميا فوق العاده دلچسب هستند كه اين مي تواند نشانگر قدرت نويسنده باشد.

به هر حال خيلي خوشحالم كه بيوتن را براي دوبار خواندم و نظرم نسبت به اميرخاني عوض شد.البته دو مصاحبه از در همشهري جوان و شهروند امروز هم خواندم كه عالي بود دغدغه ها (و نه شعارها) يش!
========================================
678
میثم امیری: جدایی نادر از فرهادی
http://meysam-amiri.blogfa.com/post-327.aspx
میثم امیری-فروردین90
چهارم؛ وقتی چنین سینمای اصیلی را می‌بینم بیش‌تر دلم می‌خواهد بیوتن و یا لااقل منِ‌ اوی امیرخانی فیلم شوند.
========================================
677
دل م: هم زبانی...
http://no-heart.blogfa.com/post-21.aspx
بی دل-فروردین90
این شب ها ،برای چندمین بار "بیوتن " میخوانم ! :
عبدالغنی میگوید : تراجدی این جوان ، مرا به یاد تراجدی مکبث شیخ زبیر می اندازد ...

- مکبث شیخ زبیر؟ شکسپیر منظورتان است ؟

- نه ! این یکی را درست گفتم . همان شیخ زبیر درست است .

- شکسپیر شاعر معروف انگلیسی ، نویسنده مکبث و ...

- خودتان هم میگویید ، مشهور ... مشهور به شکسپیر شده است اما اصالتا همان شیخ زبیر درست است . از شما انتظار بیشتری داشتم دکتر ! شما که مثل عجم ها نیستید . اهل فضل هستید . بایستی میدانستید . شیخ اصالتا عرب بوده است . در جنگ های صلیبی به اسارت گرفته می شود ، اصلا نگاه کنید رومعو و جولیعت چه اندازه به وامق و عذرا و به لیلی و مجنون نزدیک است .

خشی می گوید :

میدانید من اصلا نشنالیست نیستم . تعصبی هم ندارم اما لیلی و مجنون که دیگر ربطی به عرب ها ندارد . لیلی و مجنون نوشته نظامی است ...

- خوب! نظامی عرب بوده است !

- نظامی اسمش نظامی گنجوی است ... اصلا عرب گاف ندارد که! گنجوی یعنی متولد گنجه بوده است...

- میگویی نظامی در گنجه به دنیا آمده ... احسنت، در گنجه به دنیا آمده درست ، اما گنجه کجا بوده ؟ آن گنجه در خانه یکی از ما اعراب بوده است !

همه می خندند و احسنت احسنت می گویند! خشی هم می خندد و بعدتر وقتی ماجرا را برای ساکنان کاندومینیوم شماره بیست تعریف می کند، میان دار می گوید :

با این که عرب گاف ندارد ، اما این حاج عبدالغنی جزو تاپ تن گاگول های عالم است! یک سور زده است به ملا نصرالدین!

هر وقت فصل 5 بیوتن را میخوانم . فصل "زبان " را ، و هروقت از بحث های مسخره خشی با ارمیا اعصابم به هم میریزد ،به لنی (شخصیت اصلی داستان خداحافظ گری کوپر ) حق می دهم که به محض اینکه دوستان خارجی اسکی بازش در کلبه کوهستانی ، اندکی به زبان انگلیسی مسلط می شدند ، از آنها فاصله می گرفت .

لنی راست می گفت : حجاب زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان صحبت می کنند . آنوقت امکان تفاهم آنها به کلی از بین می رود !

ارمیا می گوید : زبان ، همه آن چیزی است که انسان نیاز دارد تا با عالم دربیفتد ... !
========================================
676
کاغذ سفید: شب‌های ادبیات
http://whitepaper.persianblog.ir/post/6
امین بابازاده-فروردین90
...ما این روزها کلی جوان باسواد داریم که رمانی برایشان نوشته نمی شود. یعنی هیچوقت برایشان نوشته نشده. چرا این طوری نگاه می کنی؟ یک لحظه ذهنت را ببر دهه پنجاه. چه کسی برای جوان هایی که شریعتی می خوانند ، رمان می نوشت؟ بیاور دهه شصت. چه کسی برای عاشقان مطهری رمان نوشته؟ (....) هیچ کس. همه اینها هنوز دارند داستایفسکی و تولستوی و اگر خیلی مدرن باشند کازانتزاکیس و اگر خیلی کودن باشند پائولو کوئیلو می خوانند. فکر می کنی رمانهای مستور و امیرخانی چرا این قدر خوانده می شود. نگو که همه اش تبلیغات دولت است. دولت کلی صنم دیگر هم دارد که بدش نمی آید تو بوق کند، اما کو؟ تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها!

شب ممکن، محمد حسن شهسواری، نشر چشمه

ابتدای رمان تو را وادار می کند ادامه بدهی . فصل اول و دوم ازلحاظ روانی قلم و از لحاظ روایت و فرم روایت تو را مجاب می کند با آن همراه شوی.
...
========================================
675
کدویی که به مرکز خود قل می‌خورد: جهان چندم؟
http://zooid.blogfa.com/post-13.aspx
ل-فروردین90
می خواستم بلند شوم بگویم «بنده شناس دیگری ست.» (به نقل از «بیوتن». که من همیشه در این مواقع می گویمش.) حالـا جدا مگر قرار است ما دربارهء دل آدم ها نظر بدهیم؟! بچه ها نگذاشتند حرفم را بلند بگویم...
========================================
674
آخرین کتابی که خوانده‌ام: بیوتن
http://booknaak.blogfa.com/post-16.aspx
مریم-دی89
- خمینی به ما یاد داد که وسط جنگ، هر روز صبح بلند شویم و دستمان را بگیریم به زانوی خودمان و بگوییم یا علی...بگوییم یا خدا...بعد رسیدیم به جایی که صبح به صبح بایستی می گفتیم یا دولت...مثل همین الان که باید بریم واشنگتن و دفتر حفاظت منافع و بگوییم یا دولت...

آرمیتا نگاهی می کند به تپه های سبز اطراف های-وی نود و پنج و پوزخند می زند:

- خوب! توی آمریکا هم که نمی گویند یا علی...نمی گویند یا الله...حتا نمی گویند یا جی زز! این جا هم صبح به صبح می گویند یا...

آرمیتا نمی داند در آمریکا صبح به صبح چه می گویند. اما حاج مهدی می داند. جواب می دهد:

- توی آمریکا صبح به صبح می گویند یا خودم! من فکر می کردم یا خودم بهتر باشد از یا دولت! یا خودم را یک جورهایی می شد تبدیلش کرد به یا علی...اما یا دولت با هیچ سریشی نمی چسبد به یا علی...

آرمیتا ساکت می شود. خود حاج مهدی هم. بعد از مدتی حاج مهدی می گوید:

- شاید هم اشتباه کرده باشم...دیگر هیچ جا جای ما نیست...ما بی وطن شده ایم خواهر...
========================================
673
درد و همیشه درد: عمیق‌ترین چاه دنیا
http://srvnz.blogfa.com/post-24.aspx
سرباز مستفیضی-اسفند89

بی وطن شده ام... آقای رضا امیر خانی... نمی دانم بی وطن با ت یا ط؟؟

ولی بی وطنم....

========================================
672
خبرآنلاین: مشاهدات یک ایرانی از کازینویی در نیویورک(امریکا)/این‌جا نباید گذر زمان را حس کنی
http://news.khabaronline.ir/news-138116.aspx
...-فروردین90
توی کازینو، هیچ پنجره‌ای وجود ندارد ساعت هم... نباید گذر زمان را حس کنی دیگر! سه تایی، شانه به شانه وارد می‌شوند. اقیانوسی است از نور و صدا. آرمیتا می‌گوید: از قسمت کم عمق وارد شویم!

مجله نوروزی- مطالعه در نوروز یکی از بهترین، کم‌هزینه‌ترین و پرثمرترین تفریحاتی است که می‌تواند لذت کسب آگاهی‌های متنوع تاریخی، ادبی، پزشکی و...در روزهایی که با رستاخیز طبیعت همراه شده، میهمان دل های بهاری شما کند، خبرآنلاین در همین زمینه هر روز پیشنهادی برای مطالعه کاربران محترم خود خواهد داشت.

«بی‌وتن» نوشته رضا امیرخانی به زندگی یک ایرانی در پایتخت تمدن غرب، نیویورک می‌پردازد. اگرچه امیرخانی تلفظ «بی وَتن» را برای رمان بهتر می‌داند؛ اما در متن کتاب با شکل نوشتاری عبارت «بی‌وتن» بارها بازی کرده است. گاهی شخصیت داستان اصطلاح بی وطن را در نامه‌هایش به غلط «بی وتَن» می‌نویسد؛ در جایی از شباهت ظاهری این عبارت با کلمه «بی‌وتِن» - ماده‌ای شیمیایی‌ای که در زیر ناخن‌ها به‌وجوه می‌آید- بهره برداری شده و در سومین نوع آن از آیه‌ «بُیُوتُن من زجاج» - خانه‌هایشان از شیشه است- الهام گرفته شده است.

عناوین فصول هفت‌گانه‌ این رمان که از سوی انتشارات علم روانه بازار نشر شده است، عبارتند از: «فصل اول: معنا، فصل دوم: فصل پنجم(!)، فصل سوم: مسکن، فصل چهارم: پیشه، فصل پنجم: زبان، فصل ششم: ژنتیک و فصل هفتم: مراثی.»

رمان خواندنی امیرخانی جدای از شرح احوال برخی مهاجران و برخی ساکنان امریکا، ترکیبی از نقد رفتارهای نادرست دولت و برخی شبه‌دولتی‌ها در جمهوری اسلامی ایران و همچنین هجو برخی رفتارهای مادی‌گرایانه در غرب برای زنده‌ماندن و گذران زندگی است. این رمان قابل تامل را نشر علم منتشر کرده؛ رمانی که نگارش آن حدود 7 سال به طول انجامیده و محور کلی آن «هویت» است.

بی وتن

بنا بر گزارش خبرآنلاین، در بخشی از این رمان می خوانیم:

«خشی زودتر وارد می‌شود و ارمیا و آرمیتا دیرتر. داخل کازینو، سرو صدای آهنگ تند عربی بلند است. بخورات و عود هم در ورودی می‌سوزانند. یکی با لباس فرم کارمندان کازینو جلو می‌آید. کت و شلوار سرمه ای و لباس آبی و پاپیون. روی سینه اش پلاکی نصب کرده است و نوشته است: «عبدالرحمن». جلو می آید و به ارمیا می‌گوید: اهلا و سهلا یا اخی! ارمیا می گوید: عفوا! عرب نیستم. ما سه تا ایرانی هستیم...عبدالرحمن به انگلیسی می‌گوید: نو پرابلم! و بعد از هر سه نفر تقاضا می کند تا ساعت های مچیشان را دربیاورند و داخل صندوق امانات بگذارند یا در کیف‌هایشان.

خشی ساعتش را می گذارد توی کیف کانگورویی. آرمیتا برای ارمیا توضیح می دهد: توی کازینو، هیچ پنجره ای وجود ندارد ساعت هم ... نباید گذر زمان را حس کنی دیگر! سه تایی، شانه به شانه وارد می شوند. اقیانوسی است از نور و صدا. آرمیتا می گوید: از قسمت کم عمق وارد شویم! می روند و می رسند به سالنی که زیر پاشان است. با پله برقی که پایین می آیند، ارمیا سالن را برانداز می‌کند. هزاران دست‌گاه اسلات ماشین و هزاران هزار صدای جرینگ...

هرازگاهی در ردیفی صدایی بلند می شود و دست‌گاهی زنگ می زند. چراغ بالای دستگاه هم روشن می شود. این یعنی یک نفر «هات سون» آورده است و برنده شده است. بعد کارمندان می دوند و سطل های پلاستیکی، مثل سطل های ماست می آورند و می دهند دست برنده تا زیر چشم‌های مشتاق سایرین سکه ها را جمع کند. برنده، می تواند سطل ها را ببرد کنار غرفه های خدمات تا وزنش کنند و سکه ها را به اسکناس تبدیل کند. خشی می رود کنار یکی از غرفه ها و یک اسکناس ده دلاری را تبدیل می کند به یک کف دست سکه 25 سنتی. در میان ردیف های دست‌گاه‌های اسلات ماشین می دود و هرازگاهی یکی از دست‌گاه‌های خالی را انتخاب می کند و سکه می اندازد و دسته فلزی را می کشد پایین. می دود و بازی می کند...

ارمیا هاج و واج دنیای رنگ و نور و صدا را نگاه می کند. کارمندان زن، دم به دم، ساندویج های نان و پنیر و سوسیس و برش های کوچکی از پیتزا را مجانی سرو می کنند. روی هر ساندویج لقمه ای خلالی چوبی گذاشتند تا مشتری ها راحت بردارند. مشروب و کوکا و فانتا هم که فصل فصل مجانی، تعارف می شود. به خشی بیشتر و به ارمیا و آرمیتا کمتر. چون خشی مشغول بازی است...می‌دود و سکه می‌اندازد و بعضی وقت‌ها که فقط یک صدای جرینگ می‌شنود، حتی نمی‌ایستد تا یک سکه را بردارد...

آرمیتا و ارمیا دور می زنند و می‌بینند میزهای پوکر را با کارمندان مرتب و مودب و اخمو. میزهای بلک جک و رولت و کرپس و باکارا و ...از بازی‌ها سر درنمی‌آورد، هرچند آرمیتا برایش توضیح می دهد. بعدتر جلوی چرخی بزرگ می‌ایستند که به اندازه یک آسیاب بادی بزرگ است. بیست و چهار، شعاع تقسیمش کردند و روی هر قطعه، عددی درج شده است. روی یک قطعه هم نوشته شده است: «ساهارا کازینو!» مسئولی با کت و شلوار و مرتب چرخ را می چرخاند. نگاه های کسانی که روی شماره های مختلف شرط‌بندی کرده اند محو چرخ است. همه هیجان زده اند. سرعت چرخش چرخ آرامتر می شود و عاقبت روی یکی از شماره ها می‌ایستد. یکی میان این همه خوشحال می شود و می رود و از مسئول، پول باقی را می گیرد. این میان، یک سیاه بی خانمان هم هست که مدام با کیسه ای پارچه ای مملو از سکه های پول خرد دنبال ارمیا می دود.
-وای لای؟ فور اِ لست چنس!

ارمیا پولی بهش نمی دهد. گهگاه ارمیا را رها می کند و می دود به سمت زنانی که با کت و دامن های مرتب، سینی به دست، مشروب و غذاهای لقمه ای سرو می کنند. گاهی وقت ها با تردستی یک فنجان کوچک مشروب را قاپ می زند و می رباید. آرمیتا می گوید:
-اعتیاد به قمار بدتر از اعتیاد به مشروب است...

ارمیا چیزی نمی گوید. اما چشمش مدام سیاه بی خانمان را دنبال می کند. وقتی که دستانش می لرزد و آخرین سکه اش را می‌اندازد داخل اسلات ماشین و صدای آخرین جرینگ را نمی شنود. وقتی می رود و کنار دست‌گاه واکس مجانی می نشیند و تکه‌ای نان باگت خشک را می زند توی واکس...واکسی که شاید درصد کمی الکل داشته باشد...وقتی که خسته و کوفته می‌رود به سالن شرط بندی های ورزشی که هجده مانیتور بزرگ از هجده نقطه جهان، هجده مسابقه زنده اسب سواری و اتومبیل سواری و بوکس را نمایش می دهند و مردم ژتون شرط بندی می‌خرند...وقتی که سیاه می رود و لم می دهد روی یکی از کاناپه های روبروی یک مانیتور خالی و می خوابد...

ارمیا و آرمیتا برمی گردند به سالن اسلات ماشین ها. سالن، نزدیک در خروجی است. پیرمردی می خواهد خارج شود. می رود تا نزدیک در خروجی. صدای جرینگی می شنود. دوباره برمی گردد و سکه ای دیگر درون دست‌گاه می اندازد. بند دوربین یاشیکا، به دسته فلزی یکی از اسلات ماشین‌ها آویزان است و خبری از تاشیکا و ماشیکا نیست...میان جمعیت سرگردان داخل کازینو صحرا، جدا از هم سکه می اندازند و دسته ها را محکم به سمت پایین می کشند. این اولین باری است که ارمیا، ژاپنی بدون دوربین و سیاه پوست بدون ضبط صوت می بیند!

ارمیا و آرمیتا عاقبت خشی را پیدا می کنند که خسته و کوفته بازی می کند. آرمیتا جلو می رود و می پرسد...
-ما یک دوری زدیم تو چیکار کردی؟
-هفتاد دلار در هفتاد دقیقه! البته هنوز هفت هشت دلارش باقی مانده که شاید...
دسته را پایین می کشد. دست‌گاه زنگی می زند و کلی سکه می ریزد توی کفی فلزی اش. جرینگ جرینگ جرینگ...»
========================================
671
عباد: دوباره دانش‌جو شدم
http://ebadena.blogfa.com/post-14.aspx
محمد نمازی-اسفند89
حالا که دوباره دانشجو شده ام به این فکر می­کنم که دانشجو باید چه جوری باشد و چه نباشد! آن هم دانشجوی دکتری! ( جای علامت سجده واجبه ای که امیرخانی در بیوتن استفاده کرده خالی، چرا که همانطور که بعضی پول را سجده می کنند، بعضی دیگر مدرک را)
========================================
670
عالی‌جناب: حالا همه می‌دانند
http://bigomaan.blogspot.com/2011/03/blog-post_26.html
vb-فروردین90

" خداوند در قرآن کریم می فرماید : ان بعض الظّن اثم ..
  یعنی بعضی زن ها تنها یک اسم هستند ... "
بی‌وتن .. رضا امیرخانی ..

 ========================================

669
ابابیل: یک فیلم خنثی، زودگذر...
http://ababeal.persianblog.ir/post/32/
محمدمهدی امجد-بهمن89
...و این از مولفه‌های هنر انقلاب نیست. مولفه‌های هنر انقلاب اسلامی را در آثار آوینی بزرگ و بی‌همتا می‌شود دید. آنچه را که مرحوم استاد مددپور دریافت و کشف کرد و اقدام به تئوریزه کردنش نمود. و کما بیش در بعضی آثار سید مهدی شجاعی مثل شازده، در آثار ابراهیم حاتمی‌کیا آنها که از جنس آژانس شیشه‌ای اش هستند، در بعضی داستان‌ها رضا امیرخانی مثل بی‌وتن در کاریکاتورهای مازیار بیژنی و هزار قسم از این تلاشهای تجربه گرایانه و جسورانه و انقلابی می‌توان یافت.
========================================
668
سرگیجه: من فقط خودم
http://shokati.ir/blog/1389/12/29/%D9%85%D9%86%D8%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85/
امیرجلال‌الدین شوکتی-اسفند89
این چند روز که مدرسه تموم شده همه استانداردای یه زندگی لشی رو دارم. از نه صبح بیرونم تا یازده شب. خونه اومدن هم فقط واسه جاخوابه. چون تهران چیزی به اسم نایت کلاب نداره. همین الان روی میز کنار دفتر خاطراتم دوربین هست، گوشی، ساعت، ادکلن، خودکارای یونی بال، مهر، سه چار تا ده هزار تومنی، کروات، بیوتن رضا امیرخانی، ریش تراش و مودم خراب ای دی اس ال هم هست. امروز صبح رفتم پارک پردیسان و مثل بچگی های مزخرفم بادبدک بازی کردم. بعد اومدم تیراژه ناهار خوردم. بعد پارک ملت. بعد هم سینما جدایی نادر از سیمین رو دیدم. دست آقای همشهری هم درد نکنه که حقوق ریخته بود و پول اینا در اومد. حال میکنم با زندگی م. بدون هیچ نیازی
========================================
667
میثم امیری: تجربه‌های جدید راه‌های نو نوشتن
http://meysam-amiri.blogfa.com/post-323.aspx
...-اسفند89

دنیا دنیای این آدم‌ها است. این دین‌داری است که روح دارد و وجدان. ای کاش حاجی قنبر رمان‌نویس می‌شد...

و در این میان رمان‌نویس‌های جوان واقعا رمان‌نویس و جدید را بی‌اندازه دوست دارم. چون نگاهِ آن‌ها به جهانِ پیرامونی یک نگاهِ محمود کریمی-حاجی قنبری است. این تجسم و تخیل همراه با تجربه‌های زیستی و تبلیغِ یک جهانِ پدیداری عمیق است. منتها به شرطی که واقعا این نگاه عمیق باشد. نه سطحی مانندِ تجربه‌های سینا دادخواه در «یوسف‌آباد؛ خیابان سی و سوم». این تجربه‌نویسی‌ها داستان‌نویسی ما را رو به جلو می‌برد. کاری که فرهاد جعفری در «کافه پیانو» انجام داد و عملی که رضا امیرخانی در «بیوتن» صورت داد.

========================================
666
صفحات ذهن یک دانش جو: 0075
http://ausms.blogfa.com/post-84.aspx
دانش‌جو-بهمن89
نمی‌دانم چرا رمان‌های امیرخانی را که می‌خوانم، دو چیز در من قوت می‌گیرد؛ یکی داستان‌نویسی(مثل زمانی که در مدرسه داستان می‌نوشتم نه البته... چیزی فراتر)؛ دیگری هم این که حالم تغییر می‌کند و پتانسیلم برای دوری از آدمی‌زاد بالا می‌رود.
========================================
665
تو ضرب در من: ثبت‌نام کارشناسی ارشد
http://tnhatrynbamik.mihanblog.com/post/28
نسرین-اسفند89
من بیوتن ام (بی وطن)
یک رهگذرم
می نگرم و می گذرم
گاه در میان این گذر کردن های بی شمار
نگاهم جلب میشود
به جایی
به مکانی
که من را
به خود میخواند
که من را
بیشتر در خود فرو میبرد
========================================
664
بی‌نام دوباره: سلام
http://dasteyasar.blogfa.com/post-39.aspx
حسینی-تیر89
یادش بخیر، یه بنده خدایی قرار بود واسه من یه تیکه از کتابی رو بخونه. بیوتن. چرا یاد بیوتن افتادم. با دوست دوران مدرسه یه ساعتی رفتم بیرون. حرف از ورزش شد و بدنسازی. گفت باید بدن رو ساخت، که طرف از بدنت خوشش بیاد. گفت ما مردای ایرانی فقط از زنامون توقع داریم. که بدن درست حسابی داشته باشن. اما خودمون داغونیم.
یکطرفه بودن توقعات _چه مرد چه زن_ رو فبول دارم. اما من تو کتم نمیره که این ادعا و از این قبیل صحت داشته باشه: اغلب طلاقها در ایران بخاطر مسائل جنسی ست.

========================================
663
ارمیا: ارمیا خسته ولی مومن
http://ermia.ir/Contents.aspx?id=583
...-اسفند89
این متن کلا در همین سایت ارمیا کار شده است.
...
ما در جاي جاي داستان مي توان به وضوح لمس كرد كه نه عشق آرميتا به ارميا آنقدر آتشين است و نه اين كه اين زن شاغل تربيت شده ي غرب كه آن قدر جسارت دارد كه براي پيگيري پروژه ي تعيين فشارقبر قبرستان هاي مسلمانان ، به ايران سفر كند ، آنقدر احساساتي است .
...

========================================
662
تین نیوز: وقتی در پرواز هستیم...
http://www.tinn.ir/vdcc0sq0.2bq1s8laa2.html
مصاحبه با خلبان علی زرگر-اسفند89
اهل مطالعه کتاب هستید؟ آخرین کتابی که خواندید چه نام داشت؟
بله، خیلی زیاد کتاب می خوانم آخرین کتاب هم "بیوتن" نام داشت. سرگذشت یکی از  جانبازان دفاع مقدس است که بعد از پایان جنگ به یکی از کشورها مهاجرت می کند. داستان سرگذشت وی در دو جامعه است.

========================================
661
باغی در صدا: شادی به همین سادگی
http://youmhp1.mihanblog.com/post/24
امیر-اسفند89

یاد این بخش از کتاب "بیوتن" رضا امیرخانی افتادم که در آن به رسمی در یکی از مجتمع های مسکونی نیویورک اشاره می کند. که شب هر کس شام خودش را برمی دارد و به لابی ساختمان می آید و همه دور هم جمع می شوند بعد از یک روز کاری سخت یک ساعتی شادی می کنند و آرام هر کس به خانه اش می رود و شب را به راحتی می گذراند تا یک روز کاری سخت دیگر.

و ما...

========================================
660
من جایی دیگر: دیشب خواب دیدم زنده‌ام
http://theashk.papai.ir/2011/03/09/%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85/
...-اسفند89
قرمز باشد تا زرد. پس آن عاشقی که در روی زردی به پایئز شباهت داشت و بخش بزرگی از
ادبیات فارسی را به خود اختصاص داده بود را اینجا باید کجای دلم جای دهم؟ خودم را
می بینم، یکی از آدم های رمان بیوتن شده ام. اگر ارمیا بشوم خیلی شعاری می شود!
شاید هم آیدین سمفونی مردگان شدم که پدرش او را مایه ننگ خود میدانست. یا آزاده
خانم که تعلیمی بیب اوغلی را روی تن خود حس می کرد. من می خواهم یک شخصیت پست مدرن
باشم. در رمانی که یک روزی تمام شود.

========================================
659
الف تا نون: شطح واره‌ای از سر...
http://aleftanoon.mihanblog.com/post/57
محمدجواد-اسفند89
زندگی خیلی از آدم های مثل من مردگیه نه زندگی. بقول ارمیای بیوتن همه زندگی می کنن تا بمیرن اما امام به ما یاد داد که بمیریم تا زندگی کنیم. سالهای اول دهه هشتاد وقتی میخواستم تاریخ رو خیلی سریع برای خودم وجب بزنم، اینطور مینوشتم: دهه پنجاه؛ دهه شصت؛ دهه هفتاد؛ انقلاب؛ جنگ؛ قطعنامه؛ امام رفت؛ سازندگی؛ دوم خرداد؛...نوبت دهه هشتاد که می رسید نگران تموم شدنش بودم اما خیلی زودتر از اونچه فکرش رو میکردم تموم شد؛
========================================
658
. : جوانی را کاش در خود می‌یابیدیم
http://tarkhoon.blogfa.com/post-108.aspx
مهدی-اسفند89
- آره...چه جورم! خیمه زدیم رو کتابا ، خانواده نمی تونن جمعمون کنن(خنده).

- مواظب کتابا باش پس...!

- راستی عمو... این هدیه تولدی که برام آوردی خیلی قشنگ بود.دستت درد نکنه... باور کن از همه هدیه هایی که برام آورده بودن بهتر بود... خیلی نوکرتم حاجی !

- قابل تو رو نداره.

- ولی بالاخره نفهمیدم این "بی وطن "بود یا "بیوتن" ؟!... اما خیلی از سبک نوشتنش خوشم اومد.رفتم تو فکر که بقیه کتاباشم برام بخری و بهم هدیه بدی(خنده)

- خوب بخونش... خودت می فهمی!

- خوب دیگع عمو... خیلی مزاحم وقت شریفم شدی ! سعی کن زود خدافزی کنی!!(نیش خنده)

- آره؟؟؟؟

========================================
657
ردپا: آسمان‌خراش
http://daffodil313.persianblog.ir/post/331/
ساناز صلح دوست-اسفند89

دستَ‌ت

به آسمان نخواهد رسید

بلندبالای زمینی

ناخُن بر چه می‌کشی؟

 * "اسکای تاور یعنی آسمان‌خراش. چه دیده است چشمِ تیزبینِ پارسی گوی شیرینی که میان اسکای تاور و اسکای اسکریپر دومی را انتخاب کرد و گفت آسمان‌خراش و نگفت برجِ آسمانی. گویی همه‌یِ عرضِ بشر نتوانسته است زحمتی بر آسمان بیاورد. عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری. اوجِ قدرتِ بشر که در همه‌ی قرون زور زده است و باد کرده است و متورم شده است و سر کشیده است، خراشی بیش نیست بر هیبتِ آسمان. عجب لغتی است آسمان‌خراش."

بیوتن/رضا امیرخانی

 * "دارَن یه برجی می‌سازن/ با ده‌هزارتا پنجره/ می‌گن که قدِ برجشون/ از آسمون بلندتره برای ساختن‌ِش هزار/ هزار درختُ سر زدن/ پرنده‌های بی‌درخت/ از این حوالی پر زدن می‌گن که این برجِ بلند/ باعثِ افتخارِ ماست/ حیف که کسی نمی‌دونِ/ خونه‌ی افتخار کجاست/ باعثِ افتخار تویی/ دخترِ توی کارخونه/ که چرخِ زنده موندنُ/ دستای تو می‌چرخونه/ باعثِ افتخار تویی/ سوپور پیر ژنده‌پوش/ نه این ستونِ سنگیِ/ لالِ بدونِ چشم و گوش/ستونِ آسمون‌خراش/ سایه‌تُ ننداز رو سرم/ تو شبِ بی‌ستاره هم/ من از تو آفتابی‌ترم/ یه روز میاد که آدما/ تو رو به هم نشون بدن/ به ارتفاعِت لقبِ/پایه‌ی آسمون بدن/ اما خودت خوب میدونی/ پایه نداره آسمون/ اون که زمینی نمی‌شه/ با حرفِ پوچِ این و اون/ پس مثِ طبل صدا نکن/ نگو بلندترین منم/ من واسه رسوا کردن‌ِت/ حرف از درختا می‌زنم/ درختای مرده هنوز/ خوابِ پرنده می‌بینن/ پرنده‌های بی‌درخت/ رو سیمای برق می‌شینن/ به قد و قامتت نناز/ آهای بلند بی‌خبر/ درختا باز قد می‌کشن/ حتی تو سایه‌ی تبر"

بُرج/هیس/رضا یزدانی

========================================
656
خرابه: لبخند مسیح
http://aminrastgoo.blogfa.com/post-190.aspx
محمد امین راستگو-اسفند89
تا حالا رمان عاشقانه عارفانه خوندی؟

اگه نخوندی یا اگه خوندی و دوست داری بازم بخونی یا اگه می خوای یه بارم شده بخونی کتاب "لبخند مسیح" یکی از کتاب های جالبیه که می تونی پیدا کنی، کتابی که من دیروز خوندنش را در قطار مشهد تهران شروع کردم و امشب به پایانش رسوندم و البته با تناقضات زیادی هم توی کتاب برخورد کردم تناقضاتی از جنس تناقضات "بیوتن" امیرخانی ! اما احتمالا شما هم از خواندن این کتاب لذت می برید.

========================================
655
عهدنامه: درد سر یا سر درد
http://ahdname.persianblog.ir/post/9
لعیا اعتماد سعید-اسفند89
امروز پس از مدت ها باز سر درد گرفته ام.نمی دانم سر دردم از درد سرهاست یا درد سرها زاییده سر دردم است.چند وقتی است که کتاب بیوتن امیرخانی را می خوانم.کتاب با مزه ای است.ساختار شکن است.من هم مثل همه اعضای دیگر کلوب بی مغز ها از هر چه ساختار شکنی است خوشم می آید.

وقتی در این کتاب می خوانی که چه کسانی با چه پرونده ها و سوابقی در تایید حرف هایشان از آیه های قرآن استفاده می کنند،دردت می آید. سرت گیج می رود حال تهوع می گیری.یادت می آید که خارج از بیوتن هم چه آدم های زیادی می شناسی که این گونه اند.
========================================
654
ماییم و یک کوزه آب: نظری بر رمان بیوتن
http://photomind.blogfa.com/post-7.aspx
یحیی هاتف-خرداد88
امروز یک مطلب در مورد رمان بیوتن نوشته رضا امیر خانی در سایت لوح خواندم که آورده بود این رمان از رمان قبلی امیر خانی ضعیف تر است .دلایلی هم اشاره کرده بود چون:

علت عشق ارمیا وشخصیتهای تیپ و کاراکترهای تمام سفید یا سیاه وبدون شخصیت خاکستری و...(بقیه موارد را می توانید در سایت لوح http://www.louh.com/content/2785/default.aspxبخوانید ودر اینجا فقط به خاطر نزدیکی ذهن چند مورد را بیان کردم ).

رمان بیوتن برای تمام اقشار نوشته نشده است زیرا مطالب کتاب چندین لایه است وبرای خواندن در اوقات بی کاری و لذت بردن از خواندن داستانی عشقی نوشته نشده است چون نه تنها لذت بخش نیست بلکه اگر مطالب آن را درک کنی باید ساعت ها فکر کنی ودر آخر هم با سوالی بزرگ در مورد انسان ودنیا، خدا و...کتاب را رها کنی بروی . پس اگر طالب یک کتاب عشقی هستید اصلا سراغ این کتاب نروید چون به نیمه کتاب نرسیده آنرا رها کرده وچند ناسزا با ادبانه نثار خود خریدار والبته نویسنده را هم از ناسزاهای خود بی نصیب نمی گذارید.

خوب در مورد رمان بیوتن .

در لایه اول کتاب داستانی عشق پسر بسیجی به دختری نوین وعصر امروزی است.عصر امروزی یعنی بدون قید وبند ومذهب برایش کاملا تزئینی وبرای روزهای درد و مشکل است وپسر بسیجی یعنی مذهب ،جبهه،شهادت و...تمام آرمان های او است وشخصیتهای دیگر داستان که هر کدام دارای شخصیت های هستند .

در لایه های زیرین آن هر شخصیت را برای یکی از اقشار جامعه طراحی کرده است جامعه و برخوردهای که هر قشری انجام می دهد در این داستان یک شخصیت شده است .شاید هر فرد عادی در زندگی خود مشتکل از چند شخصیت متفاوت در داستان باشد وهر کس می تواند به اندازه ای از هر کدام از افراد داستان را در خود پیدا کند.

و وقایع در داستان هر کدام دوره از زمان همه مااست که باید آنرا انجام بدهیم چه خوب وچه بد ؟

مثلا در داستان شخصی که در داستان از آن با نام آقای گاورمنت نام برده شده است ودر سیر داستان جسد یکی از شهدای جنگ را که در طرح ساختن نمادی در قبرستان از زیر خاک در آوردند را در اسید می سوزاند نابود ومی کند. این جسد واسید نماد همین امروز است که آقایان گاورمنت مملکت ما فکر شهادت وشهید و...را در اعمال ودر افکار مردم آنچنان نابود کردند که نابودی هزاران جسد در اسید بدتر است زیرا وقتی که جسدی بی جان را در اسید نابود کنی یک جسم را نابود کردی ویا به یک شهید بی احترامی ؛ که این کار برای شهیدی که جسمش برایش مهم نبوده که فرقی نمی کند این پیکر ها برای ما مهم است برای ما که زنده ایم که ما را یاد مرگ ،خدا و... بیندازد ولی اگر شهادت در اسید فراموشی ویا درآتش بی اعتقادی و سست عنصری نابود شود آنروز است که هزاران جسد تکه پاره شهدا نیز ما را به خود نمی آورد .

جسد شهید وبهشت زهرا ومواردی این چنین در داستان هر کدام معرف یک مسئله مهم است که در داستان رخ می دهد.

این رمان بسیار طولانی است وبرای بررسی تک تک موارد خیلی زمان می برد ونیاز هم نیست زیرا کسی که خواهان فهمیدن باشد خود در مطالعه کتاب می فهمد ومن فقط برای آشنای وزمینه ذهنی این مقاله را نوشته ام .

در انتها ؛رمان بیوتن بر اساس شخصیتهای رمان قبلی امیرخانی است و می توان به گونه قسمت دوم رمان ارمیا دانست وادامه رمان او لدر شخصیت ارمیا است.

رمان بیوتن مانند داستانی است که یک پدر برای کودکش تعریف می کند که در آن تمام رفتارها وحوادث زندگی واقعه ی برای قابل فهم شدن برای کودک در قالب شخصیتها بیان می شود .تمام خوبی ها وبدی ها در افراد متفاوت است وهر کس توانایی خوب بودن وبد بودن هم زمان را ندارد.
========================================
653
یک‌ سرپناه: در باب فیلم گزارش یک جشن
http://www.1sarpanah.com/?p=1454
...-بهمن89
هشت، آقای کارگردان، در کدامین سوی این نبرد قرار داشته و به کدامین سو حرکت می کند؟ آیا او قرار است محسن میم دیگر باشد برای سینمای ایران؟ دیگران به کدامین سو حرکت می کنند؟ آیا رضای امیرخانی قرار است چهارده سال پس از ارمیا، رمانی بنویسد که در آن ارمیاهایی موتورسوار، نویسنده ی روشنفکر میان سالی را در یکی از بن بست های آجودانیه، مورد عنایت چوب و چماق خود قرار می دهند؟ آیا رضای امیرخانی هم از ارمیای خود عبور خواهد کرد؟!
========================================
652
روزنوشت: و دیگر آسمان را نخواهی دید
http://saarat.blogfa.com/post-136.aspx
http://saarat.blogfa.com/post-137.aspx
سارا-بهمن89
البته بعضي ماهي گير ها اشتباه مي كنند و روي شكم ماهي سنگ مي گذارندتا بالا و پايين نپرد.
علم ميگويد ماهي بخاطر دور شدن از اب به دلايل طبيعي ميميرد .
اما هر كس يكبار بالا و پايين پريدن ماهي را ديده باشد تصديق ميكند
كه ماهي از بي آبي به دليلي طبيعي نمي ميرد .
ماهي بخاطر آب خودش را مي كشد .

..

ارميا آرام است . سهراب نجوا ميكند :
" ماهي كه پخت آرام ميگيرد. همه خامي مال وقتيست كه نپخته باشد ."
"بيوتن" رضا امير خاني


بايد چشيد طعم قلم اميرخاني را ...

وديگر آسمان را نخواهي ديد
خوك گردن كلفتي دارد .براي همين راحت نميتواند سرش را تكان دهد .
خوك تنها حيوانيست كه قادر به ديدن آسمان نيست ، به خاطر گردن كلفتش .
و از همين رو نجس است!
نه بخاطر ژنتيك ، نه بخاطر خوردن مدفوع ، نه بخاطر ...
فقط به اين دليل كه نميتواند آسمان را ببيند تا ابد الدهر نجس خواهد ماند...
"بيوتن" رضا امير خاني
... نوشت :
** و چندين و چند بار در بيوتن خواندم از صدايي كه گاهي مي پيچيد: "و ديگر آسمان را نخواهي ديد..."
* قبلا تو اين وبلاگ همچين پستي نوشتم . از روي يك شنيده!
خيلي قبلتر از اين بود كه بيوتن رو بخونم .

========================================
651
روزنامه خراسان: درباره سریال هایی که...
http://www.khorasannews.com/News.aspx?type=1&year=1389&month=11&day=26&id=606420
...-بهمن89
...يعني دقيقا نقطه مقابل نگرش اين سريال ها به مسئله ابتلاء که گمان مي کنند هر که بدي مي‌بيند به خاطر بدي است که انجام داده. ياد اميرخاني و رمان "بي‌وتن" به خير که دائم مي‌گفت : و البلاء للولاء. آيت ا... جوادي آملي نيز فرموده‌اند :« جهان، جهان تاثير و تاثر است. همان طور که «ن الصلاة تنهي عن الفحشاء و المنکر» ؛« ن الفحشاء » هم «تنهي عن الصلاة» کسي که اهل فحشاء و منکر است توفيق خواندن نماز ندارد. اين‌ها يک تضاد متقابل دارند. ممکن نيست نماز جلوي فحشاء را بگيرد ولي فحشاء اثر منفي در مورد نماز نگذارد. همان طور که نمازگزار از فحشا منزه است انسان فحاش يا فاحش يا بدعمل هم توفيق انجام نماز را ندارد» (منبع : نماز و نمازگزاران ص 10)
در همين رابطه :
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (1-10)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (11)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (12)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (13)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (14)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (15)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (16)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند(17)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (18)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (19)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (20)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (21)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (22)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (23)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (24)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (25)
ن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (26)
ن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (27)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (28)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (29)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (30)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (31)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (32)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (33)

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٦٨٩٣٥٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٥٩٥٥
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Yvan Arpa even muses on the fact that it is difficult rolex replica to get traditional mechanical watches in Switzerland, suggesting that, perhaps, using smartwatch movements (hardware) might be a possible solution for rolex replica smaller, more creative (and flexible) Swiss watch makers. This gold and diamond laden concept is as much a "what if" as it is a "we await the first order." Talk rolex replica sale about making people feel like their gold Apple Watch Edition pieces aren't as exclusive any longer. Another important implication of something such as this, goes back to the notion that Apple and other smartwatch companies are keen to enter the luxury and rolex replica sale fashion worlds as much as possible. A huge concern of rolex replica sale Apple, is to offer enough Apple Watch variety, so that people don't feel as though replica watches sale they are all wearing similar items.