تاريخ انتشار : ١٢:٤٥ ٣/٦/١٣٩٠

آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (37) 
جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر بیست مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ديدن  هفت‌صد و بیست نظر قبلي به لينك‌هاي پايين صفحه مراجعه فرماييد.
========================================
740
روزنامه خراسان: روایت مکتوب حماسه
http://www.khorasannews.com/News.aspx?type=1&year=1390&month=7&day=6&id=1088446
زهیر قدسی-مهر90
وقتي آثار نويسندگاني مثل سيدمهدي شجاعي ، رضا اميرخاني، نوشته هاي شهيد چمران و شهيد آويني اين قدر فروش بالايي دارد نشان مي دهد که مردم مخاطب اين آثار هستند و به آن گرايش دارند اما مشکل اصلي اين است که کتاب هاي جنگ به مخاطب معرفي نمي شود .
========================================
739
روزنامه شهرآرا: دگراندیشان پاسخگو باشند
http://shahrara.com/page,1390,7,3,page,4.html
سید علیرضا مهرداد-مهر90
در دهه هشتاد، ادبيات دفاع مقدس هم در حوزه خاطره و هم داستان، پهلو مي‌زند به ادبياتي مدرن. احمد دهقان، احمد غلامي، رضا اميرخاني، مجيد قيصري و حبيب‌ احمدزاده –و مخصوصا احمدزاده و اميرخاني- دست به تجربه رمان مدرن در اين حوزه مي‌زنند. حبيب احمدزاده رمان «شطرنج با ماشين قيامت» را در جرياني سيال و ادبياتي خاص مي‌نويسد و رضا اميرخاني با رمان «ارميا» و بعد «بيوتن» به ادبيات مدرن ورود مي‌يابد و اتفاقات جديدي در حوزه داستان‌نويسي دفاع مقدس مي‌افتد.
========================================
738
باران: پاساژ مترو
http://baran-neveshte.blogfa.com/post-48.aspx
باران-مهر90
مثل همیشه ایستگاه صادقیه...

اون پسرک فال فروش که به زور بهت فال میفروشه رو دیدی؟!

یا اون آقایی که میاد میگه :واسه شادی دل بچه ت یه بسته بادکنک بخر 1000 تومن"

یا اون خانومه...

نمیدونم چرا ولی همیشه تصورم ازین آدما،آدمایی شبیه "سیلورمن" بوده...احساس میکنم با بقیه فرق دارن...

به هر حال روزی یکی - دوبار که تو مترو باهام حرف میزنن این تصور من خراب میشه؛ولی روز بعد دوباره میاد سراغم.

دارم همه ی تلاشمو میکنم که اونا رو مثل سیلورمن فرض نکنم.

پ.ن: برای شناختن سیلورمن سری به کتابهای داستان رضا امیرخانی بزنید

========================================
737
افلاکیان: این روزای من و بیوتن
http://faezemoghadam.blogfa.com/post-122.aspx
فائزه مقدم-شهریور90

رضا اميرخاني دركتاب بيوتن1 به يه جاي داستان كه مي‌رسه براي احترام به نظر مخاطبش!!! از خواننده داستان مي‌خواد كه براي ادامه داستان بين پنج گزينه‌ي پيشنهادي او يكي رو انتخاب كنه

راستش خيلي برام جالب بود مخصوصاً بعدش كه مي‌گه:" اصلاً آيا براي خودت هم الان حاضري از يك تا پنجت رو انتخاب كني؟"

جداً اگه بخواهيم براي ادامه زندگيمون پنج گزينه ارائه بديم، چي مي‌نويسيم؟ راهي كه الان داريم مي‌ريم به چه گزينه‌اي تو زندگي‌مون ختم مي‌شه، آيا اونيه كه مي‌خوايم؟

اين روزاي من

========================================
736
تسنیم: جدانویسی‌ها نچسب
http://tasnim123.blogfa.com/post-215.aspx
تسنیم-شهریور90
...
یکی دیگر این جدا کردن و نیم‌فاصله زدن «ه» آخر و «ی» آخر و «ه» اضافی گذاشتن و کلا جوری نوشتن که ریشه کلمه برای خواننده رو شود و این‌ها که فکر می‌کنم ریشه در کتاب‌های امیرخانی دارد. (که رسم‌الخط ابداعی اوست و جزو زیبایی کتاب ولی همین‌جوری نمی‌چسبد؛ حداقل برای این خواننده‌).
این‌که مخاطب سر از این چیزها دربیاورد خوب است ولی خیلی هم نیازی نیست توی حلقومش کنیم که این کلمه این بوده و این شده؛ احتمالا نوشته‌های ما کلاس درس زبان‌شناسی نیست و بعضی گیر دادن‌های ما الکی. کم مانده عده‌ای بیایند و هر کلمه را بخش‌بخش کنند و بعد از نوشتن هر هجا، یک نیم‌فاصله بزنند!
...

========================================
735
بیست و هشت: به تازگی دو کتاب از مستور خواندم
http://2adam.blogfa.com/post-50.aspx
ادم-دی78
چیزی شبیه امیرخانی که از ارمیا وام گرفت و بیوتن را نوشت. انگار داستان این داستانها در ذهن نویسنده تمام نشده و او همچنان بعد از چند سال می خواهد آدمهایش را برگرداند و در موقعیت جدید بگذارد. هر دوی این نویسنده ها عرفان گرا هستند و با دیالوگهای طولانی که باید اول شخص یا قهرمان بگوید کلافه امان می کنند از بس که بلندگو دست گرفته و شعار میدهند درباره انسان و زن و جامعه و انچه باید باشد و نیست. هر دوی اینان سریالی می نویسند و به نظر من متاسفانه هر دوی اینها به سوی بد نوشتن گام برمی دارند تا خوب نوشتن. کتاب اول هر دوی اینها بهترین و پرطرفدارترین بود. من او امیرخانی و روی ماه خدا را ببوس مستور. چرا؟ چرا بدتر می شوند؟

نظر من این است که این دو ایده ال گرایند شدید و مذهبی و عارف مسلک و می خواهند دنیا بهتر شود که نمی شود پس به عزلت می رسند در داستانهایشان و در زندگی اشان. این نظری است که من هیچ دلیلی برای اثباتش ندارم بخصوص که هر دو زنده هستند و می توانند بیایند بگویند چطور دارند زندگی می کنند یا قصد دارند زندگی کنند. اما از گفتن نظرم ابایی ندارم چون دارم دسته بندی اشان می کنم برای خودم و از نوشته هایشان این برداشت را داشتم.

راستش به نظرم مستور بدتر از امیرخانی است چون اگر امیرخانی نثر خود ساخته و من در آوردی دارد، مستور نثر آشفته و غیرفرهیخته ای دارد و علاوه بر آن، بد هم روایت می کند. شاید طرح داستانها یمستور اجتماعی و مربوط به زندگی به روزمره ما باشد (البته به جز این من گنجشک نیستم که عجب چرند انزوا طلبانه ای بود)، اما او بد قصه را می گوید قصه ای که می شد خوب تر تعریفش کرد. من جای مستور بودم بیشتر از سینما به ادبیات جهان رو می کردم تا ببینم شاهکار نویسان ادبی چطور داستان را تعریف می کنند و کمی از اآنها تقلید می کردم تا اثرم هوشمندانه تر به نظر برسد. از الف شروع کردن به یاء رسیدن هنر زیادی نمیخواهد مادربزرگهای ما همه همینطور قصه می گفتند. باز امیرخانی این نوع قصه گفتن را بهتر می داند یا راستش خوب هم می داند به خصوص در من او که به نظر من شاهکاری بی نظیر در نوع خود است در نوع داستان گفتنش.


========================================
734
کتابخوار: پر فروش ترین رمان‌های بیست سال اخیر
http://www.ketabkhar.ir/fasl/1284/
...-شهریور90
کشتی پهلو گرفته / سید مهدی شجاعی
بامداد خمار / فتانه حاج سید جوادی
چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم / زویا پیرزاد
دا / زهرا حسینی
من او / رضا امیر خانی
بی وتن / رضا امیرخانی
....
========================================
733
روزهای پوریایی: بیوتن
http://pooriai.wordpress.com/2011/08/27/%D8%A8%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%86/
...-شهریور90
پاییز 87 بود . خوب یادم هست هنوز . فقط 3 سال گذشته . آن پاییز 21 ساله بودم انگار . شاید هم بیشتر اگر با منطق های سراسر جبر و زور ریاضی بخواهید اثباتش کنید.
پاییز بود و هنوز آنقدر سرد نشده بود که لباس های زمستانی با آن دستکش های بی انگشتم را بپوشم. بیوتن را آن روز ها دیدم. و جالب است امروز فهمیدم فصل دو،پنج است.

========================================
732
آواز پر ققنوس: باز شوق یوسفم دامن گرفت
http://darjostojooyesaye.blogfa.com/post-199.aspx
ناشناس-تیر90

ارمیا چیزی نگفت. یادش افتاد که دو هفته بیشتر نمانده است به ماه رمضان و پس حالا ماه شعبان است و عجب... نیمه ماه شعبان و یاد میدان خراسان و چراغانی های مردمی افتاد که بدجوری می زدند تو پوز چراغانی های دولتی... و حتما سهراب اگر بود الان داشت یک دیگ آب و تخم شربتی را هم می زد تا صلواتی بدهد به ره گذران گذر امامزاده یحیا که از زیر ریسه های پرنور سبز و زرد می گذشتند.

بیوتن- رضا امیرخانی

.

گفتم یادت نره ها! ظهر نیمه شعبان٬ امامزاده یحیا٬ به نیابت از... پرسید میدونی من الان کجام؟ گفتم از کجا باید بدونم؟ گفت داریم سر در امامزاده یحیا ریسه های سبز و زرد می بندیم!!! گفتم الیه یصعد الکلم الطیب...

پ.ن.

ماهی که پخت آرام می گیرد. همه خامی ها برای وقتی است که پخته نباشد!

========================================
731
تا اقیانوس: پرتقال خونی
http://oghianus.com/archives/210
میثم خالدیان-شهریور90

مَردِ پالتو پوش، کتاب ها را، با جلد و رنگ های متفاوتِ شان، از قفسه ی کتاب فروشی بیرون آورد و وارسی کرد. چند تا جدید توی شان پیدا کرد، که مربوط به خاطره ی شهدا بود و بیشتر؛ توسط همسران شان گِرد آوری شده بود. اما رمان تازه ای در کار نبود. باید کتاب سوم اش را پیرامون دفاع می نوشت و این را پس از این که آسید مقداد، هفته ی پیش، دو سه ساعت بعد از خاطره هایی که برایش تعریف کرده بود و شیمیایی کارش را ساخت، در یافته بود. و یقین کرده بود. هزینه ی کتاب های تازه را با خانم فروشنده حساب کرد و سمت خانه به راه افتاد.

- سلام

- سلام. باز هم یک مشت کتاب جدید؟ باز هم نهیلیستی و چه می دونم پوچ و… آخرش می کشنت.

- نه آرمی. این مدت عوض شدن کتابام. این ها شاید…

عکسِ امام روح الله، یادگارِ آسید مقداد، جایی نزدیک به پالتوی آویزان نویسنده، و آن طرف تر کلی کتابِ چیده شده تویِ کتاب خانه یِ چوبی و آن طرف تر یک میز مطالعه و لب تاپ و آقای نویسنده و آقای نویسنده می نویسد از صداهایی که فضای اتاق را پر کرده است…:

- سیـّـد! آسیّد مقداد! رسیدن پشتِ تپه عراقیا.

- حالا وقتشه.توی تله افتادن. بزنید. یه فشنگ رو هم نباس با خودشون برگردونن.

- این کیه آسید؟

- اِ. تو این جا چی کار می کنی؟ آهای! آقا پالتویی. خبرنگارِ؟ تو این گیر و ویر کی اینو اورده این جا؟

- مقداد! آسید مقداد! غافلگیر شدن. دارن عقب می رن. چار تا تانکشونم زدیم…

- الله اکبر… الله اکبر… خمینی رهبر…

دشمن شیمیایی که زد، سربازان شان را با ماسک فرستاد تا نیمه جان ها را خلاص کنند. آسید مقدادِ بی هوش را مرده پنداشتند. حال آن که زنده بود و نزد خدا روزی…

مَرد از اتاق کارش بیرون آمد و نشست پیشِ آرمیتا که پرتقالی برایش باز کرده بود و توی بشقاب، روی میز گذاشته بود. آن را که بر داشت، دشمن – با ماسک – توی چشم هاش رژه رفت و به شدت سرفه اش گرفت و آرام، خون از بینی اش، رویِ رگه های پرتقال جاری شد. اشک توی چشم هایِ سیاهِ آرمی…

========================================
730
من از آن روز که در بند توام آزادم: ...
http://asb-e-meshki.blogfa.com/post-40.aspx
شورا-مرداد90

"روی بستر سبزش می نشیند.به آسمان نگاه میکند و درختان غان و صنوبر.

ماه را میبیند.

ماه ها را مرور می کند:جن یووری . فب روری.مارچ.اپریل.می...

حالا کجای زمان باشد خیلی مهم نیست.کجای مکان بودنش نیز...

...جایی نشسته است روی زمین خدا و به آسمان خدا نگاه میکند.چه قدر به این لحظه محتاج بود.لحظه ای که در آن تنها باشد.تنهای تنها.

شاید اصلا جست و جو به دنبال سوزی بهانه ای بوده باشد برای این لحظه.لحظه ای که در آن هیچ نیست به جز در ختان سبز خدا و آب آبی رود خدا و آسمان شب خدا ... وشاید هم خدا...امشب دوباره ارمیا آسمان را می بیند..."

بیوتن-رضا امیر خانی

جدیدا هر کتابی میخونم شخصیت اصلیش میخواد بره جنگل!

ولی با نوشته ی هیچ کتابی به اندازه ی"بیوتن"امیر خانی همذات پنداری نکردم.

========================================
729
راز کتاب : دا متفاوت
http://razeketab.persianblog.ir/post/69
مریم قنبری-اسفند87
دارم "دا" رو می خونم.پیشنهاد می کنم حتکا بخونید...موضوع دفاع مقدس از اون موضوعاتی است که چهارصد تا کتاب هم در باره اش بخونیم باز هم اصلش رو نگرفتیم...این کتاب رو سوره ی مهر وابسته به حوزه ی هنری چاپ کرده که طبق اخرین امار من به چاپبیستم هم رسیده....یک کتاب فوق العاده خوب...یک کتاب با طعم ارمیای امیرخانی...نه ارمیای ما...ارمیایی که توی دیسکو ریسکو نماز می خونه...یک کتاب که باید با آهنگ از کرخه تا راین خوندش...
========================================
728
تنها دویدن: صداقت آنگاه که با دانایی همراه می‌شود
http://soheilmn.persianblog.ir/post/160/
سهیل همتی-مرداد90
دیدن دستکش‌های چرم مشکی‌رنگ، بیوتن، منِ او و دیگر یادگاری‌های ارزشمندش برای سراغ گرفتن از خاطرات و تحسین همیشگی‌اش هم کفایت می‌کنند..
========================================
727
من آرامش را می‌آموزم: در مثل مناقشه نیست
http://legends-and-lies.blogfa.com/post-302.aspx
نخود هر آش(خاتون خاله)-مرداد90
در زندگی لحظه هایی هست که آدم از خودش میپرسد : بچه کربلای پنج را چه به فیفث اونیو؟* در این لحظات آدم خیلی باید خوش شانس باشد که بعد از این سوال از خودش نپرسد اصلن تو را چه به کربلای پنج؟توصیه من این است که در این موقعيت ها قبل از اینکه به این نتیجه برسد "باز صد رحمت به اراذل و اوباش فیفث اونیو" سريعا به خودش نهیب بزند که "چه معنی داره آدم اینهمه با خودش حرف بزنه؟"**

سلام.

این بالایی نامفهوم بود؟ خوب باشه یه مقدارهم مفهوم حرف میزنیم . این زندگی بدون اینترنت هم بد نیستا! مدتیه زدیم تو رفیق بازی...

* البته به شرط اینکه آن آدم بیوتن خوانده باشد.

========================================
726
سخن‌گاه: ندر رابطه نمایشگاه کتاب و شرکت ایران خودرو یا خاطرات یک روز نمایشگاه نورد
http://sokhangah.blogfa.com/post-18.aspx
...-اردیبهشت90
من هم که کنار غرفه ایستاده بودم به طور اتفاقی از کتاب دست خانومه و ته زمینه ای که از قیافه جناب نویسنده در حافظه ام داشتم ایشون رو شناختم و باهاش سلام و احوالپرسی کردم انصافا او هم خودش رو نگرفت و گرم جواب من رو داد و خلاصه من به افتخار دیدن ایشون و اوشون !! هم به افتخار آشنایی با من نایل شدن

حال کردین اعتماد به نفس رو؟

حالا ایشون کی بود ؟ می گم

***
من البته عادت به خرید کتاب های به ویژه گرون ندارم و از روش " بگیر و بخون و ردش کن " بیش تر استقبال می کنم

نمونه اش کتاب های جناب رضا امیر خانی ـــه که همه شون رو از دیگران به ویژه برادر خانم جان ، امانت گرفته و خوانده ام

به آقای امیر خانی گفتم کتابی در امتداد داستان "ارمیا " و " من او " و "بیوتن " با همان شخصیت ها در دست نگارش ندارید فرمودند : نه الان خیلی از اون فضا دورم

آقای امیر خانی دستم به دامنت ( یا نهایتا شلوارت ) ! بیا و رحم کن برو توی فضا ، برو تو اون فضا !
========================================
725
انعکاس یادداشت‌های تنهایی: من و افکارم
http://enekasmah.parsiblog.com/Posts/26/%D9%85%D9%86+%D9%88+%D8%A7%D9%81%D9%83%D8%A7%D8%B1%D9%85/
حدیث-مرداد90
شروع می کنم به خواندن فصل پنجم ( زبان ) :   … بعد گلوله آمد طرف من ؛ که سینه سپر کرده بودم و ایستاده بودم دم در سنگر و داشتم اللهم ارزقنی توفیق شهاده و حورات مقصوره و الاهی قلبی محجوب و مثل این ها را تند و تند قرقره می کردم که آخرین شهید جنگ باشم ... گلوله شیشکی بست و من را رد کرد و رفت وسط دو کتف سهراب . الیه یصعد الکلم الطیب. حالا من بعد از قطع نامه هی شش ماه عزا بگیرم توی آن سنگر که گلوله ی دیگری بیاید ، نه خیر آقا !شهر هرت که نیست ... همه ی تاریخ خط  السیر همین گلوله است . گلوله ای که نشست میان دو کتف سهراب ... سهرابی که نمرد ، زنده تر شد !!همین طور یک نفس کتاب را می خوانم که مامان می گوید : ظرف ها رو شستی ؟می خواهم بگویم که کار دارم ؛ آیه نازل می شود : ( و بالوالدین احسانا  ) کتاب را کنار می گذارم و به سمت آشپزخانه می روم ...
این یادداشت عینا در سایت ارمیا کار شده است.
========================================
724
کافه تنهایی: بیوطن
http://tanhai400.blogfa.com/post-62.aspx
alone-خرداد90
اما صدايي از تاريخ هنوز با اصحابش حرف ميزند از زمان واپسين ميپرسند و او جواب ميدهد كه مردماني

خواهند آمد و دوباره به رسوم جاهلي بت خواهند پرستيد....اصحاب فرياد ميكشند" اَ يَعبدون الاصنام؟!

بت؟! " و او جواب ميدهد :

و الله نعم!كل درهمٍ عندهم صنم...

                                                   *************

سهراب ميگويد:درست است!همين چهارتا باي كشيده از همه ي اين لغات بامعناتر هستند و صداشان

بلندتر است.قطره را ديده ايد؟ وقتي در سكوت توي آب مي افتد چه ميگويد؟ ناگهاني از فرط خوشحالي

فرياد ميكشد "آب"! همين! و بعد راحت ميميرد و به آب متصل ميشود.اين ها چيز هايي نيست كه بتواني

اوتوشان كني!شايد تاي اختلاس را بشود ‌اما باي كشيـــــــــ ده ي تركش كمر ارميا را هرگز!توي جنگ هم

چيزهاي بامعناي زيادي بودند كه مثل همين چهارتا با بي معنا بنظر مي آمدند. گلوله تانك حرف

ميزد.ميگفت:الله....ال لـــــــاه....خمپاره ميگفت:هوووو....هر چيزي ذكري ميگفت...

                                                  *************

ارميا گريه اش گرفته است.سرش را به زير مياندازد و آرام شانه هايش مي لرزد.

_شب نيمه ماه مبارك من توي شهرك استون كنار تو چه ميكنم؟!چهار شب ديگر شب قدر است!مقدرات

من چگونه رقم خورد كه رقمشان با رقم سمت چپ اِريا كد اينجا يكي شد؟!راستي آسمان اينجا كدام

طرف است؟!الان جاي من توي آسمان بود....آسمان ششم يا هفتم يا هشتم؟شش هشت ها؟به قول

شماها چهل و هشت تا!جاي من توي آسمان چهل و هشتم بود...اِريا كد بچه ها!حالا بجاي سهراب بايد

ياد حرف او بياُفتم كه ميگفت هر چيزي ذكري ميگفت....گلوله تانك حرف ميزد.ميگفت الله ال لــــاه..خمپاره

ميگفت هوووو.....تير دوشكا ميگفت "حسين" ....حا را بعدا ميشنيدي .وقتي "سِين"حسين با "يا

حسين" همسنگرت قاطي ميشد.....انگار سينه زني ميشد يهو.....

                                                                            بیوتن ـ رضا امیر خانی

+نمیدانم چه حسی است که کتابهای قدیمی را ورق میزنم...."بیوتن" را میخوانم .خُب دیوانگی های

خودم به کنار دیوانگی های "ارمیا معمر" بازمانده قطعه چهل و هشت هم دارد بهم اضافه میشود....

منی که از رمان ایرانی و تکرار بیزار بودم.....دارم برای بار دوم میخوانمش.شاید چون تنها کتابی است که

به داستان توجه نمیکنم و فقط بدنبال فکر نویسنده هستم.....تلاش برای واکاوی رمزها و کلماتش بی

اندازه لذتبخش است بعلاوه ی شخصیت فوق جذاب کتاب که دوست داشتنی هم هست البته. و شاید

چون شبیه یک "رمان" آنهم از نوع ایرانی نیست....

+امروز بعد فاینال برای خودم یک کتاب خریدم.....مزه داد بسی!

+آنقدر کتاب هست برای خواندن.....!!!(این را چند روز پیش وقتی داشتم تو کتابفروشی میدون ولیعصر

قدم میزدم فهمیدم(!))

لازم بذکر:"بیوتن" عزیز این روزها بسیار به یادتم....


========================================
723
ینگه دنیا: پاسخ نامه یک دوست مشهدی
http://orva.blogfa.com/post-10.aspx
محمد-مرداد90
امیرخانی راست می گفت که ایالات متحده هیچ پیامبری نداشته، ولی یه چیزو نگفت که اینجا به جایه همشون یه خدا داره که به تو خیلی نزدیکه تو هم قدرشو میدونی! تو خداتو به دنیا نمی فروشی! تو اینجا می دونی چرا خدا هست و تو چرا باید بنده باشی!
========================================
722
یک سر پناه: در باب کتاب پرسه در خاک غریبه
http://www.1sarpanah.com/?p=1594
...-مرداد90
خاک غریبه، روایت جابجایی نیروها است از جبهه‌های جنوب به جبهه‌های غرب، و انجام عملیاتی در این منطقه. من ِ مخاطب اما آخرش نفهمیدم این احمد دهقان است که دارد خاطرات خود را از جابجایی نیروها و عملیات در غرب بیان می‌کند، یا صرفا با یک داستان روبرو هستم. این مشکل را با نوشته‌های برخی دیگر هم، مثل رضای امیرخانی، داشته‌ام و دارم. آدم‌هایی که خاطرات و سفرهایشان را جدا می‌کنند از تخیلات و داستان‌هایشان، مثلا دهقان در هفت روز آخر و امیرخانی در سفر به سیستان. اما چه در این خاطرات و سفرنامه‌ها، و چه در رمان‌ها و داستان‌ها، فهم اینکه نویسنده دارد واقعا راست می‌گوید یا صرفا دارد داستان می‌بافد دشوار است. یعنی نمی‌شود گفت واقعا دارد خاطره تعریف می‌کند و همه را عین واقعیت بیان می‌کند، یا از آن طرف واقعا دارد داستان‌پردازی می‌کند و این‌ها همه تخیل است، و از کجا معلوم این خود واقعی‌اش نباشد که دارد این کارها را انجام می‌دهد. بگذریم! پنج، از همان وقتی که با فرمانده‌ی به تصویر کشیده شده از سوی دهقان مواجه شدم، که شخصیتی نفرت‌انگیز، ترسو، متظاهر و فریبکار می‌نماید، مدام به این فکر می‌کردم که این آقا را قبلا یک جایی دیده بودم ها! آخرش شبیه‌ترین شخصیتی که به ذهنم رسید، آقای گارومنت امیرخانی بود. این شباهت شاید اتفاقی باشد، اما به‌هرحال، انکارنشدنی‌ست!
========================================
721
غروب سمپاد: تو که لالایی بلدی چرا مهد کودک نمی زنی؟!(مطلبی در نقد کتاب بیوتن جناب امیرخانی)
http://sampadarak.blogfa.com/post-28.aspx
علی دلاور-مرداد90
من همه ی کتب امیرخانی را به جز داستان سیستان و نصف سرلوحه ها خوندم در اون بخش از سر لوحه ها که خوندم به دو نکته خیلی جالب دست یافتم یکی را که خودم بعدا برای خودش میل میکنم اما مطلب ثانی سٍکند!(این هم از وصله پینه مدرنیسم و فرهنگ اسلامی یا بهتر بگم الگوی اسلامی...)مربوط میشه به یکی از نوشته هاش که در نقد ارکستر شبانه چوب ها بود در آنجا دیدم که چه زیبا خرده گرفته بود بر نویسنده که اساسا جامعه ای که تو به تصویر کشیدی جامعه غربی نیست بل که جامعه شهری وطنی دقیقا مشابه جامعه سنگ صبور است(نمی دونم چرا دوست دارم بنویسم صنگ سبور!) و اون پانسیون به تصویر کشیده شده استیجاری دقیقا حکم همان خانه مدور با اتاق های اجاره ای کتاب صادق چوبک را دارد(البته من خودم به شخصه این کتاب را نه خواندم)اما طرفه این جاست که فضای کتاب بیوتن دقیقا همین فضاست

من در مصاحبه ای خود رضا امیرخانی(به قول دولتی:از این به بعد آن را برای سهولت در گفتار رضا می نامیم!)انجام داده بود خواندم که هدف ایشون از این رمان نشان دادن اهمیت پول در زندگی غربی یا بهتر بگیم زندگی یانکی ها ست (چون به شخصه معتقدم که با زندگی غربی متفاوته)لمل من هم باید بگم که رضا در بیوتن اصلا زندگی غربی را به تصویر نکشید بل که زندگی به القوه ایرانی هایی را که با جرقه ای مثل خروج از ایران بالفعل شده بود نشان داد یعنی اعماق وجود تمام افراد غرب زده وطن را برسی کرده بودی و خواسته هاشون را به الفعل کرد و نتیجش را نشون داد که این دقیقا در اپارتمان های اونا که تقریبا همه ی شخصیت های داستان درش زندگی و میکردن و مثال کوچکی از روابط روستایی چون من نمی تونم بگم شهری عین خونه سنگ صبور به خاطر اینکه به نظر من اون ییه نمونه از روابط روستایی تازه نه روابط روستا های جدید بل که روابط فئودالیسم مطرح بود و خشی هم حکم فئودال را داشت زیرا تنها در خانه ای به مراتب بهتر زندگی می کرد و مردم را به شکل کیف ژول میدید. شایدم بشه گفت حاج عبدل الغنی هم به نوعی خان بزرگ بود که با رعایا زندگی نمی کرد ولی تصمیماتش برزندگی همه آن ها تاثیر میگذاشت

در نگاه بلند تر باید بگم که بیوتن با اینکه بدون هیچ بزرگنمایی ای یکی از بهترین نوشته های اجتماعی معاصره اساسا رمان نیست بل که سفر نامه ای که در قالب مقاله اجتماعی ریخته شده و اندکی هم به اون رنگ داستان زده اند

در اخر باید بگم جناب امیر خانی عزیز شما که لالایی بلدی و برای کتاب مردم به این قشنگی نقد می نویسی چرا مهد کودک نمی زنی

پس نوشت:چندی پیش دایی مادرم به همراه پسرش به ایران امده بودند (حالا بماند که قرار بود همون روز برم تهران که امیرخانی را ببینم در نمایشگاه کتاب که در بین دوراهی انهایه پی فامیلی را به تن زدم)پسرش اولین بار بود که ایران را میدید (البته در ۴سالگی هم امده بود) ما هم به هزار بدبختی یکم باش گپ زدیم و همون طور که قابل پیش بینی سریع بحث را رسوندم به کنجکاوی های وطنی من جمله بار و کازینو بم گفت که در بار نه ساعته و نه پنجره سخت اندیش ناک شدم گفتم هم من و هم امیرخانی ایرا می دونیم من همون لحظه ریختمش دور و اصلا فکر نمیکردم مهم باشه ولی اون باش چه کار کرد؟ تبدیلش کرد به یه نماد برا کتابش

در همين رابطه :
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (1-10)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (11)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (12)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (13)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (14)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (15)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (16)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند(17)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (18)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (19)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (20)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (21)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (22)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (23)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (24)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (25)
ن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (26)
ن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (27)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (28)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (29)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (30)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (31)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (32)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (33)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (34)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (35)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (36) 

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٦٨٩٣٥٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٥٧٤٤
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Yvan Arpa even muses on the fact that it is difficult rolex replica to get traditional mechanical watches in Switzerland, suggesting that, perhaps, using smartwatch movements (hardware) might be a possible solution for rolex replica smaller, more creative (and flexible) Swiss watch makers. This gold and diamond laden concept is as much a "what if" as it is a "we await the first order." Talk rolex replica sale about making people feel like their gold Apple Watch Edition pieces aren't as exclusive any longer. Another important implication of something such as this, goes back to the notion that Apple and other smartwatch companies are keen to enter the luxury and rolex replica sale fashion worlds as much as possible. A huge concern of rolex replica sale Apple, is to offer enough Apple Watch variety, so that people don't feel as though replica watches sale they are all wearing similar items.