تاريخ انتشار : ١٤:٧ ١٩/٦/١٣٩١

آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (44) چرا گردن کلفت را گ-ردنک-لفت نوشته‌اید در سایت ادبیات ما880+رفقای مشدی876+با خواندن بیوتن تصمیم گرفتم داستان بنویسم868+شب قدر و بیوتن‌خوانی866+بیوتن روایت یک عشق توخالی و پوچ862
جهت سهولت دست‌رسي كاربران، هر بیست مطلب مرتبط در يك صفحه ذخيره خواهند شد. براي ديدن  860 نظر قبلي به لينك‌هاي پايين صفحه مراجعه فرماييد.

========================================
880
ادبیات ما: بیوتن بی‌قبر
http://adabiatema.com/index.php/2012-06-18-09-49-49/2012-06-20-14-16-30/1159-2012-09-22-19-24-18
حسن فراهانی-مهر91

«بیوتنِ بی قبر»
تحلیل و نقد رمان بیوتن اثر رضا امیرخانی
نوشته: حسن فراهانی
رمان بیوتن از 7 فصل تشکیل شده است:
فصل 1: یعنی
فصل 2: فصل پنج
فصل 3: مسکن
فصل 4: پیشه
فصل 5: زبان
فصل 6: ژنتیک
فصل 7: مراثی
رمان با ورود شخصیت اصلی "ارمیا معمر" به فرودگاه جِی.اف.کندی نیویورک آغاز می¬شود. سرزمینی که گفته می‌شود: «سرزمین فرصت‌هاست.» جایی که آن‌قدر روی زمین‌اش اسباب تفریح و سرگرمی هست که دیگر آسمان را نخواهد دید؛ یعنی با آن تفریحات و زندگی مدرن سرگرم خواهد شد. حتی گداهای امریکایی (سیلورمن‌ها) هم به نوعی و در مقایسه با گداهای ایران، مدرن هستند. ارمیا از همان آغاز دچار درگیری ذهنی بین سنت و مدرنیته می‌شود، سنتی که یادگار ایران است و مدرنیته‌ای که حال در هوایش تنفس می¬کند. در پایانِ «فصل 1» معلوم می‌شود رمان می‌خواهد بی وطن را معنی کند و به عبارت بهتر بیوتن و بیوتنی را نشان دهد.
فصل 2 که فصل پنج نامگذاری شده است، پر از 5 است: «پنجه‌ات را بکوب تو پنجه‌ام.»؛ «خمسه خمسه»؛ «پنج تن»؛ «شارع الخامس، خیابان 5م»؛ «کربلای پنج»؛ «خیابان پلِ پنجمِ اهواز»؛ «میان‌دار که پنج نفره (خودش و 4 زنش) زیر یک سقف زندگی می‌کنند» و در آخر «نداشتن قدرت تشخیص بین دو و پنج، خاصه وقتی انگلیسی هستند در ساعت‌های مچی دیجیتال» و این آخری شاید می‌خواهد بگوید: «ارمیا از همان کودکی با اعداد و حساب و کتاب مشکل داشته است.» پنج-هایی که به ارمیا مربوط می‌شوند یا مذهبی هستند، مانند: «به حق پنج تن» یا اشاره به جبهه دارند، مانند: «خمسه خمسه و کربلای پنج» یا ... . بهترین نمونه‌ی پنج‌های امریکا هم در سخن آرمیتا یافت می‌شود: «آخرِ پولِ دنیا تو امریکا است. آخرِ پولِ امریکا تو نیویورک و کلیفرنیا است. آخرِ پولِ نیویورک تو منهتن است. آخرِ پولِ منهتن تو خیابانِ پنجم است ...» (ص 36)؛ یعنی پنجِ مادی! و پنج مربوط به میان‌دار که پنجِ شهوت‌رانی است.
در فصل 3: مسکن، محل زندگی ارمیا مشخص می‌شود، کاندوی آرمیتا که خانه‌ای است کوچک برای زندگی تک نفره. پس از آن ارمیا شاغل می‌شود، راننده‌ی لموزین.
در فصل 4: پیشه، کم‌کم کار ارمیا می‌گیرد طوری که مسلمان‌ها زنگ می‌زنند و به شرکت او سفارش می‌دهند که راننده‌شان ارمیا باشد؛ اما ارمیا آدمِ این کار نیست، برای همین تصمیم می¬گیرد ونِ مازدا تولید سالِ 95 را بخرد.
در فصل 5: زبان، ارمیا به قصابی (ذبح اسلامی و حلال) می‌پردازد و گوشت‌ها را با ونِ مازدایش که تازگی به قیمت 2500 دلار خریده است بین مشتری‌ها پخش می‌کند. در این فصل، از گرفتار شدن به کلمات و زبان گفته می‌شود، زبانی که خالی از معناست. این را وقتی بهتر می‌فهمیم که جیسن سی‌دی قرآن را در دستگاه می‌گذارد تا بخواند برای تبرکِ خانه‌ی جدید، به جای اینکه خودش قرآن را تلاوت کند؛ و وقتی که خشی در زبان برنامه‌نویسی بیسیک، با نوشتن یک برنامه‌ی ساده، خواندن دعای جوشن کبیر را به رایانه‌اش می‌سپارد! هر چند این دومی، چندان باورپذیر نیست. این جاست که باید گفت: «هم‌دلی از هم‌زبانی خوش‌تر است.» این است که ارمیا پناه می‌برد به چیزی غیر از قرآن و ادعیه‌ی مخصوصِ ماه رمضان، به «آلبالا لیل والا ... البلاء للولاء» و این می‌شود ذکر شبِ قدرش.
در مقایسه با دیگران باید گفت: «100 رحمت بر الحاج عبدالغنی که نه تنها نام خودش را تغییر نداده است، بلکه شکسپیر را می‌کند «شیخ زبیرِ عرب» و نظامی را هم! شیخ زبیری که اصالتا عرب بوده و در جنگ‌های صلیبی به اسارت گرفته می‌شود (به قول عبدالغنی). او «رمعو و جولیعت» را هم به «وامق و عذرا» و «لیلی و مجنون» شبیه می¬داند (البته اینجا بی‌راه هم نگفته است) از طرف دیگر شاهد هستیم که آرمیتا نامش را به آرمی تغییر داده است، خشایار به خشی، رمضان به رمزی یا رمضی (چه فرقی می‌کند؟)، جاسم به جیسن، سوسن به سوزی و حتی ارمیا را به ارمی تبدیل می‌کنند! حال اینها را مقایسه کنید با الحاج عبدالغنی که خودش را درگیر این چیزها نکرده است؛ برای او چیزهای دیگری مهم هستند، مانند: شکم و سبز شدن چراغِ روی سقفِ «اِمپایر اِستیت» در ماه رمضان! (ص 223)
در فصل 6: ژنتیک، عاقبت ارمیا و آرمیتا با هم ازدواج می¬کنند، ازدواجی که بیشتر «فصل» است تا «وصل»!، چرا که ارمیا به دنبال سوسن یا همان سوزی می¬گردد و وقتی برای آرمیتا ندارد.
در فصل 7: مراثی، سوزی در جنگل¬های منطقه¬ی اسموکی-ماون¬تِین خودش را حلق¬آویز می¬کند. ارمیا معمر مانند ارمیای نبی از دوستانش (آرمیتا پناهی، خشی و رمزی) خیانت می¬بیند، او به قتل سوزی متهم می¬شود!
*****
گمان می¬رود رضا امیرخانی «بیوتن» را برای طیفِ «بچه سوسول¬ها» و «پشتِ خطی¬ها» نوشته است که به طور قطع، اعتقاداتشان هم، مانند شخصیت¬شان، سوسول و پشتِ خطی است.
بارِ احساسی رمان از فصل 5: زبان، بیشتر می¬شود طوری که با خودت می¬گویی فصل¬های قبلی خشک و بی¬روح بودند و اعصاب خورد کن! فصل آخر (مراثی)، خیلی سریع¬تر از باقی فصل¬ها پیش می¬رود تا آنجا که گمان می¬کنی نویسنده می¬خواسته جوری سر و ته رمان را زودتر به هم بیاورد. جدا از پایان غم¬انگیز رمان، مرگِ ارمیا یک خوبی دارد، اینکه نویسنده مجبور می¬شود برود دنبال آفرینش یک شخصیت جدید برای اثر بعدی¬اش، البته اگر در آن اثر، روح ارمیا را مانند روح سهراب، احضار نکند. فاصله¬گذاری در رمان با علامت $$$ به جای *** که همه به آن عادت کرده¬اند، شاید در نگاه اول نوعی ادا درآوردن باشد؛ اما جالب توجه است. به هر حال، این علامت، کار همان *** را انجام می¬دهد و نیز به مادی¬گرایی اشاره می¬کند. آخرین و تنها فاصله¬گذاری با *** در صفحه 479 کتاب است که شاید خبر از جدایی ارمیا از این جهان مادی¬گرا می¬دهد. اینکه عده¬ایی ایرانی مجذوب آرمیتا و سوزی می¬شوند چندان باور¬پذیر نیست، به خصوص در مورد خشی که اصلا اهل «ایرانی¬بازی» نیست! در امریکا که از این نعمت¬ها بسیار است، چرا خشی تنها گیر داده است به این 2 نعمت؟! طنز موجود در بیوتن باعث می¬شود تا بتوان، طولانی شدن رمان را تحمل کرد. هر چند در مقابل، تکرار شدن بعضی جملات ناراحت¬کننده است، مانند: «شعاری شد ... شعاری شد»؛ «از کجا پیدایش شد زنکِ فال¬گیرِ چادر به کمر؟!»؛ پرداختن به سیلورمن¬ها و ... . یکی از طنزها و شاید گلِ سر سبدشان این باشد: «جوری داد می¬کشد که موقعِ گفتنِ "پ" مشددِ بینِ "آپ" و "پوتیتو" تفِ غلیظ¬ش می¬چسبد روی پرچمِ ایالاتِ متحده؛ خودش می¬گوید: "یک ستاره اضافه شد ..." (ص 466)
در بیوتنیِ بعضی انسان¬ها هیچ شکی نیست، مشکل در بی¬قبریِ بعضی انسان¬هاست. اینکه بودجه فقط تا مرحله¬ی تخریبِ شکل قبلیِ می¬رسد؛ قبری برای ارمیا معمر نیست در آن قطعه¬ی 48؛ حتی اگر خودش از دیارِ باقی، پیامکی به گوشی آرمیتا بفرستد و آدرسِ «چهل و هشت، بیست، صد و چهل و سه» را بدهد!
سیلورمن¬ها، گذر زمان را نشان می¬دهند و شاید نمادی باشند از نگاه مادی¬گرا که انسان را بی¬احساس می¬کند و در حسرت پول ثابت و بی¬تحرک نگه می¬دارد. سیلورمنِ ابتدای رمان، هنگام ورود ارمیا به فرودگاه و به صدا درآمدن آژیر خطر سالن به سمت گیت می¬دود تا ببیند چه خبر است؛ اما به تدریج سیلورمن¬ها به سمت مجسمه¬شدگی می¬روند تا در انتهای رمان (ص 480) یک تراک پر از مجسمه¬های سیلورمن، از کنار تاکسی فورد حاج مهدی ویراژ می¬دهد و می¬گذرد.
پایان ماجرای ارمیا مبهم است. نه حکم ارمیا مشخص می¬شود، نه جلسه¬ی بعدی دادگاه! نه می¬توان با اطمینان گفت ارمیا به مجازات مرگ می¬رسد و نه می¬توان گفت زنده مانده است، چرا که اگر در بازداشت¬گاه است چطور گوشی همراه در اختیار دارد که با آن پیامکی به گوشی آرمیتا بفرستد؟!
در کل، می¬شد رمان را کوتاه¬تر و بهتر از این نوشت. نویسنده کم-حوصله¬گی و عجله به خرج داده است، در حالی که می¬توانست با صرف وقت بیشتر یا سپردن اثر به دست ویراستاری خوب و مطمئن، رمان بهتری ارائه کند.
***
توضیح: با توجه به اینکه «رضا امیرخانی» در بیوتن خواننده¬اش را مورد خطاب قرار می¬دهد و با او حرف می¬زند، اینجانب نیز تصمیم گرفتم در نقدم، نویسنده را مورد خطاب قرار بدهم.
برخی اشتباه¬های موجود در بیوتن:
مرد نقره¬ای می¬گوید: «یک سیلور کوارتر کسی را نکشته است، اما به یک سیلورمن زنده¬گی می¬بخشد.» (ص 7) و در صفحه 8 او می¬گوید: «گاد بلس یو!» این اشتباه به نوعی دیگر در خط 7 از صفحه 19 تکرار شده است: جمله¬ی انگلیسی+جمله¬ی فارسی!
از آنجایی که این اشتباه در "فصل 1: یعنی" اتفاق افتاده، کاش آقای نویسنده معنی و منظور از آن را هم توضیح می¬دادند. آیا سیلورمن، محضِ روی گلِ ایرانی¬ها (خشی، آرمیتا و ارمیا) تصمیم می-گیرد جمله¬ی اول را فارسی و جمله¬ی 2ومش را برای دیگران انگلیسی بیان کند؟! آن هم ایرانی¬هایی که هنوز به فرودگاه جی.اف.کی نیویورک نرسیده¬اند! آیا قصد سیلورمن از این کار، آموزش زبان فارسی به خارجی¬های در رفت و آمد داخل فرودگاه می¬باشد؟ (این را برای طنز گفتم)
آقای نویسنده! مأمور امنیتی هم که در صفحه 222 در بین جملات فارسی¬اش، جمله¬ای هم به انگلیسی می¬گوید! در صفحه 223 هم که روی آن تابلوی تبلیغاتی چرخ¬دار، اطلاعیه را به زبان فارسی نوشته¬اند! یعنی همه¬ی مدعوین به افطاری ایرانی¬اند یا زبان فارسی می¬دانند؟! به نظرتان این تابلو نباید به انگلیسی یا به عربی نوشته می¬شد؟ در صفحه 224 هم که ارمیا می¬گوید: «گات ایت! خودش است!» خشی جواب راننده¬ی تراک را با مخلوطی از فارسی و انگلیسی می¬دهد! (ص301) در صفحه 409 هم دختر شاغل در مرکز خوش¬آمد¬¬گویی، در بین حرف¬هایش که به فارسی آورده¬اید، 2 جمله¬ی انگلیسی نیز هست! همین-طور در صفحه¬ی بعدش. (ص410) این رسم¬الخطِ شما که به پایش «عرق-ریزانِ روح» کرده¬اید، چندان چیز خاصی ندارد!
جمله¬ی استحماری کندی که فرمود: «نپرسید که کشورتان برای شما چه کار کرده است، بگویید که شما برای کشورتان چه کار می¬توانید بکنید.» (ص 9) در واقع جمله¬ی او نیست، بلکه جمله¬ی لویی پاستور در وصیت¬نامه¬اش می¬باشد. آیا لویی پاستورِ دانشمند هم، قصد خر کردن مردم فرانسه را داشته است؟ پاستور که یک سیاستمدار فرانسوی نبوده است تا قصدش از این گفته¬ی به قول امیرخانی: استحماری، خر کردن ملتش بوده باشد. اصلا امیرخانی در صفحه 207 از زبان ارمیا می¬گوید: «این جمله باید حرف مردم باشد، نه حرف حاکمان!» خب! لویی پاستور که از حاکمان نبود، بود؟
دیر رسیدن را می¬توان از حرکات آرمیتا فهمید و دیگر نیازی به این جمله نیست: «کمی دیر رسیده بودند.» (ص 9)
خشی دست آرمیتا را می¬کشد (ص 10) و جمله¬ای می¬گوید و به دنبالش باز هم گفته می¬شود: "خشی گفت" که اینجا دیگر نیازی نیست نویسنده این را بگوید، بلکه می¬بایست پس از همان جمله¬ی اول، جمله¬ی 2وم هم آورده شود، چرا که گوینده، خودِ خشی است.
منظور نویسنده از آوردن 10 به جای ده و 2وم به جای دوم و 65 به جای شصت و پنج و 1 به جای یک، مشخص است؛ اما هدف از «ساخت¬مان-های» به جای «ساختمان¬های» در صفحه 21 خط 8 چیست و همین¬طور در خط 2وم صفحه 24 یا «یخ¬چال» در صفحه 45؟ پیداست نویسنده در این موارد اخیر زیاده¬روی کرده و از این طرف پشت¬بام افتاده است.
آدرسِ مسجد جامعِ اهل سنت در کدام تقاطع است؟
در تقاطع سی و هشت و سوم که در 2ومین خط از صفحه 42 آمده است یا سی و هشتم و سوم یا سیصد و هشتاد و سوم؟ خواننده¬ای که امریکا نرفته چه می¬داند؟ ممکن است گمان کند در امریکا، خودِ تقاطع¬ها هم مثل خیابان¬ها با «شماره» نامگذاری شده باشند. در واقع سی و هشتم و سوم صحیح می¬باشد. نویسنده یا باید از صفت شمارشی اصلی (مانند: سی و هشت، سه) برای هر دو استفاده می¬کرد و یا از صفت شمارشی ترتیبی (مانند: سی و هشتم، سوم)، نه اینکه از هر دو.
در صفحه 63 چطور راوی اول شخص (ارمیا) می¬گوید: «حالا نوبت آرمیتا است که بپرسد چرا.» مگر ارمیا ذهن¬خوانی بلد است یا در ادبیات داستانی، اول شخص توانایی نفوذ در اشخاص دیگر داستان و رمان دارد؟! و جالب اینکه بعدش آرمیتا همین سؤال را می¬پرسد: «چرا؟ ...»؛ حتی اگر این جمله را جمله¬ی نویسنده بدانیم باز هم آوردنش غیرلازم و زاید است. (شلنگ گرفتن در رمان!)
تا جایی که من می¬دانم صلوات اینگونه شروع می¬شود: «صل علی ...» نه «صل علا ...» که در صفحه 65 خط 9 آمده است.
چرا ترجمه¬ی بعضی از لغات نیامده است؟ مانند: consulting (ص70)، monument (ص71) و ... ! آن وقت، ترجمه¬ی laptop (ص71) را که همه¬مان می¬دانیم آمده است!
بالاخره آقای نویسنده! قطعه¬ی 48، یک تکه از زمان بود یا تکه¬ای از زمان و مکان؟! (ص74)
آیا پرش از بیانات نویسنده به بیانات سوزی و خشی در صفحه 75 کتاب، لیاقت آمدن علامت $$$ در بین¬شان را نداشت؟ (می¬دانم موضوع هر 2ی بیانات، "راز، زن و عشق" است.)
مگر اصغر دوشکا، پیام¬بَر بود که سهراب او را به معراج برده است؟ و اصلا مگر خود سهراب، جبرئیل است که این کار را انجام داده است؟ از اینها گذشته، زمانی که حضرت عیسی (ع) به معراج برده می¬شده، چون سر سوزنی از مالِ دنیا در لباسش بوده است دیگر او را از آسمان چهارم بالاتر نبردند، و چطور اصغر دوشکا با آن چاقوی ضامن¬دار دسته سیاهش که در جوراب دارد تا معراج می¬رود؟ و مگر غیر از این است که اصغر دیگر چیزی جز یک روح نیست؟ روح، جوراب و ضامن¬دار دسته سیاه می¬خواهد چکار؟! (ص80) مگر بعثی¬ها به آن بالاها و معراج هم تجاوز کرده بودند؟! البته وقتی نامِ «سهراب» همچون نامِ پیام¬بَرِ اسلام (حضرت محمد (ص)) صلوات می¬خواهد، بعید نیست که روحِ اصغر دوشکا با جوراب و ضامن¬دار به معراج هم برود!
بسیار عجیب است که ارشاد به غیر از موارد صفحات 26 و 184 دیگر به شما تذکر نداده است؟ مثلا برای سجده واجب¬هایی که در کتاب آورده¬اید؟! یا «... دیسکو ریسکو شده است کانه حسینیه¬ی لشکر ...» (ص139) و یا در مورد ذکر حضرت عباس: «آلبالا لیل والا!» (ص211)
آقای نویسنده! چرا به جای نُه در جمله¬ی: «... اما مثل گاو نه من شیری که آخرش ...» عدد 9 نیاوردید؟ (ص85) شاید این گاوی که گفتید در ایران به سطل لگد زده اینطوری همان نُه درست است؛ اما نه! خشی که در ایران نیست در امریکاست، مگر نه؟
آقای نویسنده! 2/1 شما را یک و دو دهم بخوانم یا یک دوم؟ (ص87) چرا برای کسر از نشانِ اعشاری استفاده کرده¬اید؟ و برای همین به انتشارات توصیه کرده¬اید که هیچ گونه دخل و تصرفی در رسم¬الخط بیوتن نکند؟
آقای نویسنده! بالاخره کمان سنت لوئیس 630 فوت بلندی دارد (ص98) یا هفتصد فوت (ص104)؟
5 گزینه¬ای که نویسنده در صفحه 108 برای ادامه¬ی رمان ارائه کرده است کاملا مشخص هستند یعنی دیگر نیازی نبود که نویسنده در صفحه 110 به جواب¬گویی مختصر برای 5 گزینه بپردازد، مثلا برای گزینه سوم واضح است که با پیش قدم شدن خشی برای ازدواج با آرمیتا، او وسط پریده است، نه کنار! یعنی نویسنده نباید در صفحه 110 می-گفت: «اگر بگویی سه، خشی می¬پرد وسط» نویسنده در دنباله¬ی جملاتش این رفتارها را پرت و پلا لقب داده و خود را مُبرا از آن دانسته است، در حالی که خودش هم پرت و پلا به خورد خواننده می¬دهد؛ اینکه برای یک جمله¬ی واضح و روشن، توضیح اضافی می¬آورد؛ همین¬طور تکرار جمله¬ی: «نویسنده ناجوان¬مردانه ... حذف کرده است» در صفحه 208!
آقای نویسنده! اولین علامت $$$ که در صفحه 111 آورده¬اید زاید است، چون مطلب قبل و بعد آن به هم پیوسته است و همین¬طور علامت صفحه 133. درست است که اینجا ایران است؛ یعنی امریکا نیست؛ اما هر چه باشد این اصراف است، این را از سهراب هم که بپرسید به¬تان می¬گوید.
زرد بودن و رنگ ادرار بودنِ مشروب چه ربطی به شعاری شدن دارد؟! (ص 127)
آقای نویسنده! واقعا از نظر شما گوسفندهایی که روزنامه¬های صبح و ظهر و عصر می¬خورند آن هم در زباله¬دانی¬های اطراف تهران دوست داشتنی¬تر هستند از گاوهای امریکایی که با هورمون، آرنولد می-شوند؟ بهتر نبود گوسفندِ روزنامه¬خور و آشغال¬خور را مساوی گاوهای آرنولدی بدانید؟ نکند چون آنها سروکارشان با روزنامه است، باسوادشان می¬دانید و گاوهای امریکایی را شکم¬پرست؟!
آقای نویسنده! شما که دست¬تان به سهراب می¬رسد و با او برو و بیایی دارید حتما دو خط آخرِ صفحه¬ی 146 را نشانش بدهید، آنجا که سهراب می¬گوید: «دیدی؟! این¬جا کسی مرا نمی¬بیند، تو را هم درست نمی¬بیند، اما دلار را می¬بینند. نه کسی داد و بی¬داد مرا می¬شنود، نه قیافه¬ی اخموی ترا می¬بیند، ...» شما که در صفحه¬ی قبلش (ص145) بهتر از سهراب می¬دانستید در ایران هم همه دلار را می¬بینند. مگر خودتان نگفتید: «میان این همه آدم که یا داشتند نزول می¬گرفتند، یا نزول می¬دادند، یا داشتند رشوه می¬گرفتند، یا می¬دادند، یا می-گرفتند، ...»؟ آقای نویسنده! شما که با سهراب و رفقای قطعه¬ی 48 در ارتباط هستید آیا نمی¬دانید که باید حق را بگویید، حتی اگر به ضرر شما باشد؟! مگر نزول و رشوه چیزی غیر از پول و دلار و مادیات است؟ در واقع، شما یکی به نعل و یکی به میخ زده¬اید! نباید اسم این را محافظه¬کاری گذاشت؟ آقای نویسنده! لطفا یکی از همان اسکناس 10 دلاری که روح سهراب در دیسکو ریسکو، زیرش فوت کرده و اسکناس روی خاک اره¬ها افتاد، کف یکی از خیابان¬های تهران بیندازید، آن وقت ببینید مردم آن اسکناس را بلافاصله و عقاب¬وار می¬بینند یا نه؟ جوابش را که دیگر خودتان می¬دانید! تازه خودتان که در صفحه 203 گفته¬اید: «آرتمیا بهره¬وری اقتصادی دارد و سجده¬ی واجبه عند ایرانیان با آن علامت مخصوص¬اش!»
آقای نویسنده! ترجمه¬ی «ای قلم سوزلرین د اثر یخ ...» می¬شود «ای قلم! در حرف¬هایت اثری نیست»، نه اینکه شما در پاورقی صفحه 155 آورده¬اید: «ای قلم دیگر در تو از سوز اثری نیست ...»!
آقای نویسنده! چرا پس از 500،000 دلار سود در صفحه¬ی 185 آن علامت مقدس (سجده¬ی واجب) را نگذاشتید؟! نکند شیطان گول¬تان زد و از این مهم غافل ماندید!
آقای نویسنده! ارمیای شما هم که اهلِ حساب و کتاب و پولکی است، اگر نبود نمی¬گفتی: «از کجا شروع کند که ارزان¬تر باشد؟» (ص188)
منظور از «فروشگاه مسلمان» در صفحه 195، همان فروشگاه حلال است؟ چون فروشگاه که انسان نیست چه برسد به اینکه مسلمان باشد یا غیر مسلمان؟
ارمیا که به زبان خودش می¬گوید: «کمرم درد می¬کند.» (ص195) چرا شمای نویسنده سه خط بالاترش گفته¬اید: «کمرش حسابی درد می¬کند ...»؟ هدف از تکرار این 2 جمله¬ی ساده¬ی خبری چیست؟ آیا این از همان دسته پرت و پلاها و ادا و اطوارها (آن 5 گزینه برای پایان-بندی را می¬گویم) نیست که خودتان در همین کتاب با آگاهی و روشنفکری افشایش کرده¬اید؟
آقای نویسنده که جای، جایِ بیوتن سنگرسازی کرده¬اید و به مخالفان تیراندازی، تا اینگونه هم حرف خود را بر کرسی بنشانید و هم بگویید که بسیار دانا هستید، بالاخره متوجه نشدم خواننده یا مخاطب شما «کم آدم حسابی» هست یا نیست؟ فهمیده و عاقل است یا نادان؟ نظرتان درباره¬ی مخاطب را در صفحه¬ی 74 باور و قبول کنم یا در صفحه¬ی 210؟ با مقایسه¬ی این 2 می¬توان به میزانِ صداقتِ شما در مورد مخاطب¬تان پی¬برد. شمایی که سهراب را می¬آورید و حرفی در دهانش می¬گذارید تا مثلا او هم حرف شما را تأیید کرده باشد و در همان صفحه 210 بگوید: «درست است.» آقای نویسنده! همان¬طور که شما دانائید و می¬دانید، مای مخاطب هم می¬دانیم، حتی اگر عقل و شعورمان را انکار کنید.
آقای نویسنده! چطور معتقدید که خواننده¬ی بیوتن «کم آدم حسابی» نیست و می¬فهمد، آن وقت جمله¬ی قرآنی «کل من علیها فان» را که جیسن در صفحه 267 با نگاه خودش تفسیر می¬کند، معنی¬اش را به دنبالش می¬آورید و در خط پایین آن می¬گویید: «جیسن من و فانِ عربی را انگلیسی خوانده است.»؟ شما که خواننده¬تان را فهمیده می-دانید، چرا با این توضیح اضافی که می¬آورید، او را اُمل قلمداد می¬کنید؟! آیا گمان می¬کنید خواننده¬ی فهمیده¬ی شما، برداشتِ جیسن را از کلمات "من" و "فان" نمی¬فهمد، آن هم با وجود ترجمه¬ی فارسی آن؟ (برای هر انسانی تفریحی گذاشته¬ایم.)
آقای نویسنده! اگر حرف¬تان را شعار و شعار دادن را بد می¬دانید، پس چرا مدام در بیوتن در حال شعار دادن هستید و اگر حرف¬تان را خوب و غیر شعاری می¬دانید، پس چرا باز هم به طعنه «شعار، شعار» کرده¬اید؟ نویسنده¬ای که تکلیف¬اش را با خودش مشخص نکرده است، دیگر وای به حال مخاطبش! «شعاری شد، شعاری شدِ» شما، چند بار باید در طول رمان تکرار شود؟
اذان با 4 الله اکبر شروع می¬شود، نه با 2 تا! که در صفحه 228 آورده¬اید. در واقع شما فراموش کرده¬اید که برای اذان گفتنِ اول که نیمه¬کاره می¬ماند، مانند: اذان دوم، بین الله اکبر و اشهد ان لا اله الا الله، علامت (...) را بگذارید! این است که اذان، یک بار با 2 الله اکبر و بار دیگر با 4 الله اکبر شروع می¬شود!
آقای نویسنده! غرض از بعضی قضاوت¬ها و اظهار نظر کردن¬ها در بیوتن چیست؟ «همان گرفتاری همیشه¬گی امریکا ... جوری که حرف هم را نمی¬فهمند.»؟ (ص268) یعنی در ایران همه حرف یک¬دیگر را می-فهمند و در امریکا نمی¬فهمند؟
در برنامه¬ی خشی 2 اشکال هست:
الف) جمله¬ای که باید پس از هر فصلِ دعای جوشن کبیر تکرار شود این است: «سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب» نه این جمله که در کتاب آمده است: «الغوث الغوث، خلصنا من النار یا رب»!
ب) در این برنامه تنها آن عبارت تکراری و آن هم به صورت ناقص به برنامه داده شده که در اصطلاح برنامه¬نویسی بیسیک به آن Input گویند، در حالی که جوشن کبیر از 100 فصل تشکیل شده است و این 100 فصل به برنامه داده نشده¬اند! یعنی یک دعای جوشن کبیر که تنها 100 بار جمله¬ی «الغوث الغوث، خلصنا من النار یا رب!» در آن تکرار شده است! (ص279)
با نوشتن این برنامه، نویسنده مغلوبِ احساساتِ خود شده است، چرا که چنین کاری دور از انتظار و باور نکردنی است.
آقای نویسنده! کتاب شما ویراستار داشت و با این همه اشتباه چاپ شد؟! شما به چه دلیل «گردن کلفت» را «گ-ردن ک-لفت!» نوشتید؟ آیا منظورتان «گ-رد-نک-لفت» نبود و به اشتباه جور دیگر تایپ کردید؟ هنوز کتاب شما منتشر نشده چطور منتقد «گردن کلفت» را درست می¬کند؟! و اصلا مگر وظیفه¬ی منتقد، ویراستاری است؟! (ص302)
آقای نویسنده! به نظرتان بدون اشکال است که حتی در نامه¬ی سوزی به ارمیا هم «آشپزخانه»، به طور جدا (آش¬پزخانه) نوشته شود؟ (ص385) یا «پاسدارها»، «پاس¬دارها»؟ (ص384) این ردپای شمای نویسنده است در نامه¬ی سوزی!
در صفحه 469، جیسن در دادگاه ابتدا می¬گوید: «بُیوتِن» و سپس با عذرخواهی آن را اصلاح می¬کند: «بیوتٍ» آقای نویسنده! در صحبت شفاهی «بُیوتِن» با «بیوتٍ» هیچ تفاوتی ندارد. در واقع ما می-نویسیم «بیوتٍ» و تلفظ می¬کنیم: «بُیوتِن» شما که عربی، خوب بلد هستید، چرا؟!
___________________________________________________________________________
بیوتن، رضا امیرخانی، نشر علم، چاپ دهم، تهران، 1390

========================================
879
.: .
http://myblog5.blogfa.com/post/1
.-شهریور91
آرمیتا سری به تاسف تکان می دهد و می رود سراغ کنترل تله ویزیون.
-حیف که نمی فهمی چه قدر دوستت دارم.....
.
.
.
.
ارمیا می خندد و می گوید:
- و دیگر آسمان را نخواهم دید!
بیوتن-

========================================
878
زیر نور ماه: ...
http://zire-noore-maah.blogfa.com/post/26
ری را-شهریور91

 

 
 -نیمه ی سنتی؛نیمه ی مدرن

"بیوتن" امیرخانی رو میخونم و درگیرم کرده نیمه ی سنتی؛نیمه ی مدرن

میترسم از یکی بالاخره شکست بخورم

چه فرقی داره؟سنتی یا مدرن

مثلا امروز نیمه ی سنتی بدجور خودی نشون داد

گرچه من به این نیمه مایل ترم

اصلا شاید این نیمه بر من غالب تره و نمیترسم هم ازینکه اعلامش کنم

فقط میترسم از یکی شکست بخورم

چه فرقی داره؟سنتی یا مدرن

 

-وقتی از خودم شاکی میشم،سکوت میکنم

========================================
877
نون والقلم:برد
http://noon-val-ghalam.blogfa.com/post/13
حاشیه نشین-شهریور91

*من او را می‌خوانم

یاد صحبت حاج آقای قاسمیان می‌افتم که

پول‌دار شدن این روزها با مرفه شدن برابر است

 ولی قدیم‌ها پول‌دار شدن با مرفه شدن برابر نبود …

*تازه فهمیدم معنای جملات بی‌وتن امیرخانی را

آلبالیل والا...آلبالیل والا...ALBALAIAVALA...

البلاء للولاء

گرفتاری مال رفاقت است …

گرفتاری مال عشق است ...

*همیشة خدا عاشق این بودم که بزرگ‌تری دستش پشت سر من باشد

نه پارتی بازی‌ها! اصلاً منظورم این نیست … بالاخره خیلی از مراحل حوصلة آدم را سر می‌دهد … مثلاً توی ادارات …

========================================
876
زیر رادیکال: رفقای مشدی
http://zirradikal.blogfa.com/post/79/%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AF%DB%8C
محمدجواد شایق-شهریور91

وقتی داشتم دوباره رمان "بیوتن"  رضا امیر خانی را می خواندم( به نظر خیلی از کتابخوان ها این کتاب بهترین رمان سال ۸۷ بود)  به پارگراف جالبی برخوردم اتفاقا همان را با مداد علامت زده بودم  و دوباره های لایت کردم... حالا که در شهر غربت  به تنهایی با همسرم زندگی و کار می کنم معنی این جمله را خیلی خوب می فهمم... تفاوت دوستان واقعی را با دوستان زبانی و ظاهری را درک می کنم... بخوانیم این پارگراف زیبا را...

هزار بار به من گفته بود که زمان جنگ زن بگیر. رفیقِ زمانِ جنگ.زنِ زمانِ جنگ.ریسِ زمانِ جنگ.فرمانده زمانِ جنگ.زیر دستِ زمان جنگ.آدمِ زمان جنگ.ماندنی ترند. پیامبر هم رفقای شعب ابوطالب را بیشتر دوست داشت. رفقای دوران تبعید در اطراف مکه... رفقای سختی.رفقای گرفتاری .رفقای مریضی.رفقای مرگ ومیر.رفقای دشمن دار.رفقای مشدی. رفقایی که بدانندحتا جان آدمیزاد هم پریدنی است. چه رسد به مال ومنالش. والا بعد فتح مکه که همه با آدم جی جی واجی می شوند...  

حالا می فهممم معنی این جمله را که باید برای دوستی ها مرز داشت:حدود بعضی ها همان سلام و علیک خشک وخای  هست... دست بعضی ها را باید به گرمی فشرد...با بعضی باید هم نان و هم نمک شد...  بعضی ها لایق رفت و آمد هستن... دوستان محرم کم هستند  و بعضی ها همین هستن!  

========================================
875
دلــــ تنگیـــــــ قبلـــــ از بارانــــ: اجلاس
http://before-r.blogfa.com/post/50
ماهی-شهریور91
شاید کتاب ارمیا و بیوتن امیرخانی را خوانده باشی

شاید گاهی حالت مثل همیشه ی ارمیا باشد...

شاید گاهی بخواهی با خودن زمزمه کنی:

"آلبالا لیل والا...آلبالا لیل والا...البلاء للولاء..."

گاهی شاید هوس کنی با آرمیتا حرف بزنی

گاهی شاید از خودت بپرسی

گردان ۵ دفاع مقدس کجا و فیفث اونیو کجا...

تعجب کنی از جایی که هستی...

                      از کسی که هستی...

                               از کسانی که دیگر نیستند...

گاهی شاید دلت بخواهد

         همراه یک سیلورمن گریه کنی...

            بخواهی کسی تو را بخواند:..."هل من مزید؟"...

ناراحت باشی از اینکه داشتی شب قدر را میس میکردی و

                          "آرمیتا" این را به تو یادآوری کرد.

.

.

.

شاید

گاهی

حالت

شبیه

همیشه ی

ارمیا باشد....

(ارمیا کیست؟دلش مصطفی را میخواهد؟ایران را؟خود را؟یا آرمیتا را...!


========================================
874
ک ه ی ع ص: مرثیه ای برای روزمرگ ِ دنیای ِ جنینی
http://khyasasq.blogfa.com/post/218
...-شهریور91
به قول نویسنده بیوتن : زمان یعنی مرثیه زیستن...

 مرثیه هایی که میگذرند و تکرار نمی شوند ...

========================================
873
عصر ظهور: کارهایی فراتراز اعمال حاضر
http://armageddon-110.blogfa.com/post/89/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AD%D8%A7%D8%B6%D8%B1
فاطمه (هموطن)-شهریور91

تو بی وتن امیرخانی نوشته بود طب غربی  به عوض رفتن سراغ علت،با معلول مبارزه میکنه

نمیاد تا اون محتوی درونش را پاک کنه و مواد مفید رو وارد بدن من بکنه میاد همون ماده

 ویا حتی بیشتر از اون رو با تغییر شکل به خورد من میده

من باید چی کار کنم

========================================
872
پیام رسان پارسی بلاگ:
+ فيد معرفي کتاب
بي وتن اثر رضا اميرخاني
http://delneveshtehayman.parsiblog.com/Feeds/6591741/
در توضيح اين کتاب خوب است از اسمش شروع کنيم به قول سوزي (شخصيتي در اين کتاب)
يادم آمد تاي وطن دسته دارد اما من بدون دسته نوشتمش البته شايد هم وتنِ من دسته نداشته باشد تا من نتوانم بگيرمش ..
براي همين درستش نکردم!! دسته مالِ گرفتنِ با دست است.
وتن من دسته ندارد بايد با همه ي تن آن را هاگ ( بغل کردن) کرد!

^ سه شنبه 31/5/91 2:29 عصر - آخرين تغيير : [غزل صداقت] 10 ساعت و 10 دقيقه قبل
کتاب پر از نکات ناب است اما يک انتقاد هم به نظرم وارد است: سوال‌هاي زيادي توي ذهنم چرخ مي‌خورد؛ از جمله اين که چرا ارميا به آمريکا رفت؟ دليل اصلي‌ رفتنش چه بود؟ چرا اميرخاني بايد ارمياي معمر "کتاب ارميا" را وارد کتاب "بي‌وتن" کند و بعد او را روانه آمريکا کند؟ براي اين سؤال‌ها دليلي منطقي‌ پيدا نکردم. - پروانگي

========================================
871
مهمانی کتاب خوار ها:  43 نمای نزدیک از سفر به آمریکا /هاروارد مک دونالد
http://ketabkhar7.blogfa.com/post-44.aspx
کتاب‌خوار-مرداد91

من فکر می کنم در کشور ما که اغلب مردم یا از اسم کشور آمریکا متنفرن و با شنیدنش یاد کشتار و جنایت می افتن و یا تا سر حد پرستش آمریکا و آمریکایی رو دوست دارن ، مجید حسینی به یک دیدتا حدودی  بی طرفانه دست پیدا کرده . دست کم برای من که تا به حال به این کشور سفر نکردم و هیچ آمریکایی رو هم از نزدیک ندیدم توصیفات این کتاب حداقل  از «بی وتن » رضا امیر خانی گیرا تر و باور پذیرتره .

========================================
870
دل‌تنگی قبل از...:
http://before-r.blogfa.com/post/35
ماهی-مرداد91

یادم میاد یه بارم قبلا گفته بودم که زدم تو خط خواندن کتب رضا امیرخانی.

به عنوان اولین کتاب "ارمیا" رو خوندم.

کتابی که با شخصیت ارمیا خیلی منو جذب کرد.

یه شخصیت که افکار و عقاید خودش براش از همه چی مهم تر بود.شخصیتی آروم(البته بستگی داره منظورت از آروم چی باشه...من منظورم اینجا یه ذره میخوره به یه انسان تو فکر...کسی که با خاطرات و درونیاتش زندگی میکنه.کسی که درونیاتش رو دوس دارم)

کسی که از دست خودش فرار می کنه به معدن سنگ...

اما نه!

بعد تو کتاب "بیوتن" فرار می کنه به U.S!

کسی که تو کتاب ارمیا به خاطر امام حاضر بود بمیره با یه نگاه یا به قول کتاب با یه عشق به یه دختر که تو بهشت زهرا می بینه میره آمریکا...

و اونجا به دلایلی که توضیح نمیدم میخواد بمیره...یا به عبارتی میذاره بکشنش.با اینکه شاید میشد اینجوری نشه.با دشمنی دو تا از تاپ تن حرامزاده های آمریکا(البته به قول میاندار)

ذهنم رو مشغول کرده بود...

فعلا خدا نگهدار

به قول رضا امیرخانی:

$$

========================================
869
یادداشت‌های دختری آراسته: فعلا که راضی ایم
http://www.earlyspringmorning.blogfa.com/post/334
سوسن-مرداد91

گفتم که دارم کتاب‌های رضا امیرخانی رو می‌خونم. می‌دونم می‌دونم هزار بار نوشتم:)) 

موقع خوندن نشت نشا فهرست بقیه‌ی کتاب‌های امیرخانی که اول کتاب نوشته شده بود رو دیدم.

یهو چشمم خورد به «بیوتن». به خودم گفتم خدایا چقدر این اسم برای من آشناست. رفتم

قفسه‌ی کتاب هام رو گشتم و دیدم که بله! کتاب رو دارم. یکی دو سال پیش دوستم کتاب رو بهم

داده بود. همون موقع یه خرده راجع به اسمش و اینکه چه معنی‌ای می‌ده توضیح داده بود ولی

من جذب نشدم و کتاب همین جوری توی قفسه مونده بود. خلاصه اینکه بعد از نشت نشا رفتم

سراغ بیوتن و طبق عادت همیشگیم کتاب رو دو سه روزه تموم کردم! دیشب قبل از افطار تموم شد

و من هنوز هم دارم مزه مزه می‌کنم این نوشته‌ها رو. ارمیا و نیمه‌ی مدرن و سنتی ذهنش را.


========================================
868
دهاتی‌ها: تمرین نوشتن
http://dehatiha.blogfa.com/post/12
دهاتی‌ها-مرداد91
بلاخره بعد از مدت ها با خواندن کتاب "بيوتن"از نويسنده بزرگ و باذوق رضا امير خاني ،تصميم گرفتم بجاي اين چرند وپرندهايي که تحويل ملت ميدم.تمرين داستان نويسي رو شروع کنم(توجه کنيد فقط تمرين ميکنم.چيزايي که ميخونيد اسمش داستان نيست)بلاخره با اين تمرين ها اشکالات از داخلش در مياد و لااقلش اينه که آدم ميفهمه اشکال کارش کجاست.اين داستان ها در ژانرهاي مختلفي نوشته خواهدشد.

کمدي،عاشقانه،اجتماعي و... که در تمام اين داستان ها ممکنه واقعاَ اين اتفاق ها نيافتاده باشه و شايد هم خود واقعيت باشه.در مواردي هم ممکنه سرنخش از يه واقعيت باشه و در ادامه به يک تخيل منتهي بشه.بهرحال از اين داستان ها نه براي شخصيت من قضاوت کنيد و نه از شخصيت من براي اين داستان ها که در هر دو صورت اشتباه رفتين.دوستاني هم که دستي بر داستان دارند اگه خواستند ميتونند طرح ها ،ايده ها يا داستان هاي خودشون رو ميل کنند تا ازش استفاده کنيم البته حسن استفاده نه سو استفاده.درهر صورت خواهش که دارم اينه که نقدهاي شخصيتون،چه کارشناسانه باشه چه نباشه بگيد تا نظر سلايق مختلف روي نوشته ها مشخص بشه

========================================
867
به دستای تو محتاجم:96
http://cafe-phoenix.blogfa.com/post-110.aspx
ساغر-مرداد91
امشب،شب قدر است گویی ملائکه از چهارستون عالم میآیند تا ببینند فخری را که زمین به آسمان میفروشد

تو گوئی انگار خدا به ملائکه میگوید اَلبَلاءُ لِلوَلاءِ... یعنی گرفتاری مالِ عشقِ، مالِ رفاقتِ....

(از کتاب بی وتن-رضا امیرخانی)


نه که از عمد بخواد بلا بده به من و تو.... نه... این بلا، بلا نیست.... این از اون محبت هاست که رفیق فابریکامون انجام میدن که حالاحالاها نمیفهمیم چه لطفی کردن برامون... گفتم بگم که همه مون تو کل عالم فقط یه دونه از این رفیق فابریکا داریم.... همونه که هر کدوممون به یه اسم میشناسیمش من به حسب عشق توی قلبم به "یــــــــا عمــــــــــــاد من لا عمــــــــــــاد لــــــــــــــه" تو به یه اسم دیگه میشناسیش... او به اسم دیگه.... اما همون رفیق فابریکمونه تا اب

========================================
866
دانشجویان مهندسی شیمی: تنزل الملائکة و الروح ...
http://shmicro90.blogfa.com/post/178
سیدامیرحسین میری-مرداد91
چهار ستون نور ، به چهار گوشه عالم امشب می زنند. تنزل الملائکة و الروح ... فرشتگان الهی همه از آسمان به زمین می آیند. دنیای عجیبی است امشب. زمین فخر به آسمان می فروشد. روی هر علم نور، بیرقی انداخته اند ، روی هر بیرق به خط علوی نگاشته اند : امة مذنبه و رب غفور... مردمان گناهکار و پروردگار آمرزنده...

چهار ستون نور را ببنید امشب ، که به چهار گوشه عالم برافراشته اند. صدای پرودگار آمرزنده بلند است که آیا کسی باقی نمانده است که او را بیامرزم... اگر امروز هل من مزید او را نشنوی ، فردا هل من مزید دوزخش را به جان خواهی شنید...بیا و در صف مذنبین بایست... بیا و در صف گنه کاران بایست... صدا بزن ای خدای گنه کاران... که امشب با یک اله العاصین لبیک می گوید... گفت با هفت بار ذکر شریفه ی  یا ارحم الراحمین ، یک لبیک در جواب می گوید، اما ذکر یا اله العاصین تمام نشده صدا می زند لبیک ای بنده من... بیا در صف گناه کاران بایستیم...

(برگرفته از کتاب بیوتن/رضاامیرخانی ـ بااندکی تخلیص)

========================================
865
تهنا همان تنهاست در زبان مردم اصیل لر:بیوتن
tehna.persianblog.ir/post/7/
زکریا گرامی-خرداد91

الان که دارم از بیوتن می نویسم حال زمان خواندن کتاب را ندارم. آخه شاید یک هفته گذشته باشه.

دفتر یاداشتمو که نگاه کردم معلوم شد بیش از یک هفته است. دوشنبه شب 91.5.9 شروعش کردم و در کم تر از 18 ساعت تمومش کردم و بازم مثل بقیه ی کتای های امیرخانی که نکات خاصی ازشون را یادداشت می کردم یادداشت برداشتم.

راستش اخرش یه جوری بود . دلم نمی اومد به یه شیعه ی ایرانی حتی توی آمریکا کسی بتونه ظلم کنه و شیعه همین جور تماشا کنه.

البته این ظاهر کار بود و باطن آن سیر نفسی یه سالک الی الله هست که باید به بزرگترین بر و نیکی که شهید شدن در راه خدا باشه برسه حتی بعد از جنگ و حتی در آمریکا. از این دید پایان جالب و جذابی داشت.

این جمله به نظرم بسیار جالبه ازصفحه ی 24 و 25 کتاب

«اسکای تاور یعنی آسمان خراش. چه دیده است چشم تیزبین پارسی گوی شیرینی که میان اسکای تاور و اسکای اسکریپر دومی را انتخاب کرد و گفت آسمان خراش و نگفت برجِ آسمانی. گویی همه ی عِرضِ بشر نتوانسته است زحمتی بر آسمان بیاورد. عرض خود می بری و زحمت ما می داری. ا.جِ قدرتِ بشر که در همه ی قرون زور زده است و متورم شده است و سرکشیده لاست، خراشی نیست بر هیبتِ آسمان . عجب لغتی است آسمان خراش»

این بحث نشان می دهد امیرخانی با بحث آشفتگی زبان که در مباحث غرب شناسی مبحث فوق العاده مهمی است آشنایی داردو همین چیزها باعث علاقه مندی من به رضا امیرخانی که دوست دارم فقط او را رضا صدا بزنم شده است.

========================================
864
بیا ای کسی که دلشکسته‌ای:پروفایل مدیر
http://www.bia2shabestan.ir/profile/
شفق-مرداد91

FAVORITES

  • رمان فوق العاده معروف بیوتن،  لطفا به املای کلمه دقت کنید
========================================
863
تهران پنج عصر: ...
http://tehran5asr.blogfa.com/post-7.aspx
محراب-مرداد91
"شب را و خانه را و هم سر را برای آرامش شما آفریدیم. ... شب است. خانه ام. کنار همسرم. و این هر سه مرا آرام نمی کند." بیوتن (رضا امیرخانی)
========================================
862
شورتشنگی: بی‌وتن؛ روایت یک عشق توخالی و پوچ!
http://shureteshnegi.blogfa.com/post-117.aspx
صدرا-مرداد91
به نظر من بی‌وتن کتاب خوبی نیست. از امیرخانی انتظار داشتم بعد از آن همه تأخیر در نوشتن، رمان خوبی تحویل مخاطبینش بدهد. رمان خالی از هر نوع خلاقیت است. قصه پیچیده‌ای ندارد، بی‌معنا و تکراری است. وقتی داشتم کتاب را می‌خواندم سوال‌های زیادی توی ذهنم چرخ می‌خورد؛ از جمله این که چرا ارمیا به آمریکا رفت؟ دلیل اصلی‌ رفتنش چه بود. چرا امیرخانی باید ارمیای معمر "کتاب ارمیا" را وارد کتاب "بی‌وتن" کند و بعد او را روانه آمریکا کند؟ برای این سؤال‌ها دلیلی منطقی‌ پیدا نکردم. ارمیا، آرمیتا را در بهشت زهرا دیده و بعد چند تا امیل رد و بدل شده و سرانجام می‌رود به آمریکا! یعنی به صرف اینکه ارمیا او را در بهشت زهرا دیده، عاشقش شده است! یعنی تا این حد آبکی!
شخصیت‌های رمان هیچ کدام باور پذیر نیستند. هویت ندارند. تناسبی بین شخصیت‌های داستان دیده نمی‌شود، شخصیت ارمیا با آرمیتا خیلی فاصله دارد. و این باور پذیر نیست از ارمیایی با آن ویژگی‌های مثبت که برود به دنبال شخصیتی مثل آرمیتا و فقط به صرف زیبایی‌اش مثلا! ارمیای معمر دغدغه‌مندی که قبلاً در کتاب ارمیا معرفی می‌شود در بی‌وتن به شخصیت خنثی و بی‌اثر و بی‌معنایی تبدیل شده است.
این‌ها را ننوشتم برای زیر سوال بردن نویسنده توانایی مثل امیرخانی؛ که توقع من از امیرخانی خیلی بیشتر از این حرف‌ها است. بازی‌ها زبانی نویسنده در متن زیاد است. رد و پای نویسنده در متن خسته کننده است. بی‌وتن امیرخانی بی‌هیچ وجه، مثل "من او"یش خواننده را درگیر قصه نمی‌کند. من دنبال قصه هم نبودم حتی! دنبال شناخت بودم. شناخت و مواجهه‌ای که شخصیت داستان با دنیای معاصرش دارد. داستان می‌توانست حتی در جایی غیر از آمریکا روایت شود؛ در تهران یا شمال.
عشقی که در بین ارمیا و آرمیتا روایت شده است نه جذابیت دارد و نه زیبا است. مقایسه کنید عشق علی و مهتاب را در "من او" با عشق ارمیا و آرمیتا. عشق علی به مهتاب روایت یک عشق ظریف و پیچیده و فطری بود که زمینه‌های مختلفی هم داشت. اما عشق ارمیا و آرمیتا چه؟ نقطه پیوند این عشق دیدن آرمیتا در بهشت زهرا بوده! و فقط زیبایی آرمیتا!

========================================
861
آسمان بی‌وصال:  قیافه کنجکاو سما در حال خواندن کتاب !!!!
http://aseman2006.blogfa.com/post-112.aspx
آسمان-مرداد91
الان ساعت دقیقا دو و هجده دقیقه هست و من حدود دو ساعتی هست دوباره شروع کردم به خوندن "بی وطن " امیرخانی !!! نمیدونم چرا یهو دوباره این کتابو برداشتم بخونم با اینکه این همه تو خونه رمان نخونده دارم ولی چه کنیم از ...خلاصه حدود صد صفحه ای خوندم و مثل بچه ها رفتم که فصل اخرشو بخونم که شاید خبر از عروسی ارمیا بچه مذهبی خفن جنگ دیده و ارمیتا دختر امریکایی که به احترام ارمیا فقط یه روسری سرش انداخته  باشه ! از بچگی هم  همین طور بودم معمولا رومان های طولانی ، فصل اول و آخرشو میخوندم بعد که حس کنجکاویم بر طرف میشد دوباره از اول شروع میکردم به خوندن بگذریم ...
در همين رابطه :
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (1-10)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (11)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (12)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (13)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (14)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (15)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (16)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند(17)
آن‌چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (18)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (19)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (20)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (21)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (22)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (23)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (24)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (25)
ن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (26)
ن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (27)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (28)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (29)
آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (30)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (31)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (32)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (33)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (34)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (35)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (36) 
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (37) 
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (38)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (39)
.آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (40)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (41)
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (42) +ضرغامی، چرا روشنفکرنمایان بیوتن! را تحویل گرفتی؟!+انتشار کتاب هاروارد مک دونالد+دوست دارم بیوتن را ریزریز کنم!+چرا تیم قوچانی به امیرخانی اقبال نشان می دهد؟
. آن چه در وب راجع به بيوتن نوشته‌اند (43) +رضا امیرخانی و کازینو+حال کتابخوان‌هایی مثل ما را به هم زد بیوتن+در عجبم از " رضا امیرخانی " که با این همه ابتکارات و نوآوری های زبانی ، رسم الخط و نوشتاری، چرا عنوان یکی از رمان هایش را به جای " بی وتن " ، گذاشته : "بیوتن "+تخریب مزار شهدا و بیوتن

  نظرات
نام:
پست الکترونيک:
وب سايت / وب لاگ
نظر:
 
   
 
   
   صفحه نخست
   يادداشت
   اخبار
   تازه ها
   يادداشت دوستان
   کتابها
   درباره نويسنده
   تيراژ:٦٨٩٣٥٠
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
   
 

 
بازديد کننده اين صفحه: ٤٧٩٢
.کليه حقوق محفوظ است
© CopyRight 2008 Ermia.ir & Amirkhani.ir
سايت رسمي رضا اميرخاني
Yvan Arpa even muses on the fact that it is difficult rolex replica to get traditional mechanical watches in Switzerland, suggesting that, perhaps, using smartwatch movements (hardware) might be a possible solution for rolex replica smaller, more creative (and flexible) Swiss watch makers. This gold and diamond laden concept is as much a "what if" as it is a "we await the first order." Talk rolex replica sale about making people feel like their gold Apple Watch Edition pieces aren't as exclusive any longer. Another important implication of something such as this, goes back to the notion that Apple and other smartwatch companies are keen to enter the luxury and rolex replica sale fashion worlds as much as possible. A huge concern of rolex replica sale Apple, is to offer enough Apple Watch variety, so that people don't feel as though replica watches sale they are all wearing similar items.